فاشیسم و نازیسم

بر خلاف ادعای هایدگر بعد از اتمام جنگ و سقوط حکومت نازی، که آن رژیم از سال ۱۹۳۸ به بعد او را طرد و کار و فلسفۀ او  را مسکوت گذارده بود، همۀ اسناد و مدارک حاکی بر این هستند که نوشته ها و فلسفۀ هایدگر در دانشگاه ها و حتی در دانشگاه های مناطق اشغالی تدریس می شدند، یکی از نمونه های آن دانشگاه پراگ است. حکایت دیگر که نشان از حسن رابطه و تفاهم میان رژیم نازی و هایدگر می کند، حضور نام او در لیست تصدی کرسی تدریس دانشگاه مونیخ در سال ۱۹۴۱ است. پذیرش هایدگر در لیست اساتید منتخب به شهرت او باز می گشت. در مونیخ و وزارت علوم ایالت بایرن هایدگر فیلسوفی بود که با روشی اعجاب آمیز سؤالات هستی، بودن و شدن را دنبال می کند و با ریشه یابی خاص خود موتور شناخت متافیزکی است که همواره جوانان به آن اشتیاق دارند. در کنار اینگونه همنوایی ها نکته قابل ملاحظه در این دوره اینست که برخلاف بسیاری از کتاب ها و نشریات که در سال ۱۹۴۴ به دلیل کمبود کاغذ و مواد اولیه به چاپ نمی رسیدند و یا اجازۀ چاپ نمی یافتند، به ناشر کتاب های هایدگر برای چاپ کتابهای او محمولۀ فوق العاده ای ارسال شد.

یکی از عادات هایدگر بعد از ۱۹۴۵ ادعاهای نیمه حقیقی قضایا بودند. او ادعا می کرد که نوشتۀ او تحت عنوان “مکتب افلاطون در باب حقیقت” مسکوت و بایکوت گذاشته شده بود و در مطبوعات نمی بایستی از آن نامی برده میشد. این مورد نیز نیمی از حقیقت است. دار و دستۀ رزنبرگ با تمام قوا خواستار حذف هایدگر بودند. در همین راستا ضبط متنی از هایدگر در سالنامه ای در ایتالیا فاشیسم با مخالفت دار و دستۀ رزنبرگ روبرو بود. سالنامه به منظور و نشان حسن نیت و دوستی میان نازیسم و فاشیسم ایتالیا صورت می گرفت. در همین زمان وزارت ارشاد و تبلیغات رژیم نازی تحت رهبری گوبلز از این کار حمایت قوی می کرد و علت آن را باید در سفارش شخصی موسُلینی برای چاپ مقالۀ هایدگر نزد گوبلز دانست. طبق گفت و شنود موسلینی و گوبلز ترجمه و چاپ تمام آثار هایدگر جزئی از کل برنامه قرار گرفت. رابطۀ بسیار حسنه میان گوبلز و رهبری فاشیست ایتالیا و احترامی که گوبلز برای این دار و دستۀ حاکم در ایتالیا قائل بود و از طرفی رابطۀ حسنۀ خود هایدگر با روشنفکران فاشیست ایتالیا سبب این حمایت قوی شدند. هایدگر در واقع با عناصر کلان در عالی ترین سطح حکومتی فاشیست ها در ایتالیا مثل ارنستو گراسی(۱) و یا جوزپه بوتآی(۲) روابط دوستانه داشت. در کنار این قضایا عواملی مثل تبختر و تکبر برادران نازی در آلمان و یا صحه گذاردن ایتالیائی های فاشیست بر دستگاه حقوقی رومی در مقابل دستگاه حقوقی ژرمنی نقشی حاشیه ای ولی ایدئولوژیک نیز ایفا می کردند.

