فیلسوفان، به شیوه های گوناگونی، جهان را فقط تفسیر کرده اند در حالیکه نکته اصلی تغییر آن است.

فراروی از فلسفه به روش شناسی انقلابی
یا نگاهی دیگر به تز هائی درباره فویرباخ که چکیده ترین آموزه روش شناسی مارکس را در خود دارد

در این مطلب کوتاه چهار صفحه ای، سعی شده است تا با نگاهی روشمند و تحلیل از تعینات و ویژگی هائی که می توان در تز ها پیدا کرد با نگرشی دیالکتیکی، مقولات دیگری را نتیجه گیری کرد و حتی تعریفی اجمالی از روش دیالکتیکی بدست داد.

عنوان این نوشته یعنی تز یازدهم که نتیجه تز های پیشین او به فشرده ترین شکل است، نه تنها کاستی اصلی فلسفه که صرفا بدنبال وقایع حرکت می کند و تفسیر گر گذشته است را نمایان می کند بلکه نقص تفسیر های هر دو دسته ماتریالیست ها (در رأسشان فویرباخ) و ایده‌آلیست ها (در رأسشان هگل) را نیز برملا می کند و گذشته از آن، نشان می دهد که آنان پراکسیس را که همواره ترکیبی از نظر و عمل را در خود دارد نتوانسته اند ببینند.

یک دسته، صرف نظر از اینکه جهت نگاهشان به هستی مادی، درست بوده است، با نادیده گرفتن ذات که جزئی از هستی مادی است، به پدیدار های حسی-تجربی توجه اساسی نشان داده اند گرچه اینان، انتزاعاتی دیگر ازجمله از انسان را به جای روح نشانده اند.

دسته دیگر، صرف نظر از اینکه جهت نگاهشان به هستی مادی غلط بوده است، اما رابطه دیالکتیکی ذات و پدیدار های حسی-تجربی دیده اند گرچه تلقی اینان از ذات، غیر مادی بوده است.

خلاصه اینکه یک دسته، جهان را مادی دانسته اند و لی آنرا عمیق و دیالکتیکی ندیده اند و دسته دیگر دیالکتیک را دیده اند ولی ذات هستی را در روح پنهان کرده اند. و سرانجام هر دو دسته فقط تفسیر کرده اند. و می توان گفت که ترکیب دیالکتیک های [عین، ذهن] و [عمل، نظر] را به درستی انجام نداده اند.

دیالکتیک [تفسیر، تغییر] و [شناخت، پراکسیس]:
فراروی از تعبیر، تفسیر و توصیف به تغییر، فراروی از شناخت به پراکسیس است. مهمترین کاربرد این دگردیسی، این است که نباید در شناخت (سرمایه داری) درجا زد بلکه باید از آن به پراکسیس (سوسیالیستی) فراروی کرد. بدون این فراروی، حاصل کار شناخت، چیزی جز درماندگی درگذشته تا کنونی نیست.

پراکسیس، وارونه شناخت است و با آن تضاد دیالکتیکی دارد. این دو، به یکدیگر گذار دیالکتیکی دارند و باهم یک چرخه می سازند. چرخه دیالکتیکی [شناخت، پراکسیس]، نخستین سطح (لایه) از تجزیه فرآیند کلیت تحول (اجتماعی) به دو فرآیند اصلی و مکمل است. یعنی شناخت، مرحله ضرور و مقدماتی این چرخه است و بدون آن، پراکسیس، نوعی عمل زدگی در تاریکی است. در این دیالکتیک، خاصیت اساسی پراکسیس، دگرگون کردن اکنون و آینده قابل تغییر است در حالیکه خاصیت اساسی شناخت، ساده کردن گذشته غیر قابل تغییر تا کنونی، به صورتی اندیشیدنی است.

پس از آخرین تز، جامع تر ین و مهم تر ین آنها تز یکم است. مارکس در این تز، با سنتز [ماتریالیسم، ایده آلیسم] تا کنونی آن موقع به فراروی از این دو به شناخت دیالکتیکی از موضع ماتریالیستی، دست میزند که فراروی یکم او است. سپس این شناخت را با پراکسیس، یعنی دگرگونی آگاهانه، ترکیب کرده است و به کلیت دیالکتیکی [شناخت، پراکسیس] که فراروی دوم او است، می رسد.

برای دریافت یا خواندن نسخه پی دی اف پیوند زیر را کلیک کنید:

فراروی از فلسفه به روش شناسی انقلابی

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)