سیاست دانشگاهی نازیسم

 هایدگر در اولین ساعات درسی اش در مقام رئیس دانشگاه از “پیکار” سخن می گوید و این پیکار تنها به محیط دانشگاه نباید محدود بماند، بلکه الگوی تغییر شکل برای تمام جامعه شود. منظور هایدگر از این مفهوم، فتح جهان درس خواندگان و مدرسین دانشگاه بود تا برای اهداف جدید و تصورات جدید ناسیونالیستی ساخته شوند. هایدگر فعالیت سیاسی خود را در سطح کشور آغاز می کند و بدین منظور تلاش هایی برای ائتلاف با دانشجویان صورت می دهد و به همین جهت با کارگزاران دانشجویی تماس می گیرد. در ۲۴ آوریل ۱۹۳۳ بلافاصله بعد از انتخابش به ریاست دانشگاه به مدیر ادارهٔ علوم دانشجویان آلمان(۱) گئورگ پُلتنر(۲) پیشنهاد برگزاری مشترک روز دانشجو را می دهد، که در آن روز همهٔ رؤسای ادارات علوم دانشجویان آلمان با هم دیدار کنند. امور دانشجویان آلمانی دژ محکمی برای نیروهای اس. آ. محسوب میشد و سخنگوی آن دکتر اسکار اشتبل(۳) بود و همچون هایدگر از نواحی جنوب آلمان می آمد. همین گروه اداره دانشجوئی رهبری و برگزاری کتاب سوزی را در سطح آلمان بعهده داشت.

در مکاتبات پلتنر با هایدگر در طول برنامه ریزی و آماده سازی همایش، رفتار و اندیشه سیاسی آن گروه بی هیچ پرده پوشی آشکار میشود. در اولین نامه او هایدگر را از شرکت بویملر(۴) و کرییک(۵) آگاه می سازد. و در دومین نامه اوضاع سیاسی در برلین را شرح میدهد و به همکاری با روزنامه ای به نام دویچه تستایتونگ(۶) اشاره می کند. این روزنامه از سال ۱۹۳۰ موضع بسیار ناسیونالیستی داشته و در مقالاتی دانشجویان را تشویق به فاش کردن نام اساتید یهودی و کمونیست کرده و شیوه های جاسوسی علیه اساتید و مدرسین دانشگاه را می آموزاند و خواهان فاش کردن اسامی آن دسته از استادان میشود که رهبر، قیام ملی و یا سربازان آلمانی در جنگ اول را مورد تمسخر قرار داده اند. بر اساس مقالات آن روزنامه، دانشجویان باید اساتیدی را که با شیوه های لیبرال و صلح دوستی صلاحیت برای تدریس، آموزش و پرورش دانشجویان را نداشتند افشا می کردند. یک صورت برداری کامل بر علیه چنین اساتیدی و جلسات درس آنان انجام شد و مبنای تحریم کلاس های درسی همین استادان قرار گرفت. این دسته استادان، مدرسینی بودند که هنوز توسط رژیم نازی تصفیه نشده بودند.

در نامه های دیگر، هایدگر اعتماد خود نسبت به پلتنر را بارها بیان می کند و او را به کلاس های درس و مناظرهٔ خود در باغ  اش در دهکدهٔ تونابرگ(۷) دعوت می کند. بالاخره همایش در روز ۱۰ و ۱۱ ژوئیه در برلین برگزار میشود و در آن همایش هایدگر تحت عنوان “آموزش و پژوهش”(۸) در کنار دیگر سردمداران انقلاب نازیها در دانشگاه های آلمان سخنرانی می کند. برخلاف تمام همکاری های خود هایدگر پس از سرنگونی رژیم نازی مدعی میشود که با هیچیک از تشکیلات سیاسی دولت ارتباطی نداشته است.(۹)

فعالیت های هایدگر در اتحادیه مدارس عالی آلمانی(۱۰)

در کنار این فعالیت ها در خصوص آموزش رهبران دانشجوئی نازی، هایدگر در شکل دهی به اتحادیه مدارس عالی آلمان نیز دست به کار شد. نمونه خاص این فعالیت ها سخنرانی های او در شهرهای هایدلبرگ(۱۱) و کییل(۱۲) هستند. به دعوت دانشجویان هایدلبرگ در ۳۰ ژوئیه ۱۹۳۳ سخنرانی ای تحت عنوان “دانشگاه در حکومت نوین”(۱۳) صورت می دهد، که این سخنرانی بخشی از همایشی می باشد، که در آن کارل اشمیت(۱۴)، حقوقدان معروف نازی، نیز سخنرانی تحت عنوان “قانون اساسی جدید” و دکتر والتر گرُس(۱۵) رئیس اداره نژادها با عنوان “پزشک و قوم” صورت می دهند. متن سخنرانی هایدگر تنها به صورت مختصر و دستچین در آن زمان در روزنامهٔ دانشجوئی به چاپ میرسد. در آن سخنرانی هایدگر به دانشگاه ها به شدت حمله کرده و مدعی میشود، حال آنکه در آلمان انقلابی بزرگ صورت گرفته، آیا دانشگاه ها توان همراهی با این انقلاب را دارند. طبعاً پاسخ ناسیونال سوسیالیستی هایدگر به این پرسش منفی است. بنا بر نظر هایدگر، تصمیمات اتخاذ شده در دانشگاه ها کفایت نمی کردند، اگر چه تا آن زمان، حذف و سرکوب دگراندیشان، اساتید یهودی، دانشجویان غیر نازی، تغییر و تطبیق دروس دانشگاهی بر اساس نظرات و ایدئولوژی نازیسم به اجرا درآمده بودند. هایدگر هم رأی با مطالبات جنبش نازیسم در دانشگاه ها بود و این تغییرات اداری را تنها به عنوان مقدمه ای برای تغییر شکل کلی دانشگاه ها تلقی می کرد. تغییر شکل کلی به نظر هایدگر چرخش اگزیستانسیل انسانها و نهادها را باید به دنبال داشته باشد. “نبرد تا کنون تنها زد و خورد کوچک و اولیه را شامل میشود و تنها ضربه ای وارد کرده است. از طریق شکل دهی به زندگی جدید در اردوهای کار و انجمن های تربیتی از مدارس عالی تکالیف تربیتی و پرورشی گرفته شده اند، تکالیفی که منحصراً آن مدارس تا کنون بعهده داشته اند.” در ادامهٔ این راه هایدگر به دانشگاه ها اعلام خطر می کند، که “این امکان وجود دارد، که بدلیل فراموشی دچار نابودی شوند و آخرین قدرت آموزشی خود را نیز از دست بدهند.” به دانشگاه ها توصیه می کند که به قوم پیوسته و خود را جذب حکومت کنند. در انتهای راه دانشگاه ها باید از استقلال خود در تحقیق و پژوهش چشم پوشی کنند. “برخلاف همهٔ اینها نبردی سخت را باید در پیش گیرند به معنای ناسیونال سوسیالیسم و نباید اجازه داد که این نبرد در تصورات بشردوستانه و یا مسیحی خفه گردد.” در پاسخ به آنان که صرف وقت برای کارهای رزمی و کلاس های درسی عقیدتی اس.آ. را هدر دادن وقت تحصیل تلقی می کنند، هایدگر می گوید، که اینگونه فعالیت ها پاسخ خود دانشجویان به فراخوانی است برای قبول مأموریت برای حکومت. “با تلاش و کار خطری متوجه حکومت نمی شود ولی تنها از طریق بی تفاوتی و تقابل؛ به همین دلیل قوهٔ اصیل باید اجازهٔ رشد یابد و نه کار نیمه کاره.”

