سعید سیل آبادی
،،،،،،حالم هرگز به این بدی نبود. سعی می کنم خودم را یک جوری مشغول کنم. أدم باید این طور مواقع خودش را سرکار بگذارد تا ذهن اش فرصت پیدا نکند برود روی همان چیزهای آزاردهنده ای که قصد دارد ازشان فرار کند. فکر های بد مثل کنه به آدم می چسبند. گاهی وقت ها فکر می کنم در مقابل شان به کلی ناتوان و درمانده هستم اما اگر جلوی شان را نگیرم می دانم که با گستاخی بیشتری پیشروی خواهند کرد.هنوز نمی دانم یا یاد نگرفتم چطور أفکارم را در کنترل داشته باشم.این را موسیو لوفو به من گفت. همین دیروز هم کلی تلفنی با هم حرف زدیم و او اصرار کرد که دوباره به دیدنش بروم اما من بعد از سه جلسه گفتگوی به فایده و خسته کننده که در مورد افکار مزاحم حرف زدیم، تازه فهمیدم که هیچ کس غیر از من نمی تواند این هیولای درونم را دهنه بزند.بله هیچ کس، جز خودم. اما چطور؟ اگر این من هستم که دارم فکر می کنم و به این موضوع آگاهی دارم که اکنون، در حال فکر کردن هستم نه حرف زدن و غذا خوردن. و اگر این آگاهی را دارم که این افکار در جایی از وجود من که ذهن اش می نامم جاری است، پس چطور نمی توانم آن را به کنترل در آورم؟ طی یک ماه گذشته، بارها و بارها تلاش کرده ام جلوی این موریانه ها ی موذی را بگیرم اما از نقطه ی دیگری در ذهنم نقب می زنند و دوباره به آگاهی من می آیند. تنها چیزی که از گفتکوی کسالت آور با موسیو لوفو فهمیده ام این است که تمام آن کابوس های شبانه ام ، آن بد خوابی ها و آن از خواب پریدن ها و خیس عرق شدن ها، از همین فکرهای آزار دهنده مایه می گیرد که آرامشم را از من گرفته اند. بیش از یک ماه است که نمی گذارند راحت و آسوده سر بر بالینم بگذارم. حتی قرص های نارنجی رنگ موسیو لوفو هم نتوانست کمکی به من بکند جز آن که دهانم را خشک و تلخ می کند و داخل مترو و حتی پشت میز کارم چرت می زنم. آرامش و راحتی که می خواهد با قرص و دارو بدست بیاید همان بهتر که نیاید. حالا که همه شان را ریختم توی سطل زباله، احساس بهتری دارم. من به این آشغال های موسیو لوفو احتیاجی ندارم برای این که احساس راحتی دروغی به من بدهند. خودم دردم را از همه بهتر می شناسم. راه اش را هم می دانم. اما فقط دانستن راه ها کافی نیست باید تمرین کنم. یک راه ش این است که افکار پریشانم را جمع و جور کنم و مزاحم ها و موذی ها را بیاندازم بیرون و از شرشان خلاص شوم. اما واقعیت این است که هر چه سعی می کنم روی أفکارم متمرکز شوم،می بینم ناتوان تر هستم. همه چیز در ذهنم پریشان است. نمی توانم بفهمم که کدام شان خوب و کدام شان شر است. همه با هم قر و قاطی اند. از عروسی مادرم گرفته تا گیر کردن انگشتم توی سوراخِ تخته ی مستراح، از مریضی و آه و ناله های پدر بزرگم تا لنگ به هوا شدن خاله کبری در مجلسُ ختم دایی و حتی لگد زدن خرِ میر عباس به سینه ی پسر عمو کاظم و ماندن جای سم ها روی سینه اش، همه شان جنبه های خنده دار و جنبه های غمگین را با هم دارند. هم می خندم و هم بغض می کنم. احساس می کنم من دو نفر هستم. یک نفرمان همیشه با یاد آوری خاطرات گذشته، بغض می کند و اشک می ریزد و یک نفرمان در همان حال،می خندد و خوشی می کند. موسیو لوفو همان جلسه ی اولی که به قول خودش مرا روانکاوی کرد گفت؛ تو دوشخصیتی هستی،،،،، چشم های ریزش از پشت شیشه ی عینک برق می زد وقتی این حرف را زده بود. انگار کشف بزرگی کرده باشد حال آن که من بدون خواندن کتاب های کت و کلفتش که توی قفسه ی پشت سرش چیده بود، می دانستم که من دو شخصیت دارم. بدم می آید از این طور آدم ها که فکر می کنند عقل کل هستند. کتاب های فروید و لکان و یونگ و بودلر را عمدن گذاشته بود روی میزش که من ببینم و خیال کنم که خیلی با سواد است. چند بار هم در حین گفتگو، سایکوآنالیز فروید را جلوی من باز کرد و خواست به من نشان بدهد که با بی میلی گفتم؛ عینک همراهم نیست. افاده های آدم های تحصیل کرده بیشتر از بیسوادها من را می سوزاند. بیسوادها اگر کار بدی هم می کنند از روی نادانی است اما این درس خوانده های ملا باشی و هم چیز دان، بلدند چطور دلِ آدم را بچزانند. داشت با پنبه سر می برید. به قول خودش می خواست با فاکت هایِ علمی برایم ثابت کند که دوشخصیتی هستم اما نمی دانست که من توی دلم به او می خندم. البته مطمئن ام که او هم به من می خندید. چشم ها به آدم دروغ نمی گویند. بخاطر همین بود که سرش را انداخته بود پایین. از چین های دو طرفِ سبیلِ سالوادر دالی اش معلوم بود که نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد. لابد پیش خودش خیال کرده بود من نه تنها دو شخصیتی بلکه بی سواد هم هستم. گفتم؛ موسیو لوفو،،،،،ممکن است به من بگویید چه چیز من خنده دار است تا با هم به اش بخندیم؟ خوب کردم دماغ اش را سوزاندم. تازه فهمیدم که افکار مزاحم از کجا می آیند. اگر جواب اش را نداده بودم. اگر دق دلی ام را از همه دکترهایی که تا حالا دیده ام سرش خالی نکرده بودم الان لابد این فکر مزاحم و آزار دهنده به سراغم می آمد که چرا جوابِ خنده های گستاخانه ی موسیو لوفو را نداده ام. این طوری جلوی ورود فکرهای مزاحم را می گیرم تا بتدریج برای خلاصی فکرهای مسمومی که در گذشته در اثر کوتاهی و کم توجهی خودم وارد ذهنم شده اند، راهی پیدا کنم. اگر همان لحظه که این افکار بد هنوز وارد ذهنم نشده بودند و در وجودم جا خوش نکرده بودند، لالمانی نگرفته بودم و جوابِ بقیه را هم مثل موسیو لوفوی چاچول باز داده بودم حالا مجبور نبودم بوی کند افکار مسمومشان را همیشه با خودم حمل کنم اما چه می شود کرد که بیشتر وقت ها، در مقابلِ رفتارهایِ موذیانه و خباثت های اطرافیان، زبانم بند می آید و بعدها که به شان فکر می کنم فقط عذاب می کشم و دلم به حال خودم می سوزد. باورتان می شود؟؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)