به نام پاداش‌دهنده‌ی شِکیبایان

 

سیاست در تله‌ی روان

 

فرصت ماند و گاهِ گزاردنِ پیمانِ این کِلک(قلم) رسید؛ گرچه این نوشتن، وفایی پوچ به خویشتن باشد و بس.

«جنبش زندگی» چگونه می‌توانست بر زور پیروز شود؟ با فراخوانی و برانگیختنِ آنان که جمعیت خاموش می‌نامندشان. جنبش اکتبر ۲۰۱۹ شیلی با همین کار توانست که خواسته‌هایش را بر حاکمیتِ آن کشور بار(تحمیل) کند؛ پیوستن میلیونی پاره‌ای از مردم شیلی بود که توانست حاکمیت را به پذیرش مردمی‌بودنِ آن جنبشِ بی‌سر وادارد. درست است که آن جنبشِ بی‌سر هرگز انقلاب نشد و در همین شهریور گذشته، قانونِ اساسی چپ‌گرایانه‌ای‌ که در فرایند همین جنبش نوشته شد و دگرگونی‌های بنیادینی در خود داشت رأی نیاورد ولی می‌توان گفت کامیاب‌ترین جنبشِ بی‌سر در جهان بوده است. بااین‌همه، چرا می‌گویم انقلاب نیست و نمی‌تواند جُستارِ(مطلبِ) پیشین این خامه(قلم) را نقض کند؟ به همان علت و دلیلِ نویسانده(نوشته‌شده) در همان جستار: نه ساختار سیاسی در شیلی دست خورد و نه مردم نوی بر زمینش پا گذاشت. بررسی یکسانی‌ و چندسانی‌ِ(اختلافِ) جنبش کنونی ما و جنبش شیلی، نیازمندِ نوشتاری جداگانه است باری، آن‌چه که در این‌جا می‌خواهم بِدان بپردازم این است که چرا همان فراخوانِ بی‌سر در جنبشِ کنونیِ ایرانِ ما نتوانست شمارِ چشمگیری از مردمانِ خاموش را بجنباند و به فریادی در خیابان برانگیزاند. ناگفته پیداست که آن‌چه گفته خواهد شد، تنها یک دلیلِ این نشدن است وَ دلیل‌ها و علت‌های دیگرش را نفی نمی‌کند.

