قرارمان صحبت از جوانی بود و روزگار جوانی و روزهای تکرار نشدنی‌اش؛ قرارمان نبود که از چیزی جز جوانی بگوییم. قرارمان نبود از غصه بگوییم و از درد. گاهی اما حرف‌هایی هست که برای گفتن‎شان باید اصرار کرد و سماجت. گاهی باید نزدیک گوش بعضی‌ها، بعضی حرف‌ها را فریاد زد.

الهام عطایی: قرارمان صحبت از جوانی بود و روزگار جوانی و روزهای تکرار نشدنی‌اش؛ قرارمان نبود که از چیزی جز جوانی بگوییم. قرارمان نبود از غصه بگوییم و از درد. گاهی اما حرف‌هایی هست که برای گفتن‎شان باید اصرار کرد و سماجت. گاهی باید نزدیک گوش بعضی‌ها، بعضی حرف‌ها را فریاد زد. گاهی از غصه هم باید گفت، از غصه آدم هایی که روزگار جوانی‌شان گذشته و حالا چشم‌شان به دست‌ها و چشم‌ها و قلب‌های جوان هاست. کسانی که روزگاری جوانی‌شان، برایمان سپر شدند تا زمین نخوریم، تا اشک به چشم‌هامان نیاید تا غصه در دلمان میهمانی نگیرد و حالا که وقت جبران است و باید پا بیاندازند روی پا و بنشینند و جبران محبت‌شان کنیم؛ فراموش کردیم و کسی نیست “یادم تو را فراموش را بگوید” و تلنگرمان بزند که آهای! این پیرمرد و پیرزنی که حالا جایی برایش در خانه‌ات نداری، روزگاری عمرش را برای بودن تو گذاشته، نخوابیده تا بخوابی، نخندیده تا بخندی، سختی کشیده تا در آسایش باشی و حالا سهم او هر سال حسرت دیدار خانه اش است، حسرت روزهایی که همه عزیزانش دور او بودند و در خانه اش برو بیایی به پا بود. پیرزنانی که روزی کدبانوی خانه ای بودند و غصه‌ها را برای اهالی خانه به لبخند انعکاس می دادند؛ با نداری ها و سختی‌ها ساخته اند تا خانه ای در آرامش و خانواده ای در آسایش باشد. پیرمرد هایی که روزگاری بزرگ خانه ای بودند و سال‌های سال صبح‌های زود رفته اند و شب ها آمده اند، بی انتظار هیچ پاداش یا تشکری.

09_1

آسایشگاه سالمندان کهریزک(۱) پر است از پدر و مادرهای دل شکسته که همه‌شان به اتفاق روزگاری برای خودشان بر و بیا و خانه و زندگی داشته اند. برای خودشان کسی بودند. پدر و مادرهایی که بعضی هاشان حداقل ۱۰ نوروز را در آسایشگاه گذرانده اند و چشم‌شان خشک شده به درها که بچه هاشان بیایند و بخواهند که حداقل پدر یا مادر عید را با آنها باشند.

آسایشگاه سالمندان کهریزک جای خوبی است برای سراغ گرفتن از پدر بزرگ و مادربزرگ هایی که بیشترشان در روزهای مانده به عید چشم انتظار سال تحویل و نوروز نیستند، چشم انتظار بچه ها و نوه هاشان هستند.

در یکی از روزهای آغازین پاییز که آفتاب با سماجت می تابد و ساکنان خانه سالمندان کهریزک ر ا به محوطه می کشاند تا در حیاط بنشینند و بعد از مدت‌ها آفتاب بگیرند. پیرمردها اطراف ساختمان های “صنوبر” که آسایشگاه‌های مردان هستند و پیرزن ها حوالی ساختمان‌های “بنفشه”. مردها کمتر با یکدیگر صحبت می کنند، اما زن‌هایی که کمی سرحال تر هستند ،دور هم نشسته اند به گل گفتن و گل شنیدن.

*ساختمان های مختلف آسایشگاه کهریزک پر از اتاق‌هایی است که همه پنجره هایی رو به حیاط دارند. هر کدام از ساختمان های مختلف مخصوص گروهی از سالمندان هستند، آنهایی که زوال عقل دارند و مبتلا به آلزایمر هستند، کسانی که تنها مشکل حرکتی دارند. آنهایی که معلول، بی سرپرست یا بد سرپرست هستند هر گروه در بخش جداگانه ای سکونت دارند.

