سوار اوبر شدم تا از فرودگاه به خانه برسم. راننده از افغانستان بود. تا دید که هموطن هستم در تمام مدت راه از قدرتهای جهانی گلایه کرد (و منظورش امریکا بود) که نمی‌گذارند افغانستان به موقعیتی که شایسته آن است برسد و گویی در تصورات خود موقعیت افغانستان در جهان را مثلا بسیار درخشان می‌دید. او اصرار عجیبی در موضع خود داشت و به گمانم بسیاری از دیگر افغان‌ها نیز در تصورات خود با این توهم همداستانند.

از روز روشن‌تر است که بزرگترین دشمن افغان‌ها همین تصورات است، بزرگترین دشمن افغان‌ها خودشان هستند. بدیهی است که هر ملت شکست خورده مقصر را در بیرون خود می‌جوید، خودشان که حتما شایسته بهترین‌ها هستند اگر فقط قدرتهای خارجی بگذارند! در تمام مدتی که در ماشین او نشسته بودم، تصویر جوانان افغانی که به چرخ‌های گشوده هواپیمای امریکایی برای ترک افغانستان چنگ زده بودند، از هوا به پائین پرت می‌شدند و می‌مردند، در ذهنم چرخ می‌زد. آنان حاضر نبودند برای وطن، برای ناموس خود بجنگند و بمیرند اما می‌توانستند خود را به هواپیمای در حال حرکت آویز کنند و بمیرند. همانگونه که بارها نوشتم، من از عبارت «انسان» برای چنین افرادی استفاده نمی‌کنم. در واقع یک اشتباه عامی وجود دارد که عموما پس از انتشار منشور حقوق بشر شایع شد و آن قایل شدن به یک «بشر» به مثابه بشر است، بشری که دارای حقوق ذاتی است. در واقع من هر چه بیش می‌گردم تا چنین بشری را پیدا کنم،‌ کمتر می‌یابم. اگر واقعا چنین بشری وجود داشته باشد حتما در کشورهایی مانند افغانستان و ایران زندگی نمی‌کند. غالب افرادی که در ایران و افغانستان زندگی می‌کنند، ضروری نیستند، تصادفی‌اند، صاحب حقی نیستند، حداقل صاحب حق ذاتی نیستند همچنانکه بردگان صاحب حقی نیستند به جز آنچه ارباب برای آنان تعیین می‌کند. حساب «انسان‌»هایی مانند توماج صالحی، مهدی یراحی، نرگس محمدی، قلیان،‌ کیوان صمیمی و بسیاران دیگری که برده نیستند، جداست در این میان. اشتباه این است که گمان می‌کنند انسان‌ها ظرفیت‌های مختلفی دارند. در واقع ما انسان‌های مختلفی نداریم،‌ فقط برده داریم و آزاده. ارباب نیز در واقع برده است، ارباب، برده برده خود است، اربابیت او فقط در رابطه دوسویه ارباب و برده است که تحقق پیدا می‌کند و به این سبب شایسته نام آزاده نیست. او صرفا به میانجی بردگان است که می‌تواند خود را متعین کند و همانگونه که هگل نشان داد، در این تعین خود عذاب می‌‌کشد.

موضوع این نوشته اما چیز دیگری است و آن سیاست نرم امریکا در خاورمیانه است. به گمانم بسیاری از تحلیل‌گران بر این باورند که چند سالی است امریکا سیاست مشخصی در خاورمیانه ندارد، اما به نظر می‌رسد عدم دنبال کردن یک سیاست مشخص از طرف امریکا (حال به هر علتی که باشد،‌ چه از بی‌عرضگی سیاست‌مداران امریکایی، چه بلاهت آنان که بدجوری اخیرا مانند یک بیماری اپیدمی شده است) بهترین سیاست ممکن آنان در خاورمیانه است. البته می‌توان آن را سیاست عدم مداخله، یا سیاست منفی نیز نام نهاد. موضوع از این قرار است که در دو دهه گذشته، به ویژه بعد از یازدهم سپتامبر ، سیاست تهاجمی امریکا در منطقه خاورمیانه و مناطق دیگر آغاز شد. دهه قبل از آن و با فروپاشی شوروی، یک خلاء قدرت مهمی در روابط بین‌الملل پدید آمده بود. این خلاء قدرت با به هم خوردن توازن دوران جنگ سرد،‌ باعث تنش‌هایی در خاور دور، در اروپا،‌ و در افریقا شده بود. امریکا اکنون می‌بایست به عنوان تنها ابرقدرت باقی‌مانده مسئولیت جهانی خود را در مهار این بحران‌ها ایفا کند. جنگ در بالکان، تعرض روسیه به گرجستان،‌ مهار تنش‌ها در آسیای دور و همچنین کنترل عراق و موضوع بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه به علاوه تلاش برای تعریف یک نظم نوین جهانی مسئولیت تازه امریکا بود.