از همان روز نخستی که دانشگاه تهران پا به پهنه‌ی(عرصه‌ی) جنبش زندگی گذاشت این شعار هم از دهان‌هایی برخاست و بر دل‌هایی نشست: «آهای آهای نشسته‌ها!!! مهسای بعدی از شماست». این شعار و شعارهای دیگری از این دست، تنها راهبردِ(استراتژیِ) جنبش زندگی در برانگیزشِ مردمان خاموش شد: درچِکاندنِ(تزریقِ) احساس گناه به جانِ جامعه. این همان راهبردی است که دانشجویانِ کنشگر در این جنبش در برخورد با همکلاسی‌های ناهمراهِ خود که می‌خواستند سر کلاس‌ها بنشینند پیش گرفتند: آن‌ها را به همدستی با حاکمیت یا جیره‌خوار ساندیسیِ آن بودن متهم می‌کردند؛ نمی‌خواهم بگویم که چنین انگی به هیچ یک از آن دانشجویان نمی‌چسبد بلکه می‌خواهم بگویم دانشجویی که چنین اتهامی درباره‌ی او راست است که دیگر بخشی از مردمانِ خاموش نیست؛ او راه و سوی خود را روشن کرده است و آن ‌جایی ایستاده است که شب است. می‌ماند آنانی که دلی با جنبش داشتند ولی دلشان نه‌چندان استوار بود که به میدان درآیند؛ احساس گناه دادن به آنان، دل‌دادن به آنان و خرسند(قانع)‌کردن‌شان نبود بلکه ترساندشان بود و رنجورترکردنشان؛ زیرا کسی که در میانه می‌ایستد پیشاپیش بانگ برداشته که گرفتارِ احساس گناه است و رنجور از روانی شِکَنجیده(مُعَذَّب) که نمی‌تواند گام از گام بردارد و هر سو برای او بیمی است از پرتگاهی. این روان‌های رنجور از احساس گناه، خودشان را با دشنام و نفرینِ مجازی، دلداری(تَسَلّی) می‌دادند یا با همراهیِ دلواپس با دیگرانِ کنشگر که چکیده‌اش می‌شد این پرسش واگویانه‌ی‌(تکراریِ) هر جمعه در گروه‌های کلاسی مجازی: «بچه‌ها این هفته هم نریم؟» با این روشن‌کَردِ(توضیحِ) ترس‌خورده: «که من هم نمی‌خوام برم ها؛ فقط خواستم مطمئن بشم که هیچ کس نمی‌ره.». نمونه‌ای دیگر، نوشته‌ای بود از کمدی الهی دانته بر دیوارهای واقعی یا مجازی: «پست‌ترین جای دوزخ برای کسانی است که در بحران‌های اخلاقی، بی‌‌طرفی را انتخاب می‌کنند.». بیمِ دوزخ افکندن بر دیگران از زبانِ جنبشی که از فقاهت می‌گریزد خود، شگفت است و گویا: این جنبش، از دادنِ احساس گناه باکی که ندارد هیچ، آن را نیازی راهبردی(استراتژیک) می‌بیند برای برانگیختنِ دیگری در سرنگونیِ گفتمانی که خود، پدرِ گناه است. در صحنه‌ای دیگر، در کردستانِ ایران کسانی تهرانی‌ها را با دادن احساس گناه که چرا خاموشید که این‌جا گورستان فاشیست‌هاست برمی‌انگیختند و یادشان رفته بود که خودِ همین کردها، همگام با تهرانی‌های عزیزِ امروزشان در فاجعه‌ی آوارِ متروپل آبادان، آبشان از آب تکان نخورد و ککشان نگزید؛ این یک نمونه از خاموشی آنان است که کارنامه‌شان، آکنده از این بی‌تفاوتی‌هاست(خدایا! مرا ببخش که پست‌های سوزناک آنان را در اینستاگرام نادیده گرفتم). من بر ایشان خرده‌ای نداشتم که چرا آن روز دربرابرِ آن نمونه‌ی رسوا از تباهیِ(فسادِ) ساختاری برنخاستند اگر ایشان امروز از کسی چشمِ فریادِ دردشان را نمی‌داشتند.

می‌دانیم که اخلاق، درچکاندنِ احساس گناه به روانِ دیگری را بد می‌داند و پرسشِ نگارنده نه از اخلاق، که از سیاست است: آیا در میدان سیاست، ریش‌کردن جانِ جامعه در زیر بارِ احساس گناه برای برانگیختن آن به کنش، راهبرد کارآمدی است؟ هرگز چنین نیست. می‌دانم که برخی خواهند گفت که به چشم خود دیده‌اند که این «هرگز»، بارها نقض شده است و برخی از خاموشان، با همین راهبرد، «سوسنِ صدزبان»[۱] شده‌اند. خواهم گفت من هم آنان را دیده‌ام؛ برای آن‌که بدانید پرت نیستم می‌گویم: محمد مرادی را در گورش دیده‌ام که چگونه برای گریز از آن دوزخ، خویشتن را از میان برداشت و آن دیگری را، محمدرضا فردوسی که خودش را در قرچک سوزاند ولی کسی آن را حتا(حتی) درخورِ آن ندانست که قلمی به واکاوی‌اش(تحلیلش) بفرساید؛ شاید چون آن زیبایی‌شناسیِ ارضاکننده را نداشت و جایی که در آن سوخت نه لیونِ فرانسه، که قرچکِ ورامین بود. پس، بر هرگزم پا خواهم فشرد؛ چراکه ترفندِ احساس گناه، چنان که نشان دادم، تنها قربانی می‌گیرد و بس. برخیانی(قربانیانی) که اگر خود را هم نکشند، چندان بر جان خود زخم خواهند زد که روی خوشی و آرامش را در خواب هم نخواهند دید؛ خودِ این دو نمونه و نمونه‌های بسیاری که نمی‌توان در تنگنای این نوشتار بدان‌ها پرداخت نشان‌دهنده‌ی آن‌اند که هم برخیِ این راهبردند و هم گسترانَنده‌ی آن. ازین «داستانِ پر آبِ چشم»[۲] که بگذرم باید بگویم این برخیان نیز نتوانستند مردمانِ خاموش را از جای بجنبانند. کنشگرانِ جنبش، سازگار با راهبردشان خواهند گفت که این مردمِ خاموش رگ ندارند و بزدل‌اند و چه و چه وَ این پاسخ، خود گواه روشنی است بر این‌که راهبردشان سودی نداشته است. گذشته‌ازین، به‌راستی چه می‌شود که خودسوزیِ آن جوانِ سبزی‌فروش در تونس، محمد بوعزیزی، وجدانِ جامعه‌اش را چندان به درد آورد که نه‌تنها، تومارِ ستمِ بن‌علی را در آن کشور درهم‌پیچید، که گسلی را در جهان عرب‌زبان به لرزه انداخت که در دورترین جای آن جهان نیز زمین‌لرزه‌اش احساس شد ولی ازپیِ این‌همه تیر و ترکش و دار و خون و گور در سرزمین ما، هیچ سیل بنیادبرانداز مردمانه‌ای سرازیر نشد؟

