۲۰۱۶۰۴۱۳_۱۱۰۶۳۷

دوازده ی بهمن نود و چهار ‏
ساعت یک صبح است. کامیار همین چند دقیقه پیش رفت. یک ساعت و نیم اینجا بود. به نمایش نامه اش ‏هنوز دست نزده ام. کار پی و بن خوبی دارد اما بی جفت و بست و ولنگ واز است. قبل از آمدن او روی ‏فیلم نامه ی سعید کار می کردم. متن او دقیقا بر عکس است ، بن خوبی ندارد اما چفت و بستش سر جا و ‏سر پاست. حالا آماده می شوم که روی رمان خودم کار کنم. “چلوکبابی شمشیری” احساس می کنم هر ‏چه جلو می روم رنگ و بوی کار از سمت داستان به سوی رمان می رود. البته این این تغییر به ذات مترادف ‏توفیق فنی کار نیست.روی زبان و ضرب و آهنگش از اول سخت گرفته ام. بعد از سه بار نوشتن و گم شدن ‏متن امیدوارم این بار به سرانجامی برسد. متن بعد از این همه سال هنوز تازگیش را برایم حفظ کرده … این ‏ماجرای گم کردن متن ها هم برای من تبدیل شده به یک تراژدی مکرر یا حماقتی مسلسل … این همه سال ‏نوشتن و نوشتن … متنی نبوده که دست کم یک بار همه اش را گم نکرده باشم.‏
هنوز نمی دانم با مهسانا چه کار باید بکنم. آخر کدام دختر عاقلی با یک نویسنده ی بزهکار پیمان می بندد. دوستش دارم و به او حق می دهم که از دستم دیوانه شود. هیچ شباهتی با هم نداریم ‏و این تقصیر او نیست. شباهت من به آدم ها کم است. آنچه آنها می پسندند و دوست دارند از قبیل پول و ‏رفاه و شهرت و امثال هم … به چشم من نمی آید. همچنین هر چه در چشم من ارج و بها دارد نزد آنها بی ‏رنگ و بو ست دست بالا برایشان به شعار می ماند. هر چه سنم بالا می رود وجه تشابهم با آدمها کم تر می ‏شود و طریق اختلاف طویل تر (گه گاه احساس می کنم مردم گریز شده ام یا بیگانه هراس… ما آدم نشدیم ‏جناب صادق خان …) چند شب پیش یک اجرا از داستان های کوتاهش می شنیدم چه نفرتی از اعراب در ‏گلوی خانم قصه گویش قل قل می کرد. اما خانم و آقا ی محترم بدانید که ما یعنی نویسندگان ناساز ایرانی در نوع باستانی جنون حرفه ای شده ایم و شما به زودی شعله هایی از آن را خواهید دید. ما نخ تقدیرمان را تا آخر دوک می ‏ریسیم ، وقتی خاکم می کنند که دیگر کلمه ای باقی نمانده باشد.
رادیو نمایش همچنان و هنوز همچون ‏همیشه لجن می پراکند و کثافت ذهنی مشتی احمق را بر امواج اف ام روز و شب منتشر می کند. چقدر بی ‏مایه گی … طمع زیاد و توان کم … آیا نمی بینند آنچه را که می کنند و می کارند… آیا آزار نمی بینند ‏وقتی محصول پوچ خود را می شنوند … می خواستم بگویم هیچ ، اما ثمره ی کار کسانی که حکومت در ‏این هشت ده سال اخیر بر بلندای مسند و مصدر نشانده ، چه فرهنگی یا نظامی چه هنری یا اقتصادی حتی ‏هیچ هم نیست ، در هیچ یک عظمت تاریک و سرد مستطر است.هیچ یک بی کرانه ی تهی است و این ‏نهایت ناپذیریش عظمت فخرفروشانه ی سردی دارد که برنمی تابد به این جماعت و کارشان بچسبانم. آنها ‏حتی هیچ هم نیستند. به مرز هیچ هم هرگز نرسیده اند وگرنه در می یافتند هستی یا عظمت ساده زندگی را ‏نباید اینمهه آلوده می کردند.‏ بسیار پیش می آید که خیس عرق شوم. یا از شرمندگی رادیو نمایش را خاموش کنم. از خودم می پرسم سیستم چگونه این همه احمق را یک جا گرد آورد ؟ نکند این احمق ها را در جالیز می کارند ؟ باور کنید کار آسانی نیست این تعداد آفریننده و کارگردان و بازیگر و چه و چه ی بی استعداد و نفهم و به درد نخور را با هم و گروهی پیدا کرد. دست کم یکی دو نفر آدم به درد بخور باید بینشان پیدا شود ؟ یعنی احمق یابشان انقدر دقیق است ؟ آفرین … جای تبریک دارد.