هایدگر مخالفان خود را به بی تفاوتی و تقابل متهم کرده و مدعی میشود که تحصیل دانشگاهی “باید دوباره به جسارتی بدل شود و نه حمایتی برای بزدلی. هرآنکس که از نبرد جان بدر نبرد، جای خواهد ماند. جرأت نو باید ثبات یابد، چرا که نبرد بر سر مراکز آموزش رهبری بطول خواهد انجامید. علیه قوای قلمرو حکومت جدید و تحت رهبری صدراعظم قوم، هیتلر مبارزه خواهد شد، حکومتی که صدراعظم هیتلر به واقعیت بدل خواهد کرد. تباری سرسخت بدون توجه به منافع خود باید به این مبارزه بپردازد. تباری که دائم مورد آزمایش قرار می گیرد و به سمت هدفی میرود که برای خود در نظر گرفته است. این نبردی است برای هیئت مدرسین و رهبر در دانشگاه.” در پشت این سخنرانی حمایت هایدگر نیز برای برکناری رئیس دانشگاه هایدلبرگ ویلی آنردآس(۱۶) خفته بود. عین این سخنرانی را با تغییراتی هایدگر در شهر کییل انجام می دهد. تغییرات در متن سخنرانی به دلیل اتمام تسویه و “پاکسازی” در دانشگاه کییل بود. رئیس جدید دانشگاه کییل لوتار ولف(۱۷)، از فعالان ناسیونال سوسیالیست و از متحدان هایدگر در امر رفورم در دانشگاه بشمار میرفت. همین لوتار ولف معتقد به انحلال بعضی از بخش های دانشگاه بود و تنها رشته ای را که قادر به ایجاد وحدت میان علوم می دانست، فلسفه بود و برای استدلال خود مستقیماً از متن سخنرانی هایدگر در آغاز ریاست دانشگاه فرایبورگ و از همان اصطلاحات هایدگر استفاده می کند. بعداً با هایدگر برای ایجاد فراکسیون اساتید ناسیونال سوسیالیست مدتی کوتاه همراهی می کند، همین فراکسیون برای سمت و سو دادن به سیاست های اتحادیه مدارس عالی آلمان تلاش می کند. لوتار ولف تعداد کثیری از دانشجویان و استادیاران دانشگاه کییل را به دوره های آموزشی در باغ هایدگر در روستای توتنآوبرگ می فرستد. در این مدت،‌ هایدگر بر این باور بود، که با انقلاب ناسیونال سوسیالیستی فلسفهٔ او بر فراز دیگر فلسفه ها فاتحانه جشن خواهد گرفت. در این مدت هایدگر خیل بزرگی از دانشجویان را به باغ خود برای کلاس های درس دعوت می کرد و به مجرد ابراز و یا احساس مخالفت از سوی دانشجویی، او را دیگر دعوت نکرده و از آن دوره ها محروم می کرد. سخنرانی کییل هایدگر را می توان ادامه و گسترش سخنرانی مشهور او در مقام رئیس دانشگاه فرایبورگ دانست، که در آن بعد از قبول مأموریت فکری برای قوم آلمانی، می بایست در ساخت هیئت آتی جهان دخل و تصرف کرد.

دانشگاه در حکومت ناسیونال سوسیالیست

این عنوان سخنرانی هایدگر در توبینگن(۱۸) به تاریخ ۳۰ نوامبر ۱۹۳۳ است، که در آن زمان در مقام رئیس دانشگاه فرایبورگ صورت داده و عمق فعالیت های او را در مدارس عالی آلمان نشان می دهد. هایدگر برای سخنرانی در همایشی شرکت می کند، که آنرا “فدراسیون نبرد برای فرهنگ آلمانی” ترتیب داده بود. این فدراسیون را قبل از ۱۹۳۳ آلفرد رزنبرگ(۱۹) برای تجمع هنرمندان، خبرنگاران و دانشمندان نازی و یا طرفدار فکری ناسیونال سوسیالیسم تشکیل داده بود.