اگر این پرسش را کنشگرِ بِستانکاری(طلبکاری)، گِله‌گزارانه و با سیمایی خودقهرمان‌پندار بپرسد، دیگر پرسش نخواهد بود و اعتراض و سرزنشی است بر مردمانِ خاموشِ بی‌رگ: «بی‌غیرتا نشستن». این سرزنشِ در جامه‌ی پرسش وَ پاسخِ ازپیش‌پیدایَش(بزدلی و … مردم)، پیشاپیش دچار یک گمراهی بزرگ در فهم میدان سیاست است و درواقع، این گِلایه(شکایت) از همین گمراهی برخاسته است: فروکاستن سیاست به روانشناسی یا همان در تله‌ی روان افتادنِ سیاست. گلایه‌کننده در پشت گله‌اش باوری دارد: ترسِ روانی، بنیاد بی‌کنشی‌ست و دلاوری، بنیاد کنش؛ آن‌چه یک جنبش را کامیاب می‌کند چیرگی بر ترس است و رسیدن به بی‌باکی وَ آن‌چه آن را زمین می‌زند ترس است و بزدلی. شگفت آن‌که با چنان فاصله‌ای، ترسِ دیگران را ریشخند می‌کند که انگارنه‌انگار که ترس، همان هیجانِ مادری‌ست که خود او را ازپسِ آن‌همه سرکوب، زنده نگه داشته است تا اینک بتواند زبان به سرزنش دیگری بگشاید. باورِ جزمیِ دیگری هم دارد: مردمِ ما در‌نهاد(ذاتاً) ستم‌پذیرند و مردم سرزمین‌های گل و بلبل، ستم‌ستیز؛ این نیز خود، روانشناسیِ اجتماعی است. این روانشناسیِ ساده‌سازانه، خودش را از دردسرِ جُستن و دریافتنِ منطقِ نشستنِ نشسته‌ها[۳] بخشوده(مُعاف) می‌دارد. برخلاف این روانشناسی، در دو میدان سیاست(حکومت و جامعه) ترس روانی نیست که فرمانروای یکه‌تاز است که کنش‌ها و بی‌کنشی‌ها را تعیین می‌کند. پس اکنون که ترس روانی، میدان‌دار سیاست نیست، اگر کسی به‌راستی و از سرِ دردِ حقیقت بپرسد که وجدانِ ایرانیان را چه شده است که هیچ آتشی در آنان نمی‌گیرد تا بنیادِ ستم را بسوزانند، پاسخ چه خواهد بود؟