به هر روی، مسئله یازده سپتامبر مهار بنیادگرایی اسلامی را در صدر الویت‌های سیاست خارجی امریکا قرار داد. در وهله اول گمان می‌رفت مهار این بحران چندان مشکل نباشد. استراتژی مهار بر این تحلیل استوار بود: بنیادگرایی اسلامی در کشورهایی رشد می‌کند که اقلیت معترض دارای صدا یا نماینده‌ای در ساخت قدرت سیاسی نیستند. با رشد طبقه متوسط در جوامع مرفه اسلامی، نوعی ایدئولوژی شکل می‌گیرد که هدف آن مشارکت در قدرت سیاسی است. تصلب ساخت قدرت در این جوامع، این نیروها را به سمت رادیکال شدن پیش می‌برد. ایدئولوژی که اکنون رادیکال شده، هویت خود را در مقابله با نمایندگان قدرت و همچنین ثروت در این جوامع بازتعریف می‌کند و این هویت بازتعریف شده، تبدیل به محور اتحاد طبقه متوسط رادیکال با توده محروم جوامع اسلامی می‌گردد. اما این تقابل در سطح محلی و ملی باقی نمی‌ماند. صاحبان قدرت و ثروت در جوامع اسلامی، نمایندگان قدرت‌های جهانی پنداشته می‌شوند. این فرایند مبتنی بر گونه‌ای استعلایی‌سازی پلاریزاسیون ایجاد شده بین نیروهای رادیکال و نیروهای صاحب قدرت و ثروت است:‌ هویت یکپارچه‌ای به مثابه قدرت جهانی که در اصطلاح دینی می‌توان آن را شیطان نامید (امریکا تحقق عینی این شیطان است) و هویت یکپارچه‌ای به مثابه ملت‌های محروم که اصطلاح دینی آن مستضعف است. در چنین زمینه‌ای، استراتژی امریکا برای مهار بنیادگرایی، فشار به کشورهای منطقه برای گشایش سیاسی و برقراری نوعی دموکراسی سیاسی بود. قبلا در یکی از نوشته‌ها به مقاله‌ای از موسسه امریکن اینترپرایز در رابطه جنگ امریکا و عراق اشاره کردم. در مقاله به روشنی بیان شده بود که وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق صرفا یک بهانه است و موضوع فراتر از آن است: دموکراتیک‌سازی کشورهای اسلامی خاورمیانه با هدف مهار بنیادگرایی اسلامی.

نظریه‌پردازان امریکایی اما خام‌تر از آن بودند که درک کنند دموکراسی فرایندی تاریخی است که نیازمند بسترهای عینی و ذهنی است و جوامع مسلمان اساسا فاقد چنین بسترهایی هستند و از روز روشن‌تر بود که برقراری دموکراسی در کشورهایی مانند افغانستان، عراق، عربستان و کویت و مانند آن در شرایط کنونی ساختار اجتماعی قبیلگی- عشیرگی این جوامع، پروژه ناموفقی خواهد بود. بعد از دو دهه حضور ناموفق امریکا در منطقه و تعقیب سیاست تهاجمی، دولت ترامپ و بایدن تصمیم به عقب‌نشینی از این منطقه گرفتند. آنها متوجه شدند که حضور آنان در منطقه عملا موجب رشد بنیادگرایی در این منطقه شده است و نه مهار آن. آنان متوجه شدند حتی اگر تصمیم به مداخله نظامی در این منطقه دارند، سربازان چشم آبی و مو بور سمی مهلک است و باید از سربازان محلی مو سیاهی که عربی حرف می‌زنند استفاده کنند، همان کاری که نیروها و مزدوران ایرانی در کشورهای عربی انجام می‌دهند تا مانع شکل‌گیری یک پلاریزاسیون بین نیروهای محلی و خارجی شوند. به هر روی عقب‌نشینی امریکا باعث کندتر شدن رشد بنیادگرایی اسلامی در این منطقه و خشک شدن مرداب اسلامیزم شد و همزمان با گذشت زمان، ایدئولوژی بنیادگرایی نیز تضعیف گردید. اما در این نقطه بود که استراتژی جدید امریکا ظهور کرد: مهار بحران و نه حل بحران. امریکا مسئول برقراری حقوق بشر، حقوق زنان و آزادی‌های مدنی در افغانستان نیست بلکه تنها نیاز دارد اطمینان حاصل کند القاعده از افغانستان به عنوان پایگاهی برای تهدید امنیت ملی ایالات متحده استفاده نمی‌کند. امریکا مسئول امور داخلی، امنیتی و دموکراتیک در عراق و سوریه نیست بلکه اطمینان حاصل می‌کند این رژیم‌ها با همه بحران داخلی که چندان به منافع ایالات متحده مربوط نیست، تبدیل به پایگاهی برای دشمن برای تهدید امنیت ایالات متحده و همپیمان‌های او نمی‌شوند. به این ترتیب استراتژی ترویج یا استقرار دموکراسی در کشورهای خاورمیانه برای توقف رشد بنیادگرایی اسلامی جای خود را به مهار کشورهای بحران‌زده و عدم سرایت بیماری آنها به نقاط دیگر داده است. امریکا مسئول یاری به ایرانیان برای استقرار دموکراسی و نظام مبتنی بر رعایت حقوق بشر نیست، این وظیفه بردگان و غیر آزادگان ایرانی است که تبدیل به انسان‌هایی مانند مردمان ملل متمدن و آزاد شوند و خود را از شر نظام بردگی رها کنند، زندگی برده‌وار را رها کنند و به هیات انسان درآیند، به هیات مردمان راستین.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)