این یادداشت کوتاه را از سر ناراحتی و ناسازگاری دیرینهام با واژهی «دیاسپورا» مینویسم؛ واژهای که برایم همواره با حسی از دروغی تاریخی همراه بوده است. دروغی که پشت نقاب حافظه، پراکندگی و بازگشت، بذر خشونت و اشغال را در خاک میکارد. نسلکشی وقیحانه، بیشرم و بیپردهای که اسرائیل امروز با زبان همان دیاسپورا مشروعیت میبخشد، و نیز آن دسته از ایرانیانی که رؤیای آزادی را با هیولای جنگ و کشتار هممعنا میکنند، بار دیگر مرا واداشت تا از این تخیلِ جنگطلبِ دیاسپورا بنویسم.
دیاسپورا بهمثابه خیالِ خطرناک
مقدمه
ما اغلب واژگان را وارثانه میپذیریم: با بار عاطفیشان، با حافظههای خفته در آنها، با زخمهایی که نامشان را میکشند. «دیاسپورا» یکی از آن واژگان است که در نگاه نخست، مفهومی فرهنگی-تاریخی بهنظر میرسد که رنج، پراکندگی و اشتیاق به بازگشت را روایت میکند. این واژه، که ریشه در زبان یونانی دارد و نخستینبار در ترجمهی عهد عتیق برای توصیف تبعیدهای قوم یهود بهکار رفت، در قرون معاصر به یکی از کلیدواژههای مهم در مطالعات هویت، مهاجرت و ملتسازی بدل شده است. اما آنچه این متن در پی آن است، نه تأیید این بازنمایی، بلکه افشای ظرفیتهای خشونتبار و ایدئولوژیک آن است. دیاسپورا، آنگاه که بدل به گفتمان سیاسی میشود، نه تنها تجربهی پراکندگی را روایت نمیکند، بلکه پروژهی بازتملک را مشروع میسازد؛ پروژهای که حافظه را به ابزار استعمار بدل میکند و رنج را به مجوز خشونت.
با اتکا به نظریهی بندیکت آندرسون در Imagined Communities، که ملت و وطن را نه بهعنوان موجوداتی طبیعی یا تاریخی، بلکه بهمثابه «جماعتهایی خیالی» بازمیشناسد، جماعتی ساخته شده در بستر زبان، روایت، مناسک و حافظهی جمعی- میتوان استدلال کرد که دیاسپورا نیز بهعنوان یک سازوکار گفتمانی، شکل مشخصی از تخیل وطن را تولید میکند. دیاسپورا، در این معنا، صرفاً تجربهی پراکندگی یا تبعید نیست؛ بلکه پروژهای تخیلی است که وطن را در غیاب، اما با بار شدید عاطفی و ایدئولوژیک، بازآفرینی میکند.
در ساختار دیاسپورایی، وطن نه فقط بهعنوان خاطرهای شخصی، بلکه بهعنوان «حق موروثی جمعی» بازنمایی میشود—حقی که حتی در غیاب حضور تاریخی یا مادی در خاک، همچنان از مشروعیت برخوردار شمرده میشود. این وضعیت ، دیاسپورا را در موقعیتی قرار میدهد که میان غیاب (فقدان مکان) و وعده (بازگشت تخیلی) معلق است؛ وضعیتی که حافظهی تاریخی را به سرمایهی مشروعیت سیاسی بدل میسازد و همزمان، «حق بازگشت» را بهعنوان تکلیف ایدئولوژیک معرفی میکند. مدرنیته اروپایی و بر زمینهی تبعیضهای دیرپای علیه یهودیان شکل گرفت، اما راه رهایی را نه در همزیستی، بلکه در احیای تخیلی «وطن موعود» جست. صهیونیسم، با بهرهگیری از سازوکارهای دیاسپورایی—یعنی بازخوانی متون دینی، تقویت حافظهی تبعید، و تبدیل رنج تاریخی به هویت—موفق شد وطن را نه بر اساس سکونت واقعی و پیوند زیستمند با خاک، بلکه از خلال آرایههای نمادین و آیینی، زبان عبری احیاشده، و سرمایهگذاریهای استراتژیک تعریف کند. این وطن، همانگونه که ادوارد سعید در تحلیل خود از صهیونیسم مینویسد، نه «دولت شهروندان»، بلکه «دولت جماعتی در دیاسپورا» بود. بدینمعنا، وطن به پروژهای سیاسی بدل شد که هدفش، نه پاسخگویی به نیازهای واقعی ساکنان موجود، بلکه تحقق تخیلی دیرپا بود که ساکنان کنونی را مانعی سر راه خود میدید. خشونت، در این منطق، نه انحراف از مسیر، بلکه ابزار تحقق وعده شد؛ وعدهای که از دل روایتهای دیاسپورایی استخراج شده بود و اکنون مشروعیت اعمال زور را میساخت.
