پیش از پایان شب – داستانی از مهری یلفانی
زن می دانست که به زودی صداها کمتر و کمتر می شود. اما سکوت هرگز خودی نشان نمی دهد و اتومبیل ها و کامیون ها از خیابان اصلی می گذشتند و مثل فریادی سکوت شب را در درون خانه او می شکافتند و تکه پاره می کردند. سکوت در دورها بود، در بلندای آن کوه. و کوه دوباره مسافر را به یاد زن انداخت و نگاهش وقتی که او را ترک می کرد. به شب فکر کرد که خیالات با خود می آورد. و آن شب که بسیار درازتر از شب های دیگر خواهد بود. حتی از شب های بلند زمستان.
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.