تلفن كه زنگ زد، گمان نمي كردم مجبور شوم تمامِ شب را بيدار بمانم و پايِ درد و دل هايِ پزشكِ جواني بنشينم كه از زن اش كتك خورده بود و با پيراهن پاره و قيافه ي درهم شكسته و خون آلود اش راهيِ اورژانس شده بود. آن شب به ياريِ چند قطره ي آرام بخش كمي زودتر به رختخواب رفته بودم كه احمد زنگ زد. اولش خيال كردم در ارتباط با مقاله اي است كه قصد داشت براي دانشگاه بفرستد. مي خواستم عذرش را بخواهم اما وقتي صداي اش آن شادابي و هيجان گذشته را نداشت، فهميدم كه درماندگي ، ناچارش ساخته كه برخلافِ آداب- دانيِ كه از او سراغ داشتم رفتار كند و خوابِ نيمه شبِ مرا به كابوسِ خود پيوند بزند. بغض اش تركيد و سكوت اش را شكست. نمي توانستم باور كنم كه زنِ تحصيل كرده اش، زني كه احمد عاشق اش بود و برخلاف خواسته ي خانواده اش، پنج سالي بود كه با او ازدواج كرده بود، چنان به خشم آمده باشد كه دورِ همه ي متانت ها و ظرافت ها و مهرباني هاي زنانه اش را خط بكشد و يك كاره، آپارتمان كوچك شان را به رينگِ بوكس تبديل كند. زني كه توانسته بود بر خلاف انتظارِ همه ي دوستان و آشناياني كه او را مي شناخت، خشم هايِ فراخورده و ناكامي هاي واپس رفته ي ناخودآگاه اش را به ناگهان رويِ شوهرش خالي كند. شوهري كه مجبور شده بود در يك حركت انسان دوستانه ، چند شبي را به جاي يكي از همكارانِ بيمارش، كشيكِ شبانه ي كلينيك شان باشد و اين تصميم او بهانه اي شده بود تا همه ي مشكلاتِ انكار شده و حل ناشده، انباشته شوند؛ مشكلاتي كه از پايِ سفره ي عقد و درگيري هايِ خانواده ها و خودخواهي هاي اين و آن شروع شده بود و مثل يك گلوله ي برف، روز به روز، رشد كرده و بزرگ و بزرگ تر شده بود تا به جايي رسيد كه در قامتِ يك كوهِ يخ توانست نهالِ عاشقانه ي زندگي شان را زير آوار خود مدفون كند.
من نمي دانم در مقابل هر زني كه توسط شوهر و پدر و برادرش مورد خشونت و آزار قرار گرفته و مي گيرد، دقيقن چند مرد تحت خشونتِ همسر و مادر و خواهرش قرار مي گيرد؛ اما مي توانم حدس بزنم كه تعدادِ زناني كه مورد خشونت قرار گرفته و مي گيرند خيلي بيشتر از مرداني است كه توسط زن ها مورد خشونت قرار گرفته اند. با اين وجود مطمئنم كه نه تنها شما و من، كه هيچ انسانِ خردمندي، خشونت – چه فيزيكي و چه رواني- را تحت هر بهانه و عنواني بر نمي تابد و تاييدش نمي كند، خواه اين خشونت از سوي مرد باشد خواه از سوي زن، خواه براي تنبيه و مجازات باشد يا بيرون فكني خشم و نفرت و بهانه جويي.
خشونت با هر دليلي، حتي دلايلِ ظاهرن موجه هم كه اعمال شود نتيجه اش بازتوليدِ خشونت است. يكي از دلايل اصليِ مخالفتِ كنشگرانِ اجتماعي با خشونت هايِ دولتي از قبيل اعدام و قصاص و شلاق و شكنجه و سنگسار و غيره اين است كه حكومت ها با قانوني كردن خشونت هايِ دولتي ، عملن حسِ خشونت طلبي را در جامعه تقويت مي كنند و با جايگزيني خشونت به جايِ گفت و گو ، به شكل گيريِ چرخه ي خشونت در جامعه اقدام مي كنند.
جامعه اي كه در آن خشونت در ابعادِ وسيع از سوي رسانه هايِ فراگير و دولتي ترويج مي شود. جامعه اي كه زن هايِ فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني اش، هميشه از داخل آشپزخانه در حال فرمانروايي اند، جامعه اي كه بخش عمده ي مردمانش، مرد و زن را جنسِ ” مخالفِ هم” مي دانند نه جنس هايِ متفاوت، جامعه اي كه روشنفكران و نخبگان اش در خوشبينانه ترين وضعيت يا “مردسالارند يا زن سالار و يا فرزندسالار”!!، جامعه اي كه به جاي مواجه با مشكلات و آسيب ها، ترجيح مي دهد أنها را نبيند و به جاي ارائه ي راه حل و درمان، به شيوه هاي مخفي سازي و ناديده انگاري و حتي كوچك سازي مشكلات و فرافكني شان در زمين همسايه و ديگران روي مي آورد، جامعه اي كه از تصورات و پندارهايِ ديگران در موردِ خودش به وجد يا به خشم مي آيد و قانون احترام به حقوقِ انسان ها را كنار مي گذارد و دست به دامنِ قانونِ حيصيت و آبرو مي شود، مجبور مي شود به جايِ گفت و گو و يافتنِ راه حل، آن چنان سكوت و تحمل كند تا جان اش لبريز خشم و كينه و نفرت و خشونت گردد.
خشونت، زن و مرد نمي شناسد و من هم قصد ندارم ادعا كنم كه همه ي زن هايِ ايراني خشن هستند، يا كليه ي مردهايِ ايراني عاري از خشونت. بلكه همچنين قصد نداشتم كه علت هاي رواني و اجتماعي و سياسي و اقتصادي و حقوقيِ مروجِ خشونت را در جامعه ي ايران مورد بررسي قرار دهم بلكه مي خواهم نظرِ شما را به آن بخش – هر چند كوچك اما غيرقابل انكار- از جامعه جلب كنم كه به جايِ همراهي با فرايندِ توسعه ي اجتماعي و انسان محوري،از بيم مردسالاري آنچنان از بامِ مردستيزي عقب عقب رفته است كه از آن سو در دامِ زن سالاريِ فمينيستي و ترويج و قانوني كردن خشونت عليه مردان افتاده است كه البته ممكن است بطور موقت باعثِ خالي شدنِ دقِ دلي بعضي ها هم بشود اما ترويج خشونت و تاييد آن از سوي هر فرد و جنسيت و مقامي، آتشي است كه يك روز به خرمن همه مي افتد و تر و خشك را با هم مي سوزاند.
سعيد سيل آبادي

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)