هولدرلین

از دید هایدگر، هولدرلین راه فلسفی که نیچه طی کرد را به کمال رسانید. برای هایدگر، هولدرلین همان شاعری بود که راه میان آلمان و دوران باستان یونان را گشود و هایدگر وظیفۀ خود می دانست با رجوع به هولدرلین جوهر آلمانی را بازیابد و احیاء کند. رمزآلود کردن هولدرلین آگاهانه از سوی هایدگر برای سبک آوری در نوشتار خود بکار گرفته شد. هایدگر برای مهم جلوه دادن کار خود در خصوص هولدرلین حتی از رئیس بخش فلسفه سال ۱۹۴۳ تقاضای مرخصی از تدریس در ترم زمستانی ۴۴-۱۹۴۳ کرد و کار خود را چنین تشریح می کند. “آن [کار] سؤال پایه ای اندیشۀ مغرب زمین را بررسی می کند و تشریح آن برای جلد دوم »هستی و زمان« در نظر گرفته شده است. وظیفه ای که در برابر من است، به یک جمع بندی صوری و نوشتن رشتۀ افکار مهیا شده، خلاصه نمی شود. بنا بر قرابت فلسفه با هنر، در فلسفه نیز شکل گیری فکر از سبک آن چیزی است که به همان چیز تعلق دارد. برای چنین آرایشی نیاز به سختکوشی و جمع آوری است که در ایام تدریس غیرقابل دستیابی است، چرا که تدریس نوع دیگری است و از شنونده تنها موضعی اندیشمند و شیوۀ تجسمی انتظار دارد.”(۳) رئیس بخش با این تقاضای هایدگر موافقت کرده و برای جلب رضایت رئیس دانشگاه به او می نویسد که با شهرت جهانی که هایدگر پیدا کرده است تکمیل و انتشار اثری بزرگ از او را باید ارج نهاد و مسلماً اثر او برای آلمان و اروپا محرکی بزرگ و ثمربخش خواهد بود. در هر حال با این درخواست هایدگر از سوی وزارت علوم نیز موافقت می شود. اثر هایدگر تحت عنوان “شروحی برشعر هولدرلین” شامل “بازگشت به وطن /خطاب به خویشاوندان”، “هولدرلین و جوهر سرایندگی”،”مثل وقتی در روزهای تعطیل …”، “یادبود”،”زمین و فلک هولدرلین”، “شعر” و حواشی متفرقه ای بود که هایدگر به این جلد در مجموعۀ آثار خود اضافه کرده بود.(۴) اما مقالۀ “یادبود” که به موضوع هولدرلین تعلق داشت، طبعاً در راستای تحریکات سیاسی دستگاه حکومت بود، چرا که به مناسبت صدمین سالگشت مرگ هولدرلین در سال ۱۹۴۳ کارزاری صورت داده شده بود و در سراسر آلمان بیش از سیصد جشن و مراسم یادبود برگزار شدند و در روز سالگرد هولدرلین دسته گلی نیز از طرف مقام معظم رهبری، آدولف هیتلر بر مزار هولدرلین در شهر توبینگن(۵) گذاشته شد. مبنای نوشتۀ هایدگر نیز حول و حوش شعری از هولدرلین به نام “یادبود” است. در اشارات خود به شعر هولدرلین، هایدگر به خاطرات و حافظه در تجربۀ زادگاه باز می گردد، به خاطر آوردن منشاء خود، و برای هایدگر دیالوگ با هولدرلین نمایشی است برای تصاحب دوبارۀ وطن در مقام پیاده کردن برنامه ای که هولدرلین آنرا به آلمانی ها برای کشف جوهر و ریشۀ خود معرفی کرده بود. کلام هایدگر به مرور حالت شعائر دینی می یابد و حالت افسانه ای و اسطوره ای و به مناجات یک اسطورۀ جدید بدل می شود. برای درک زادگاه باید به سفری دوردست رفت و از آنجا خصائص زادگاه را درک کرد. این سفر دوردست به سرچشمۀ آریایی ها، یعنی آلمانی ها به هند ختم می شود و نه به یونان!