روزنامه نویه توبینگر تاگ بلات(۲۰) در مورد سخنرانی هایدگر در این همایش چنین می نویسد: “نام هایدگر یک علامت است. بندرت استادی از دانشگاه اینچنین کامل و رادیکال با ناسیونال سوسیالیسم همکاری کرده و برای آن کار می کند … در گذشته نام هایدگر تنها در رشته فلسفه اهمیت داشت … امروز نام او مرکز کانون توجه دانشگاه هاست. نوشتار او “ابراز وجود دانشگاه آلمانی” (۲۱) مدتی کمیاب شده بود. هیچیک از ما نمی تواند از فکر اساسی در مورد وجود و اراده در ناسیونال سوسیالیسم اجتناب ورزد. هایدگر بر این راستا فکر راهنماست. … او شخصاً هدایت و رهبری خانهٔ اخوت و وحدت دانشجویان در فرایبورگ را بدست گرفته است و خواهان دستیابی به یک مرتبت سربازی برای دانشمندان آنجاست … از او تأثیری مسئولیت ساز ساتع میشود، برای همگان که او را می شناسند. او با تربیتی تیزهوشانه از میان همهٔ مسائل مقدماتی و ضمنی ما را به هستهٔ ‌سخت رخدادهای کنونی آلمان می رساند. او با یک تزلزل ناپذیری، مفهوم جامع آهنگ حرکت قومی ما و مطالبات ضروری از همهٔ تحصیلات دانشگاهی را ثابت می کند. کسی که در یکی از این اردوها بوده، می گفت، وقتی هایدگر سخنرانی می کند، جلو چشمان من باز می شود و این حرف برای بسیاری از شرکت کنندگان صدق می کند. … امروز پیکارگری در اولین خط جبهه از ما دیدار می کند، کسی که منصوب شده تا در مقام مردی، شیوه و هدف کاربرد واقعیت آتی آلمانی و در مقام دانشمندی، شیوه و هدف کاربرد دانش آتی آلمانی را موجز و مختصر نشان دهد. او اعلام جنگ می کند و فرمان حمله می دهد. هر آنکس که در گوشه ای نظاره گر است و شک می کند، می تواند بیاید تا از خواب غفلت بیدار شود. هر آنکس که دلواپس شکل گیری دانشگاه در حکومت جدید است، باید با هایدگر آشنا شود. هر آنکس که به طوفان و خطر علاقمند است، باید بر سر درس هایدگر آید!”

اینکه هایدگر مسألهٔ حکومت و دانشگاه را مورد بررسی قرار می دهد، نکتهٔ جدیدی در این همایش نبود، بلکه نکتهٔ جدید بررسی این مطلب از ناحیهٔ انقلاب ناسیونال سوسیالیستی بود. هایدگر از مواضع رادیکال اس.آ. جانبداری می کند. این روزنامه در ادامه چنین گزارش می دهد:

“اکنون برای ما انقلاب رخ داده است و حکومت تغییر یافته، اما این انقلاب تنها به معنای بدست گرفتن قدرت در یک حکومت و یا یک حزب نیست، بلکه دگرگونی کامل تمام دآزاین آلمانی است. این انقلاب شامل دانشگاه هم میشود. اکنون دانشگاه در حکومت جدید چه شکلی می یابد؟ دانشجوی جدید حال دیگر تنها یک شهروند آکادمیسین نیست، دانشجو مسیر خدمتِ کاری را طی می کند، در اس.آ. و اس.اس. هستند و ورزش رزمی می کنند. تحصیل دانشگاهی اکنون خدمت علمی است. همه چیز به یک همآهنگی شادیبخش خواهد رسید. استاد جدید برای دانشگاه برنامه ریزی می کند و جزوه راجع به مفهوم جدید علم ارائه می دهد، در مورد دانشجویان سیاسی صحبت میشود، بخش های دانشکده که سیاسی شده اند و کلاس های درسی راجع به فرهنگ و آداب و رسوم قومی و خدمتِ کاری برگزار میشوند. اینها همه همان چیزهای قدیمی هستند که رنگ زده شده اند. … حال باید چه چیزی بیشتر رخ دهد؟ با اتکاء به سخن رهبر، انقلاب به پایان رسیده و اکنون نوبت سیر تکاملی است، که انقلاب جای خود را باید به آن دهد. فرگشت باید جایگزین واگشت شود.(۲۲) اما انقلاب و یا واگشت نه تنها در دانشگاه ها به پایان نرسیده که هنوز آغاز نشده است. فرگشت تنها و تنها در نبرد است، که صورت میپذیرد. انقلاب در دانشگاه های آلمان هیچ ربطی به تغییر صور ظاهری ندارد. انقلاب ناسیونال سوسیالیستی بازآموزی کامل عیار انسانهاست، تربیت بسیار متفاوت دانشجویان و نسل جوان استادان. این امر خارج از واقعیت جدید نمی تواند بوقوع بپیوندد، بلکه تنها و تنها زمانی که خود ما در این واقعیت جدید قرار گرفته و آنرا تجربه کنیم. قابل تجربه برای آن کسی است، که با حس سلیم آنرا تجربه می کند و نه برای تماشاگری، که شاید چیزی در مورد ناسیونال سوسیالیسم خوانده است تا واژه های آنرا بیآموزد، بلکه برای آن کسی است که همراهی می کند، چرا که واقعیت انقلابی چیز قابل دسترسی نیست، بلکه در وجود واقعیت انقلابی نهفته است، که گسترش می یابد و دامنه می یابد. چنین واقعیتی مبنایش چیز دیگری است تا یک رخداد. ما می بایستی از خود بپرسیم که آیا و چگونه در این واقعیت انقلابی قرار داریم. ما باید سر از لانهٔ روایت ها و ظواهر دانشگاه بیرون کشیم. اینها برای ما تنها توقفی دستوروار هستند. ما نباید به خاطر جاذبه های لحظه ای فرم ها را تغییر دهیم، زیرا که فرم ها بر اساس کاری که ما در اجتماع صورت می دهیم، تعیّن یافته اند. عمل ما عمل الزامی است و بر آن اساس تعریف می گردد که ما چه چیز و چه کس در این واقعیت جدید خواهیم شد و شدن ما بر اساس آنچه که ما می توانیم بکار بریم و به اجرا گذاریم. ما به این امر آگاهی داریم، که صور و اشکال تنها زمانی معنا دارند، که از میان عملکرد زنده، انسان ها به رشد و بلوغ رسند.”