اقداماتی چون خرید زمین توسط «صندوق ملی یهود» (JNF)، آنگونه که جان هوپ سیمپسون در گزارش سال ۱۹۳۰ هشدار داده بود، با سازوکاری صورت میگرفت که زمین را از چرخهی استفادهی بومیان خارج میکرد؛ فرایندی که سیمپسون آن را «خارجسازی مالکیت» (extraterritorialization) مینامد. این زمینها، بهگونهای بنیادین، از نظر سیاسی و اقتصادی از دسترس اعراب ساکن آن مناطق خارج میشدند؛ نه فقط بهلحاظ قانونی، بلکه در معنایی نمادین، به خاکی بدل میشدند که دیگر هیچگاه نمیتوان از آن هیچ بهرهای برد.
این یادداشت کوتاه سعی دارد به بررسی کارکردهای ایدئولوژیک مفهوم «دیاسپورا» میپردازد؛ مفهومی که، بهویژه در بسترهایی چون صهیونیسم، از یک وضعیت پراکندگی فرهنگی-هویتی فراتر میرود و به سازوکاری نظری برای توجیه اشغال سرزمین، حذف ساکنان بومی و مشروعیتبخشی به خشونت بدل میشود. تحلیل پیشرو با تکیه بر نظریهی «جماعت خیالی» بندیکت آندرسون و خوانش پسااستعماری ادوارد سعید، دیاسپورا را نه صرفاً بهعنوان تجربهای زیسته، بلکه بهمثابه گفتمان قدرتمند بازتملکی فهم میکند؛ گفتمانی که در آن، اشغال تقدم معنایی بر سکونت مییابد و بازگشت تخیلی، منطق حذف مادی را سازمان میدهد.
دیاسپورا بهمثابه جماعت خیالی
واژهی «دیاسپورا» (Diaspora) برگرفته از واژه یونانی باستان διασπορά (diasporá) است که به معنای «پراکنده شدن» یا «پراکندگی» میباشد و از فعل διασπείρω (diaspeírō) مشتق شده است؛ فعلی که خود به معنای «پراکندن» یا «بذر پاشیدن» است. این واژه نخستینبار در ترجمه یونانی کتاب مقدس، موسوم به ترجمه هفتادی (Septuagint)، برای توصیف تبعیدهای قوم یهود بهکار رفت، از جمله تبعید سامریها بهدست آشوریان در قرن هشتم پیش از میلاد، تبعید بابلی در قرن ششم پیش از میلاد، و اخراج گسترده از یهودیه توسط امپراتوری روم پس از ویرانی معبد دوم در سال ۷۰ میلادی.واژهی «دیاسپورا» در کاربرد نخستین خود، مفهومی مذهبی و کیهانی داشت. در ترجمهی یونانی عهد عتیق، این واژه برای توصیف تبعیدهای تاریخی قوم یهود بهکار رفت و در پیوند با منطق الاهیاتی تنبیه و نجات شکل گرفت: دیاسپورا، نشانهای از خشم الهی بود، اما همزمان حامل وعدهای برای بازگشت به سرزمین مقدس. از همینرو، دیاسپورا از آغاز، بیش از آنکه صرفاً بیانگر فقدان مکان باشد، حامل نوعی تخیل وطن بود؛ تخیلی که در بطن آن، وطنِ غایب، حضوری مداوم و نمادین در حافظهی جمعی مییافت.
آنگونه که بندیکت آندرسون در اثر کلاسیک خود Imagined Communities (1)نشان میدهد، وطن و ملت، بیش از آنکه بر بنیانی مادّی، تاریخی یا زیستی استوار باشند، ساختارهایی گفتمانیاند؛ جماعتهایی خیالی که از رهگذر زبان، روایت، رسانه و حافظهی فرهنگی شکل میگیرند. این فرآیند «تخیل سیاسی»، امکان میدهد تا فرد، با مردمانی که هرگز آنها را ندیده، احساس همسرنوشتی کند و در قالب مفهومی انتزاعی چون «ملت»، وحدتی را تجربه کند که اساساً از جنس تجربهی زیسته نیست.