“امر طبیعی برای آلمانی ها [بر خلاف یونانیان] وضوح در توضیح است. این طبیعت، توانایی به درک کردن، الگو سازی از طرح ها، چارچوب ساختن و قاب گرفتن، آماده ساختن حیطه ها و حوزه ها، تقسیم بندی و بدل کردن امور به اجزاء را می رباید.  این خصیصۀ مادرزاد برای آلمانی ها هنوز تا آن زمان در واقع خصوصیت شان نمی شود، تا زمانیکه این خصوصیتِ توانایی به درک به مخاطره نیفتد و امر غیرقابل درک، درک شود و با توجه به امر غیرقابل درک خود را به »نظم و ترتیبی« نیآراید. آنچه که برای آلمانی ها در وحلۀ اول غریبه به نظر می آید و در غربت باید تجربه کنند، بارش آتش از سپهر است[همانطور که برای یونانیان معنا داشت]. در الزام بهت و حیرت از آن طریق مجبور به فراگیری و نیازمند آئین خود می شوند. از همین رو طبق کلام شاعر در عهد آلمانی ها گرایش اصلی باید چنین باشد، که بتوان چیزی دید، تردستی داشت، زیرا که بی اقبالی […] نقطۀ ضعف ماست. این همان نکته ای است که در مشاهدات، هولدرلین در ترجمۀ آنتیگونه خود ارائه می دهد.”(۶) (۷)

هایدگر با این درک است که موردی مفروض را در آلمانی ها موروثی می بیند و معتقد است که این مورد موروثی تاریخمند باید شود. “امر طبیعی قومی تاریخمند تنها آنگاه حقیقتاً طبیعت میشود، یعنی جوهر وجودی، وقتیکه امر طبیعی به امری تاریخی در تاریخ آن قوم تبدیل شده باشد.”(۸) اثر دیگر هایدگر “بازگشت به وطن، خطاب به خویشاوندان” که همزمان در بزرگداشت هولدرلین نوشته و در دانشگاه فرایبورگ قرائت شده، با اثر دیگر او “یادبود” هم مایه است. اگر آن اثر عزیمت از وطن بود، اثر دیگر بازگشت به زادگاه است. اما بازگشت به زادگاه و دیدار با خویشاوندان به معنای فهم جوهر زادگاه نیست. هایدگر تفسیر خود را در مورد زادگاه نزد هولدرلین می کند، مکانی درخشان و مهرآور، مکانی که قوم تاریخ خود را می سازد. به نظر هایدگر برای آلمانی ها بازگشت به زادگاه آیندۀ تاریخ آلمانی هاست و جوهر آن تاریخمند است. در اینجاست که هایدگر از روی تبختر می گوید »آلمان سرزمین شاعران و متفکران« گویی دیگر سرزمین ها فاقد شاعر و متفکر بوده اند و فقط منتظر ظهور قوم ژرمن نشسته اند. برای هایدگر ابتدا متفکر فکر را عرضه می کند تا کلام شاعر قابل درک گردد.(۹)

پارمنیدس و هراکلیتوس

اگر هولدرلین را در عرصۀ شعر و سرایش جنگجو تلقی کنیم، بی شک می توان هایدگر را نیز در عرصۀ اندیشه به سان او جنگجو به جهت “پاک نگاه داشتن اندیشۀ آلمانی از عناصر” “بیگانه” انگاشت. جلد ۵۴ مجموعه آثار هایدگر درس گفتار او در سال های ۴۴-۱۹۴۳ در مورد پارمنیدس است. در چاپ این جلد هایدگر در متن اصلی دروس خود دست برده و بدون اشاره به اضافات و حذفیات آنرا به دست چاپ سپرد. در بخش “تکرار – § ۵ – ۱- سه عنوان برای وجود مغرب زمین” در این کتاب آمده است:

