خوش به حال فردا – داستانی از مهری یلفانی
حواس سرور به خانه مقابل نبود و. صدای تار که قطع شد، لحظاتی بعد امید وارد اتاق شد، اما انگار ضربات نواختن تار و زمزمه تصنیف هنوز در ذهن سرور ادامه داشت؛ و خاطراتی در او زنده میکرد که با غمی تلخ همراه بود. سرور امید را دید. دم در اتاق پذیرایی ماند و این و آن طرف و آن طرف را نگاه کرد. چراغ را روشن کرد. او را که دید، به طرفش آمد و پرسید، چرا توی تاریکی نشستی؟
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.