“مادرم تخت خودش را داشت، یک اتاق با یک در”

توصیف یکی از ساکنین از روز اول سکونتش در محموعه. روزی نزدیک به کریسمس سال ۱۹۵۲

“بوی غذا‌های متنوع در راهروها، نور و دیدی عالی، فضای بازی مناسب برای بچه‌ها[…] در آنجا شما هرگز تنها نبودید. آنجا نور بود و زندگی.” “اگر آنجا زندگی نکرده باشید، حق ندارید بگویید که پروییت-آیگو جای بدی بود.  ما دوستی و روابطی داشتیم که به اندازه‌ی یک زندگی طول می‌کشند […] ما بد کردیم اما شایسته چنین رفتاری نبودیم.”

توصیفاتی از ساکنین بعد از سی سال

“مسئله خیلی ساده است، ما به اندازه کافی پول نداشتیم.”

مصاحبه‌ی یکی از مسئولین خانه‌سازی عمومی سن لوییس در ۱۹۶۸،

یکی از دراماتیک‌ترین صحنه‌های معماری همچنان انفجار کنترل شده‌ی بلوک‌های مجموعه‌ی پروییت-آیگو است. چه چیز تاثیرگذار‌تری از این می‌توانست به عنوان نقطه‌ی پایان یک عصر تفسیر شود. چارلز جنکز نوشت: “معماری مدرن، در سن.لوییس در ساعتِ سه و سی‌ و دو دقیقه‌ی ۱۵ جولایِ سال ۱۹۷۲ مرد.”  من در این یادداشت مختصر به صحت و سقم این گزاره‌ و همچنین به چراییِ و چگونگی خلاقیت و یا دستکاریِ نهفته در آن پاسخ دادم.

پروییت-آیگو:

فهمِ سرنوشت پروییت-آیگو جز با در نظرگرفتنِ وضعیت شهر سن.لویسِ بعد از جنگ جهانی دوم، سازوکار تصمیمات شهری (پیش‌بینی‌های درست و غلط، سیاست جدایی سیاهان از سفیدان) توانایی طبقه متوسط در جابه‌جایی، مهاجرت کشاورزان خرد از حومه‌ها به سمت شهر، رشد محلات فقیرنشین، سیاست و پتانسیلِ حومه سازی در شهرهای آمریکایی، مقاومت و شکست طبقه‌های ضعیف جامعه ونهایتا ماهیت تولید سرمایه‌داری ممکن نیست. دلایلی که منجر به تصمیم ساخت چنین پروژه‌ای شد، در وهله‌ی اول در ماهیت خود ساخت و ساز نهفته است که درواقع مورد علاقه‌ی شرکت‌های پیمانکاری است. علاوه بر این کمک‌های مالی دولت نیز در راه بود. محلات فقیر می‌بایست از ضلع شمال غربی مرکز شهر پاک می‌شدند. اصلاح‌طلبان به قانون‌گذاران فشار می‌‌آوردند تا محلات فقیرنشین را با خانه‌های مدرن جایگزین کنند. نوعی روح‌بخشیِ دوباره به رکود برنامه‌های خانه‌سازی عمومی که در دوره جنگ متوقف شده‌بود. علاوه بر آن، با سیستم‌های تولید مکانیزه، کشاورزان کوچک دیگر نمی‌توانستند در زمین‌های یک ونیم هکتاری خود از پس معاش زندگی خانواده‌های‌شان برآیند. مهاجرت طبقه‌ی شکننده‌ی جامعه به سمت شهر کلید خورده بود. چه چیزی بهتر از شروع یک پروژه‌ی خانه‌سازی می‌توانست در خدمت ایده‌های ساخت و ساز تصمیم‌گیران شهری عمل کند. اگرچه در کل نفسِ چنین پروژه‌ای با روح سرمایه‌داری آمریکایی هماهنگ نیست، اما حذف‌کردن محلات فقیر نشین و ساخت وساز ساختمان‌های بزرگ در هماهنگی کامل با چنین روحی است؛ حتی اگر شبیه انفجاری کمونیستی به نظر آید. بیشتر کمک‌های مالی فدارال صرف ساخت پروژه شد و قرار بر این بود تا هزینه‌ی نگهداری از طریق اجاره مستاجرین تامین شود.

