مادر من هم فيسبوكي شد، اما پدر راضي نيست. اين كار مادر را خودسري و دهن كجي به خودش مي داند. ژولي و گونزالس رفته بودند وساطت، اما پدر به آنها گفته كه در زندگي خصوصي من دخالت نكنيد. بعد از هشتاد سال عبادت خودم بهتر مي دانم چه چيزي خوب و چه چيزي بد است. مادر با آن گيس هاي سفيد و صورت يكدست چروكيده ي با نمكش از ديروز قهر كرده و از كنج اتاق اش بيرون نمي آيد. پدر مي گويد به جهنم كه قهر كرده،،،،،،،ژولي مي گويد آخر آقاجان فيسبوك كه مشكلي ندارد،،،،حتي رييس جمهور هم فيسبوك دارد،،،،،،،،،،پدر خودش را از دوستداران آقاي روحاني مي داند،،،،،،،گونزالس فنجان هاي چاي را روي ميز مي گذارد و مي خواهد دلِ فولادي پدر را با گرماي محبت نرم كند اما كار را خراب تر مي كند وقتي به پدر مي گويد” البته حاج آقا حق دارند نگران باشند،،،،،بعد قند را توي دهانش مي گذارد و چاي داغ را هورت مي كشد و همين كه ژولي نگاهش مي كند از دهانش مي پرد كه” ژولي يادت هست اول ها كه فيسبوك باز كردي چقدر پسرها برايت مسيج هاي عاشقانه مي نوشتند!!!!،،،،،، ديگر ايما و اشاره هاي ژولي كارساز نيست،،،،،،پدر مثل شير زخمي از روي ويلچرش بر مي خيزد و با كمك عصا مي رود بالاي سر ژولي كه كنار تلويزيون روي كاناپه نشسته است. چشم هاي پدر پر از خون شده است. عصاي اش را به سمت گونزالس سيخ مي كند و مي گويد؛ شوهرت چي گفت؟؟!! گونزالس دارد خفه مي شود، چاي پريده توي حلق اش. سرفه امانش را بريده است. مادر هم كه اينجور مواقع حلال مشكلات است اصلن صداي اش از توي اتاق در نمي آيد. ژولي مي خواهد يك طوري پدر را آرام كند كه گونزالس سرفه كنان پدر را بغل مي كند. چشمهاي گونزالس پر از اشك شده، انگار از طناب دار خودش را خلاص كرده باشد، گلويش را چند بار صاف مي كند و مي گويد؛ آقاجان براي تان خوب نيست،،،،،،پدر را مي نشاند روي ويلچر و هل اش مي دهد پشت ميز ناهارخوري. پدر با غضب نگاهِ گونزالس مي كند، گونزالس خودش را مي بازد.پدر مي گويد همه آتش ها از گور اين مي سوزد. معلوم نيست با عصايش ژولي را نشان مي دهد يا ماهواره ي روشن را. ژولي دارد گريه مي كند. اشك اش دم مشكش است. گونزالس خودش را از نگاه خشمگين آقاجان مي دزد و از آشپزخانه براي ژولي آب مي آورد. زنگ خانه را مي زنند. پدر همانطور نشسته دست دراز مي كند آيفون را بر مي دارد با غضب مي گويد؛ كي،،،،،،يه؟؟،،،،،،،پسر دايي حجت صداي اش از توي كوچه مي آيد. من ام،،،،،،پدر در را برايش باز مي كند. گونزالس مي نشيند كنار ژولي و با مهرباني و شرمساري مي گويد؛ منظوري نداشتم ژولي جان،،،،،،مي خواهد هر طوري شده از دل ژولي در بياورد. پدر مي گويد؛ بفرما تحويل بگير،،،،اين بدبختي ها همش نتيجه ي نازكشيدن هاي جنابعالي است،،،، حجت درِ هال را باز مي كند. چهره اش از آخرين ضربه اي كه به سرش خورده همانطور خندان مانده است. جاي شش تا بخيه ي كهنه هنوز بالاي ابروي راستش ديده مي شود.پدر ، حجت را از بچه هاي خودش هم بيشتر دوست دارد. حجت سلامي به در و ديوار مي كند و بستني قيفي اش را ليس مي زند و يك راست مي رود پيش پدر. پدر موهاي فرفري و كوتاه حجت را دست مي كشد و قربان صدقه اش مي رود ؛ كجا بودي پسرم؟؟،،،،،، حجت اگرچه خيلي دست و پا چلفتي است اما خوب بلد است چطور خودش را براي شوهرعمه اش لوس كند. صورت سفيد و توپولي دارد. ريشش را چهارتيغه كرده. مي گويد؛ آمده ام فيسبوك عمه جان را برايش آپديت،،،،،،،،اما سيلي پدر كلامش را قطع مي كند!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)