ایرج رفت

و یکی از امیدهای مرا با خود برد. جانِ اسیر در غربت من، که به سرمای تبعید خو نمی کند، گاهی با یاد برخی کسان اجاق گرم آرزو و امید است. امید به دیدار انگشت … ادامه خواندن ایرج رفت