مقدمه

در نوشته‌­ی کوتاهِ زیر به طورِ مختصر درباره‌­ی تأثیر اندیشه­‌ی مسیحی بر جهان پس از خود نوشته­‌ام و به سه جنبه از آن پرداخته‌­ام. موضع تاریخدانانِ سکولار را آورده­‌ام و آنچه از منظرِ خردگرایانه نقطه­‌ی ضعف دیدگاه این تاریخدان­ها است را نقد کرده‌­ام. همچنین دیدگاهِ مسیحیان در همان موضوع­ها را هم نوشته‌­ام تا بدیلی آورده و خواننده را به مقایسه دعوت کرده باشم. پس هم از موضعِ خردگرایانه و هم از موضعِ ایمانیِ خویش با سه موضوعِ صلیب، نور و دورانِ روشنگری، و مسیحیت و جنبش­هایِ برابریخواه به بررسی آنچه از عمیق­‌ترین و انقلابی‌­ترین جنبه­‌هایِ مسیحیت است، پرداخته­‌ام. روشن است که البته در نوشته‌ای به این کوتاهی مجال تدقیق و تعمق نیست و این نوشته چنین ادعایی ندارد.

 

صلیب

صلیب در روم پیش از مسیحْ نمادِ شکنجه بود. و هیچ مرگی سخت­‌تر و تحقیرآمیزتر از مصلوب شدن نبود. بردگان و آن­ها را که خلافکار می‌­خواندند، برهنه، با میخ بر دست و پا بر صلیب آویزان‌ می‌کردند و روزها به همان حالت در معرض آفتاب و باد و باران نگاه‌­شان می­‌داشتند. کرکس­ها چشمان­شان را از کاسه در می‌­آوردند و تن‌شان را پاره‌­پاره می­کردند. و عجیب­‌تر اینکه روشنفکران رومی همه موافق بودند که این بهترین راهِ مجازاتِ مجرمان و برده­‌هاست. عیسی مسیح را نیز در کنار دو نفرِ دیگر بر یکی از همین صلیب­ها کشیدند. اما مسیحیان معتقد به رستاخیز عیسی مسیح از مردگان و عروج او هستند. موضعِ تاریخدانانِ سکولار در برابر عروجِ مسیح انکارِ این واقعه است. غالبِ آن­ها همچنین معتقدند که مسیحیت تا دست­‌کم دو سده هیچ اقبالی نیافت. اما هرگز نتوانسته‌­اند پاسخِ روشنی به این سوال بدهند که پس چگونه مسیحیت بعد از دو سده و به سرعت گسترده شد، در حالی که ایمان­دارانِ مسیحی دست به هیچ سلاحی نبردند و در برابرِ وحشیگری‌­هایِ رومیان سینه سپر کردند و شهید شدند. شاید تنها توضیحِ منطقی این است که اگر مسیحیت در نسلِ اولِ هم­عصر­ یا پس از او اقبال نمی‌­یافت، مسیح نیز مثلِ بسیاری دیگر از مدعیانِ نجات و رستگاری فراموش می­‌شد، بی‌­آن­که ردی از خود به جا بگذارد. پولس رسول در هر جزئیاتی که می‌­آورد، مستدل بحث می­کند و  در هیچ موردی بی‌­استدلال و استناد سخن نمی‌­گوید. اما تنها چیزی که بی‌­گمان و قطعی می‌­داند، آن است که مسیح بر صلیب کشیده شد و در برابرِ دیدگان هزار و پانصد نفر عروج کرد.

امروزه­‌روز صلیب در ذهنِ هیچ غربی، چه ایمان­دار و چه آتئیست، شکنجه را به ذهن متبادر نمی­‌کند. بلکه نماد‌ی‌­ست از ایثارِ مردی که بارِ گناهانِ آدمیان را بر دوش کشید تا رستگاریِ نوع بشر را ممکن کند. عظمتِ کارِ او یکی هم در همین است که نمادِ شکنجه را به چیزی عکسِ خودش بدل کرد. او نه تحقیر شد، نه فراموش. بلکه چنان که وعده داده بود:«پس آخرین­ها اولین خواهند شد و اولین­ها آخرین!.»[۱] انقلابی در همه­‌ی عرصه­‌هایِ زندگیِ بشر به وجود آورد. خدایانِ رومی را سرنگون کرد؛ دستانِ فقرا را توان و به زنان جایگاهی بخشید که پیش از آن نداشتند. چطور چنین چیزی ممکن شد؟ چطور مسیحیت بی‌­آن که هرگز خونی ریخته باشد به دین رسمی روم بدل شد؟ پاسخ در یک کلمه است: محبت. طبقِ اعتقادِ ما مسیحیان خداوند در جسمِ انسان درآمد، و چنان که انسان رنج می‌­کشد، رنج کشید. صلیبی بر دوشش نهادند که از بار گناهانِ انسان­ها سنگین بود. پیامِ محبت و عشق برایِ آدمیان آورده بود اما همان آدمیان رنجِ شکنجه‌­ای سخت بر او تحمیل کردند. پولُس رسول خبر خوش را چنین به غلاطیان نوشت:«دیگر نه یهودی معنی دارد نه یونانی، نه غلام نه آزاد، نه مرد نه زن، زیرا شما همگی در مسیحْ عیسی یکی هستید.»[۲] و چنین شد. نسل بعد از نسل انسان­ها این پیامِ او را به واقعیت بدل کردند تا برابری تنها یک رویا نباشد. این همان انقلابی‌­ست که فقرا، محرومان، زنان و همه­‌ی آن­ها که زیرِ چرخِ حکومت­هایِ ستمگر خرد می‌­شدند، آرزویش را داشتند.