دیاسپورا نیز دقیقاً از همین منطق تبعیت میکند. آنچه دیاسپورا را دیاسپورا میسازد، نه صرفاً پراکندگی فیزیکی یا فقدان مکان، بلکه توانایی احضار مکرر و گفتمانی «وطن» در غیبت آن است. این احضار، نه در بستر زیسته و مادّی، بلکه در ساحت متنی، آیینی، و حافظهای رخ میدهد. جماعت دیاسپورایی، از اینرو، جماعتی خیالی است؛ زیرا اعضای آن غالباً نه تجربهی مشترک سکونت در وطن دارند، نه با یکدیگر در یک فضا زیستهاند، و نه ضرورتاً حتی زبان یا فرهنگ مشترکی را بهصورت واقعی تجربه کردهاند. آنچه آنان را گرد هم میآورد، یک تخیل مشترک است: تخیل وطن از دسترفته، بازگشت محتوم، و هویتی فرامکانی و فرازمانی که در هیچ تاریخ مشخصی تحقق نیافته، اما پیوسته بازگو میشود.
در نتیجه، دیاسپورا همچون جماعت خیالی، واجد همان ویژگیهای ملت است، اما با یک تفاوت بنیادین و رادیکالتر: اگر ملتسازی مدرن با پروژههایی چون نهادسازی، سرشماری، آموزش عمومی و تثبیت مرزهای جغرافیایی همراه است، دیاسپورا از همان ابتدا در غیاب این عناصر شکل میگیرد. تخیل دیاسپورایی، بهجای آنکه به سوی تثبیت واقعیت حرکت کند، به سوی بازتملک آن پیش میرود؛ وطن نه برساختهی سکونت، که موضوع آرمانگرایی، نوستالژی و مطالبهی سیاسی است.
اینجاست که منطق جماعت خیالی، به نیرویی خطرناک در دیاسپورا بدل میشود. این تخیل، در صورتی که با ایدئولوژیهایی خاص گره بخورد، میتواند خشونت را نهفقط موجه، بلکه اجتنابناپذیر جلوه دهد. از آنجا که وطن، مفهومی خیالی و مقدس تلقی میشود، تحقق آن نیازمند طرد تمامی آن چیزیست که در روایت دیاسپورایی بهعنوان «دیگری» یا «نامشروع» شناخته میشود. در این منطق، واقعیت جغرافیایی یا انسانیِ امروز وطن، نهتنها بیاهمیت، بلکه مانع تحقق خیال جمعی بهشمار میرود.
در برابر منطق بازتملکی و تخیل بازگشتمحور گفتمان دیاسپورا، ادوارد سعید تبعید(exile) را تجربهای رادیکال از گسست میداند؛ گسستی که نهفقط مکانی، بلکه معرفتشناختی است. تبعید در نگاه سعید، جدایی از نظامهای مستقر هویت است، چه ملی، چه مذهبی و چه فرهنگی ، و همین گسست، امکان شکلگیری بینشی انتقادی و ناهمساز را فراهم میسازد. در «تأملاتی درباره تبعید» (۲)، او تبعیدی را فردی مینامد که در عین تعلق به سنتها، در حاشیه آنها میزید؛ کسی که همزمان «درون و بیرون» فرهنگهاست و از همین موقعیت مرزی، قادر است تعلقات را نقد کند، بدون آنکه به کلی در آنها مستحیل شود.این حاشیهنشینی، بهجای آنکه صرفاً اندوهبار باشد، نوعی بینش انتقادی پدید میآورد و فرصت انتقاد از “خود” است، در برابر تعلقات کورکورانه.
او در تصویری بهیادماندنی، ذهن تبعیدی را ذهن زمستانی یک یتیم مینامد: ذهنی که خاطرات گرما را حس میکند، اما قادر به لمس آنها نیست؛ ذهنی بدون «مام وطن»، بدون «سرزمین پدری»، و از همینرو در بیخانمانی سکنی میگزیند. دیاسپورا اما دقیقاً در همین تخیل وطن است که بنیاد خود را میسازد. دیاسپورا، وطن را همچون پدری مقدس، چون سرزمینی موروثی، بهحق مطالبه میکند. این تخیل، تخیلی تملکگراست؛ وطن را نه رها میکند، نه انکار، بلکه بازمیطلبد، و برای بازطلبیاش آمادهی خشونت میشود.
اما ذهن تبعیدی، با تمام زمستانزدگیاش، حامل نیرویی رادیکال و ناپایدار است: نیرویی بیقرار و ویرانگر که با هرگونه خشونت بازتملکی در تعارض است. او از بنیاد با «جاگیری»، با «قرارگرفتن» و با «بازتملک» مخالفت میکند؛ زیرا میداند که هر بازگشتی، پیششرط حذف دیگری است. تبعیدی نه خانه میسازد، نه خاک را مطالبه میکند، نه بر سرزمین پدری پافشاری میکند. او با انکار تعلق، امکان خشونت را از ریشه میخشکاند. در این معنا، تبعیدی همانقدر که فاقد وطن است، حامل مقاومت است؛ مقاومتی نه بهمعنای ایستادن در سنگر، بلکه بهمعنای نپیوستن، نساختن، تملک نکردن. ذهن زمستانی تبعیدی در همین تاریکیاش، از بدلشدن به نیروی اشغال جلوگیری میکند.
