هر روز وقتی  از درب  خانه خارج میشوم و از کوچه به بطرف خیابان فرعی محل زندگی ام  حرکت مینمایم؛ منظره جلو خانه ما توجه ام را جلب میکند. این منظره  آنقدر دلپذیر است که وقتی به انتهای کوچه میرسم؛ برمیگردم و برای یک بار دیگر به آن نگاه میکنم؛ این منظره  در هر فصل سال  رنگ خاص خود را دارد. خصوصا در ابتدای بهار گل های زرد یاس و گل های زیبای سفید  درختان دیگر و کمی بعدتر شکوفه های تازه باز شده  صورتی و خوشه های  بنفش یاس و خلاصه بعد رزهای صورتی؛ سفید و زرد و سرخ همراه با  نغمه پرندگان؛ فضا را غرق در بوی زندگی بخش جوانی  میکند.

دو سال پیش وقتی با این حال و هوا از کوچه بیرون آمدم ؛ پیر مردی حدود ۸۰ ساله را در بالکن خانه اش در طبقه اول ساختمان مجاور مشاهده کردم. این مرد را قبلا هم دیده بودم. میاستاد و به رهگذران نگاه میکرد. من هم بر حسب همین دیدارهای هر روزه؛ دوست داشتم با او تماس بگیرم. احساس میکردم پیرمرد تنها و میباید همانند من نیز یک خارجی احتمالا شهروند ترکیه ای باشد. لذا اشتیاقم برای آشنائی با او بیشتر شد. کم کم ابتدا با نگاه و سپس با لبخند و بعد با تکان دادن دست و بلاخره  طی چندین روز متوالی با سر و زبان ؛ سلام و علیک ما شروع شد. در نهایت بسوی بالکن خانه او رفتم و با او از نزدیک سلام و علیک کرده و کمی  گفت و گو نمودیم.

او اسم خود را گفت و گفت که شاعر شهروند ترکیه  میباشد. همسرش چندین سال قبل فوت کرده و تنها زندگی میکند و دخترش برای کمک به او روزانه نزدیش میآید.

خوشحال شدم از اینکه او شاعر است. در ضمیر خودم پنداشتم میتوانم ارتباط کوچکی با وی داشته باشم.  از او در مورد آثارش که خود میگفت سئوال نمودم! وی چندین بیت از اشعارش را  با زبان ترکی خواند. من متوجه نشدم که چه معنائی دارند. از او خواستم که یکی از کتب خود را بیاورد و من آنرا نگاه کنم شاید بتوام بدانم که او چگونه فکر میکند.  وی بسرعت از اطاق پذیرائی که دربش به بالکن باز میشد؛  یک کتاب قطور با حجم شاهنامه فردوسی و  یک کتاب دیگر با حجم کتاب حافظ را در دست داشت و بسوی من آورد. من که هاج و واج مانده بودم و در ستایش او با زبان آلمانی گفتم:” آفرین به شما چقدر انسان با احساسی میباشید و چقدر با ارزش هستید؛ من افتخار میکنم که در همسایگی شما زندگی مینمایم!”

در هر صورت کتاب قطور را در دست گرفتم و مشاهده کردم کتاب با خط الفبای عربی و فارسی نوشته شده و من میتوانم آن را بخوانم. من زبان ترکی را نمیدانم؛ اما در زبان ترکی؛ فارسی و عربی کلمات مشترکی وجود دارند؛ که اگر فارسی زبانان این کلمات را بخوانند میتوانند کمی درک مطلب کنند. لذا وقتی  کلمات را خواندم متوجه شده کهاین شخص بیشتر و بیشتر در اشعارش  از کلمات “الله ؛ رسول الله؛ و…”  استفاده کرده است.  با خودم فکر کردم من معانی واقعی اشعار وی را نمیدانم ؛ لذا بهتر است عکسی از اشعار وی در تلفن دستی ام ضبط نمایم و بعد از طریق اینترنت آنها را ترجمه کنم!