 

نور و دورانِ روشنگری‌

واژه­­‌ی فرانسویِ Lumières و واژه انگلیسیِ Enlightenment  به فارسی «روشنگری» ترجمه شده­‌اند. این ایده­‌ی دورانِ روشنگری که بر اساس آن می‌­بایست بر زوایایِ تاریکِ روح انسان نور افکنده شود، خرافه نابود شود و انسانی که در تاریکی راه می‌­رود به روشنائی آورده شود، ریشه در اندیشۀ مسیحی دارد. مورخانِ سکولار استدلال می‌­کنند که مسیحیت با ایمان و عشق سر و کار دارد، و در نتیجه اندیشمندانِ دورانِ روشنگری که بر خردگرائی تأکید می­‌کنند، ضدِ مسیحیت‌­اند. اما این مورخان نکته‌­ای را فراموش می‌­کنند و آن این است که ما مسیحیان معتقدیم که ذاتِ خداوند عقلانی‌­ست و خداوندی که انسان را در هیئتِ خود آفریده، شمه‌­ای از عقلانیتِ خود را هم در جانِ او نهاده و به همین واسطه انسان­ها قادرند قوانینِ طبیعت را درک کنند. از همین روست که انسان جویایِ نور است، از تاریکی بیزار است و چه خود آگاه باشد چه نباشد، نورِ خداوند را می­‌جوید. آیا هرگز کسی را دیده­‌ایم که به اختیارِ خود در زندانی تاریک مسکن گزیده باشد؟ هر محبوسی به محض این­که امکان خروج از تاریکی و رسیدن به نور را داشته باشد، بلافاصله چنین می‌­کند. اگر ذاتِ خداوند عقلانی نبود و از این ذات در وجودِ انسان اثری نبود، انسان چگونه ممکن بود بتواند قوانینِ طبیعت را کشف کند، درک کند و از علومِ طبیعی برایِ بهبود زندگی‌­اش بهره بگیرد؟

رستگاری و جنبش­های برابری­خواهانه

یهودیان بر خلافِ هم­عصرانشان در دورانِ باستان به یک خدایِ واحد معتقد بودند. کتابِ مقدسی داشتند و شریعتِ یهود را به دقت کتابت کرده بودند. اما همواره میانِ یهودیان و مردمانِ دیگر تمایزی وجود داشت. به این دلیل که بنا بر اعتقادِ آنها یهوه خدای تنها فرزندانِ اسرائیل را قومِ برگزیده­‌ی خود می­‌داند. اما مسیح این تمایز را از میان برد. «زیرا در مسیحْ عیسی … تنها ایمان مهم است، ایمانی که از راه محبت عمل می‌­کند.»[۳] با این پیام دیگر تنها یک قوم برگزیده نبود، دیگر نژاد اهمیت نداشت، دیگر جنسیت بی­‌معنا بود و برده یا آزاد در چشمِ خداوند یکی بود. آنچه رستگاری می‌­آورد نه جاه و مقام، نه ثروت بود.

«آن­گاه عیسی بر شاگردانش نظر افکند و گفت:

خوشا به حال شما که فقیرید،

زیرا پادشاهیِ خدا از آن شماست.

خوشا به حال شما که اکنون گرسنه‌­اید،

زیرا سیر خواهید شد.

خوشا به حال شما که اکنون گریانید،

زیرا خواهید خندید.»[۴]

خداوند خدایِ همگان بود و این بود مژده‌­ای که به بنی‌­بشر داده شد.