تبعیدی، گرچه ممکن است در مقام فرد، به ایدئولوژی یا ناسیونالیسم پناه ببرد، اما تبعید در مقام وضعیت، فاقد آن تخیل جماعتساز و وطنطلب است که دیاسپورا را به گفتمان خشونتپذیر بدل میکند. دیاسپورا از قدرت بازنمایی جمعی برخوردار است؛ از زبان و آیین و حافظهی مکتوبی که میتواند فقدان را به مطالبه بدل کند. تبعید، در فقدان میماند؛ در بیوطنماندگی پافشاری میکند و از همینرو، از تبدیلشدن به زبان اشغال، ناتوان است. بنابراین، آنچه دیاسپورا را به نیرویی بالقوه خطرناک بدل میکند، نه خود پراکندگی، بلکه منطق جماعت خیالی است: تخیلی که در آن، وطن باید بازگردد، خاک باید تصرف شود، و دیگری باید حذف گردد. بهبیان دیگر، اگر دیاسپورا تخیل وطن را بازتولید میکند و آن را به یک گفتمان بازتملکی بدل میسازد، تبعید با امتناع از چنین تخیلی، به نیرویی ضدایدئولوژیک بدل میشود؛ نیرویی که از قرار گرفتن، خانه ساختن و بازتملک سر باز میزند و با پذیرش رادیکال بیخانمانی، امکان خشونت را از بنیاد انکار میکند.
صهیونیسم بهمثابه جماعت خیالی: تخیل بازگشت و وطنِ بدون بدن
صهیونیسم، بیش از آنکه جنبشی برای ملتسازی باشد، باید بهمثابه یکی از نمونههای عینی و خطرناک تحقق «دیاسپورا بهمثابه جماعت خیالی» تحلیل شود؛ الگویی که در آن، ملت نه از طریق پیوندهای مادی با زمین، بلکه از طریق احضار نمادینِ وطن، از دل متون دینی، حافظهی آیینی و اسطورهی بازگشت ساخته میشود. جماعتی که از دل دیاسپورا برخاست، فاقد تجربهی زیستهی مشترک با سرزمینی معین بود؛ اما از خلال روایتهای دینی، متنهای مقدس، آیینها و حافظهی جمعی، وطن را بازنمایی و مطالبه کرد. این وطن، نه زیستگاه، بلکه تخیلگاه بود—جایی که حضور فیزیکی نه شرط، بلکه مانع بازتملک آن تلقی شد. یهودیان اروپایی که در دل مدرنیته غربی رشد یافته بودند، در فضایی از انزوا، سرکوب و یهودستیزی، ایدهی ملتسازی را نه بر بستر تاریخ مادّی و سکونت، بلکه بر اساس حافظهی دینی دیاسپورا بازخوانی کردند. نتیجه، شکلگیری جماعتی خیالی بود: جمعیتی متکثر، پراکنده و فاقد تجربهی بدنمند زیست در فلسطین، که وطن را نه از طریق تجربه، بلکه از طریق متن، مناسک و اسطوره بازتعریف کرد.
در این معنا، صهیونیسم همانگونه که بندیکت آندرسون از ملتها توصیف میکند، «جماعتی خیالی» بود. اما تفاوت اساسی آن با سایر جماعتهای خیالی مدرن در این بود که ملت صهیونیستی نه تنها در غیابِ تجربهی مشترک سرزمینی تعریف میشد، بلکه اصلاً بر فقدان این تجربه بنا شده بود. این ملت خیالی، بهجای آنکه از دل خاک برآید، خاک را هدف بگیرد؛ بهجای آنکه محصول سکونت باشد، سکونت را به عنوان پروژهی استعمار تعریف کند. در منطق صهیونیسم، وطن همواره در فقدان تعریف میشود؛ تخیلی موروثی که باید احیا شود. جماعت خیالیای که بر این اساس ساخته شد، بر بنیان بازگشت شکل گرفت، اما بازگشتی نه به مکان واقعی، بلکه به یک فضای نمادین. این تخیل، بهواسطهی بیتنی (bodilessness) خود، به خشونتی بیمرز بدل شد: حذف دیگری، نه انحراف، بلکه پیششرط تحقق وعده تلقی شد. در این تخیل سیاسی، بازگشت نه یک آرزوی معنوی، بلکه «وظیفهای سیاسی» تلقی شد. سرزمین فلسطین، نه بهمثابه موطن مردمانی زنده و حاضر، بلکه بهمثابه صحنهی بازگشت جماعتی خیالی در نظر گرفته شد. مردمانی که در این سرزمین زیست میکردند، بهناگهان در روایت صهیونیستی نامرئی شدند: پاک سازی شدند، انکار شدند، و نهایتاً باید کشته میشدند تا تخیل وطن تحقق یابد. اینگونه، تخیل جایگزین واقعیت شد، و وطن بدون بدن، بدون پیوند با زیستمندان، مجوز اخلاقی برای خشونتی همهجانبه صادر کرد.