*در اتاق‌های بخشی که در آن سالمندان مبتلا به زوال عقل را نگهدای می کنند، سکوت عجیبی حکمفرمایی می کند، تقریبا همه‌شان بی اهمیت به دنیایی که بیرون از اتاق در جریان است ظاهرا خوابیده اند، اما همین که وارد هر اتاقی می شوی چشم هاشان باز می شود، سرشان را از روی بالش بلند می کنند تا بهتر ببیند غریبه ای که وارد اتاق شده کیست، بعد از کمی که نگاهت کردند با بی تفاوتی دوباره سرشان را می گذارند روی بالش و ملافه را می کشند روی صورت‌شان یا چشم هاشان را می بندند.

*در سایر بخش ها همه در سلام کردن پیشی می گیرند و شرمنده ات می کنند، پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی که همه عمر یاد گرفته ای باید احترام‌شان کنی و مقابل پایشان بایستی. بعضی ها می پرسند برای‌شان چه برده ای؟ بعضی ها نخودچی کشمش می خواهند. در یکی از اتاق ها پیرزنی روی یکی از تخت ها خوابیده و با اینکه پتو و ملافه ای رویش کشیده اند اما تقریبا فریاد می زند که: “سردمه ژاکت‌ات رو به من بده”.

*در یکی از اتاق های بزرگ ساختمان همه زن ها خواب هستند. یکی ۲ نفری صدای قدم ها را که می شنوند، چشم‌هایشان را باز می کنند و شروع می کنند به گفتن حرف هایی که معنایی ندارند. یکی از پیرزن ها با صدای‌شان بیدار می شود، به زحمت از جایش بلند می شود و با صدای بلند فریاد می زند که:بخوابید دیگه …

*مردی در ساختمان آسایشگاه مردان روی تخت اش نشسته، موهایش هنوز کامل سفید نشده، پیراهن و شلوار تمیز و مرتبی به تن کرده و مشغول خواندن روزنامه است. او دوست ندارد در مورد هیچ موضوعی صحبت کند.

*در حیاط آسایشگاه سالمندان آرامگاه دکتر حکیم زاده قرار دارد، مردی که کمی بیشتر از ۳۰ سال پیش، بنیانگذار بنای کوچکی به نام آسایشگاه کهریزک بوده است، بنای کوچکی که امروزه مجموعه بزرگی شده؛ مردی که تا همیشه نامش زنده خواهد ماند.

*در حیاط مجموعه روی تابلوهای مختلفی نوشته “و بالوالدین احساناً”.

* روی تابلویی در راهروی ساختمان ها نوشته شده: بدون هماهنگی با مسوولان آسایشگاه از دادن شیرینی، شکلات، بستنی، سیگار اجتناب کنید و در صورت تمایل در تهیه گوشت سفید و میوه و سبزیجات به آسایشگاه کمک کنید.

 

*پروانه امینی، مسوول بخش تشریفات روابط عمومی آسایشگاه کهریزک است. او همراه خوبی است؛ پای ثابت گفت‌وگو با سالمندان. همه ساکنان آسایشگاه را می شناسد و از خلق و خوی همه‌شان با خبر است. یکی از کسانی که با او احوال پرسی گرمی می کند زن میانسالی است که سر حال هم هست، او مقنعه ای سر کرده روی تخت اش پر است از کتاب دعا، توی دست‌هایش دانه های تسبیحی جابه جا می شود. زن بسیار محترمی است و با آرامش خاصی صحبت می کند. او همان طور که خانم امینی در ابتدا گفته بود راضی به گفت‌وگو نمی شود.

