حسن نصیری – پیاده میشوم. در بسته میشود و قطار تکان میخورد؛ به جلو، کمی به عقب، و از جا کنده میشود. ایستادهام روی تکهای آسفالت، مهماندار گفت ایستگاه. همین است؛ سکویی باریک بهطولِ فقط چند قدم. به جز این هیچ؛
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.