امروز سه شنبه سوم فوریه ی دوهزار وشانزده است. ما از فوجی بالا می رویم اما آرام آرام.‏
‏[] [] []‏
همچنان در همان روز قبلم. حالا ساعت هشت و نیم صبح است. یک صبح ابری و تمام خاکستری در ‏دوازدهم بهمن سال یک هزار و سی صد ونود وچهار.‏
حدود ساعت چهار صبح با مشقات علیم به اینترنت متصل شدم و در فیس بوک سری چرخاندم. کتایون ‏عکس قشنگ جدیدی بار کرده بود. کلمه ای زیر عکسش ننشاندم. مدت هاست که سرمای دوری رابطه ‏ی من و او را سترون کرده است. چقدر زیادند دوستانی که در این چهار پنج سال اخیر از مام وطن بریده ‏اند. من اینجا تنها مانده ام. دوستان شفیقم را یا خاک کردم یا خداحافظی گفتیم یا حتی فرصت الوداع آخر ‏هم نماند برایمان. من در خانه تنها مانده ام. در مورد بقییه ی هنرمندان نمی دانم اما برای نویسنده تنها ماندن ‏و دورافتادن از یاران هم دل مانند تحمل مداوم گرسنگی برای ورزشکار است. قصه گو بی همدم غرق می ‏شود در خودش. به ویژه که دو قطبی هم باشد ، زیرزمینی هم باشد بی پول هم باشد عاشق پیشه هم باشد. ‏یادم هست حدود ده سال پیش یک خبرنگار اینگلیسی یادم نیست از کدوم تلگراف بود سان دی یا دیلی یا ‏چیزی در همین مایه در شوکا با من مصاحبه می کرد و در میانه ی گفت و گو از دوستانم پرسید : “آخه شما ‏چند نویسنده و شاعر چه کاری می توانید بکنید در مقابل ماشین عظیم سانسور ؟” با تبختر و با نگاهی از ‏بالا ولی بسیار شعاری پاسخ دادم : ” آری به اتفاق جهان می توان گرفت” حالا همان چند نفر هم نیستیم. این ‏جمهوری اسلامی ما را همچون زنگاری بر آیینه سابید ، سایید. مثل غباری که با فوت برمی خیزد و بعد در ‏هوا محو می شود ما نیز برخاستیم. نه برای ایستادن یا قیام کردن ، آنچه کردیم، شد کوچیدن به عدم. همین ‏که روزنگار ثبت می کنم نشان ترس من از تمام شدن است. آیا بعد از انتشار ” نکاتی درباره ی زن همسایه” و ‏‏” چلوکبابی شمشیری” باز هم فرصت خواهم کرد بنویسم ؟ آیا آرزوی نوشتن ” شکوه مرد جوان ” به روزهای ‏واقعی به دنیا به بوی کاغذ و شوق خریدار کتاب راه می برد؟
به تازکی و در فیس بوک متوجه شدم مرد جوانی به نام باسط زندی نویسنده ی کتاب ” مورچه ی آرژانتینی” ‏است. آن را نخوانده ام اما درباره اش شنیده ام.(اما نمی دانم از کی و از کجا. انقدر که حواس جمع و ‏دقیق و باهوشم به خدا). باید بگیرم و بخوانم. این جوان در گذشته مکرر مطالبی پست کرده بود که چرا ‏بزرگان قلم و منتقدان فلان و بهمان کار او را مورد مداقه و توجه قرار نداده اند و چرا حال و هوای ادبیات ‏انقدر بوی قسال خانه می دهد و چرا کسی او را کشف نکرده و … کاری ندارم متنی که در فضای مجازی ‏بار گذاشته متاثر از جسارتی کودکانه است و پر از سادگی و آن غرور یک نویسنده ی بزرگ و مترود و ‏بدبخت درش دیده نمی شد. اما حال و هوای این آدم ، بوی نبوغ می دهد. تا حال یک بار هم به صفحه ی ‏شخصیش مراجعه نکرده ام تا از سن و سال یا جا و مکانش مطلع شوم اما بوی نبوغش به عللی نا مدلل(چه ‏ترکیب مضخرفی!) به زیر دماغم می زند. آیا به خاطر نامش این حس به من دست داده است ؟ نه ، نه به ‏گمانم ، بین این همه بی مایه ، وقتی نبوغ از روزن خشم و عصیان نشت می کند ، نک دماغ من تکان تکان ‏می خورد. حالا خواهیم دید. وقتی رمان ” آرزوهای شیرین یک سگ” را به شکل زیرزمینی چاپ و منتشر ‏کردم… فکر کنم شاید سه هفته بعد یک شب حوالی ساعت هشت تلفن موبایلم زنگ زد. شماره را نمی ‏شناختم. اما پاسخ دادم. صدایی کلاف دار و پر حجم پیرمردی از آن سو گفت :‏
