بازگشت به زادگاه – موضعی سیاسی

با آغاز سال ۱۹۳۴ اختلافات و تغییرات نظری هایدگر در مفهوم ناسیونال سوسیالیسم قابل شهود است. به استناد مقالاتی که او در آغاز همان سال منتشر ساخت، زادگاه و اتحاد و همبستگی با مکان ظهور انسان در جهان نقش مهمی در دستگاه فکری او بازی می کنند و او تلاش دارد تا همبستگی و اتصال به زادگاه را به عنوان انگیزه اصلی خود برای حمایت از ناسیونال سوسیالیسم مطرح کند. هایدگر قبلاً تمایل و گرایش قوی خود به زادگاه را  در مقالات اش در مورد آبراهام آسانتاکلارا و یا شلاگتر آشکار ساخته بود. اکنون چیزی که به آن نظرات اضافه می شود، نقطه نظرات ناسیونال سوسیالیستی او بودند، که طبق آنان تک تک حکومت ها در میدان قدرتی که آلمان از خود ساخته است، جذب شده و یک حکومت مرکزی قوی را می سازند. البته در گذشته اعتقاد به این امر که جنوب آلمان منشاء فرهنگی برای کل آلمان را تشکیل می دهد، ریشه و پشتوانهٔ فکری او را می ساخت، اگرچه به این ایدئولوژی در واقع هایدگر خیانت کرده و مرکز ثقل تحولات را در برلین می بیند. در کنار این هایدگر نگاهی نیز به “شهر” و “روستا” انداخته و به تفاوت های ماهوی آنها نیز اشاره می کند. برای مثال در مقاله اش به تاریخ ۲۳ ژانویه ۱۹۳۴ با عنوان “چرا در ولایت می مانیم؟”، که در روزنامه دانشجویی فرایبورگ منتشر شد، می نویسد: “آیا ما در مناطق مرزی جنوب غربی با جابجایی ارادهٔ سیاسی آلمانی ها به سمت شمال شرقی از پس کارها بر می آییم؟ می توانیم به این رخداد چیزی با قوۀ خلاق بیفزاییم؟ و یا باید همراه غرب بتدریج فرتوت شویم؟ این تصمیمی است برای قدرت کارکرد آتی و سیاسی قوهٔ قومی سرزمین ما. عزم جزم است اگر موفق شویم تا آلمانیّت (۱) دست نخورده را از درونِ شهری بودنِ جان بدر برده و بی تفاوتی بی خطر در مقابل حکومت را تغییر دهیم و به سوی همخواهی با ارادهٔ حکومت ناسیونال سوسیالیستی رویم.”(۲)