“تلاش کنیم، از این ارتباط وجود آغازین هستی و کلام  به تاریخ وجود نهفتۀ مغرب زمین پی ببریم، سپس می توانیم رخدادهای سادۀ این تاریخ را تحت سه عنوان مطرح کنیم. استفاده از این عناوین مسلماً دردسرساز است، اگر تنها در حد یک عنوان باقی بماند. عنوان آغاز اولیه تاریخ وجود مغرب زمین “هستی و کلمه” است. این “و” از ارتباط وجودی یاد می کند، که خود هستی و نه انسانهایی که در مورد آن فکر می کنند، شکوفا می سازد تا در آن وجود خود را در حقیقت ظاهر سازد. نزد افلاطون و ارسطو، در ابتدای متافیزیک، کلمه λαγος) به معنی خرگوش) و به مفهوم گفته است. این گفته در طول انبساط متافیزیک به نسبت ratio به خرد و روح تبدیل می شود. متافیزیک مغرب زمین، تاریخ وجود حقیقت هستنده در کلیتش، که در فکر از افلاطون تا نیچه در کلمه بیان شده است، تحت عنوان “هستی و نسبت” قرار دارد.  به همین دلیل تنها در طول قدمت متافیزیک به صورت “غیرعقلانی” و در پی آن “تجربه” ظاهر می شود. لحظه ای به عنوان “هستی و زمان” فکر کنیم، در آنجا زمان نه به معنای زمان سنجیده شده “ساعت” می آید و نه زمان “قابل تجربه” به مفهومی که برگسون و دیگران از آن می یابند. نام “زمان” در آن عنوان بر اساس تعلق به “هستی”، که به روشنی از آن گفته شده، با نام کوچک “هستی” برای وجودی اولیه ترαληθεια)  به معنی حقیقت) که نامش دلیل وجودی برای نسبت یا ارتباط است و هر آنچه اندیشه و بیان است. »زمان در هستی و زمان«، هر اندازه نیز غریب به نظر آید، نام کوچکی است برای دلیل آغاز کلمه. »هستی و کلمه«، آغاز تاریخ وجود مغرب زمین، در ابتداء تجربه شد. در رسالۀ »هستی و زمان« تنها اشاره ای به نتیجه است، که هستی خود تجربه ای آغازین تر به بشریت مغرب زمین می دهد. این آغاز اولیه به اینصورت تنها می تواند همانند آغاز نخست در یک قوم تاریخمند مغرب زمینی، قوم شاعران و اندیشمندان رخ دهد. با یک آگاهی به ارسال پیام، که خود شایع کرده، این جملات ارتباطی ندارند، اما البته با تجربۀ آشفتگی و دشواری، که با آن، قوم می تواند به آهستگی به موضع تردستی مغرب زمینی برسد، تردستی ای که در آن سرنوشت جهان نهفته است.

از این رو باید دانست، که این قوم تاریخمند قبلاً پیروز گشته و به هیچ وجه شکست نخواهد خورد، اگر اینجا اصلاً مسأله به »پیروزی« بستگی داشته باشد، و اگر آن قوم، قوم متفکرین و شاعران است و در جوهر آن این امر باقی بماند، تا زمانی که چیزی هولناک نشده باشد، چرا که همواره آن قوم تهدید به انحراف از جوهر خود شده است و قربانی خطا در قضاوت در مورد جوهر خود می شود.

با این طریق چیز جدیدی نگفته ام، همانگونه که هیچ متفکری اجازه ندارد خود را وقف چنین لذتی کند، چیزی جدید بگوید. یافت چیزی جدید و کشف به »پژوهش« و تکنیک مربوط می شود. اندیشه مهم همواره باید تنها یک مطلب، امری قدیمی، قدیمی ترین موضوع، امری اولیه را در ابتداء بگوید.”(۱۰)