*پیرزن مجله را نزدیک صورتش گرفته و می خواند. می گوید اهل جایی نیست و بین‌المللی است. روی کارت بالای سر او نوشته: “یقینه هاقوپیان، متولد سال ۱۳۰۶ روسیه”. او چهار نوروز را در آسایشگاه گذرانده؛ ناخن هایش مانیکور شده هستند. به یاد دوران جوانی اش می گوید: گل بود و تو بودی و بهار بود و عشق و بعد با غمی سنگین می گوید :”بهار رفت…”

خانم هاقوپیان می گوید: برای سال تحویل کسانی که می توانند راه بروند را به سالن آسایشگاه می برند و برای‌شان جشن می گیرند. امثال من که نمی توانیم حرکت کنیم هم همین جا می خوابیم. برایمان آجیل می آورند. جوان که بودم عیدها فقط می خوردم و می خوابیدم و می گشتم و حال می کردم، مثل همه جوان ها! در جوانی خیاط بودم.

* گوش‌های آقای افتخاری سنگین است و باید داد بزنم تا صدایم را بشنود. روی تخت‌اش نشسته به کتاب خواندن، عینک مطالعه دارد و شبیه همه پدربزرگ‌های مهربان دنیا است. می گوید: سعی می کنم گذشته ام را فراموش کنم، چون اینجا با گذشته نمی شود زندگی کرد. اینجا فقط حال معنا دارد و شرایط زندگی فعلی. بنابراین من از گذشته ام هیچ اطلاعی ندارم. کسی که دچار اینجا شد اگر بخواهد به گذشته فکر کند، زجر می کشد. سعی می کنم مانع از این زجر شوم. کتابی راجع به شمس تبریزی و مولانا می خواهد. در طول روز فقط کتاب می خواند. او قرار است امسال اولین نوروزش را در آسایشگاه بگذراند.

*در یکی از اتاق ها پیرزنی دستش را ستون سرش کرده و رو به دیوار دراز کشیده است. بر عکس همه پیرزن ها روسری به سر ندارد. پروانه امینی می گوید: “او همیشه در همین حالت است. با همه قهر است.”

* دورتادور پیرمرد پر است از عروسک! لیف و حوله و وسایل شخصی اش را روی تاج تخت خواب اش آویزان کرده. هفت سین او از حالا کنار تخت اش است. سه عکس سیاه و سفید از جوانی اش را کنار هم چسبانده، برق چشم هایش برق جوانی است و بهترین لباس های آن روزگار را پوشیده، جوان در عکس، از آن جوان هایی است که هر کجا هر آشنایی دوستی همسایه ای او را می بیند، می گوید: “انشاالله دامادی ات !” لبخند لب هایش در عکس ها را اما دیگر روی لب هایش نمی بینی. قاب عکس هایی هم بالای تخت اش و روی دیوار چسبانده است. تخت او با همه تخت های آسایشگاه کهریزک فرق دارد. همه می خواهند از عروسک هایی بپرسند که روی تخت اش کنار هم ردیف کرده است و مراقب است حتی پشت به آنها ننشیند و او بگوید تنهایی، او را به دنیای عروسک ها برده است. از تنهایی به بودن با عروسک ها پناه برده است.این حرف را از زبان پیرمردی می شنوی که روزگاری برای خودش برو وبیایی داشته. ۲ پسر دارد که هر ۲ مقیم کشور سوئد هستند.

می گوید سال تحویل ها آنها را به سالن مجموعه می برند، برایشان موسیقی پخش می کنند و آن یک شب را استثنا سبزی پلو با ماهی می خورند. می گوید مثل بچه ها لباس های نو می پوشیم و سفره هفت سینی برایمان می اندازند که خانم های نیکوکار ۷ روز روی آن کار می کنند. در طول روزهای عید آشناها برای دیدن او می آیند. وقت حرف زدن از دوران جوانی اش که می شود آه می کشد و می گوید: “جوانی دوران زودگذری است، خیلی زودگذر، اما وقتی جوانی، فکر می کنی طولانی است و همیشه جوان می مانی. نویسنده ای مصری جوانی را به قله کوهی ترسیم کرده است که بعد از گذر از آن به پایین سرازیر می شوی. زمانی که در خانه بودم به کشورهای دیگر سفر می کردم، اما همیشه عید نوروز در ایران می ماندم، چون نوروز میراث نیاکان ما است. عیدها شیراز می رفتم، ایران مناظر قشنگی دارد که به خارج از کشور می ارزد.”

