سعيد سيل آبادي
،،،،،هميشه پاي يك زن در ميان بود اما اين بار نه پايِ زن در ميان است نه زن؛ كه نشانه ها به زن شدنِ يك مرد دلالت دارد كه در فراسويِ نگاهِ تماشاچي و در پشت صحنه ي قدرت، به ابژه ي نمايش، گريم شده است. گريمورها، مردِ مستند سازِ اصفهاني را از صحنه ي اعتراض هاي مردمي مي ربابند و در پشتِ صحنه، لباس زنانه را بر اندام مردانه اش مي پوشانند و منطبق بر سناريوي از پيش نوشته شده ي قدرتِ سياسي، عكس هاي اش را به نمايش مي گذارند تا تماشاچي باور كند كه ضدِ قهرمانِ مستندِ اسيد پاشي، هيولايي هرمافروديت است كه هويت ندارد ولي اين توانايي را دارد كه به دلخواه، خود را به صورتِ زن يا مرد، در آورد و اندكي بعد از ارتكابِ جنايت، در ميانِ مردم گُم شود. وه كه چه خوفناك است هيولايي كه هيچكس است و مازادِ جامعه. چنين روايتِ اخته شده اي از زبانِ قدرت روايت مي شود تا از نظامِ ارزش هاي پدرشاهي پاسداري كند. قدرتي كه تلاش مي كند از راه دراماتيزه كردنِ زندگيِ آدم ها و روي صحنه آوردنِ قرباني و خون آشام، مردم را در همان دم، ميخكوب كند تا در فراسويِ نظامِ نمادين، در پسِ پشتِ آگاهيِ طبقات، پنهان بماند. عجيب نيست كه قرباني، هميشه از ميان كودكان و زنان انتخاب مي شود چرا كه شكنندگي اندامِ كودكانه و زنانه در برابرِ ضرباتِ مهيبِ جنايت، از يك سو رعشه بر پيكرِ جامعه مي دواند و از سوي ديگر، از راه برانگيختنِ احساسِ همزاد پنداري و اين هماني با قرباني، به جامعه مي قبولاند كه در مقابلِ جنايت، ضعيف و ناتوان است و نياز به حمايت و قيوميت دارد و چه قيم و مولا و حامي بهتر از ساختارِ قدرتي كه بتواند هيولاهاي نامرئي را به زوبينِ اقتدارش منكوب و مهلك گرداند؟؟!! اين نمايشِ غريق و نجات و اين ترفند استخوان گذاشتنِ لاي زخم، مادامي كه با منابع مالي و فكري نيز، پشتيباني و تكرار شوند متاسفانه به استمرار و بقاي ساختار چنين قدرتي مي انجامند، اما لازم نيست حكومت هميشه دست به نمايشِ جنايت بزند چرا كه هول و هراس حاصل از هر نمايشِ جنايت كارانه اي ، تاثيرش را تا مدت ها در ذهن و روان جامعه بر جاي مي گذارد و جامعه را شرطي و براي مدت معيني رام و تسليمِ قدرتِ سياسي مي كند. در اين فاصله، حكومت نه از طريقِ اجرايِ واقعيِ نمايش هاي جنايت كارانه، كه از طريق بكار بردنِ نمايش هاي نمادين و دشمن سازي هاي موهوم و ترويجِ شايعه و بزرگ نمايي تهديداتِ داخلي و خارجي، تأثيرِ نمايش هاي جنايت كارانه ي گذشته را در روانِ جامعه تقويت مي كند و براي مدت هاي طولاني تري مردم را در هول و هراس نگه مي دارد. هراسِ اجتماعي سبب بازگشتِ احساسِ ناتواني و درماندگيِ دوران كودكي در آحاد جامعه مي شود و مردم را متكئ و دست به دامانِ حكومت مي كند و به بقاي حكومت مي انجامد. به راستي چرا حكومتِ ايران بعد از گذشت سي و پنج سال، نه تنها مشكلش را با اقليت هاي قومي و مذهبي و مرزنشينان كرد و بلوچ و همسايگان خارجي و قدرت هايِ بزرك جهاني حل نكرده است بلكه روز به روز به شيوه هاي مختلف دست به جنايت و اعدام و ترور و قصاص و آشوب و درگيري و تهديد مي زند؟ آيا حضور دشمن و تهديدات داخلي و خارجي، شرط ضروري و لازم براي بقاي حكومتِ ايران نيست؟ چرا با بهبودي نسبي ارتباط ايران با امريكا، عده اي در صدد آگرانديسمان كردن انگليس به عنوان دشمن شماره يك هستند؟؟!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)