Image may contain: 2 people, beard

بر گرفته ای کوتاه از مقدمات پیش نویس
نقدی بر روش شناسی لوکاچ در تاریخ و آگاهی طبقاتی:
 
در تز هائی در باره فوئرباخ، مارکس، دو فراروی انقلابی داشته است، یکی فراروی در حوزه شناخت از طریق سنتز دیالکتیکی [ایده آلیسم، ماتریالیسم] و دیگری فراروی از شناخت دیالکتیکی به پراکسیس.
در تحلیل هائی که در باره این تز ها انجام شده است، ممکن است این تصور وجود داشته است دیالکتیک [خرد گرائی، تجربه گرائی] تناظر یک به یکی با دیالکتیک [ایده آلیسم، ماتریالیسم] دارد. شبیه همین تصور، ممکن است در باره تناظر یک به یک دیالکتیک [ذهن، عین] با دیالکتیک [نظری، عملی] بوجود آمده باشد برای رفع این ابهام باید مشخص کرد که گرچه رابطه ای بین این دوتایی ها وجود دارد ولی با هم انطباق ندارند. کافیست اشاره شود که عین، شامل حوزه هائی از هستی مادی دور از دسترس است که نمی توان در آن ها، دگرگونی های عملی به وجود آورد. همچنین، ممکن است هم خرد گرا و هم ماده باور باشیم.
 
تجربه گرایان صرف، به پدیدار های حسی-تجربی، خیلی خوب توجه کرده اند اما عموماً ذات را نادیده گرفته اند. یعنی شناخت آنان، اغلب با حفظ پدیدار ها ولی با حذف ذات همراه بوده است. به این ترتیب در بررسی شناخت، می توان به دیالکتیک های دیگری مانند [پدیدار، ذات] و [حفظ، حذف] رسید.
 
این چکیده سازی تز ها، در این دیالکتیک ها، دست کم، یک نتیجه مهم دارد و آن نبود توجه کافی به دیالکتیک [خرد گرائی، تجربه گرائی] است و بطور معمول به حاشیه رفته است و در این رابطه است که یکی از این کاستی های رویکرد ما یعنی عدم توجه کافی به اسپینوزا آشکار می شود.
 
اسپینوزا، نه تنها هم ایده باور است بلکه تجربه گرا و خرد گرا نیز هست و گذشته از آن، گرایش مادی شدیدی دارد او در کتاب معروف خود اخلاق، چندین بار به «خدا یا طبیعت» اشاره داشته است. برای او ذهن و جسم و نیز انسان و طبیعت یکی یا یگانه هستند. او هم از نظر تجربه گرائی و هم از نظر گرایش مادی از واقع گرائی هگل پیشرفته تر می اندیشیده است و در حالی که هگل با مجرّدات، بسیار بازی می کرد و بصورت راز آمیزی سر از روح در می آورد، اسپینوزا به عکس، گرایش شدیدی به مشخص ها داشت و همواره تاکید می کرد به سراغ مجرّدات نروید آنها میان تهی هستند. او تنها به شناخت بهتر فکر نمی کرد بلکه به میل انسان برای بهتر شدن عقیده داشت و سرانجام او بر خلاف هگل که با حکومت ها رابطه داشت از دسترنج خود در کار دستی زندگی می کرد و هرگز حاضر نبود آزادی خود را بفروشد.
 
بنابراین اگر روش شناسی مارکس در حوزه شناخت را، بیشتر سنتزی از روش شناسی هگل و فوئرباخ تصور کنیم، آنگاه بدون شک به نوعی تقلیل دچار شده ایم و اسپینوزا را نادیده گرفته ایم. زیرا جایگاه او در زمینه های مهمی در روش شناسی، از هگل و فوئرباخ پیش رفته تر بوده است و سرانجام باید به این نکته اشاره مجدد کرد که اساس روشی که مارکس به آن تعیُنی اقتصادی داده و در کاپیتال پیاده کرده است از اسپینوزا است.
 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)