جالب است که دید و منظر ساکنین مجموعه از سایر مناطق شهر از جمله مناطق ثروتمند شهر بهتر بود. در ابتدا آسانسورها کار می‌کردند. و پلیس مرتبا در حال گشت‌زنی بود. اما شهر در حال تغییر بود. قبل از بررسی تغییرات شهر سن.لوییس در آن زمان، می‌بایست نتیجه‌ی سیاست جداسازی سیاهان از سفیدپوستان مد نظر قرار دهیم. سیاست‌های تبعیض تا زمانی در وضعیت‌های خنثی قرار دارند که قدرت بتواند تسلط کامل خود را حفظ کند. هر زمان که تامین مالی چنین تبعیضی ممکن نباشد و یا سود سیستم سرکوب با خطر مواجه شود، چنین وضعیت‌هایی به صورت مضاعفی مسئله‌دار می‌شوند و همین نقاط استثنایی هستند که تنافض سیستم را نشان می‌دهند. گشت پلیس در نظر ساکنینی که می‌دانند نسبت به طبقه‌ی ممتاز از حقوق کمتری برخوردارند؛ نه نشان امنیت و دوستی که خود گماشته‌ی دشمنی است که چنین وضعیتی را به آنان تحمیل کرده است. لذا زمانی‌که اوضاع از کنترل خارج شد و همه چیز آن‌گونه که پیش‌بینی شده‌بود پیش نرفت، دشمنی با پلیس علنی شدطرح چنین مسئله‌ای از این جهت مهم است که در تشخیص علل غیر امن بودن پروییت-آیگو به خطا نرویم. جرم وجنایت مجموعه(حمله به ماشین‌های پلیس) فساد فی‌نفسه‌ی ساکنین مجموعه نبود بلکه نتیجه‌ی سلسله سیاست‌های کلان شهری(جدایی سیاهان از سفیدان) و نیز قوانین خود مجموعه(مانند نداشتن تلوزیون و نیز شرط ترک مرد خانواده) بود. از این نظر، ادعای آموزش چنین گروه‌هایی بی مورد و معنی است.

تغییر اساسی شهر تحت تاثیر سیاست ملی حومه‌سازی بود که با شروع ساخت پروژه همزمان شده بود. در مستند “داستان پروییت-آیگو” اما داستان به صورت دیگری طرح می‌شود: “در واقع مشکل این بود: همزمان دو گرایش وجود داشت. اول رشد رو به بالای جمعیت و دوم توانایی ساکنین در نقل مکان کردن به حومه‌ی شهر. معضل اصلی زمانی رخ داد که تصمیم‌گیران شهری در تشخیص اینکه کدام گرایش قائله را خواهد برد؛ اشتباه کردند. سقوط آزاد سن.لوییس.” هر چند در این دو روایت، تفاوتی اساسی و البته ظریف وجود دارد، با هر توصیف و استدلالی آن‌چه  برای ما حائز اهمیت است؛ قصد نهایی است یکه در واقع واقعیتِ بی‌چون‌چرای توسعه‌ی حومه‌سازی است. رویکردی که همچنان یکی از دلایل رشد سرمایه‌داری است. زمین ارزان، شغل فراوان، باغچه‌ها، نور و دید و هوای تمیز و در یک کلام: رویای آمریکایی. تعداد زیادی از جمعیت که بخشی از ساکنین پروژه را هم شامل می‌شد شهر را ترک کردند. کرایه‌ی مستاجرین که قرار بود هزینه‌های نگهداری پروژه را تامین کند رو به افزایش بود. در سال‌های پایانی میزان کرایه به سه‌چهارم درآمد خانوار هم رسید. با تمام این اوصاف، دیگر آسانسورها تعمیر نمی‌شدند. گشت پلیس به صفر رسید؛ سقوط مشروط پروییت-آیگو.

طبیعی بود که در چنین وضعیتی آمار جرم و جنایت بیشتر شود. حالا دیگر همه چیز مهیای ضربه نهایی بود: اعتراضات ساکنین اطراف پروژه که نگران امنیت و ارزش خانه‌های‌شان بودند. اعتصابات ساکنین پروژه در ماه‌های پایانی به جایی نرسید. سه بلوک پروییت-آیگو در ساعتِ سه و سی‌ و دو دقیقه‌ی ۱۵ جولایِ سال ۱۹۷۲ با دینامیت منفجر شدند. از سال ۱۹۷۶ سایت پروژه کاملا خالی است، در حالیکه جمعیت سن.لوییس نسبت به آن زمان دو برابر شده است.