این گفتار هایدگر از رادیو سراسری پخش میشود که برای زمانهٔ خود یک رویداد مهم به حساب می آمد و این نیز خود نشان مشهوریت و تأثیرگذاری هایدگر است، که سخنرانی یک فیلسوف در آن زمان از رادیو پخش گردد. در این سخنرانی گفتار هایدگر به هیچ عنوان گلایهٔ یک روستازاده ساده نگر نیست، بلکه تمام علائم و نشانه ها بر این استوار است، که میان دسته بندی ها و جناح های مختلف اختلافات شدیدی آغاز گردیده است. ریشه سخن و همچنین هدف هایدگر از ایراد چنین مطالبی و دفاع از روستا و زادگاه نشانه های یک عقب نشینی استراتژیک در مقابل یک رویارویی بزرگ است، که در این رویارویی ها عده ای قربانی تحولات درونی نازی ها شدند و عده ای بر اریکهٔ قدرت جست زدند. هایدگر از “روستای” خود تحولات و تغییرات سیاسی را به خوبی تعقیب و تحلیل می کرد. هایدگر در نطق رادیویی خود به دشت و دمن و کوهستان ها و مرغزارهای ولایت خود در جنوب آلمان اشاره کرده و مبسوط شرح می دهد که ولایت او چه دل انگیز است و این حس را زمانی درک می کند که کار می کند. “تازه کار است که مکان را برای واقعیت کوهستان می گشاید. مرحلهٔ کار است که در وقوع دورنمای طبیعت فرو می رود.”  گفتار هایدگر را نباید به عنوان ناله ها و اشعار شبانی و چوپانی، ولایت و روستاپسند درک کرد، بلکه نشانه های استلزام سیاسی هستند. در گفتار خود هایدگر به نگاه مسافران و توریست ها اشاره دارد و به کار. زیبایی طبیعت از یک سو و دنیای کار و روزمره از سوی دیگر و ارتباط این دو را هایدگر به عنوان “جهان کاری من” یاد می کند. باغ هایدگر در ابتداء محل کار او بود و بعد معنای “معبدی” را می یابد که در آن نظرات و افراد بر محور ناسیونال سوسیالیسم درآن به گفت و گو می نشستند و مدرسهٔ نازی ها را شکل داده بودند و مسافرت به روستای نوتنآبرگ همانند سفر به عتبات عالیات بود، که از دانشجو گرفته تا استاد به آنجا رفته تا از محضر استاد نازی خود استفاده جویند و نقش هایدگر همانند موبدی بود، که خط مشی فکری و سیاسی به “مومنین” می داد، آنجا برای هایدگر محل کارش بود. هایدگر هرگز مطلبی علیه این نوع شرح و توصیف نگفت و علت را می توان در آن دید، که هایدگر عمل و معبد خود را به عنوان کار می دید، کار برای حکومت کار، فعالیت دانشجویان به عنوان خدمت کاری، حزب یک حزب کار و در نهایت حکومت قوم آلمان. مفهوم عوامفریبانهٔ کار را هایدگر برای درک خود از مسائل به خدمت می گرفت، تا به مقصد قوم آلمانی برسند، سوسیالیسم قوم آلمان.

اکنون راه فکری هایدگر مسیری بر عکس را طی می کند، قبلاً در سخنرانی ریاست دانشگاه مسیر حرکت او از زادگاه به سوی قهرمان بود اما اکنون بر عکس است، از زندگی روزمره و کار به سمت ریشهٔ ترانسسندنتال است: “کار فلسفی چنین نیست که مثل اشتغال در حاشیه ای از سوی آدمی عجیب باشد. این مشغولیت متعلق به کنه کار دهقانان است. وقتی که دهقانی جوان با سورتمهٔ سنگین خود به بالای تپه ای میرود و سورتمه را پر از هیزم درخت بلوط کرده است و با مخاطره به سمت حیاط خانه اش هدایت می کند، وقتیکه چوپان چارپایان خود را از دامنه کوه به بالا هدایت می کند و وقتیکه دهقان توفال کوبی می کند، آنگاه کار من نیز یک نوع از همین کارهاست. از اینجا تعلق بی واسطه به دهقانان ریشه می گیرد.” اینگونه تصورات و تعبیرات از کار، روستا و دهقان را در کتاب نبرد من هیتلر نیز می توان یافت: “یک چوبدستی دهقانی کوچک و یا متوسط الحال در تمام ایام بهترین حراست از بیماری های اجتماعی بود، همان بیماری هایی که امروز به آن مبتلا هستیم. البته این تنها راه حلی است که یک ملت نان شب خود را در مدار اقتصادی می یابد. صنعت و تجارت از موضع مسلط و بیمار خود عقب نشینی می کنند و در چارچوب موازنهٔ اقتصاد ملی و تقاضای اقتصادی ادغام می شوند.”(۳) شاید که ارزش گذاری های ایدئولوژیک روستا و دهقان و کار روستایی هایدگر را مجذوب خود کرده بود و همچنین تغییرات در مناسبات قدرت که به سمت برلین می رفت، او را به همان اندازه نگران می کرد. در مقابل چنین تحولاتی هایدگر با نظریهٔ زادگاه و روستا عکس العمل نشان می دهد و نقش شهر را به عنوان مرکز ثقل کار فکری و سیاسی نفی می کند و در مقابل دیوان سالاری سلطه جو بحث زادگاه را مطرح می کند. در پشت انتقاد به زندگی شهری و ارج گذاری به روستا و زندگی دهقانی برنامه ای سیاسی و حساب شده خوابیده بود:

“شهرنشین گمان می کند که به میان مردم رفته است، زمانیکه با تکبر با دهقانی وارد گفتگو می شود. اما وقتیکه من بعد از کار عصرها با دهقانان در برابر آتش و یا بر سر سفرهٔ برکت الهی(۴) می نشینم، اغلب حرفی نمی زنیم. ساکت و آرام چپق مان را می کشیم. در این میان شاید جمله ای گفته شود، مثلاً جمع آوری هیزم در جنگل تمام شده و یا اینکه دیشب سمور به مرغدانی شبیخون زد و یا اینکه فردا گاوی گوساله اش میزاید و یا دهقانی ذلیل و زخمی سکته مغزی کرده و یا اینکه بزودی هوا دلنشین خواهد شد. ارتباط درونی کار ما در شوارتزوالد و انسان هایش از درونِ اصالتی به قدمت هزاره ها و  با ریشهٔ غیر قابل جایگزین آلمانی-شووآبی(۵) می باشد.

شهرنشین حداکثر شاید بدلیل اقامتش در روستا الهامی برگیرد. اما تمام کار من سرشار از این دنیای کوهستان ها و دهقانانش است و هدایت میشود. گهگاهی کار من در آن بلندی ها بدلیل جلسات سخنرانی، کلاس های درس، مسافرت برای ایراد سخنرانی و مذاکرات  در این پائین متوقف می شود. اما به مجرد اینکه بالا بیایم، در همان ساعات اول حضور در این کلبه، تمام پرسش های گذشته جهان باز سرازیر می شوند به همان شمایلی که من آنان را رها کرده بودم. خلاصه مرا به اعماق کار خود می کشاند و در واقع قدرتی در مقابل قانون درونی قضیه ندارم. شهری ها اغلب از این تنهایی ملال آور و طولانی میان روستائیان و در کوهستان متعجب هستند. البته این تنهائی نیست اما خلوت است.(۶) در شهرهای بزرگ انسان به راحتی می تواند تنها باشد، هیچ جای دیگری چنین نیست. اما هرگز نمی تواند در خلوت بسر برد، از آنجا که خلوت قدرتی محرز دارد، که ما را از هم مجزا نمی کند بلکه تمام دآزاین را به مجاورت ذات پدیده ها می اندازد.

به سهولت در شهر با مختصر ترفندی از طریق روزنامه ها و مطبوعات می توان به شهرت رسید. این راهی است مطمئن که تمنای درونی، تعبیری نادرست می یابد و بطور کل و با سرعت به فراموشی سپرده میشود.

برعکس فکر دهقان، وفاداری ساده، مطمئن و بی تقلیل است. در همین اواخر پیرزنی دهقان برای فوت و مرگ به بالای کوهستان آمد. اغلب با من بسیار اختلاط می کرد و با اشتیاق داستان های قدیمی ده را تعریف می کرد. او با بیانی تصویری بسیاری از واژه ها و اصطلاحات قدیمی را بکار می برد که امروزه برای جوانان ده نامأنوس شده اند و از کلام زنده خارج شده اند. همین سال گذشته این پیرزن دهقان به کلبه سرکشی کرد، همان موقع که من هفته ها تنها در آنجا اقامت داشتم. از آن سراشیبی تند در ۸۳ سالگی به بالای تپه آمد و به گفتۀ خودش می خواست ببیند که من هنوز آنجا هستم و یا خدای نکرده کسی مرا ندزدیده باشد. شب فوت را پیر زن با اقوام خود به گفت و گو می گذراند. یک ساعت و نیمی قبل از مرگ سفارش سلام به «آقای پرفسور» را می دهد. چنین یادی بی مثال بیش از هر گزارش ماهرانه ای در روزنامه ای پرآورازه فلسفه مرا بازگو می کند.”