‏_ آقای دقیقی‏
فهمیدم یکی از خوانندگان است و در دل به خودم فحش ناموسی دادم که چرا شماره ی موبایلم را روی ‏کتاب گذاشتم. پیشنهاد ایلیا بود. می گفت کتاب زیرزمینی باید آدرسی برای تهییه و حمایت از نویسنده به ‏مخاطب بدهد.(بعدها فهمیدم حرفش چقدر درست بود.) اما وقتی کتاب درآمد بابت آن خیلی متلک ‏خوردم. پیش خود آزرده ام می گفتم شماره ی دفتر انتشارات او کافی بود یا حداکثر آدرس ایمیل من ، درج ‏شماره ی من در کتاب آن را به کارت ویزیت تبدیل کرد. یا روشی برای یافتن دوست دختر در ابعاد فله ‏ای… حالا هشت شب دوباره گیر یک عاشق ادبیات افتاده بودم. با بی میلی پاسخ دادم :‏
‏_ بله … خودم هستم‏
‏_ من دولت آبادی هستم ‏
صدا مکث کوتاهی کرد. وقتی دید ” دولت آبادی” واکنشی در من پدید نیاورد ، ادامه داد :‏
‏_ شما نویسنده ی آرزوهای شیرین یک سگ هستید ؟
تازه شصتم خبردارشد قضیه از چه قرار است . ریشه ی آن صدا در سینه ی محمود دولت آبادی بود. از جا ‏بلند شدم. ذوق زده و با لکنت و پت پت کنان گفتم :‏
‏_ سلام استاد ( کاملا شبیه کمدی های تلویزیونی )‏
پیرمرد وقعی بر لرزش من نگذاشت و با همان اطمینان پر چگال و هیبت بم صدا ادامه داد.‏
‏_ آقا شما نویسنده هستید ، بی هیچ شک و تردیدی شما نویسنده هستید…‏
من با یک آسانسور نامریی از روی مبل روبروی تلویزیون اطاق حال ناگهان به ابرها رسیدم. عرق کرده بودم ‏و بین آشپزخانه و حال و سالن پذیرایی رژه می رفتم و ” بله استاد” و “درسته استاد” می گفتم. به قاعده یک ‏دبه ی چهارلیتری آدرنالین در خونم قلوپ قلوپ می کرد. البته پیرمرد بسیار صریح و بی پرده و همچنین سر ‏ضرب نقد هایش را هم گوش زد کرد. اما فقط یک نویسنده ی محجور زیرزمینی می فهمد در این فضای ‏سرد بی اعتنایی و باند بازی های حقیر ادبیات محتضر اثر حاضر ، این تلفن و این توجه چه معنایی دارد. ‏
البته فاصله ی زیادی بین ادبیات من و پیرمرد بزرگوار واقع است. چه در زمان و زبان و چه در سامان قصه و ‏البته کمتر در تئوری رمان ( این نه بر من پوشیده است و نه بر او)… اما همین یک جمله پیرمرد و بعد چاپ ‏گفته هایش با من در مجله ای معتبر آن هم در ویژه نامه ی نوروز بسیار بر استواری ام در تحمل مصائب ‏سالهای بعد افزود. در همان چند جلسه ی که دیدمش به شکلی فشرده هر آنچه را لازم می دید به من تزریق ‏کرد مانند مایه کوبان سعی نمود برای رنج ها و فلاکت هایی پیشرو آماده ام کند. بی آنکه از نقد کردن و ‏تصحیح اشتباهاتم دست بردارد. من نیز همان سوالی را از نویسنده ی پیر پرسیدم که باسط زندی در فیس ‏بوک عنوان کرد. پیرمرد با صدایی که زمان و وسعت نظر پهناور و عمیقش ساخته، پاسخ داد که ” سیزده ‏سال بعد از اینکه من اولین داستانمو چاپ کردم کسی در مطبوعات چیزی درباره ام نوشت. تو ازین بابت ‏بسیار از من چلوتری” ای کاش من نیز می توانستم همین را به باسط زندی بگویم. ای کاش من هم می ‏توانستم باسط را در برابر طاق هایی که بر سرش آوار خواهد شد واکسینه کنم. اما دور است که چنین شود. ‏این معادله در توازی و بر تساوی نیست. متغیرها با هم هم سنگ نیستند. نه من در وزن و جا با صاحب کلیدر ‏سر می زنم نه باسط با من می خواند. البته چندی بعد اتفاقی افتاد که رابطه ی من و پیرمرد بزرگوار قطع شد ‏و دلیل تباهی این توجه بزرگمنشانه نه او بود و نه من … شاید اگر روزی از چنگال فاتحان پلشت این دیوارها ‏بگریزم و دیگر تبری بالای سرم نباشد پرده از این راز بر دارم. ‏

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)