در این بطن برای هایدگر سه سؤال مطرح میشوند: (ا) واقعیت جدید چیست؟ (ب) جایگاه دانشجوی جدید در این واقعیت جدید کجا قرار دارد؟ (ج) جایگاه استاد جدید در این واقعیت جدید آلمانی کجا قرار دارد؟

“آلمانی ها قوم تاریخمند میشوند، نه به این تعبیر که تاریخی بلند و پرحادثه دارند. تاریخ داشتن به این معنا نیست، که باید تاریخی بود. تاریخمند بودن یعنی به عنوان یک قوم کامل، دانش به این امر داشتن، که تاریخ نه زمان ماضی و نه زمان حال است، بلکه کنش و پرسشی است که لبریز از درون به زمان حال نفوذ کند. آینده این نیست، که چیزی نیست، آینده در حکمی دانستنی می آید و از طریق آن، قوم آینده را بر خود تحمیل می کند. تاریخمند بودن یعنی مطلع بودن، تا زمان ماضی در قوهٔ مسئولیت ساز آن رها شود و در عظمت تغییرپذیری آن حفظ شود. این دانش همان حکومت است. حکومت ساختاری بیدارکننده و منعقد کننده است، در ساختاری که قوم مطیعانه در کلیتش بکار گمارده میشود. تمام قدرت ها، طبیعت، تاریخ، هنر، تکنیک، اقتصاد، حتی خود حکومت به پیش برده میشوند. چنین است که هر آنچه یک قوم را مطمئن، بیدار و استوار سازد، ملموس نیز گردد. ملموس شدنِ این قدرت ها پیمانهٔ حقیقت است. تاریخمند شدن یعنی عمل در میان قدرت های بزرگ دآزاین، قدرت هایی که در داخل حکومت قرار داده میشوند. در این رخداد ادعای قوم برای حکومت ابراز وجود می کند، ادعای علم به خود، علم به قدرت های بزرگ دآزاین. این رخداد ازدحامی غیر قابل توقف است، شبیه به یک اجبار، ضرورتی بزرگ و درونی که قلب انسان را مطیع خود می سازد. تنها از این طریق است تا ما به عظمت نائل آییم. ما تحت فرمان واقعیت جدید قرار داریم. ما به دنبال کسانی هستیم، که قدرت فرمان جدید را برای پیدا کردن واقعیت می فهمند. تنها کسانی اهمیت دارند، که تا کنون به کار گرفته نشده اند، تنها کسانی که در ریشهٔ هستن و دآزاین شان به درون قوم رسیده اند، کسانی که در درون خود حرکت به جلو را احساس می کنند، طوفان را احساس می کنند، اینان جوانان آلمانی هستند. اینان یقین به هستن خود دارند. جوانان اصیل باید و می خواهند، که برای هدفی بزرگ بکار گمارده شوند. این امر معادل آنست، که دانشی جدید برای اجرا بدست آید.”

اکنون هایدگر سؤال دوم خود را طرح کرده و برای آن می خواهد پاسخی بیابد: “جایگاه دانشجوی جدید در این واقعیت جدید کجا قرار دارد؟ از ابتداء دانشجو آمده است تا درس بخواند. در اینجا دچار خطری میشویم که دائماً گوشزد میشود، که ما دانشجویان را خیلی جدی می گیریم و مرتبتبی بسیار مهم برای آنان قائل می شویم. بسیاری هستند که می گویند، چنین نباید کرد و دانشجوی امروزی مستعد بدویت است، این به معنای آن نیست،‌که دانشجو بی تجربه تر از استاد خود است. بدوی بودن یعنی در تمایل درونی و غریزی ماندن، آنجا که هرچیز آغاز میشود، بدوی بودن یعنی متروک از قوای درونی. درست به همین علت که دانشجوی جدید  بدوی است رسالت اجرای مطالبات از سوی دانش جدید را دارد. دانشجوی جدید از مدرسین خواهان جواب برای سؤالات خود در طبیعیات، فلسفه، هنر، حکومت و غیره است. دانشجو باید از هر آنچه تا کنون آموخته شده تنها یادداشت بردارد؟ دیگر دانشجو به اقرار و ابراز نظر ضمنی و تلویحی و شخصی استاد اکتفا نخواهد کرد. دانشجوی جدید تلاش خواهد کرد تا بدون تردید و ثابت قدم طلب علمی قوم خود را برای به کرسی نشاندن آنها به درون حکومت بریزد. در این هجوم رهبران نسل جوان از ارادهٔ محکم خود پیروی میکنند. هر آنکس که در کنار رهبران نسل جوان هنگام تهاجم به آنها ایستادگی می کند، با این رهبران و خواست آنان متحد است. این پیروی در جنبش تهاجمی همگانی رفاقت نوین را سبب میشود. و بر عکس بر اساس رفاقت پیروی حاصل نمی شود. رفاقتی که گفته شد رهبران را تربیت می کند، آنان که بیش از همه عمل می کنند، چرا که بیش از همه تحمل و ایثار می کنند. رفاقت، تک تک افراد را تحمل می کند. ما این انسان های جوان را می شناسیم، استحکام ویژگی های آنان، بیان گستاخ و شخصیت پولادین آنان را. این دسته از دانشجویان دیگر با تعریفی موروثی تحصیل نمی کنند، اینگونه دانشجویان همواره در حرکت هستند. چنین دانشجوئی کارگر خواهد شد.”