پس از این دیدار  من از طریق اینترنت اشعار را ترجمه کردم. متوجه گردیدم؛ اشعار فوق به دسته  ارتجاعی ترین اشعار تعلق دارند؛ آنها بغایت مذهبی؛ ضد زن؛ مرد سالار و خرافاتی هستند.

از خودم انتقاد نمودم؛ قافیه اشعار و کمیت آنها حتی زیبائی آنها هیچ ارزشی نمیتوانند داشته باشند وقتی که آنها معانی زیبای اجتماعی ندارند. با این ارزیابی  اما رابطه خود را با وی قطع نکردم. همواره سعی در ارتباط خوب  همسایگی داشتم. تا اینکه یک بار در خیابان از روبری من بسوی خانه اش در حرکت بود. من هم ایستادم و  و از حالش پرسیدم.  او گفت خیلی درد دارد؛ تمامی مفاصلش درد میکند. به او پیشنهاد دادم که قرض ضد درد بخورد؛ همه کسانی که چنین درد هائی دارند از این قرص ها استفاده میکنند.  اما بر خلاف  انتظار من ؛ او به یکباره برآشفت و گفت :” من قرص بخورم؟ قرص حرام است! یکبار قرص خوردم و یک هفته نتوانستم شب ها از روی ناراحتی وجدان بخوابم! دکتر ها هم این را فهمیدند و در پرونده پزشکی من ثبت کرده اند؛ من هرگز نباید قرص بخورم!”

متوجه شدم که با این تفکری که وی دارد همطراز است با تفکر طرفداران  یکی از فرقه های مسیحیت بنام    ( zeuge der Jehowä (

با تعجب از او پرسیدم مگر شما طرفدار چنین فرقه ای هستید؟ او با عصبانیت بیشتری گفت: “نه من یک مسلمان واقعی هستم!”

بهر جهت  او دیگر برایم  آن ارزشی را نداشت که در ابتدا برایش قائل بودم؛ با این وجود گاهی سلام و علیک میکردیم. اما  یک بار قبل از یکی  انتخابات استانی؛ که من در آن هیچوقت شرکت نمیکنم؛   بر حسب کنجکاوی ؛ میخواستم بدانم که این شخص با این تفکر به کدام حزب و دسته رای میدهد!

او را دوباره در یک برخورد طبیعی ملاقات کردم و جویای این شدم که آیا در انتخابات شرکت میکند!؟

او دوباره پرخاش کرد و گفت من در انتخابات کفار شرکت نمیکنم!  حرام است. مگر تو شرکت میکنی!؟

ماندم که چه بگویم! پیش خود فکر کردم در این نکته موضع مشترکی داریم؛ هر چند دلائل متفاوت؛ گرچه  برخورد ما مشترک است! به فکر فرو رفتم و به او گفتم :” خب شما که فکر میکنید این ها کافر هستند و نباید به آنان رای داد؛ چرا از مزایای اجتماعی آنها استفاده میکنید؟ “

او با تعجب به من نگاه کرد و گفت خداوند در قرآن فرموده تا جائی که میتوانید از کفار برای تقویت اسلام استفاده نمائید!

پیش خود فکر کردم حداقل در این مساله با او تفاهم ندارم.

از آن به بعد هر وقت که او را میبینم  سعی میکنم با وی رو در رو نشوم! چه فایده ای دارد؟ با کسی که این تفکر را دارد و چند سال دیگر هم خواهد مرد؛ چرا باید تماس داشته باشم؟

همان بهتر که با هنگام گذشتن از کوچه جلو منزل محل سکونتم ؛   زیبائی های آن  لذت ببرم و سعی ننمایم آن زیبائی ها را  با چنین تفکرات  مرتجعی ترکیب کنم.  بگذارم تا زیبائی ها دمی چند فکرم  بمانند؛ چرا که من همواره غرق در اخبار زشت و ناراحت کننده هستم!

ر/ باقری   17.04.2019

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)