ادوارد سعید با دقتی بینظیر این ساختار را افشا میکند. او نشان میدهد که دولت صهیونیستی، از ابتدا نه بهعنوان دولت شهروندان خود، بلکه بهمثابه دولت یک ملتی که بیشی از جمعیت آن در دیاسپورا بودند تعریف شد؛ ملتی که بیشترِ آن هنوز خارج از مرزهای سرزمینی دولت قرار داشت. در این گفتمان، زمینهای فلسطینی به املاک «فراملّی» بدل شدند؛ همانگونه که زمینهای خریداریشده توسط «صندوق ملی یهود» (JNF) نه متعلق به مردمان ساکن آن، بلکه وقف ابدی جماعتی خیالی شدند که حضور فیزیکی در آن نداشتند. سعید بهنقل از جان هوپ سیمپسون در ۱۹۳۰ یادآور میشود که این زمینها «از نظر مالکیت، خلع از زمان و مکان» شدند؛ بهگونهای که عربها دیگر نمیتوانستند «هیچگاه از آن بهرهای ببرند ،نه اکنون، نه در آینده».
بدینسان، صهیونیسم با بهرهگیری از منطق دیاسپورا، نوعی از خشونت را ممکن ساخت که همزمان مادی و نمادین بود. خشونتی که نه از سر حرص، بلکه در خدمت «عدالت تاریخی» تعریف میشد؛ نه بهعنوان اشغال، بلکه بهعنوان بازگشت. در این ساختار، قربانیبودگی تاریخی یهودیان به سرمایهای نمادین بدل شد برای اعمال خشونت علیه مردمانی دیگر.
از اینرو، صهیونیسم را باید نه صرفاً پروژهای ملیگرایانه، بلکه شکلی از استعمار خیالی دانست: استعمار با بدن غایب، با تخیلِ حاضر، و با خشونتی که نام رهایی بر خود دارد. اینجا، دیاسپورا به نهایت گفتمان استعمار بدل میشود: پناهگاهی از حافظه، که اشغال را به نام بازگشت توجیه میکند؛ و جماعتی خیالی، که خشونت را نه انحراف، بلکه انجام وعده میپندارد.
این تخیل بازگشت، در بستر خاص صهیونیسم، به منبعی برای تولید خشونت نمادین بدل شد؛ خشونتی که نه از سر سلطهجویی آشکار، بلکه بهعنوان احقاق حقی تاریخی و بازسازی جماعت پراکنده، توجیهپذیر جلوه میکرد. پروژه صهیونیسم، همانگونه که ادوارد سعید در مقاله کلاسیک خود (۳) Zionism from the Standpoint of Its Victims مینویسد، بر آن بود که دیاسپورا را به یک منطق سیاسی بدل کند که «دولت ملی» را نه بر اساس شهروندی واقعی و زیستمندی، بلکه بر مبنای عضویت در جماعتی خیالی دیاسپورایی بنا کند.(۴)
در این منطق، وطن پیش از آنکه زیستگاه باشد، تخیلگاه است؛ محلی که هویت یهودی دیاسپورایی آن را «احضار» میکند، ولو به قیمت انکار و حذف مردمی که در آن زندگی میکنند. صهیونیسم با بهرهگیری از حافظه دیاسپورایی، زمین فلسطین را نه بهمثابه خانهی زیستمند مردمان بومی، بلکه بهمثابه “وعدهگاه” بازگشت یک جماعت خیالی تملک کرد. در نتیجه، دیاسپورا به ابزاری نظری برای توجیه اشغال بدل شد؛ به شکلی از خشونت نمادین که خشونت مادی را میپوشاند و مشروعیت میبخشد.
