حرف می‌زنی که

آفتاب طلوع می‌کند

و هم

ابرهای تیره کنار او

در نیمی از آسمان برهنه شده‌ای

و در نیم انگار

آخرین تکه‌های پیراهنت

رنگ‌های بیشتری آزاد می‌کنند

امروز سه‌شنبه است

و این پرنده‌ی آبی

 که میان جمجمه تا فنس‌های سینه‌ام

دیر شده دنیا را می‌پاید

از پرهاش چند بوسه‌ گل داده اما

چشم‌هاش

تکه تکه یخ می‌بارند

و اکنون ستاره، رسوایی‌ست

و اکنون دشت، ناپیدا

و در گذشته که تمام حسادت‌م

و حالا که آینده مشتی یأس

‏دیدم که آفتاب تموز

از چشم‌های من

و جرعه‌ای تیز از عرق‌فروشان چارباغ

بر زاینده‌رود نشسته است

دیدم تو را که  ستون‌های مرا می‌شویی

می‌روی و می‌روی، نمی‌مانی…

 

به جلفا باز گردانم

 یا

به سرزمینی در نواحی عثمانی

به خاطری که در خونم جاری ست

مرا به خانه‌ای که بوی مادرم

بوی گربه‌ام

وقتی هنوز مرگ مردد است

بازگردان

نخستین آغوش

گناهانم را اعتراف خواهم کرد

«بخشیده خواهم شد»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)