اکنون هایدگر باید در سخنرانی رادیوئی خود رسماً به دعوت دانشگاه برلین پاسخ بدهد و با این مقدمه چینی ها باید گفت که یکی از دلایل هایدگر برای رد دعوت به تدریس در برلین به بخشنامه ای از سوی وزارت علوم باز میگشت که او را به این سمت می گماشت و غرور هایدگر برگرفته از شهرتی که کسب کرده بود تا آنجا که به رسالتی تاریخی برای فلسفۀ خود اعتقاد داشت، اجازۀ قبول چنین پستی را به او نمی داد. اگر هایدگر چنین پستی را پذیرفته بود، مطمئناً با پشتیبانی بی قید و شرط وزارت علوم، با ورودش به برلین پایتخت حکومت نازی، به پرآوازه ترین فیلسوف دوره نازی و در واقع برجسته ترین فیلسوف ناسیونال سوسیالیسم ارتقاء درجه می یافت. هایدگر بدرستی دسته بندی های درون حزبی و بازی های قدرت در پایتخت را درک کرده بود و به همین دلیل برای او راه مطمئن، کناره گیری از این امواج پرتلاطم سیاسی بود. هایدگر سخنان رادیوئی خود را چنین به پایان می رساند:

“در این اواخر برای بار دوم از سوی دانشگاه برلین برای تدریس دعوت شدم. در چنین وضعی به کلبه خود در کوهستان باز میگردم. در آنجا به کوهستان و جنگل ها گوش فرا می دهم و به مزارع، که آنان به من چه می گویند. در این حال به نزد دوست قدیمی خود، دهقانی ۷۵ ساله می روم. او در روزنامه راجع به دعوت دانشگاه برلین مطلبی خوانده است. او به من چه خواهد گفت؟ او آرام آرام نگاه پرنفوذ خود با چشم های درخشان را به من می اندازد و با دهانی بسته و با دست هایی مطمئن که بر شانۀ من میگذارد و سر خود را اندکی می جنباند. او می خواهد قاطعانه بگوید: نه!”

 

 

پانوشت ها:

۱- در اینجا هایدگر از کلمهٔ  Alemannentumیا آلمانیت استفاده می کند که تنها اشاره به قوم آلمان در میان دوازده قوم ژرمن دارد و ارتباطی کم به نام کشور آلمان،که در فارسی برگرفته از فرانسه از آن استفاده میشود.

۲- Schneeberger, S. 181.

۳-Adolf Hitler, Mein Kampf, S. 151 f.

۴- در معماری سنتی و روستائی در آلمان آشپزخانه اغلب با اتاق غذاخوری در هم ادغام است، پشت میز غذاخوری بر دیوار صلیبی آویزان است که در واقع نمایی از شکر گذاری مذهبی به “برکات آسمانی” است، از همین رو به این گوشهٔ خانه  Herrgottwinkelبه معنای “زاویه الهی” گفته می شود با تداعی نعمت و شکرگذاری به درگاه الهی!

۵-alemannisch-schwäbisch  اشاره به اقوامی است که در منطقهٔ جنوب غربی آلمان ساکن هستند.

۶- در زبان آلمانی میان تنهایی و انزوا از نظر لغوی تمایز داده میشود. تنهائی(allein)  بر واقعیت عدم حضور فیزیکی افراد دیگر تاکید دارد و انزوا  (einsam)بر واقعیت حضور فکری و معنوی و عاطفی افراد دیگر. در حالت انزوا فرد می تواند در میان انبوه جمعیتی حضور فیزیکی داشته اما هیچ ارتباط فکری و یا عاطفی با آن جمع نداشته باشد.

 

هایدگر فیلسوف هستی ستیز (۱۲)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)