برای برقراری ارتباط میان دانشجو و کارگر و برای اثبات دیدگاه ناسیونال سوسیالیستی هایدگر می پرسد: “مگر دانشجو همیشه کارگر نبود؟ امروز سخن از کارگر، از پیشانی و مشت گره کرده [۲۳] است. کارگر در اینجا تنها نام عامی است، اعترافی به تناسب زمان به پیشگاه هم قطاران، که ما آنان را کلاً کارگر می نامیم. همگام با واقعیت جدید آلمانی وجود کار و کارگر نیز دگرگون شده است. کار مفهوم صنفی و یا مفهوم فرهنگی نیست. کار مفهومی دوپهلو است. از یک طرف اجراء رفتاری است و از طرف دیگر دستآورد یعنی نتیجهٔ اجرایِ همان رفتار. رفتار انسانی گونه ای کار است. مسألهٔ حیاتی نه در اجراء رفتار و نه در نتیجهٔ آن است، بلکه در رخدادی که در اصل پیش می آید. انسان در کار است که کلاً وارد چالش با دیگر موجودات میشود و در کار است که فرجام قدرت های طبیعت، هنر و حکومت و غیره رخ می دهد. چنین تلقی از کار دآزاین آلمانی ها را تعیّن می بخشد و چه بسا کلاً دآزاین بشریت روی کره خاکی. دآزاین ما شروع کرده است تا به نوع دیگری از هستی تغییر کند. حکومت ناسیونال سوسیالیستی حکومت کار است، از آنجا که دانشجوی جدید اراده به اجرای ادعای سیاسی علم کرده است. به همین جهت این دانشجو کارگر است. دانشجوی جدید مطالبۀ عمومی می کند، چونکه کارگر است، اینک تحصیل یعنی شکفتگی دانش، تا قوم را استحکام بخشد، تا با اتکاء به این، دانشجو در حکومتش هستی تاریخی شود. بعد از یک دهه و یا به طول عمر یک انسان، این دسته از دانشجویان جدید بر دانشگاه ها تسلط خواهند یافت. سپس دانشجو به جبههٔ کارگری اساتید جدید نقل مکان می کند.”

در این راستا هایدگر به جستجوی استاد جدید و تبیین آن می پردازد. “جایگاه استاد جدید در این واقعیت جدید آلمانی کجا قرار دارد؟ مطالبهٔ دانش، خود را به کرسی می نشاند برای هر آنکس که چشم دارد تا ببیند و گوش دارد تا بشنود. در مقام مطالبهٔ دانش، استاد به همین ترتیب ارادهٔ به آموزش دارد و جستجوی مدرسین برای آنان که خواهان آموختن اند. اما وضع فعلی تعالیم با بی ریشگی آنها رقم خورده است، دنباله رو موقتی و اضطراری برای قبولی در امتحانات. این عدم هدفمندی در تعالیم معادل سقوط در بی انتهایی است. عدم هدفمندی به عنوان پیشرفت بین المللی شناخته میشود. هر دو این امر سبب شدند که امروزه مدارس عالی آلمان آنقدر ضعیف شده اند، ضعف درست در مقابل همان چیزی که بدرون آنها رخنه کرده است. به همین مناسبت در کنفرانس دانشگاه ها نسبت به ازدحام بیش از حد دانشجو شکایت شد، که ادارهٔ منظم دانشگاه را ناممکن می سازد. این امر برعکس است، خواست بطنی دانشگاه دلیل ازدحام است و این را ممکن ساخته است. هنوز اشباحی در دانشگاه ها دیده میشوند که معتقدند و پیش بینی سقوط دانشگاه های آلمان را به یک بربریت می کنند، به جای آنکه خطر دیگری را ببینند، که ما آگاهانه و یا ناخودآگاه سد راه نفوذ مطالبهٔ علم جدید می توانیم شویم. این دیگر کفایت ندارد، که نظم جدید را خیر و مبارک بدانیم، یک دوراهی یا این-یا آن وجود دارد تا تصمیم بگیریم، از قوهٔ تحکم واقعیت جدید اطاعت کنیم و یا با جهانِ در حال سقوط همراه شویم.

اگر ما از روی درونی ترین تجربهٔ واقعیت جدید، این واقعیت را انتخاب کنیم، آنگاه تازه نبرد آغاز میشود، تازه مجادله با مطالبهٔ دانش آغاز میشود، همانطور که برای جوانان ما فوران می کند. این یادآوری ما را به سمت توجه به وجود دانستن و وجود علم سوق می دهد. دانستن به چه معنایی است؟ دانستن توانائی ومهارت است، تسلط آزاد بر قوانین و قواعد چیزها. دانستن تأثیرگذاری است، اطمینان خاطر است. دانستن، قاطعیت برای آینده، در راه است. مطالبهٔ چنین دانشی یک آرزوی توخالی نیست، آرزو به تسخیر اطلاعاتی مخفی نگاه داشته شده، این مطالبهٔ دانستن ارادهٔ تغییر واقعیت است. هر خواستن-به-دانستن به شکل پرسش آشکار میشود و برای ما این اعتبار را دارد، که پیشاپیش بر این پرسش آگاه باشیم بر اینکه این پرسش واقعاً به چه معناست، برای مایی که باید مطالبهٔ دانش کنیم. پرسش، بازی غیر مقید یک کنجکاوی محض نیست و یا اصرار با لجاجت به هر قیمت. جرأت پرسشگر در واقع پاسخی والاتر است به عنوان جوابی تصنعی، به عنوان یک سیستم فکری مصنوعی. پرسش، قدرت پرسشگر را نقض می کند و پرسشگر را به ماهیت چیزها نزدیک می کند. پرسش در مورد همه چیز، یک کار پیشتازانه است، یک پیش-پرسش است. چنین چیزی هیئت اصلی و کارکرد آموزش واقعی است.”