این خشونت ریشه در تقدم اشغال بر سکونت دارد. در تخیل دیاسپورایی، حق «بازگشت» پیش از حضور مادی و پیش از پیوند زیسته با زمین تثبیت میشود. اشغال، تخریب و ساختن، نه بهعنوان پیامدهای ناگزیر سیاست، بلکه بهعنوان تجلی عینی یک «حق تخیلی» بازنمایی میشوند؛ حقی که در منطق خود، قربانیبودگی تاریخی را به سرمایهای نمادین برای حذف دیگری بدل میسازد.
پیوستار اشغال و حذف
دیاسپورا، آنگونه که در منطق جماعت خیالی بازنمایی میشود، وطن را نه در حضور، بلکه در غیبت احضار میکند؛ غیبتی که خود به سرچشمهای برای بازتملک بدل میگردد. این تخیل بازگشت، تنها نوستالژیک یا آیینی نیست، بلکه بار ایدئولوژیک و الزامآور دارد. بازگشت، نه یک آرزوی انسانی، بلکه بهمثابه وظیفهای تاریخی و اخلاقی طرح میشود—وظیفهای که در عمل، مستلزم بازتعریف قلمرو و حذفِ آنانیست که اکنون در وطن «حاضر»اند.
از همینرو، پرسش بنیادین چنین گفتمانی نه این است که وطن کجاست، بلکه اینکه چه کسی حق دارد در آن بماند. در منطق دیاسپورایی، ساکنان امروزین سرزمین، مزاحمان تحقق تخیل محسوب میشوند؛ «دیگری»هایی که حضورشان نه صرفاً غیر، بلکه غیرقانونی و نامشروع تلقی میشود. از اینجاست که پیوستار دیاسپورا و اشغال آشکار میشود: نخست، تخیل وطن در غیبت ساخته میشود؛ سپس، این تخیل به کنشی مادی بدل میگردد که هدفش، پاکسازی زمین از غیریت است.
در تجربهی صهیونیستی، این پیوند بهوضوح و بهشدت نمود یافته است. صهیونیسم، با اتکا به حافظهی دیاسپورایی، وطن را از پیش تعریف کرده بود: سرزمینی مقدس، وعدهدادهشده، و در عین حال تهیشده از بدنهای زیستمند غیر یهودی. تحقق این وطنِ خیالی، به معنای انکار و طرد و حذف شد؛ اشغال نه بهعنوان رخدادی تاریخی، بلکه بهمثابه «بازگشت» و اجرای عدالت تاریخی بازنمایی شد. در این چارچوب، خشونت تنها یک ابزار سیاسی نیست، بلکه بخشی ذاتی از گفتمان دیاسپورایی است. زیرا مادامی که «وطن» هنوز بهطور کامل تصرف نشده، مادامی که «دیگری»ای باقیست که ردپا یا ادعایی بر زمین دارد، پروژهی بازگشت ناتمام است. خشونت در این منطق، نه گذشتهنگر، بلکه آیندهنگر است؛ نه فقط پاسخی به رنج تاریخی، بلکه طرحی برای تحقق خیالیست که هنوز «کامل» نشده است.
به بیان دیگر، دیاسپورا در مقام گفتمان، حامل نوعی خشونت ساختاری زمانمند است: خشونتی که خود را هرگز پایانیافته نمیداند، چون وطنِ خیالی، همواره چیزی را کم دارد. از همینرو، اشغالْ نه انحراف از دیاسپورا، بلکه ادامهی طبیعی و محتوم آن است. دیاسپورا بدون اشغال، تخیلی ناقص باقی میماند؛ و اشغال بدون دیاسپورا، از بنیاد توجیهناپذیر است.مادامی که دیاسپورا بهعنوان گفتمان فعال است، اشغال نیز پابرجاست؛ چون وطن، هرگز کامل نیست، هرگز “تماماً بازپسگرفته” نشده، و همیشه کسانی باقیماندهاند که باید حذف شوند تا وطن تخیلی تحقق یابد. خشونت در این منظومه، ماهیتی زمانمند دارد: نه فقط دربارهی آنچه در گذشته رخ داده، بلکه دربارهی آنچه هنوز باید رخ دهد. پاکسازی کامل، تحقق نهایی وطن، «امنیت مطلق»، همه اهدافیاند که دیاسپورا آنها را در افق آیندهای موعود قرار میدهد. خشونت، در نتیجه، پایانپذیر نیست؛ چون تخیل وطن، همواره چیزی را کم دارد؛ همواره «دیگریای» باقیمانده که باید حذف شود. در نتیجه، دیاسپورا و اشغال نهفقط در لحظهای از تاریخ، بلکه در ساختار گفتمان، بههم پیوستهاند. دیاسپورا بدون اشغال، تخیلی ناقص است؛ و اشغال بدون دیاسپورا، فاقد توجیه اخلاقی.