برای ممتاز انگاشتن فکر آلمانی، هایدگر دست به تحقیر هر آنچه اندیشۀ رومی است می زند. پذیرش مفاهیمی که ریشۀ رومی و یا به تعبیری لاتین دارند را هایدگر مردود شمرده و گمراه کننده می خواند. موضع هایدگر نسبت به زبان های مختلف تا به سر حد نخوت و تفرعن می رسد، که پژوهشگر از بی خبری هایدگر حیرت زده می شود. هایدگر معتقد بود، اگر کسی بخواهد بیندیشد می تواند یا به آلمانی و یا به یونانی فکر کرده و تکلم کند، دیگر زبان ها بیهوده اند. از دید او درست و نادرست، حقیقت و کذب تنها در زبان آلمانی و با دوباره زنده سازی ریشه های یونانی مفاهیم است، که بیان آنها میسر میشوند.

از سال ۱۹۴۲ به بعد در بحبوحۀ جنگ خانمانسوز کلام هایدگر در کلاس های درسی او بسیار پرخاشگرانه و ستیزه جویانه می شوند و برای شنوندۀ خود جای تردیدی برای دلبستگی به نظام را باقی نمی گذارد. سال ۱۹۴۲ در سلسله دروس خود در مورد هولدرلین و شعرش “دِر ایستر”(۱۱) چنین موضعگیری می کند:

“امروز ما می دانیم، که جهان آنگلوساکسن آمریکانیسم مصمم است، اروپا را نابود کند، یعنی زادگاه و آغاز مغرب زمین را. امر آغازین نابود پذیر نیست. ورود امریکا به این جنگ جهان شمول[۱۲] ورود به تاریخ نیست، بلکه آخرین حرکت امریکایی برای فقدان تاریخ و خودویرانی امریکایی است. زیرا که این حرکت عدم پذیرش امرآغاز و قبول ابتداء به ساکن است. روح نهفته در امر آغازین در مغرب زمین برای این روند خودویرانی امر ابتداء به ساکن حتی نگاهی به تحقیر نمی کند، بلکه از سر متانت سکوت امر آغازین برای فرصتی طلایی صبر را پیشه کرده است. ما همواره به تاریخیت تاریخ نیمه کاره فکر کرده ایم و در اینجا یعنی اصلاً فکر نکرده ایم وقتی که ما تاریخ و عظمت آنرا از سر محاسبۀ طول مدت زمان بودگان و هر آنچه که قبلاً بوده بنگریم، به جای آنکه در اولین بوده، آغاز آینده و ظهور را انتظار کشیم. ما تازه در ابتداء تاریخمندی واقعی قرار داریم، یعنی سرآغاز اصلی ترین عمل از سر توانایی به انتظار برای ارسال خویشتن. اما توانائی به انتظار به معنای نگریستن به بی عملی و مدهوشی برای سپری شدن پیشامد ها نیست، و نه به معنای بی تفاوتی نسبت به تیرگی ها. توانائی به انتظار یعنی جهش برای ایستادگی در مقام نابودناپذیری، که در همسایگی خود ویرانی را دارد، همانند کوه و دره. آیا می تواند چنین اتفاقی روی دهد، بدون آنکه بشریت تاریخمند برای این امر آغازین تنها از راه رنج قربانی، رسیده و پخته شود برای امر اولیه به عنوان امری از آنِ خودش؟”