ازبهرِ این پاسخ، نخست باید معنای وِجدان را روشن کنیم: وجدان چیزی نیست مگر خودآگاهی اخلاقی یا دریافتنِ[۴] نیک از بد. آیا ایرانیان نمی‌دانند که در این پهنه، نیک کدام است و بد کدام؟ باور نگارنده آن است که صحنه بر همگان روشن است و هویدا؛ دست‌کم، از سال ۸۸ بدین‌سو، چنین بوده است. حتی برای باورمندانِ به جمهوری اسلامی هم روشن است وَ اگر با چنگ و دندان از برافتادنش جلوگیری می‌کنند چه جای شگفتی؟! که از داروندار خودشان پاسداری می‌کنند. پس چرا ما ایرانیان، میدان‌ها را ازآنِ خود نمی‌کنیم؟ دلیلش آن است که در سیاست، وجدانِ اخلاقی بسنده(کافی) نیست: خودآگاهی سیاسی، وجدان اخلاقی است و چیزِ دیگر. ما در سیاست تا دل‌استوار(مطمئن) نباشیم که کنشمان به وضع بهتری می‌انجامد گام از گام برنخواهیم داشت؛ به‌ویژه برای مردمی که تازه از زیر بته سربرنیاورده‌اند: ایرانیان در صد و بیست سال گذشته، دست‌کم چهار بار سیل خروشان شده‌اند و هر بار شکست‌خورده و با دستِ تهی و پای پَتی، خوراکِ شوره‌زار سیاست شده‌اند: انقلاب مشروطه در ۱۲۸۴ که درفرجام به خودکامگی رضاشاهی رسید؛ جنبش ملی‌کردن صنعت نفت که در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به نیرنگ امریکایی-پهلوی سَرخورد؛ انقلاب ۱۳۵۷ هم که گفتن ندارد چه بر سرش رفت و جنبش سبز در ۱۳۸۸ که سرنوشت سرخش را همه می‌دانند. از کنش‌های مدنی(انتخاباتی) و خیزش‌های ریز و درشت دیگرش درمی‌گذرم که هر کدامشان خود، سرگذشت بلندی دارد. کمتر مردمی را با چنین تاریخی در آزادیخواهی[۵]، پیدا خواهید کرد و این تاریخِ پرخون، نقضِ سرخِ آن روانشناسیِ اجتماعیِ بی‌مایه‌ای است که می‌گوید این مردم نهادی(ذاتی) بزدل دارند. کوتاه‌سخن: نشستگانِ خاموش، نیک را از بد می‌دانند ولی کارآمد از ناکارآمد را نه؛ آنان می‌ترسند و بر خود می‌لرزند که باز در دامِ دامنگستری، بزرگ‌تر از گذشته نیفتند. این ترس نه آن ترس روانی است که ترسی دوراندیشانه است که از گذشته‌ی تاریخی خود، پندِ به‌خون‌نوشته‌ای گرفته است وَ لرزِ خودپایی(صیانت از نفس) نیست بلکه دلهره‌ی مردمانه‌ای است که دیگری را در آغوش خود می‌پاید. پس، بگذاریم این «دخترِ گلچهرِ رَز»[۶] در خُمِ شِکیبِ(صبرِ) این مردم، به‌خود وَ نه به‌زورِ احساس گناه پخته شود تا درمانِ درد و خمارِ صدساله شود.

                                                                                 احمد سلامیه

                                                                                ۲۶ دی ۱۴۰۱

 

  1. شاعران ما سوسن را بارها به زبان‌آوری و ده‌زبانی و صدزبانی وصف کرده‌اند و این یکیش از نِزاری قُهِستانی: سوسنِ صدزبان نگر برگِ شکوفه در دهن/ نرگسِ شوخ‌چشم را بر لبِ جویبار بین
  2. فردوسی در پایان داستان سهراب: یکی داستان است پر آبِ چشم/ دل نازک از رستم آید به خشم
  3. یادش خوش استادِ ما مرتضی مردیها که تیزی گفتارش را خوش داشتم و کَندی اندیشه‌اش را نه! به زیرکیِ شوخش در نقد «من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟» می‌گفت: «من اگر برخیزم تو اگر برخیزی چه کسی بنشیند؟».
  4. خودِ واژه‌ی تازیِ(عربیِ) وِجدان به معنی یافتن است.
  5. جایش این‌جا نیست وگرنه از آن تاریخِ بس درازتر و سخت خونین‌ترِ پیکار با بی‌داد، که نیاکان کرده‌اند برایتان می‌نوشتم.
  6. خدا را حافظ: به نیم‌شب اگرَت آفتاب می‌باید/ ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)