*پیرزن اهل کرمانشاه است، ریز می خندد و می گوید ۱۸۰ سالم است، اما او متولد اسفند ماه سال ۱۳۰۳ است و با انرژی صحبت می کند. البته یادش نیست چه روزی از اسفند ماه به دنیا آمده است. می گوید عیدها اینجا نمی ماند، می گوید: “سه تا دختر دارم مثل گل گندم. خیلی به من محبت می کنند و نازم را می کشند. هر سال نوروز دخترم که در کرج زندگی می کند، دنبالم می آید و من را به خانه اش می برد، دامادم هم خیلی خوب است. جوان که بودم خانه تکانی می کردم و به بزرگ ترها سر می زدم، سفره می انداختم، برای خودم خانه و زندگی داشتم.”

*یکی از خانم ها که کنار او نشسته است، می پرسد: عیدها چطوری اینجا بمانیم؟ و بعد خودش جواب می دهد که: نمی مانیم. بچه هایمان گناه دارند! ( او از بچه هایی صحبت می کند که در ابتدای روزگار سالمندی اش او را به آسایشگاه سالمندان سپرده اند)

گزارشگر عطایی

* صغری طالبی متولد سال ۱۳۰۷ است. او ازدواج نکرده و می گوید تصمیم گرفته بودم تا وقتی پدر و مادرم زنده هستند، ازدواج نکنم. می خواستم مراقب آنها باشم. با غصه می گوید: هیچ کس به خواستگاری ام نیامد. اهل دماوند است و می گوید: قدیم ها جوان که بودم، قالیچه ها را می بردیم در رودخانه و با برف می شستیم. کل خانه را در یک روز می تکاندیم و تمیز می کردیم، خانه‌مان کاه گلی و کوچک بود. آن وقت ها عید مثل حالا نبود. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی اینجا بیایم. برادر و زن بردارم من را به اینجا آوردند، قدیم ها می رفتم و در بیابان کار می کردم. اینجا را دوست داشته باشم یا نداشته باشم چه فرقی می کند؟مجبورم بمانم.

* آقای شهبازی خیلی سرحال و سرپا است. می گوید از رفقای علی پروین و فوتبالیست های قدیمی است. رفقایی که هنوز هم هوای او را دارند. برای اثبات حرف اش صدای این دوستان قدیمی را که با موبایل اش ضبط کرده است، برای همه پخش می کند. زمانی خودش هم فوتبال بازی می کرده. شاید به زحمت سن و سال اش به ۵۵ برسد. راننده اتوبوس بوده و می گوید: به بیشتر کشورها سفر کرده است.

می گوید: بارها با تریلی و اتوبوس از روبروی آسایشگاه رد شده بودم و تابلوی آن را دیده بود، اما حالا اینجا هستم. وقتی به گذشته ام فکر کنم، نمی توانم اینجا را تحمل کنم، بنابراین به آن فکر نمی کنم. کل آسیا و نیمی از اروپا را گشته ام. حالا باید در این گوشه بنشینم.

می گوید اگر بخواهم به گذشته برگردم، باید سرم ر ابه دیوار بکوبم. اگر به گذشته بروم باید بی خیال آینده بشوم. ۲ تا از پسرهایم خارج از کشور هستند، یکی‌شان ایران است، فوق لیسانس مکاتبه ای مکانیک از دانشکاه ترنتو کانادا دارد و قرار است برای دکتری برود. گاهی زنگ می زند. چند شب پیش زنگ زد و گفت می خواهم بیایم. اما گفتم نیا! چون اگر او را ببینم دیگر نمی توانم اینجا بمانم. من به خدا معتقدم، می دانم او انتقام من را می گیرد، اما نمی خواهم. پیرمرد به این حرف ها که می رسد می زند زیر گریه و با هق هقی که شنیدن آن از یک مرد بدجوری دردآور است، می گوید: با اینکه بدترین ظلم ها را به من کردند، اما با این حال حاضر نیستم خار به پای‌شان برود. خدا شاهد است رفتم مشهد چقدر دعای‌شان کردم. من پدرم وقتی در حال مرگ بود زن بابا داشتم، او بیمارستان نیامد.

دکتر گفته بود باید ۱۰ روز آخر کسی پیش پدرم بماند. من ۱۰ شبانه روز بالای سر او بودم. پدرم وقتی داشت می مرد در لحظات آخر گفت: “اولاد! تو اولادی را در حق من تمام کردی خیر ببینی.” آه می کشد و می گوید: این وضع هم از خیر ما است.