هایدگر در ساعت درس خود در ترم تابستانی ۴۴-۱۹۴۳پس از شکست رژیم نازی در استالینگراد عملاً فراخوان به ایستادگی و جبران مافات می داد. این فراخون در بطن کلاس های او مربوط به هراکلیتوس بود. “خطری که «قلب مقدس اقوام» مغرب زمین را تهدید می کند، خطر زوال و نابودی نیست، بلکه خطری که ما در پریشانی، تسلیم ارادۀ دوران مدرن شویم و به سمت آن رانده شویم. برای عدم وقوع این فاجعه نیاز به آنست که در طول دهه های آینده سی ساله ها و چهل ساله ها همانگونه که آموخته اند، بنیادین فکر کنند.”(۱۳) طبق نوشته ها، اسناد و قرائن هایدگر تا سال ۱۹۴۴ مدافع رژیم و جنگ هیتلر بود. بعد از دوران جنگ هایدگر مدعی شده بود، که گشتاپو او را تحت نظر قرار داده بود، چونکه مشکوک به ارتباط دانشجویان گروه “رز سفید“(۱۴) و حمایت و حضور در سر کلاس های درس او شده بود. حال آنکه رز سفید دانشجویان الهیات کاتولیک در مونیخ بودند و تحت تأثیر استاد الهیات کاتولیک خود کورت هوبر(۱۵) قرار داشتند. گذشته از این در میان دانشجویان اگرچه تعدادشان اندک بود ولی آنان که با رژیم نازی رابطه ای نداشتند و یا از آن پشتیبانی نمی کردند، هایدگر به “هیتلر سر منبر” مشهور بود.(۱۶)

خاتمۀ جنگ و شکست قوم آلمان

قوم ژرمنی که می رفت سرنوشت بشریت را بدست گرفته و رهبریت مغرب زمین را پالوده سازد، بعد از فجایع بیشمار شکست می خورد و رهبریت قوم در عالی ترین سطح یا نابود می شود و یا در یک دادگاه بین المللی محاکمه میشود. اما سرنوشت استاد فلسفه و به قولی “هیتلر سر منبر” در زادگاهش به دست نیروهای نظامی فرانسه و مستقر در آن منطقۀ آلمان با ممنوعیت تدریس او در سال ۱۹۴۷ رقم می خورد. قبل از آن ارتش فرانسه که در آن جبهه، ارتش آلمان و نیروهای اس.اس. را شکست داده بود آغاز به نازی زدائی(۱۷) می کند. قبل از آن طبق حکم نیروی نظامی خانوادۀ هایدگر می بایستی خانۀ خود را با خانودۀ دیگری و آواره از جنگ تقسیم می کرد. دولت نظامی از سه استاد دانشگاه برای بررسی پروندۀ هایدگر کمک می خواهد، این سه استاد تا چندی پیش از آن در زندانی در برلین بسر میبردند که رژیم نازی آنان را بعد از سوء قصد به جان هیتلر در ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ به زندان محکوم کرده بود: کنستانتین فون دیتزه، آدولف فون لامپه و گرهارد ریتر(۱۸) حکم این کمیته نسبت به هایدگر بسیار ملاطفت آمیز بود و بجز لامپه دیگران به تضاد رژیم نازی و فلسفۀ هایدگر استناد می کردند ولی در عین حال به مسئولیت او برای بسیج جوانان و دانشجویان اشاره داشتند. بعد از کمی دست اندازهای اداری سال ۱۹۴۶ هایدگر تا زمان بازسازی و سازماندهی جدید دانشگاه از تدریس در دانشگاه صرف نظر می کند. بالاخره دولت نظامی حکم خود را بر علیه هایدگر مبنی بر بازنشستگی ساده و لغو هر گونه کار دانشگاهی صادر کرد. سال ۱۹۵۱ این حکم دولت نظامی تغییر یافته و او به درجۀ بازنشستگی استادی نائل می آید.(۱۹)

بعد از جنگ هایدگر از سوی شمار کثیری از اساتید، که یا خود نازی بودند و یا با رژیم نازی مشکلی نداشتند، مورد حمایت واقع شده بود. خود هایدگر تا آخر عمر یک نقد و بررسی و یا حتی ارتکاب خطایی و یا سستی در برآوردهای خود و گمانه زنی نسبت به رژیم نازی را مردود می شمرد. پس از جنگ معتقد بود که “اکنون همه به فکر افول هستند. ما آلمانی ها نمی توانیم نابود شویم، چونکه هنوز شکوفا نشده ایم ولی می بایستی از میان ظلمات عبور کنیم.” کارل یاسپرس به نوبۀ خود برای رفع ابهامات می خواست هایدگر را متقاعد کند تا به عمق خطای خود در مورد رژیم نازی اعتراف کند و با این کار عملکرد و فلسفۀ خود را از مظان اتهام برهاند، اما هایدگر حاضر به قبول چنین کاری نشد. عبرت ناپذیری مارتین هایدگر در مکاتبه با هربرت ماکوزه روشنگر گوشه ای از شخصیت اوست.


