خسته ام من 

 خسته از زن بودن

 این همه سخت چو آهن بودن

سالها در قفس تن بودن

خسته از حمله ی هرروز صدا

خسته از حمله ی هر شام ِ سکوت

سهم من این ها بود؟

خسته ام من

خسته از یک تنه همسر بودن

جنس دوم ، جنس آخر بودن

لایق نام خود و فاتح مادر بودن!

زین همه نام چه سود؟

هرچه ترویج صداقت کردم

هرچه از عشق حمایت کردم

سوختم ، ساختم و دم نزدم

هرچه بر فاصله عادت کردم

جای آن مکر به خوردم دادند

باختم ، وعده ی بُردم دادند

وعده ی زود به زود

راهی مکتب اندیشه شدم

آنچه آموخته ام اینها بود:

تار مو پوشیده روی ها دزدیده

خنده ها پوسیده بر لبی خشکیده

درس اول عصمت ، درس دوم عفت

جنس دوم آخر دیگران اول خط

فرد بودم آری خواستم زوج شوم

از فرودم روزی راهی اوج شوم

رفت در چشمم دود!

مهر من سکه نبود مهر من باور بود

وقتی از بارش عشق جانمازم تر بود

عشق را چون راندند ریشه ام خشکاندند

مهر من گشت تباه ، سکه ی زرد و سیاه

وای خواه و ناخواه سهم من شد بدرود!

خسته ام از کوری ، خسته از مهجوری

پشت این پرده ی اشک روزها را دیدن

خسته از این همه درد بی صدا خندیدن

خسته از اسم وفا خسته از رنگ ریا

عشق یک مرد شدن مرد صد زن صد جا 

روی در روی شدن با فریب و حاشا

همه ی آمالم وه چه آسان گشتند

 این چنین زار و تباه

خاطرت جمع که پوشیده شدم 

روز با چادر اشک شام با چادر آه

من شکستم آری

زین شکستن

 تو هم ای مرد

شکستی اما..

من به چشم سر اگر کور شدم

تو شدی از دل خود نابینا

الغرض با همه جور و جفا

سوختن زآتش تزویر و ریا

باز هم سخت چو آهن ماندم

همچو «پروین» و «فروغ»

باز هم لایق این نام بزرگ

لایق نام خوش « زن »  ماندم                                                   

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)