طرح مرگ معماری مدرن

هیچ نسبتی بین آن‌چه در پروییت-آیگو گذشت و ادعای چارلز جنکز وجود ندارد. ادعاهای معماری مدرن مبنی بر اصلاح رفتار با طراحی گزاف بود. اما اخلاف آن نیز در گزافه‌گویی دستِ کمی از آن‌ها نداشتند. هنوز که هنوز است، معماران کم و بیش ادعای اصلاح جهان یا این‌جهان یا جهانِ کارفرمایشان را دارند. من ادعای چارلز جنکز را خطای محض نمی‌دانم چون نمی‌توانم چیزی به نام خطای محض را متصور شوم. معماری مدرن بدون نیاز به چنین تفسیری از پیش مرده بود. حتی چنین تفسیری کمکی به درک و فهم تغییر اقتضائات جدید(پست مدرن) نکرد. اما چه موقعیتی است که چنین استحاله‌ی عجیبی را رقم می‌زند؟ پاسخ ابتدایی می‌تواند چنین باشد: حیات فردی معمار در حوزه تخصصی بدون توجه به مسائل اجتماعی و شیوه‌های تاریخی تولید دیگر، تفسیری که بر خلاف ظاهرش به جای حقیقت‌یابی درحال تثبیت قدرت شخصی با فردیتی کاذبی مشغول است و هرگز توانایی اصطکاک با صدای جمعی را ندارد. در واقع مکانیزم شیوه‌های تولید بیش از آن‌که از طریقِ حس حقیقت جویی عمل کنند؛ از راه شکم عمل می‌کنند.  برای زنده ماندن و لذت بیشتر. (بی‌دلیل نیست که حقیقت جویی به ‌نوعی با اصل مسئله‌ی لذت درگیر می‌شود.) حالا دیگر تولیدات مکتوب (حداقل شکل ایجابی آن) از این قاعده استثنا نیستند. نوشتن می‌تواند تثبیت قدرت و یا شکلی از نیروگیری باشد. فرق اساسی شیوه‌های تولید با تفسیر پدیده‌ها در این است که اولی هرگز لباس حقیقت  نمی‌پوشد در حالیکه دومی به دنبال شباهت‌های کاذب می‌گردد.  

توضیح و تبیین شیوه‌های تولید وپدیده‌ها به شکل ایجابی، چه به شکل تاریخ‌نگاری، نظریه‎‌پردازی یا تفسیر می‌توانند به منظور بقا نوشته شوند. تقلیل؛ ساده‌سازی و تعمیم‌بخشی تکنیک‌هایی که استفاده از آن‌ها ناگزیر به ‌نظر می‌رسد. از این نظر آستانه‌ای وجود دارد که عبور از آن یعنی فرو ریختن تفسیر. به یک معنا، به میزانی می‌توان به پدیده‌ها نزدیک شد که شرط بقا در خطر قرارنگیرد.

مازاد گزاره‌ی چارلز جنکز:

گسترش بی حد و حصر جملات موجز شبیه پیام‌های تبلیغاتی(نمونه‌های وطنی و جهانی از این نظر فرقی با یکدیگر ندارند) که بر خلاف ظاهرشان نه تنها مسائل را روشن نمی‌کنند که بر سختی فهم مسائل می‌افزایند؛ لزوما نتیجه چنین تفسیری نبودند اما از یک فضا تنفس می‌کنند: مشروعیت بخشی به فردیت‌های کاذب. معماران در مواجهه با پدیده‌ها، هم‌زمان که در حال گسترش دیسیپلین‌های معماری -و همچنین در تلاش برای یافتن حیات و اعتبار شخصی‌شان در محدوده‌ی صنفی خودشان هستند- در زمین‌هایی بازی می‌کنند که مطلوبِ سرمایه‌داران و تصمیم‌‌گیران شهری است. شاید این ادعا را سخت بتوان اثبات کرد اما بیانش خالی از لطف نیست: این هزینه‌ی ‌گزافی است که معماری پرداخته و دیگر به عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی مورد توجه سیاست و فلسفه‌ی رهایی‌بخش قرار نمی‌گیرد. در نظر منتقدین وضع موجود(حداقل در سال‌های اخیر) معماری تفاوتی با نفسِ “ساخت وساز مدرن” نداشته است.

آنچه می‌توانست خطا و سواستفاده‌ی شرکت های بزرگ پیمانکاری و تصمیم گیران شهری باشد، به خطای طراحی یک دوره تقلیل یافت. چرا که هیچ چیز جذاب‌تر از این نیست: معماری مدرن، در سن.لوییس در ساعتِ سه و سی‌ و دو دقیقه‌ی ۱۵ جولایِ سال ۱۹۷۲ مرد.”

“شهرها تغییر خواهند کرد اما نه به همان سیاق قبل. دفعه بعدی که شهر تغییر کرد؛ پروییت-آیگو را به یاد بیاورید.”

 (جمله پایانی مستند “داستان پروییت-آیگو”)

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)