می گوید زمان جوانی علیه شاه می جنگیده، ساواک بارها او را گرفته و آثار شکنجه روی بدن او هنوز هم هست و بعد ادامه می دهد: “شاعری بود آن زمان که شعرهای سیاسی می سرود، او را دبیر دبیرستان کردند، دبیر ادبیات ام بود. شعری داشت برای نوروز که می خواند: بینوایان را دلی خوش از ورود عید نیست / گر سخن از عید بگویند جز تقلید نیست/ بر یتیمان برهنه مردمان مستمند/ تسلیت بخشی جز نور خورشید نیست/ خون دل تاروی زرد بینوا را سرخ کرد/ احتیاج دیگرش بر سرخ و زرد عید نیست.”

او در ادامه می گوید: “قدیم ها عید نوروز عالی بود. به راه و رسم عید پایبند بودیم. الان هفت سین الکی ای پهن می کنیم! دوران جوانی ما خیلی بهتر از حالا بود. عید نوروز که می آمد با یک شوقی می رفتیم باب همایون، مرکز کت و شلوار بود. پدر و مادرمان ما را می بردند، برایمان کت می خریدند، آستین کت اش کلی بلند بود. جوری می خریدند که برای سال های بعد هم اندازه‌مان باشد. جوان های حالا کفش های کتانی ۱۰۰ هزار تومان می خرند و یک ماه بیشتر هم نمی پوشند.”

*در حیاط، یکی از پیرمردها رادیو ضبط قدیمی اش را که با گل های پلاستکی تزیین کرده است، روی نیمکت گذاشته و موسیقی شادی گذاشته است. پیرمردها هم در حیاط دور هم جمع شده اند، یکی‌ از آنها وسط حلقه آنها ایستاده و خودش را تکان می دهد و مثلا می رقصد. پیرمردها می گویند، او نوروز سال گذشته ۲۰ هزار تومان از بقیه شاباش گرفته است.

پیرمرد کشتی ساز بوده است و خوشنویس، ۱۵ سال آلمان زندگی کرده؛ شبیه ملوان های خارجی است، اصالت‌اش روسی است، با هیبت یک ملوان کارکُشته، روی ویلچیر نشسته است. یکی از پاهایش بریده است و آن یکی پایش ورم عجیبی دارد و قرمز است. هیچ وقت فکر هم نمی کرده که روزی در آسایشگاه زندگی کند. می گوید: سفره می انداختم و ۵۰ نفر سر سفره من نان می خوردند. قسمت من را به اینجا کشاند. می گوید: وقتی در خانه بودم در خانه تکانی ها کمک می کردم و بعد که تمام می شد، بچه ها را برای خرید می بردم. عید که می رسید همه‌شان را جمع می کردم و می رفتیم شمال. عیدهای قدیم خداوکیلی عید بود. همه از صمیم قلب عید دیدنی می کردند. اما حالا هر کسی خانه آن یکی می رود، سریع عجله دارد برای رفتن و فقط برای رفع تکلیف به عید دیدنی می رود. بهانه می آورند که فلانی خانه تنهاست یا باید جاهای دیگر هم بروم. قدیم می نشستند تا میهمان جدیدی بیاید و برود، می گوید خودم خواستم بیایم اینجا. دختر و پسرم از گوشت، پوست و خون من هستند، اما عروس و دامادم که اینطور نیستند. نمی خواستم من که روزی برای خودم فرمان روایی می کردم، حالا حرف های عروس و داماد را بشنوم.

حرف آخر
اول: سه گناه است که زود عقوبت آن برمی گردد و به آخرت نمی رسد: “عاق والدین”، “ظلم به مردم” و “کفران احسان”

دوم: دست‌هایم چه پیر و فرتوتند
دست، نه! دسته‌های تابوتند
روزی این دست‌ها جوان بودند
نازک و نرم و مهربان بودند…

سوم:اینجا فاصله زیادی با بهشت زهرا ندارد، گاهی خیلی زود دیر می شود. …

(۱) آسایشگاه معلولین و سالمندان کهریزک از نهادهای درمانی بزرگ ایران است که در جنوب تهران و در نزدیکی روستای کهریزک بنا شده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)