امروز شنبه روز ششم فوریه ی دو هزار و شانزده برابر هفدهم بهمن هزار و سی صد و نود و چهار است.‏
من گرسیوز هستم. مردی بی پول اما خوشحال. بگمانم امروز کسانی کشته خواهند شد. البته پشت میز ‏تحریرم. روی این کاغذها … حالا مانده تا کارمندان دادستانی بر من بشورند و تنم را از حیات بشویند. آری ‏هنوز مانده … اما امروز که ساعتش به دو و سی هفت دقیقه رسیده …‏
ساعت نه ونیم با خواهرم ، فیدل را بردیم به دام پزشکی ( دامپزشکی ترکیبی غلط است) برای تکرار واکسن ‏انگلی. عجیب به این حیوان بیچاره دل بسته ام. چهار دنگ (از شش دنگ )حواسم نزد اوست. عجیب که ‏انسان چگونه تلاش می کند به هر اتفاقی مفومی و معنایی عمیق ببخشد. این را از این جهت می گویم که ‏از وقتی او را نزد خویش آورده ام مدام ذهنم تلاش می کند از کنار هم چیدن اتفاقات امیدوارکننده ی متاخر ‏این معنا را استنتاج کند که به دلیل پناه دادن به این حیوان بی پناه ، جهان هم به کمک من آمده و از درون ‏تاریکی درهایی به سوی نور به سمتم می گشاید. ،( نور ؟ منظورم از نور همان پول است‎(‎‏ این ذهن ، این ‏مجتمع یاخته های بیدار … از ابتدای تاریخ فهم،تا کنون (و پیش از آن بی شک) میل کرده تا حوادث را به ‏هم متصل کند … یک اتفاق را جدا می کند کنار اتفاق دیگری می گذارد ، داستانی از دل آن می گشاید و ‏سپس معنا استخراج می گردد. ذهن من بی دین خویش کار، ذهن این پیرمردی که همین حالا زیر پنجره ی ‏من مشغول جارو زدن کوچه است ، ذهن دیکتاتوری که بر زندگی هر دوی ما (من و پیرمرد) مسلط است ، ‏پاپ ، وزیر امور خارجه ی آمریکا ، حتی بکت یا مادرم … اما چرا ؟ حقیقت این اراده ی گزین کار معطوف ‏به معنا چیست ؟ چرا حاصل این شلیک های الکتریکی انقدر معما گونه است؟ (از بکار بستن کلمه نرون ‏پرهیز می کنم) و نکته ی جالب دیگه این است که مغز یعنی همان تجسد ذهن ما دوست دارد خود رو ‏گسترده تر ، تواناتر و غیر زمینی تر از آنچه واقعا هست ، بنماید ! اما به که ؟ مخاطب ذهن کیست جز خود ‏ذهن ؟ با توجه به آنکه این ذهن تنها جایی است که کلام (کلمه ، کلمه ها ) در آن نطفه می بندد و رشد ‏می کند. اگر هستی در نهایت کار خویش به این ترکیب پیچیده نمی رسید و مخاطب نمی یافت. در واقع ‏هیچ مرزی آن را از عدم جدا نمی کرد. در واقع اگر زنجریه ی حیات به حلقه ی تفکر نمی پیوست ، تمام ‏کوشش آن برای هست شدن و هست بودن بی نتیجه می ماند گویی هرگز هیچ ستاره ای ندرخشیده هیچ ‏کهکشانی استوار نگردیده یعنی زمان در صفر مبدا منجمد می ماند. ‏
سیرک انتخابات مجلس همچنان در حال داغ شدن و دیگش نزدیک به جوش افتادن است. مدام این مثال ‏به ذهنم می آید : سیرک. آری با انواع حیوانات عجیب الخلقه و مردانی که با فروبردن سر خویش به دهان ‏حیوانات درنده می خواهند ما را به وجد بیاورند. هرچه بازی خویش را مهیج تر جلوه دهند ما در روز رای ‏گیری بلیط بیشتری خواهیم خرید. در واقع برگه های رای بلیط ها یی هستند که ما با پر کردن و به صندوق ‏انداختن آن از ادامه ی کار این سیرک