سعید سیل آبادی
ناصر خسرو، کوچه ی خدابنده لو، کمی پایین تر از کوچه ی مروی. اینجا راسته ی اسیدفروشان است همان ها که پشتِ مغازه های وارفته و کسادشان نوشته اند، آزمایشگاهی، بهداشتی، صنعتی، طبی و البته شیمیایی!!!. از پشتِ این نوشته ها، لوله های آزمایشگاهی و خرده ریزه های جراحی و مدرج ها و بالون ها و چیزهایی را می بینی که شاید بعضی هایشان را فقط در کتاب های علوم دیده باشی. آن گوشه، مولاژ نیم تنه ی مردی را گذاشته اند که از فرق سر تا لگن خاصره، بدنش را شکافته اند. مولاژ قلب و عضلات بازو هم این طرف ویترین، روی پایه های گچی خودنمایی می کنند. شاید از رازواره گی مرگ و تسلط ناگزیرش بر امور زندگی است که مولاژ اسکلتِ آدمکی متوسط قامت را با آن چشمچاله های خالی و تاریک و دست و پاهای بی رمق ، بر میخی در مرکز ویترین آویزان کرده اند. همه چیز در این مغازه ها و معبر های اطرافشان در روزمره گی معلق است. آدم ها در هم فرو می روند و از هم فاصله می گیرند اما بازارِ مغازه ها کساد است. این را اهل کسبه ی اینجا می گویند، اما به قدر یک استکان چای و گیراندن نخی سیگار که صبور باشی و روی چهارپایه ی بیرون قهوه خانه بنشینی، می بینی که غیر از دستفروش هایی که با سماجت می خواهند چیزی به تو بفروشند یا حتی اگر شده، کاپشن روی شانه ات را از تو بخرند، بقیه ی این آدم ها آنطور که خودشان از کنارت رد می شوند و می گویند ” دارو ” یا دوافروش اند یا آدم هایی که پی خرید داروی قاچاق به اینجا آمده اند. آنطور که آقا رجب تعریف می کند این آدم ها در سودای خرید از مغازه ها به اینجا نیامده اند مگر آنکه آدمک های آویزانِ پشتِ ویترین ها به عابران ، دهن کجی کنند و آنها را برای چند لحظه به خود مشغول نمایند. مشتری این مغازه ها معمولن ، مسوولانِ خرید موسسات آموزشی و بهداشتی و بیمارستانی و صنعتی هستند و کمتر پیش می آید که کسی برای استفاده ی شخصی چیزی از آنها بخرد. کسبه موظف اند بر اساسِ مقرراتِ صنفی خود، فقط با احراز هویت مشتری ، به آنها جنس بفروشند. این را آقا رجب می گوید که بیست سال است توی این راسته،کارگری می کند. دستش را اسید سولفوریک سوزانده است.با ته لهجه ی همدانی اش می گوید؛ بله سه سال پیش!!!،،،،،،،. بطری قهوه ای پشت ویترین مغازه را نشانم می دهد؛ اوناهاش،،،،،،قوی ترین اسیده،،،،،می پرسم اگر یکی از آنها را بخواهم به من می دهند؟ همه ی چروک های صورتش جمع می شوند و با خنده می کوید؛ باید نامه داشته باشید،،،،،،،پیش خودم فکر می کردم که اسیدپاش های شهر من از کجا اسید می خرند.چشمم روی بطری قهوه ای پشت ویترین مغازه خیره بود و در این خیالات بسر می بردم که مردی پرسید؛ چقدر می خوای؟،،،،،،، منظورش را نگرفته بودم. سیگارش را روشن کرد و چسبیده به آقا رجب نشست. با هم صنمی داشتند.مرد سیاه چرده ی مو وز وزی گفت ” أرزون حساب می کنم. اینم بخاطر آقا رجب،،،،،سولفوریک پانزده تومان، نیتریک چهارده تومان،،،،،،از سر کنجکاوی پرسیدم لیتر یا بطری؟،،،،،پکِ عمیقی به سیگارش زد و گفت؛ بطری یک و نیم لیتری، مِرک آلمان،،،،،،، گفتم از همینی که پشتِ ویترینِ اون مغازه،،،،،،،،،، اما بطری قهوه ای که نشانِ دزدانِ دریائی داشت، دیگر آنجا نبود!!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)