در نهایت، آنچه در گفتمان دیاسپورایی نادیده گرفته میشود، نه فقط دیگری، بلکه امکان همزیستی است. چون در منطق تخیل تملکمحور، تنها یک بدن، یک حافظه و یک روایت مجاز به بقاست. اینگونه است که دیاسپورا، در قامت جماعتی خیالی، بدل به نیرویی واقعی و خشونتبار میشود: نیرویی که میکوشد جهان را مطابق تصویری بازسازی کند که در حافظهی خود نگاه میدارد، ولو به بهای انکار تمامی آنچه امروز وجود دارد.
وطن، غیابِ ضروری جماعت خیالی
در ساختار گفتمانی صهیونیسم، وطن هرگز بهمثابه تجربهای زیسته و بدنمند محقق نمیشود. از آغاز، صهیونیسم وطن را نه بر اساس پیوند مادی با خاک، بلکه بر بنیاد تخیل دینی، اسطورهای و ایدئولوژیک بازتعریف کرد. این وطن، نه جغرافیاست و نه خانه؛ بلکه مفهومی مقدس و انتزاعی است که تنها از خلال طرد و حذف دیگری قابل فهم میشود. بهعبارت دیگر، وطنِ صهیونیستی از دل تجربهی سکونت بیرون نمیآید، بلکه از خلأ حافظهی دیاسپورایی زاده میشود، خلأیی که برای پر شدن، نیازمند انکار تجربهی زیستهی دیگران است.
اما همین تخیل، در خود تناقضی بنیادین دارد: اگر وطن تحقق یابد، اگر به زیستگاهی واقعی بدل شود که در آن همزیستی ممکن گردد، دیگر بهعنوان تخیل تملکگرایانه قابل تداوم نیست. تحقق وطن، پایان صهیونیسم است؛ زیرا صهیونیسم نه بر اساس سکونت، بلکه بر اساس وعدهای ناتمام و اضطراری از وطن تعریف میشود. این گفتمان، تنها در سایهی خطر، فقدان و تهدید میتواند بقا یابد. در نتیجه، وطن باید همواره در حال تحقق باقی بماند؛ همواره ناقص، همواره تهدیدشده، و همواره در انتظار «پاکسازی» نهایی.
در این منطق، خشونت نه صرفاً ابزار تحقق وطن، بلکه شرط تداوم تخیل آن است. خشونت صهیونیستی، با حذف مداوم «دیگری»، تلاش میکند شکاف میان تخیل و واقعیت را پر کند؛ اما این شکاف، ساختاری است و پرشدنی نیست. زیرا وطن واقعی، بهمحض شکلگیری، نیازمند همزیستی است؛ و این همزیستی، با منطق صهیونیسم، که بر انحصار و طرد استوار است، ناسازگار خواهد بود.
از اینرو، صهیونیسم را باید گفتمانی وطنگریز فهمید: گفتمانی که وطن را بازمیطلبد، اما از تحقق آن میهراسد؛ گفتمانی که وطن را تخیل میکند، اما نمیپذیرد؛ زیرا وطن، اگر به واقع بدل شود، دیگر صرفاً متعلق به یک جماعت خیالی نخواهد بود. صهیونیسم، نه پروژهی تحقق وطن، بلکه راهبردی برای حفظ دائمی یک زخم مقدس است، زخمی که خشونت را توجیه میکند، مشروعیت میبخشد، و بهنام «بازگشت»، امکان همزیستی را از بنیاد حذف میکند.
نقد صهیونیسم در این چارچوب، صرفاً واکنشی سیاسی به یک رژیم خاص یا یک ایدئولوژی ناسیونالیستی نیست بلکه بازخوانی رادیکال ساختاری است که در آن، تخیل دیاسپورایی به ابزار سیاسی اشغالگری بدل میشود. در این منطق، وطن نه تجربهای زیسته و مشترک، بلکه مفهومی برساخته، اسطورهای و انحصاری است که مشروعیت خود را نه از واقعیت تاریخی سکونت، بلکه از حافظهی دینی و روایت قربانیبودگی میگیرد. این تخیل، بازگشت را نه انتخابی فردی، بلکه تکلیفی جمعی و سیاسی میسازد که تنها از مسیر طرد، پاکسازی و حذف «دیگری» قابل تحقق است. صهیونیسم، در این بستر، نه یک استثناء تاریخی، بلکه نمونهی خالصی از سیاستورزی دیاسپورایی است که با احضار مداوم فقدان، پروژهی بازتملک سرزمینی را بهپیش میبرد. سیاستی که حافظه را به ایدئولوژی، تبعید را به سرمایهی نمادین، و رنج را به مجوز خشونت بدل میکند. در این روایت، اشغال نه انحرافی از مسیر، بلکه مرحلهای ضروری در تحقق وطنِ مقدس تلقی میشود؛ وطنی که تنها از طریق انکار حضور دیگری میتواند به رسمیت شناخته شود.صهیونیسم، در اینجا نه یک استثنا، بلکه الگویی خالص از سیاستهای خطرناک دیاسپورایی است؛ سیاستی که از حافظه، اسطوره و قربانیبودگی، گفتمانی برای حذف و اشغال میسازد.