هنگامی که مارتین لوتر کینگ رهبرِ جنبشِ برابری­خواهِ آمریکا می­گفت:«نه سفیدپوست معنا دارد نه سیاهپوست.» به پولسِ رسول استناد می­‌کرد که گفته بود: «دیگر نه یهودی معنی دارد نه یونانی، نه غلام نه آزاد، نه مرد نه زن.»  در دهه­‌ی ۱۹۶۰ میلادی دیگر جنبش‌­ها، از جمله جنبش‌­هایِ حقوقِ مدنی نیز از او متأثر شدند و گام­هایِ مهمی برایِ تحققِ عدالت و برابری برداشتند. و از آن­ها که انکار می‌­کنند که ایدۀ برابری­خواهی ریشه در اندیشه­‌ی مسیحی دارد، باید پرسید که کدام اندیشه­‌ای در تمامِ دورانِ باستان می‌­شناسند که رستگاری را هدیه‌­ی خداوند به «همه­‌ی» انسان­ها بداند؟ ما مسیحیان معتقدیم که انسان گناهکار است و به تنهایی نمی­‌تواند از گناهان خود رهایی پیدا کند و به همین خاطر خدا پسر خود، عیسی، را به دنیا فرستاد تا راه رستگاری انسان از گناهان خود را هموار کند. عیسی بر صلیب جان داد و بار دیگر زنده شد و هر فردی که این گفته را باور کند می­تواند رستگار شود. این رستگاری نتیجه­‌­ی شایستگی خود افراد برای نجات یافتن نیست بلکه به خاطر آمرزیدن و بخشش خدا به انسان ارزانی داشته می‌­شود. انسان در آغاز آفرینش در کمال راستی و درستی بود، اما آدم به معصیت وسوسه شد و دامن خود را به گناه آلوده ساخت. بدین سبب، از آن جایگاه بلند هبوط کرد و در دنیایی خاکی گرفتار آمد. این امر تبار او را نیز به گناه ذاتی مبتلا نمود. آیا میانِ این خدایانِ ادیانِ دیگر خدائی می­‌شناسید که محبتش به انسان چنان باشد که فرزندِ خود را در رنج افکند تا گناهانِ او را پاک کند و نزدِ خویش فراخواند تا در یک لحظه­‌ی ابدی به وصالِ خود برساند؟ فرزندانِ گناهکارِ آدم را وعده به جاودانگی و رهائی از گناه و مرگ و بیماری می­دهد. و نه با مجازاتِ آنها بلکه با رنجی که فرزندش می‌­کشد، و چنین است که صلیبی که فرزندش را شکنجه می­‌کند، نه نماد شکنجه که آیه‌­ی محبت و عشقِ خداوند شده است.    

 

مؤخره

در میان ادیان کجا می­‌توان دینی یافت که تا امروز چنین تأثیراتِ عمیق و مثبتی بر زندگی انسان گذاشته باشد. وعده­‌ی نور در دورانِ روشنگری دانشمندان و فیلسوفان را بر آن داشت تا برایِ از بین بردنِ تاریکی­‌هایِ زندگیِ انسان فعالیت کنند. قدیس آگوستین و تأملات فلسفی‌­اش در قرنِ پنجم پس از میلاد توانست زمینه را برای دیگر فلاسفه­‌ی مسیحی آماده کند. از جمله این فلاسفه توماس آکویناس است که نظریاتِ سیاسی و زیبائی­‌شناختی‌­اش تا امروز اهمیتِ روزافزون دارند. مارتین لوتر چندین قرن بعد تحولی عظیم فراهم آورد که از پیِ او فیلسوفانِ مسیحیِ بسیاری توانستند در تحولاتِ اجتماعی موثر واقع شوند. شوپنهاور و کانت نه تنها ایمان را در برابرِ تعقل قرار ندادند، بلکه تعقل را لازمه‌­ی ایمان دانستند. به­‌عکسِ آن­چه ادعا می­شود، شک در نظرِ فلاسفه‌­ی مسیحی هرگز در برابرِ ایمان قرار نگرفته، شک هیچ­گاه ایمان را مسموم نکرده، بلکه تنها سکوت است که ایمان را مسموم می­کند.[۵] سوالات صادقانه در مورد خدا – از روح خود ما گرفته تا قلب کودک، نوه یا همسایه­‌ی ما – فاجعه ایمانی نیست بلکه کاتالیزور ایمان است.[۶] زیرا شک لازمه‌­ی تعقل است و چنان­که پیشتر آوردیم، خداوند انسان را به هیئتِ خود آفریده، ذاتِ خداوند عقلانی­ست و انسان بهره­‌ای از آن ذات برده. چنین است که مسیحیت ذاتِ شکاک و خردگرایِ بشری را به واسطۀ ایمان کامل می‌­کند. اما شرطِ دیگری نیز به آن می­‌فزاید؛ شرطِ محبت. و در نتیجه تمامِ آنچه بشر نیاز دارد در روحِ مسیحیتِ تبلور می‌­یابد. ایمان، عشق، خرد و محبت و همدلی همه در پیامِ مسیح عیسی آمده؛ و چنان که آگوستینِ قدیس گفت عشق بورز و هرچه خواهی کن[۷] که بزرگترینِ فضایلِ انسانی محبت است و عشق.      

 

 

[۱] متّی، ۲۰: ۱۶

[۲] غلاطیان، ۲: ۲۸

[۳]  غلاطیان، ۵: ۶

[۴]  لوقا ۶ : ۲۰

[۵]  https://www.christianitytoday.com/ct/2019/february-web-only/doubt-parenting-biggest-hindrance-kids-faith-is-silence.html

[۶] https://proverbs31.org/read/devotions/full-post/2019/03/05/doubt-a-faith-catastrophe-or-catalyst

[۷] آگوستین (۳۵۴-۴۳۰). خطبه ای درباره عشق

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)