رابطهٔ مکمل میان آموزش و آموختن طرز فکری را بوجود می آورد، که برای هایدگر، از سویی نظم جدید رابطهٔ میان دانشجو و علم و از سوی دیگر میان دانشگاه و حکومت را الزامی می کنند. “در مناقشۀ مطالبهٔ علم، در درون ما درک اولیه ای در حکم مربوط به آموزش و از همین رو دربرگیرندهٔ آموختن رشد می کند. آموزش یعنی مجاز داشتن به آموختن، به سمت آموختن رساندن. آموختن به معنای قبول و ادخال اطلاعات قبلی نیست. آموختن گرفتن نیست، بلکه در واقع به خود پرداختن است. در آموختن خود را به خویشتن وامیگذارم، آنچه را در اصل وجودی خود می دانم و حفظ کرده ام. آموختن یعنی واگذاری خود از مالکیت اولیهٔ دآزاین قومی و آگاهی نسبت به شراکت در تملک حقیقت قوم در حکومت اش. آموزش یعنی اجازهٔ پرسش به محصل دادن تا او ناگزیر به ارادهٔ فاهمه گردد، آموزش یعنی اجازهٔ بازیابی قدرت های دآزاین قومی دادن به آنان که خواهان دانستن هستند، تا قوهٔ محرکه در آنها جاری شود، آموزش یعنی اطمینان یافتن در نگاه موجود به وجود، یعنی عبور کردن از بی اهمیت ها. در این وهله علم از رابطه میان آموزش و آموختن در مقام بطن یک اجتماع رشد می یابد. آنچه که لیاقت دانستن را دارد تصمیم می گیرد که مرزهای دانش کجایند. چنین است که مدرس خود در مسأله ای که برای دانشجویان طرح کرده پایبند می ماند، تا مطالبهٔ جدید علم را باز و تشریح کند. چنین است که مدرس کارگر میشود. بدینوسیله محصل و مدرس هر دو در یک جنبش تهاجمی قرار دارند. پیروی و رفاقت خودبخود بوجود می آید، همینطور نیز رفاقت میان مدرسین و استادان. شکل قدیمی باهم بودن و همکار بودن محو خواهند شد، این چیزیست منفی. با پیروی دانشجو و استاد آنان با حکومت گره می خورند، نوع جدیدی از واقعیت پدیدار میشود و رابطه با حکومت ویژگی دیگری می یابد. دیگر نمی توانیم از رابطه با حکومت صحبت کنیم، زیرا که دانشگاه به نوبهٔ خود جزئی از حکومت شده است، عضوی از شکوفایی حکومت. بدینوسیله ویژگی کنونی دانشگاه محو میشود، دانشگاه جزیره ای متروک در حکومتی متروک است.”

انتقاد پنهان هایدگر از هیتلر نیز بیان میشود که معتقد بود پس از واگشت یا انقلاب، فرگشتی یا تکاملی کمّی ضروری است: در ابتدای شرح هایدگر در مورد وضع دانشگاه های آلمان در آغاز “قیام” ناسیونال سوسیالیستی. “ما امروزیان در مبارزه ای برای واقعیت جدید قرار داریم. ما تنها یک معبر هستیم، یک قربانی. به عنوان جنگجویان در نبرد باید دوستی سخت داشته باشیم، که دیگر به هیچ چیز وابسته نباشد و تنها به اصل قوم متعهد باشد. نبرد ربطی به اشخاص و همکاران ندارد، ربطی نیز به ظواهر و اقدامات عمومی ندارد. هر نبرد واقعی خطوط به جا ماندنی تصویر جنگجویانش و حاصل کار آنان را در بردارد. تنها در نبرد است که قوانین حقیقیِ تحقق چیزها شکوفا میشوند، نبردی که ما به دنبال آن هستیم، نبردی است با جان و دل و روح و روان.”

اهمیت این سخنرانی هایدگر در توبینگن در چند نکته است، دعوت کنندگان تنها دانشجویان نبودند، بلکه حزب ناسیونال سوسیالیست آن منطقه بود و متن سخنرانی بسیار نظری و تئوریک بود و اهدافی رهنمودوار داشت و در این سخنرانی تعریف هایدگر از کار بوضوح مشخص میشود و بدین ترتیب دآزاین آلمانی ها را کار تعیین می کند. این نکته هایدگر در مورد حکومت نیز، تکرار حرف های گذشته به خصوص سخنرانی اش به مناسبت ریاست دانشگاه است، که حکومت گذشته مغلوب خواهد شد و قوم نقش تعیین کننده را ایفا می کند، همان قومی که در آگاهی به خود تسلیم و تابع حکومت است.