ترک دیاسپورا، گسست از زبان اشغال
آنچه در این یادداشت کوتاه مطرح شد، تلاشی است برای تأملی انتقادی بر منطق دیاسپورایی و پیامدهای سیاسی آن؛ پیشنهادی برای بازنگری در ساختارهای تخیلیای که ممکن است، بهنام وطن، زمینهساز طرد و خشونت شوند. دیاسپورا، علیرغم جایگاه تاریخی، فرهنگی و احساسیاش، در سطح گفتمانی حامل سازوکاری استعماری و خشونتزا است. تخیل جمعی دیاسپورا، خصوصاً آنگاه که در قالب ایدئولوژیهای قومی و دینی نظیر صهیونیسم فعال میشود، نه فقط یادآور گذشته، بلکه معمار آیندهای خشونتبار است: آیندهای که وطن در آن نه از رهگذر همزیستی، بلکه از مسیر پاکسازی و حذف دیگری ممکن میشود.
این تخیل، که به ظاهر نوستالژیک و رنجمند است، در باطن، گفتمانی تصرفگرا، میراثطلب و طردکننده است. دیاسپورا با تثبیت «حق بازگشت» در هستهی هویت، وطن را به یک هدف مقدس، مالکیتپذیر و انحصاری بدل میکند. بدینسان، جماعت دیاسپورایی، بهعنوان جماعتی خیالی،خود را در نسبت با یک سرزمین وعدهدادهشده تعریف میکند که باید بازپسگرفته شود، ولو به بهای طرد، اشغال یا خشونت. در چنین منطقی، همزیستی از اساس نفی میشود، زیرا «دیگری» صرفاً مانعی بر سر تحقق خیال وطن است.
در این بستر، مفاهیمی چون «میراث قومی»، «حافظه جمعی»، و حتی «عدالت تاریخی»، کارکردی مضاعف مییابند: بهجای بیان رنج، بدل به ابزارهای توجیهگر اشغال میشوند. در گفتمان دیاسپورایی، استعمار دیگر با پرچم تسخیر نمیآید، بلکه با زبان قربانیبودگی بازگویی میشود؛ ظلم، بازتعریف میشود تا مشروعیت تولید کند؛ و سرزمین، نه محل همزیستی، که میدان بازتملک تعریف میشود.
از اینرو، ترک دیاسپورا، نه به معنای انکار تبعید و پراکندگی و نه عبور از حافظه یا انکار رنج است؛ بلکه فراخوانی است برای بازنگری رادیکال در زبان سیاست و ساختار بازنمایی رنج، و در امکان صورتبندی بدیلی از وطن که بهجای تملک، همزیستی را ممکن سازد. تا زمانی که تخیل دیاسپورایی، وطن را چون وعدهای مقدس و حقی تاریخی برساخته و تثبیت میکند، امکان پایاندادن به اشغال وجود ندارد. دیاسپورا، وقتی به ایدئولوژی بدل میشود، تخیل وطن را به خشونت گره میزند و رنج تاریخی را از سوژهای برای همدلی، به ابزاری برای سلطه بدل میسازد. دیاسپورا، در شکل ایدئولوژیک خود، نه وطن را ممکن میسازد، نه رهایی را؛ بلکه خشونتی بیپایان را بازتولید میکند که در آن، قربانی پیشین، به استعمارگر آینده بدل میشود.
Benedict Anderson, Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism (London: Verso, 1983).(1)
Edward W. Said, Reflections on Exile and Other Essays (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2000).(2)
Edward W. Said, The Question of Palestine (New York: Vintage Books, 1992), especially Chapter 3: “Zionism from the Standpoint of Its Victims,” ۵۵–۱۱۴.(۳)
“This designation made it certain that a Zionist state would be unlike any other in that it was not to be the state of its citizens, but rather the state of a whole people most of which was in Diaspora… Even the land acquired by the JNF was—‘extraterritorialized.’ It ceases to be land from which the Arab can gain any advantage either now or at any time in the future.” See Edward W. Said, The Question of Palestine, New York: Vintage Books, 1992, p. 98.(4)

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.