پانوشت ها:

۱-Ernesto Grassi 

۲- Giuseppe Bottai

۳- در برلین مرکزی به نام Berliner Document Center است که بسیاری از اسناد دوران نازی گردآوری شده اند، از جمله بسیاری از نامه های هایدگر. 

۴-Martin Heidegger, Gesamtausgabe, Bd 4, Erläuterungen zu Hölderlins Dichtung 

۵-Tübingen 

۶- هایدگر، همانجا، ص ۸۸.

۷- هایدگر به ترجمۀ هولدرلین از آنتیگونه(Antigone)  اشاره می کند، اثر ادبی یا نمایشنامۀ سوفوکل (Sophokel) تراژدی نویس یونان. ضرورت دارد که در اینجا خلاصه ای از این تراژدی برای درک اشارۀ هایدگر آورده شود. داستان خواهری است به نام آنتیگونه که برادرش پولونیکس را در جنگی از دست داده است و طبق حکم کرئون پادشاه تب (اسطورۀ یونانی) نباید به خاک سپرد تا سهم کرم ها و لاشخوران شود. آنتیگونه نمی پذیرد و از خواهرش ایسمنه برای دفن برادر تقاضای کمک می کند، ایسمنه از ترس عقوبت کار و مجازات پادشاه سر باز میزند و آنتیگونه به تنهائی دست به کار می شود. بعد از اطلاع از این نافرمانی آنتیگونه دستگیر و به بارگاه پادشاه می برند و پادشاه خشمگین از نافرمانی به ایسمنه نیز سوءظن میبرد و اکنون باید هر دو خواهر مجازات شوند. آنتیگونه به عمل تنهای خود پافشاری می کند و ایسمنه به دروغ به همکاری خود اعتراف می کند. پسر پادشاه که نامزد آنتیگونه بوده از خشم نسبت به فرمان پدر آن سرزمین را ترک می گوید. ایسمنه آزاد شده ولی آنتیگونه محکوم به زنده بگور شدن می شود. آنتیگونه متأسف و گریان از سرنوشت خود ولی مدافع عمل خود است. فرهیخته ای به پادشاه هشدار خشم خدایان و از دست دادن فرزند را می دهد، ترسان از خشم خدایان پادشاه دستور آزادی آنتیگونه را می دهد، اما دیگر دیر است، چون او خود را بدار آویخته بود و پسر پادشاه از غم عشق به آنتیگونه خود را می کشد و همسر پادشاه از غصۀ از دست دادن فرزند دست به خودکشی می زند و پادشاه کرئون در تمام سرزمین خوار و خفیف می شود.

۸- هایدگر، همانجا.

۹- هایدگر، همانجا، ص ۳۰.

۱۰- هایدگر، همانجا، ص ۱۱۳ و بعد.

۱۱-Martin Heidegger, Gesamtausgabe Bd. 53, Der Ister, Frankfurt am Main, 1984, S. 68. 

مبنای کلاس های درس هایدگر در سال ۱۹۴۲ سرودی است از هولدرلین که توسط خود هولدرلین هرگز منتشر نشد و در دستنوشته های هولدرلین نیز دارای عنوانی نبود. این سرود توسط نوربرت فون هلینگرات (Norbert von Hellingrath) با عنوان “دِر ایستر” به چاپ میرسد و گویا نام این سروده بر اساس کلمه ای است که در سروده نیز وجود دارد. سروده دارای چهار بند است و احتمالاً چهارمین بند به پایان نرسیده است و همچنین روشن نیست که آیا سروده با چهارمین بند به پایان میرسد یا نه. این شعر هولدرلین بهمراه شعر دیگری تحت عنوان گردش و در سرچشمۀ دانوب  (Die Wanderung und am Quell der Donau)به اشعار او موسوم به سروده های دانوب تعلق دارد، تاریخ دقیق سرایش این سرود مشخص نیست، بین سال های ۱۸۰۳ تا ۱۸۰۵ تخمین زده میشود.

