حقیقت آن است که حرفتازهای علاوه بر آن چیزهایی که قبلا در باره تغییرات محتمل در رژیم سیاسی نظام حاکم بر ایران نوشتم، ندارم. نوشته بودم تعارض بنیادین در نظام سیاسی ایران موجد چه صورتهایی از دینامیکی است که بر این سیستم تحمیل خواهد کرد، سوای از آنکه تصمیمگیرندگان اصلی نظام سیاسی به خیال خود چه اراده کنند یا نکنند. توافق اخیر میان دو نظام سیاسی ایران و عربستان (اگرچه خود توافق اصلا آنقدر مهم نیست که رسانههای داخل تبلیغ میکنند) اما نشانههای اولیه تغییراتی است که علیالقاعده بعد از دوره زمامداری رهبر کنونی نظام اتفاق خواهد افتاد. موضوع از این قرار است که راهبرد زمامداری چین برای هر دو نظام سیاسی در ایران و عربستان مطلوبیت دارد و امضای این توافق در پکن نیز نشان آن است که پکن میتواند مخرج مشترک علایق این دو نظام سیاسی با همه تفاوتها و تعارضهای میان آنها باشد: پیروی از منطق اقتصادی بدون تکیه به لیبرالیسم سیاسی به همراه توسعه مدلهایی از رژیم تصمیمگیری سیاسی که خارج از مبانی لیبرالیسم، منطق توسعه اقتصادی را حفظ کند.
در یکی از نوشتههای پیش توضیح دادم چگونه تبدیل شدن تمدن غرب به تکنیک، این امکان را فراهم آورده که کشورهایی مانند چین و هند وکشورهایی که در آینده کشورهای اقماری آنها خواهند شد، بتوانند بدون اتکاء به لیبرالیسم سیاسی که روح تمدن غربی است، منطق توسعه اقتصادی این تمدن را با مبانی نظام سیاسی خود هماهنگ سازند و به گونهای رقیب تمدنی غرب درآیند و در این میان البته کشور کاریکاتوری مانند ایران، از این الگو برای گسترش دشمنی خود با جهان غرب استفاده کند. رویداد یازده سپتامبر هم کاتالیزوری برای این موضوع شد که فشاری بر کشورهای به ویژه مسلمان وارد آید تا آنها صورتهایی از لیبرالیسم غربی را در کشورهای خود توسعه دهند تا جلوی رشد بنیادگرایی اسلامی گرفته شود. این حرفها البته متعلق به گذشته است و در مورد آنها به تفصیل سخن گفتهام. اما نکته اساسی که در باره این توافق وجود دارد در ناپایداری آن است. این توافق که منطق مشترک آن اقتصادی است، بر منطق مشترک سیاسی بنیاد گذاشته نشده است و این تعارض بین منطق مشترک اقتصادی و منطق متعارض سیاسی، این توافق را ناپایدار میسازد. نه ایران و نه عربستان هنوز آنچنان بالغ نشدند که مدلهایی از نظامهای سیاسی را توسعه دهند که با سیستم چینی، یعنی هماهنگی نظام سیاسی بسته با مدل اقتصاد باز، همخوانی داشته باشد. آنها هنوز نمیدانند چگونه باید تداخلات رژیمهای تصمیمگیری سیاسی و اقتصادی را کنترل و کمینه کرد و به همین سبب این امکان همواره وجود دارد که این توافق علیرغم میل پکن از هم بپاشد، اگرچه این از هم پاشیدن اصلا به معنی آن نیست که عربستان به سمت غرب چرخش کند زیرا این چرخش نیز مبتنی بر هیچ منطق سیاسی نیست که مبانی لیبرالیسم سیاسی را در کشوری به شدت مسلمان ترویج دهد.
اما آینده: همانگونه که در یکی از نوشتههای پیشین اشاره کردم، از هم اکنون شاهد برخورد تمدنی هستیم که یک سویه آن غرب است، و سوی دیگر آن «همه» تمدن یا خردهتمدنهای دیگر. کشورهایی مانند لهستان و اکراین و برخی دیگر از کشورهای بلوک شرق سابق، تصمیم قاطع خود را گرفتهاند که در حوزه تمدنی غرب باقی بمانند. این حوزه تمدنی متحدان قدرتمندی در شرق آسیا، افریقا و جنوب امریکا نیز خواهد داشت. کشورهایی مانند هند و چین و برخی کشورهای ثروتمند مسلمان و کشورهای توتالیتر در آسیا و افریقا و کشورهای سوسیالیستی در جنوب امریکا، مجموعهای را ایجاد خواهند کرد که محور تعارض با حوزه تمدنی غرب را شکل میدهند. در این میان روسیه تنها خواهد ماند و به احتمال بسیار تبدیل به ابزار تهدید نظامی علیه کشورهای غربی خواهد شد بدون آنکه داخل محور هند و چین گردد. از طرف دیگر، رقابتها داخل محور هند و چین نیز به جهت عدم یکپارچگی منطق سیاسی مبان آنان، به تدریج فضایی از ناپایداری و مخاصمه را شکل خواهد داد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.