سعید سیل آبادی
،،،،،،،،قرار بود فوزیه را بیاورند تهران، نه جاده ها مناسب بود نه هواپیما در میان. مسیر راه آهن جنوب به تهران را انتخاب کردند. واگن مجللی تدارک دیدند و آذین اش بستند. شاه گفت؛” خانه های توسری خورده ی دهقانی سر راهند. با آن بد قواره ها چه کنیم که جلوی عروس مصری و همراهان آبروداری کرده باشیم؟ ” ،،،،،،،،وزیر تشریفات اندیشید. فکری به ذهن اش رسیده بود که حتمن موجب مسرت شاه می شد.پس از میان وزرای داخله و خارجه که دو طرفش شق و رق ایستاده بودند یک قدم جلوتر رفت و با خم کردن سر و کمر تعظیم کرد و گفت؛ “اگر علاحضرتِ همایونی، صلاح بدانند می دهیم دیوار تمام خانه های دهقانی سر راه را با گچ سفید کنند!!. “،،،،،،،شاه خوشحال شد و در مقابل همه ی درباریان و وزرا، با اشارت سر، وزیر تشریفات را به نزدیک خود خواند و با دستش دو بار، نه سه بار بر شانه ی وزیر زد و گفت؛” الحق والانصاف این پدرسوخته آدم کار راه اندازی است”،،،،،، و بعد خندید طوریکه همه ی حاضرانِ در دربار با او خندیدند. حتی وزیر تشریفات هم که در مقابل هیبتِ شاه، خفه خون گرفته بود نیشش را باز کرد. شاه گفت؛” فکر بسیار خوبی است،،،،فکر بسیار خوبی است،،،،فکر بسیا،،،،،،،،،”،،،،،وزیر داخله پیش خودش فکر کرد تا تنور داغ است بهتر است یک نانی هم او بچسباند تا دستی روی آتش داشته باشد، پس چند بار گلویش را صاف کرد و وقتی شاه نگاه اش کرد، با لحن جاکش مآبانه ای گفت؛” چنانچه علا حضرت مایل باشند این طرحِ بزرگ را ” طرحِ ملی ” بنامیم که ملت هم در افتخارِ آن با ما سهیم باشند”……شاه که از ذکاوت وزیرِ تشریفات و میهن پرستی وزیرِ داخله خشنود شده بود، پدرانه دستور داد؛”،،بجنبید آقایان، ،،،،،تا موعدِ رسیدن ملکه ی جدید از مصر، این طرح بزرگ را که به افتخارِمیهن ” طرحِ ملی گچ مالی ” نامیده ایم، با مشارکت شما و ملت عملی نمایید”……وزیرِ تشریفات بلافاصله، عهده دار اجرایِ طرح ملی گچ مالی شد و سریعن دستور شاه را به تمامی روئسای بلدیه ها و نظمیه های شهرهای سرِ راهِ قطار جنوب به تهران مخابره کرد. وزیر داخله نیز گماشتگانی را برای نظارت بر اجرایِ این طرحِ ملی ، روانه ی آن شهرها کرد. چند روز بعد از مخابره ی دستور، گچ مالیِ دیوارهای خانه های دهقانیِ سرِ راه با مشارکت مردم روستاها شروع شد و گچ مال ها و گچ فروش ها و ماله کش ها و ماله گیر ها و خاک اندازها و باربرها و خرک چی ها دست به کار شدند. اما هنوز کار به فرجام نرسیده بود که خبر رسید در یکی از روستاها با کمبود گچ مواجه شده اند و ذخایر گچ کشور هم ته کشیده است. خبر را به اطلاعِ وزیر تشریفات رساندند و کسب تکلیف کردند. وزیر مانده بود بین شش و بش که چه گِلی بر سر بگیرد.از یک طرف نمی خواست خاطرِ مبارکِ شاهنشاه را از فقدان گچ و پایان نیافتن کار، آزرده کند و از طرفِ دیگر مصلحت نمی دانست در مقابل رقبایِ درباری از خود نقطه ضعف نشان دهد. این بود که با عصبانیت و عتاب به نظمیه ی شهر مخابره کرد که؛” یک طوری ماستمالی اش کنید پدر سوخته ها،،،،،”.،رئیس نظمیه بعد از مشاهده ی پیامِ وزیر، بالفور به رئیس بلدیه پیغام داد که” ماستمالی اش کنید حیف نان ها،،،،،” رئیس بلدیه هم به محض دریافت دستور نظمیه، پیغام را با توپ و تشر به کدخدای ده ابلاغ کرد؛” ماستمالی اش کن کدخدا، همین حالا،،،،،” کدخدا هم با رویت دستور و امضای رئیس بلدیه و شنیدن توپ و تشرهای اش از راپُرچی ، همه ی اهل آبادی را جمع کرد و به آنها اُرد داد که همه ی ماست های آبادی را داخل تغارهای بزرگ بریزند و تا دیر نشده بمالند به دیوارها،،،،،،،،و اینطوری شد که طرحِ ملیِ گچ مالی، ماستمالی شد و برای اولین بار ” ماستمالی” در کشورِ ما کشف شد!!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)