سعید سیل آبادی
انسان موجودی دوگانه است. از یک طرف میل به واگرایی از دیگران و کشش به فردگرایی و تمایز از اجتماع را در خود احساس می کند و از سوی دیگر، در همگرایی با دیگران و اجتماع ، از احساس امنیت و آرامش برخوردار می شود. هر چه از دوران کودکی به میان سالی و بزرگسالی می رود میل به واگرایی در او کاهش می یابد و به سمت هم گرایی با دیگران سوق پیدا می کند از این رو ثباتِ رفتاری در بزرگسالان بیشتر از جوانان و نوجوانان است چون بزرگسالان از راه همسان سازی رفتارها با اجتماع و تقلیدِ رفتارهای جمعی، کمتر تحتِ تاثیر سلیقه های فردی و کنش های واگرایانه واقع می شوند. رفتن به راهی که همگان می روند شنا کردن در جهت جریان آب است و این امر نشان می دهد که چرا انسان در سنین میان سالی و بزرگسالی به آرامش نسبی دست پیدا می کند. میل به واگرایی و تمایز از دیگران از نظر تکامل بیولوژیکی این امتیاز را برای جوانان بوجود می آورد که بیشتر مورد توجه ی جنس مخالف قرار گیرند تا بتوانند در رقابت برای جفت یابی و انتقالِ ژن ها، موفق تر عمل کنند. تغییراتِ ظاهری از قبیل رنگ پرها، فرم شاخ ها و تن صدا و غیره اگرچه بطور طبیعی در میان پرندگان و پستانداران به آنها کمک می کند تا با تلاشِ کمتری ، جنس مخالف را بسوی خود جلب نمایند اما انسان با از سر گذراندن تکامل فرهنگی، بسیاری از نشانه های طبیعیِ جفت یابی و جلبِ جنس مخالف را از دست داده است و آن دسته از نشانه های بیولوژیکی هم که برایش باقی مانده اند در مقابلِ تقاضای سیری ناپذیر انسان به انتقالِ ژن ها و همچنین معلق شدن انسان در شبکه ی در هم تنیده ی روابط اجتماعی و فرهنگی جوامعِ متمدن، عملن کارآیی خودشان را از دست داده اند یا کم اعتبار شده اند. گرایشِ روز افزون انسان به ویژه جوانان از زیور آلات و خالکوبی ها و آرایش ها و جراحی های زیبایی و پوشش های متناسب با مُد و موسیقی های غریب و غیره و ذالک اگرچه از منظر زیباشناسی و آیینی نیز قابل تأمل است اما همه ی این ها در واقع از واکنش انسان در مقابلِ تکامل فرهنگی ریشه می گیرد که دیر زمانی است یال و کوپالِ انسانِ متمدن را تراشیده است و او را با دیگران هم سان و همانند کرده است. میل به تمایز از دیگران و واگرایی، در مقابل و در تضادِ میل او به جلب توجه ی دیگران و همگرایی قرار دارد و حضور همین دو میل متناقض در ضمیرِ انسان است که در جوامع طبقاتی منجر به آفرینشِ مُد و گسترش آن در میان جامعه به ویژه طبقاتِ فرا دست می شود. جوامعِ بدونِ طبقاتِ بدوی، فاقدِ مُد یا حتی پوشش های قابلِ توجه بودند و جفت یابی و معاشرت و جلبِ جنس مخالف ، در آنها با کمترین موانع روبرو بوده است. مُد محصولِ جوامع طبقاتی است . مُد از یک طرف میل به واگرایی و نیاز به متمایز بودن را ارضا می کند و از سوی دیگر به انسان هایی که از یک مُد استفاده می کنند احساسِ جلبِ توجه و همگرایی و تشکل در یک کروه یا طبقه ی خاص را می دهد. اما این طبقه همچنان از طبقات دیگر جامعه بواسطه ی مُد متمایز می شود. پایان و مرگِ مُد زمانی فرا می رسد که مُدِ طبقه ی فرادست در میان طبقه ی فرودستِ اجتماع رواج پیدا می کند و از این نقطه است که طبقه ی فرادست برای حفظ تمایز خود از دیگران و تشفی میلِ واگرایی و فردیت، از مدِ قبلی دست بر می دارد و مد جدیدی را طراحی و تولید می کند.استفاده ی مُد در میانِ طبقه ی فرادست به ویژه جوان ترهای آن، نشانه ای از تضادِ درونی و تقابل تزِ میل به واگرایی و آنتی تزِ میل به همگرایی است که به شکل مُد سنتز می یابد. در واقع مُد واکنشِ تعارض انسان است و به شکل یک مُسکنِ اعصاب و روان از طبقه ی فرادست به فرودستان، دست به دست می شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)