هایدگر و اتحادیه دانشگاه های آلمان

فعالیت هایدگر برای منقلب ساختن دانشگاه های آلمان در این زمان چرخشی نمی یابد. با همکاری گروه های دانشجوئی و دیگر رؤسای نازی دانشگاه ها و استادان نازی بطور همآهنگ و مستمر کنش هایی را سازماندهی می کرد تا ساختار و دسته بندی اتحادیه دانشگاه های آلمان را تغییر دهد. اولین کنفرانس رؤسای دانشگاه ها، بعد از تصدی ریاست دانشگاه توسط هایدگر، در ۸ ژوئن ۱۹۳۳ بود. هایدگر فرصت را برای افراطی کردن این اتحادیه غنیمت می شمرد. اما هر دو سازمان یعنی اتحادیه دانشگاه ها و کنفرانس رؤسای دانشگاه ها قبلاً دست به تسویهٔ درونی زده بودند. در ۵ مارس ۱۹۳۳ تعداد سیصد تن از مدرسین و اساتید دانشگاه دست به فراخوان برای حمایت از هیتلر و جنبش ناسیونال سوسیالیسم در انتخابات زدند. در سوم آوریل اتحادیه دانشگاه های آلمان خشمگینانه به بی اعتبار سازی دولت هیتلر در خارج از کشور دست به اعتراض می زند. در ۲۲ آوریل مدیریت اتحادیه اعلامیه ای صادر می کند: “تولد دوبارهٔ دانشگاه های آلمان و صعود حاکمیت نوین آلمانی برای دانشگاه های ما در سرزمین پدری به معنای تحقق اشتیاق و تأیید امیدهای ملتهب گذشته است.” همانگونه که اساتید دانشگاه بیسمارک را حمایت کردند و با شعارهای شوونیستی در جنگ جهانی اول سهیم شدند و برآشفتگی جهانی بر علیه آلمان را مردود شمردند، اینک خود را در “تولد دوبارۀ” آلمان سهیم می کنند. در این اعلامیه خود می نویسند: “آزادی در پژوهش و تحقیق را به معنای آوارگی فکر و نسبیت گرایی ارزش گذار نمی فهمیم، بلکه به عنوان  نمودی از آزادی اندیشه که اصالتاً آلمانی است، آزادی ای که از روی مسئولیت مرسوم در مقابل حقیقت،  جهانِ علم آلمانی را توسعه می بخشد.”

کنفرانس رؤسای دانشگاه ها در ۱۲ آوریل ۱۹۳۳ کمیسیونی را مأمور بررسی سازمان خود تحت حکومت جدید می کند. با این اقدامات هر دو سازمان فعالیت های خود را با سنت های قدیمی گره می زنند. اتحادیه دانشگاه های آلمان در سال ۱۹۲۰ به عنوان یک سازمان صنفی و به عنوان نقطهٔ مقابل در برابر مناسبات سیاسی نوین، پایه گذاری شد. این سازمان آلمان را به عنوان ابرقدرت سرهم بندی می کرد. خود این سازمان “تصفیهٔ درونی” را به اجرا گذارده و در اعلامیه ۲۱ مارس نیز به اطلاع عموم می رساند. بدلیل ترس از ادامه افراط گرایی در اتحادیه، مدیریت سازمان تقاضای یک دیدار رسمی با هیتلر برای توضیح برنامه های اتحادیه و جلب نظر او را می کند و همچنین مدیریت سازمان می خواست در این ملاقات حمایت و وفاداری خود به هیتلر را بیان کند. وقت این ملاقات برای ۱۲ ماه می ۱۹۳۳ تعیین شد اما هرگز چنین ملاقاتی صورت نگرفت. علت عدم وقوع این دیدار و یا به عبارتی به تعویق انداختن آن در واقع این بود که اتحادیه و سازمان دانشجویی می خواستند تصفیه های درونی خود را به اتمام برسانند. در پشت ماجرا ی دیدار با رهبر، خرابکاری های سازمان دانشجویی نیز بود که در تلگرامی به هیتلر اتحادیه دانشگاه های آلمان را فاقد ارزش برای دیدار با رهبر معرفی می کند. در این میان هایدگر در ۲۰ ماه مه تلگرامی برای هیتلر می فرستد: “خدمت صدراعظم. برلین – دفتر صدراعظم. من از شما ملتمسانه استدعای به تعویق انداختن پذیرش هیئت مدیره اتحادیه دانشگاه های آلمان را تا زمانی دارم، که رهبریت اتحادیه به معنای الزامی تصفیه شده باشد. هایدگر. رئیس دانشگاه فرایبورگ.”

طبق اسناد و مدارک از این دوره می توان ادعاهای هایدگر را در مقابل هیئت های بررسی اعمال متهمان به نازیسم بعد از پایان جنگ جهانی دوم در مورد رفتار و اعمال اش در طول حکومت رایش سوم، حداقل مشکوک دانست، اگر همگی را خودساخته ندانیم. مثلاً هایدگر از تصفیهٔ درونی اتحادیه دانشگاه ها تفسیری غریب ارائه میدهد و مدعی میشود که این به معنای انطباق تام و تمام دانشگاه ها بر دکترین حاکم نازی نمی باشد، ‌بلکه برعکس به معنای نوآوری فکری است، که در ابتدا از ناسیونال سوسیالیسم بهره مند بوده است. نتیجه آن دادگاه و هیئت بررسی تعلیق از خدمت دانشگاهی برای هایدگر بود.

هایدگر و گروه کار فرهنگی-سیاسی مدرسین آلمانی (۲۴)

قبلاً هایدگر دریافته بود که برای اهداف خود باید با همکاری عده ای از اساتید دانشگاه در خفا یک نوع انجمن و اتحادیه ای تأسیس کند که بر محور آن تمام اساتید و رؤسای دانشگاه ها جمع شوند تا ضمانتی برای اجرای برنامه های ناسیونال سوسیالیسم در دانشگاه ها باشد. بی تردید این انجمن هدف مداخله در کنفرانس رؤسای دانشگاه ها و اتحادیه دانشگاه های آلمانی را در سر داشت تا در فرصتی مناسب قدرت را بدست گیرد. این گروه کار در سوم مارس ۱۹۳۳ تأسیس شده و نام خود را گروه کار فرهنگی-سیاسی مدرسین آلمانی می گذارد. اینطور به نظر میرسد، که ابتکار تأسیس چنین گروهی از سوی ارنست کرییک بوده باشد. طبق اسناد هایدگر در فوریه ۱۹۳۳ به این کانون برای شرکت در مراسم تأسیس آن دعوت شده بود. در ۲۲ فوریه در نامه ای هایدگر اعلام آمادگی برای همکاری با این گروه می کند. در مارس ۱۹۳۳ هیئت مدیره این گروه تعیین شده و هایدگر به عنوان شخص معتمد در دانشگاه فرایبورگ انتخاب میشود، این در حالی است که هنوز به ریاست دانشگاه منصوب نشده بود. احتمالاً استفاده از هایدگر برای تأمین و جلب نظر اساتید دیگر صورت گرفته بود تا گروه کار به قدرت بیشتری دست یابد. اساسنامه گروه کار چنین آغاز میشود:

