image18-140x140

ارباب را هميشه رعيت همراه است و بي رعيت، ارباب، ارباب نيست. ارباب اگرچه از زبان عرب به پارسي راه يافته و به معني خدايگان و صاحبان است اما در فرهنگ پارسي ارباب به معني مالك و صاحب اختيارِ زمين و رعيت است. گو اينكه رعيت، چون خيش و گاو آهني كه زمين اربابي را شيار مي زند و جزء لاينفك اموال و افزار ارباب به حساب مي آيد، خود موجوديتي براي خويشتن ندارد و ارباب،رعيت را مثل گاو و گوسفندان، تصاحب مي كند تا به رعيت ، موجوديت و هويت ببخشد. بي ارباب، رعيتي هم نخواهد بود چنان كه بي رعيت، ارباب نيز ارباب نيست.حضور يكي، ضرورت حضور ديگري است و اين ميان، حضور رعيت هم ارباب را موجوديت مي بخشد و هم ثروت. بهاي حضور رعيت، قوت لايموت است كه ارباب از دست رنج رعيت مي گيرد و يك از ده اش را به رعيت بازپس مي دهد همراه با فخر اربابي، كه رعيت بخورد و نميرد كه توان كشيدن گاوآهن داشته باشد براي شيار زدن هاي دوباره ي زمين . رعيت دو وظيفه سنگين را در ازاي منتي كه ارباب بر او مي نهد و لقمه نانش مي دهد، بر عهده دارد، بارور ساختن زمين و زن. كه زايش اين دو، فزوني محصول است و ثروت. زن، فرزند مي زايد كه رعيت شود. كه رداي رعيتي را ارباب از همان لحظه ي شكل گيري نطفه بر قامتش بدوزد. و رعيت كه فزون تر شود، زمين پربارتر و محصول افزون تر و لاجرم، رعيت كه رعيت تر باشد ارباب هم ارباب تر است و تنها زمين نيست كه شيار مي خورد، كه زندگيِ رعيت هم شيار مي خورد تا چون بذر سيب زميني، رعيت از دل رعيت برون آيد. سرريز محصول به شهر مي رود و رعيتِ اضافه به كارخانه. زمين فرسوده، سرنوشت زن يائسه را دارد. تنها مي ماند با دردهايش. ارباب، كارخانه دار مي شود و رعيت، كارگر. رابطه همان رابطه ي ارباب- رعيتي است تنها كارافزار است كه عوض مي شود و لباس مندرس رعيت كه بر تن مترسك مزرعه جا مي ماند. رعيت مي كوچد به كارخانه، لباس دلقك ها را مي پوشد كه خُلق ارباب، خوش باشد.

شهر، نما داشته باشد و ارباب دلش نگيرد از ماشين و مكعب هاي بتوني. كوچه باغ ها، خيابان مي شوند و جاي خرها را ماشين ها مي گيرند و همه چيز شتاب مي گيرد. قدم هاي رعيت اگر با گام هاي گاو آهن و رمه گوسفندان هماهنگ بود حالا با شتاب ماشين، سرعت مي گيرد. هر چه تند تر، بهتر. خط توليد كارخانه،زندگي كارگر را مي جود و عصاره اش مي شود ثروت كارخانه داري كه ارباب است، اربابِ جامعه. نقش زن اما همان است كه بود، زاييدن كارگر براي كارخانه ي ارباب. زندگي در نظم آهنين توليد، تكرار مي شود و كارگر، پيچ و مهره ي متحركي است كه به ماشين توليد، پرچ مي شود. آنقدر مي خورد كه بتواند كار كند و آنقدر كار مي كند كه بتواند چيزي براي خوردن بدست بياورد. اين دور تسلسل زندگي كسي است كه براي صاحبان سرمايه كار مي كند. در واقع آنچه همراه مواد اوليه در كارخانه، مخلوط مي شود ساعت هايي از زندگي كارگر است. او بخشي از زندگي اش را به أرباب مي فروشد كه بخش ديگر زندگي اش را نجات دهد غافل از آنكه بخش ديگر زندگي اش، نه تنها نجات نيافته، كه به شكل غير قابل تصوري با ماشين توليد و مصرف در هم آميخته و به شكل كالا از كارخانه خارج مي شود.بيرون از كارخانه، تن بي جان كارگر،از نگاه ارباب تبديل مي شود به يك مصرف كننده، مصرف كننده اي كه حالا وظيفه دارد كالاهاي كارخانه را بخرد و مصرف كند. كارگر تا آخرين پول سياهي را كه از ارباب گرفته بايد خرج كالاهاي بنجل ارباب كند. كالاي ارباب نبايد روي دستش بماند.

كارگر با همان سرعتي كه براي ارباب كالا توليد مي كنيد، موظف است در خط توليد شبانه با مشاركت زن، بچه توليد كند تا بشود مشتري براي كالاهاي ارباب. مشتري كه افزون شد، مصرف بالا مي رود و تقاضا براي كالا نيز افزون مي گردد. كارگر حالا مجبور است ساعات بيشتري از زندگي اش را در كارخانه بگذراند.بيشتر توليد كند و البته براي رفاهِ لشگر مصرف كننده، اندكي بيشتر دستمزد بگيرد و اين دستمزد دوباره صرف خريد كالاهاي مصرفي بيشتر مي شود.حتي اگر دستمزد كارگر كفاف خريد كالاهايي را كه خود توليد كرده است، نداد؛ مي تواند بخشي از زندگي آينده اش را با محاسبات دقيق و كارشناسي بانك ها،به ارباب بفروشد و كالاي قسطي خريداري نمايد.كارگر مثل خر عصاري مي چرخد و زندگي اش را هر روز بيشتر از روز قبل له و لورده مي كند. اما جاي نگراني نيست و خط توليد شبانه، كارگرهاي جوان تر را جايگزين خرهاي عصاري وارفته بكار خواهد گماشت.همه چيز در اين گردونه و حول يك محور مي چرخد و آن ارباب است كه خارج از اين گردونه. دنياي متفاوتي را زندگي مي كند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)