اینجا حومه‌ی جهان، جایی نزدیک به «شهر ری» است. در امتداد ریل‌های قطار و دیوارهای بلند سیمانی، درست چسبیده به دیوارهای بلند سیمانی؛ «انسان» زندگی می‌کند. عده‌ای فلسفه‌خوانده و جامعه‌خوانده‌ی تلاش‌معاش که برای گذران زندگی در رستوران و کارواش و تراکت‌پخش‌کنی کار می‌کنند، که در پانسیون زندگی می‌کنند؛ به حاشیه می‌روند و برای «بدن‌های حاشیه‌ی تهران» پوشاک گرم تهیه می‌کنند. آنها می‌دانند که طبقه‌ی تن‌آسای شهری از پوشاک برای «افاده‌ی فخر» و معرفی تفاوت‌های مقامی استفاده می‌کند. و می‌دانند که پوشاک برای «انسان پاشیده» در عمق رنج؛ مؤدی به نشانه‌ای دیگر است: زنده‌ماندن!
گروه‌های گمنام و یاری‌سان این موضوع را به خوبی می‌دانند و محل فرودآمدن کارد را به‌درستی تشخیص می‌دهند و منزجر از هیاهوی رسانه‌ای_بورژوایی؛ به سراغ بدن‌های شرحه‌شرحه می‌روند.
در درس‌گفتارهای نشانه‌شناسی فردینان سوسور؛ «نشانه» متشکل از دو عنصر مستقل دال و مدلول است. دال تصویر آوایی واژه‌ی گفتاری است و مدلول و معنا عبارت از آن چیزی است که در ذهن و عین مخاطب خطور می‌کند. سوسور وحدت دال و مدلول را «نشانه» می‌خواند. «هست و نمود» فلاکت و بی‌جاشده‌گی در حاشیه‌ی شهرهای بزرگ ایران با رویکرد سوسور واجد همسانی و مشابهت است. بیغوله‌نشینی کسانی مانند ملیحه و رضا و محمود و سمیه؛ نشانه‌ی «وحدت دال و مدلول حاکمیت جنایت و سرمایه است.»
— ملیحه خانم چرا به گرمخانه‌های شهرداری نمی‌روید؟
— اینجا برای خوردن پسمانده‌های غذا بین ما و سگ‌های ولگرد رقابت است. اینجا رقابت کنی بهتر است تا برای یک کف‌دست نان فحش بشنوی و تحقیر شوی و شبی ده نفر بهت تجاوز کنند.
— آقا محمود از دوست‌ت خبری نشد؟
— دوست‌م هفته‌ی پیش خودش را کشت. طاقت نیاورد، راحت شد. من هم همین روزها راحت می‌شوم.

متبرک‌فروشان و خویشتن‌پوشان ربانی_ریالی؛ در رمزگانی تاریخی، از رهگذر تن‌های لهیده به ایجاد معنا پرداخته‌اند. در کارزار انتخابات، اصلاح‌طلب و اصولگرا برای حُقنه‌ی نظام‌های دلالتی خود تصاویری از بیچاره‌گان منتشر می‌کنند تا بگویند دوای درد فرودستان در جیب بُن‌اسطوره‌های ما است. بُن‌اسطوره‌های طرفدار سیستم سرمایه‌داری مذهبی می‌دانند که اورنگ مرگ و اورنگ زندگی کجا قرار دارد!
بولسوناروی فاشیست در برزیل و اردوغان‌پاشای عثمانی و آدم‌کُش‌های ولایی و سلطانی؛ همه‌گی ایزوتوپ‌های متن طبقه‌ی زحمتکشان را به نفع خودشان مصادره می‌کنند و وقتی خرشان از پل می‌گذرد، همان ایزوتوپ‌ها را زیادی ذهنی و زیادی احساسی ترجمه می‌کنند. قطب‌های ستم و سرکوب با وحدتی غیرزمانی در یکدیگر ممزوج می‌شوند و برای مستحیل‌شدن در «بودن»ی طولانی‌تر؛ مانند گرگ‌های کایوتی زوزه می‌کشند.
«زنان حاشیه‌ای» مانند ملیحه و سمیه برای جلب توجه دیگران نقاب پاره‌پوره‌ی کاراکترهای استرن و دغدغه‌ی رقص در اینستاگرام و دلقک‌مآبی یواشکی ندارند. آنها جاندارترین ضرورت یک انسان، یعنی «زنده‌ماندن و مادر شدن» را آرزو می‌کنند.
گند و کثافت سرمایه‌داری و برده‌داری نئولیبرالیستی در چین و روسیه و اروپا و آمریکا و ایران به حدی بالا آمده که مارکس‌ستیز و سوسیالیست‌ستیزی چون «فرانسیس فوکویاما»؛ مانند گرگوریوس مغلوب نظریه‌ی «پایان تاریخ و پایان انسان سرخ» خود را پس گرفت.
همانطور که نوشته‌ی دروازه‌ی دوزخ «دانته» می‌گوید که تازه‌واردان از امید چشم بپوشند، مدافعان پرشور سرمایه‌ و ستم یکی‌یکی از بی‌ریشه‌گی و ناکارآمدی جهنم سرمایه‌داری حرف می‌زنند. حاشیه‌ی شهرهای بزرگ جلوخان دنیای تحمیلی است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)