” قوم آلمانی به خود مختاری خود آگاه و بیدار میشود و بدینگونه وارد مرحله ای جدید در تاریخ خود میشود. قوم آلمانی در جستجوی کمال یابی و ایجاد نظم و محتوا در حیات خود از جانب خود است … دانشگاه های آلمانی می بایستی چهره ای آلمانی به خود گیرند … شناخت علمی در ارتباط حیاتی با شخصیت و سرنوشت، با تاریخ، با وضع و وظیفهٔ قوم قرار دارد. این شناحت علمی وظیفه این را دارد، که بر عملکرد، موضع و شدن قوم به نوعی شکل دهنده، سمت دهنده و مفهوم بخش تأثیر گذارد …آزادی در پژوهش، در شناخت و آزادیِ استاد همگی در کل در شخصیت محقق و معلم شکل می گیرند و در عضویت خود در کل قوم نسبت به شیوه و وظیفهٔ قومی مسئول است … دانشگاه آلمانی باید محل تربیت ملی-سیاسی طبقه ممتاز رهبری باشد … از منابع بسیار و اشکال مختلف در زمان حاضر یک نوآوری در آگاهی قومی در داخل و خارج از قلمرو حاکمیت ما به منصه ظهور میرسد. دانشگاه های آلمانی به این جنبش عظیم نیز ملحق شده اند. … هر آنکس که در موضع جهان بینی ما با ما هم عقیده است و مصمم است تا تمام قدرت تأثیر خود را در مقام پژوهنده، معلم و مربی مصمم و منطقی بر روی این اهداف معلوم قرار دهد، به همکاری صمیمانه دعوت میشود. هر آنکس که شروط قومی این فرهنگ اصیل را برسمیت نمی شناسد در میان ما جا و منزلتی ندارد …” این در حالی است که گروه کار مدعی استقلال حزبی و سیاسی بود. البته تنها اجازهٔ تقاضای عضویت را اساتید با نسل و تبار آلمانی و آریائی داشتند. اساسنامهٔ گروه با اکثریت مطلق به تصویب میرسد. در نامه هایی که هایدگر بعداً در ۴ و ۸ آوریل ۱۹۳۳ به کیرشنر و کرییک می نویسد، موضع او را نسبت به طرح سیاسی گروه کار نشان می دهد. هایدگر مصراً می خواسته تا طرح مسألهٔ علم را به گردهمآیی های بعدی موکول کنند. برای گردهمآیی ۲۳ آوریل قرار بود که هایدگر سخنرانی خود را تحت عنوان “تحقیق و تدریس” (۲۵) آماده سازد. هایدگر بعد از کج و قوس های مکاتباتی و اشاره به اهمیت موضوع و عدم امکان دستیابی به نتیجه مطلوب در حد یک سخنرانی و در عوض ارجاع به یک همایش چند روزه از ارائه سخنرانی خودداری می کند و در نهایت از ایراد سخنرانی پوزش می خواهد و در این مورد خطاب به برگزارکنندگان می نویسد: “در لحظهٔ کنونی تنها این امر اهمیت دارد، که برای هر یک از دانشگاه ها بصورت انفرادی برنامهٔ کاری واقعاً دقیق و با ارتباط مستقیم به عملی بودن آن طرح شود.” شاید بتوان گفت که ریشهٔ شکست رابطهٔ هایدگر با کرییک را باید در رقابت آنها در همین گروه کار جستجو کرد. تفاوت های آنها مانع از اشتراک در کارهای سیاسی نمی توانست بشود. این گروه کار عمر کوتاهی داشت اما تصورات ناسیونال سوسیالیسم از یک دانشگاه نمونه را برملا می کند.


پانوشت ها

۱- Amt für Wissenschaft der Deutschen Studentenschaft

۲- Georg Plötner

۳-Oskar Stäbel

۴-Bäumler

۵-Krieck

۶-Deutsche Zeitung

۷- Todtnauberg

۸-Lehre und Forschung

۹-Martin Heidegger, Das Rektorat 1933-34, S. 33.

۱۰-Verband der Deutschen Hochschulen

۱۱-Heidelberg

۱۲- Kiel

۱۳- Die Universität im Neuen Reich

۱۴-Carl Schmidt  فراموش نباید کرد، که هایدگر مشوق اصلی کارل اشمیت برای پیوستن به جنبش ناسیونال سوسیالیستی بوده است، او در نامهٔ خود به تاریخ ۲۲ آوریل ۱۹۳۳ او را تشویق به این کار می کند.

۱۵- Dr Walter Gross

۱۶- Willy Andreas

۱۷-Lothar Wolf

۱۸-Tübingen

۱۹-Alfred Rosenberg

۲۰-Neue Tübinger Tagblatt

۲۱-Die Selbstbehauptung der deutschen Universität

۲۲- در اینجا واگشت معادل Revolution و فرگشت معادل Evolution قرار داده شده است.

۲۳- Arbeiter, der Stirn und der Faust  “کارگر، پیشانی و مشت گره کرده” تیتر یک پوستر تبلیغاتی برای انتخاب هیتلر بود که توسط فلیکس آلبرشت (Felix Albrecht) طراحی شده بود.

۲۴-Kuturpolitische Arbeitsgemeinschaft Deutscher Hochschullehrer (KADH)

۲۵-Forschung und Lehre

 

هایدگر فیلسوف هستی‌ ستیز (۱۰)

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)