مهیج حمایت می کنیم. این سیرک همه چیز دارد. حلقه ی آتش ‏‏(گروه های فشار) ، دلقک ( روزنامه نگاران) بند باز ( نمایندگان) و حیوانات وحشی غرش گر(شورای ‏نگهبان و دوستان ) …… ولی باید حقیقتی را هم اعتراف کنم ، حتی خود من نیز گاهی به آن امید می ‏بندم. این حماقت جمعی در روزهای نزدیک به انتخابات هیچ جمجمه ای را بی نصیب نمی گذارد. گو ‏اینکه سالهاست رای ندادم و این بار نیز نخواهم داد اما نمی توانم دروغ بگویم لااقل اینجا و باید به خودم ‏اعتراف کنم که درباره اش رویا پردازی کرده ام(چه می شد اگر ناگهان روزهای خوشی از راه می رسید) و ‏بعد نوبت شرمندگی ست نزد آن خود دیگر آن خودقربال گر بی رحم که چرا گرم این خیالات باطل می ‏شوم.‏
وقتی به جامعه ی ایران نگاه می کنم یاد نمایشنامه ی شاه لیر می افتم. مردم ایران همانا “شاه لیر ند. آنچنان ‏داشتند و بر خویشتن چنان کردند که حالا به سرگشتگی افتاده اند. این که بین مذهبیون یا ملی ها کدام یک ‏نقش خواهران سوداگر خیانت کار ریگان و گانری را بازی کنند یا اینکه نقش کردلیای نیک رفتار به چپ ‏ها می رسد یا سلطنت طلب ها برای ابد می تواند محل مناقشه و ستیز باشد. اما در اینکه کلاه دلقک را ‏نویسندگان و روشنفکران می برند من یکی شکی ندارم. همان قشری که همیشه تحقیر شده اند تهمت ‏شنیده اند اما دست از سرودن حقیقت برنداشته اند. کسانی که هرگز ، زمزمه در گوش صاحب واقعی تاج ‏یعنی مردم را رها نکردند. از فلاخن فلک سنگ بارید بر سرشان اما خیانت نکردند به ولی نعمت کوته بین ‏پر ادعای خود (البته واضح است که منظور من از اربای جراید و نویسندگان یا هنرمندان … اکبر گنجی و ‏امثال او نیست و نه حتی سروش و الباقی مهره های فقرات اصلاح طلبی ) …‏
‏ اما گذشته از این همه آه افسوی ، می بینم که چپ نوین ایران در حال باروری است. جوانانی که نه با ‏تبلیغات ارگانی و نه به سبب همدلی با شعارهای احزاب توده ای بلکه برای یافتن راه حل ( یا راهی برای فهم ‏این جهان شهر آشوب زده ) پا در مسیر کشف نظریه های زندگی جمعی گذاشته اند. این بار چپ استخوان ‏دار ما بر سینه خواهد داشت این سه نون را : نوزا ، ناقد ، ناوابسته … البته نورس هم هست ولی این نوزادی ‏به زودی به بلوغ خواهد انجامید. برای ایران ، (برای سرزمینی که اولین پیامبر سوسیالیست را در دامن خود ‏پرورده و سپس گردن زده ) این تکمیل دایره تقدیر است.‏
‏ چند دقیقه پیش شعری را از نذار قبانی برای رمانم آماده می کردم. به نام عشقت به من آموخت … او شاعر ‏عظیمی است. می دانی چرا می گویم عظیم ؟ در شعر ها تنش را حس می کنم ، آن تنی که کلمات آن را ‏ساییده اند ، در شعرهایش خودم را حس می کنم در شعرهایش معشوقم و معشوقش را نه فقط حس … ‏بلکه می بینم. در شعرهایش بیروت را می شنوم. گرچه هرگز به آنجا نرفتم. حتی بوی ساحلش را می شنوم و ‏صدای مردانی که لب دریا فریاد می زنند.‏
‏ بودنم دچار اخلال است. هویتم ،کیفیت هستیم را ناسور کرده است. ‏

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)