۱۲- در متن خود هایدگر از مفهوم جهان شمول و با عبارت planetarisch استفاده می کند. این صفت به مفهوم کرۀ خاکی Planet بازمیگردد و همراه یک تصویر ذهنی است و به صفت یک معنای کهکشانی نیز می بخشد.

۱۳-Martin Heidegger, Gesamtausgabe Bd. 55, Heraklit, Frankfurt am Main, 1979, S. 180.

۱۴-Die Weiße Rose  رز سفید، جنبشی نیمه مخفی و دانشجویی بر علیه مقام عظمای رهبری، آدولف هیتلر، بود که هستۀ مرکزی آنرا خواهر وبرادر شُل Scholl و الکساندر شمورل Alexander Schmorell تشکیل می دادند. این گروه تحت تأثیر آئین مسیحیت و اومانیسم در سال ۱۹۴۲ تشکیل شد. در ابتداء با نوشتن اعلامیه و پخش آن در مونیخ و سپس با گسترش کار خود در جنوب آلمان فعالیت های خود را عملی کردند. بعد از شکست هیتلر در استالینگراد روی دیوارهای شهر مونیخ نیز شعارهائی بر علیه مقام معظم رهبری هیتلر می نوشتند. سرایدار ساختمان اصلی دانشگاه شاهد پخش اعلامیه از سوی خواهر و برادر شل بود و  یگان ویژه پلیس یا گشتاپو را مطلع کرده و آنان را تا حضور گشتاپو اسیر نگاه می دارد. همگی آن دانشجویان اعدام می شوند.

۱۵- Kurt Huber 

۱۶- مکاتبه ای میان ویکتور فاریاز و هاینز بولینگر(Heinz Bollinger)  صورت گرفته است. فاریاز در کتاب خود به آن مکاتبه اشاره کرده و از متن نامه این مورد را ذکر می کند:

Victor Farías, Heidegger und Nationalsozialismus, Frankfurt, 1989, S. 366.

۱۷- نازی زدائی (در انگلیسی denazification در آلمانی Entnazifizierung در فرانسه  (dénazificationبه پاکسازی ادارات، پست های دولتی و مقامات کشوری پس از شکست آلمان در جنگ و اعلام تسلیم ارتش آلمان گفته میشود. بی شک نمی توان مدعی شد که کل حکومت و دولت آلمان، بخصوص در قوۀ قضائیه و نیروهای نظامی و انتظامی نازی زدائی صورت گرفته بود. 

۱۸-Constantin von Dietze, Adolf Lampe, Gerhard Ritter 

۱۹- در آلمان اساتید دانشگاه یک نوع بازنشستگی خاص به نام emertiert یا بازنشستگی استاد دارند. در این نوع بازنشستگی استاد سابق دانشگاه از تمام مزایا و حقوق بازنشستگی برخوردار بوده و در عین حال اجازۀ ادامۀ فعالیت های علمی و دانشگاهی را دارد. به چنین استادی Emeritus استاد بازنشسته گفته میشود. اما بازنشستگی ساده Pension استاد سابق دانشگاه تنها حقوق بازنشستگی را دریافت کرده و دیگر هیچ ارتباطی با مؤسسۀ قبلی و علمی خود ندارد. برای یک استاد دانشگاه این یک نوع مجازات و خفت محسوب میشود.


در همین زمینه:

هایدگر فیلسوف هستی ستیز (۱۶)

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)