نگاهی به حقوق بشر کردستان ایران ؛ ۷ دی ماه ۹۷ ؛ پاورقی از خاطرات شهرام الیاسی که در سال ۸۷ توسط نیروهای امنیتی در تهران بازداشت که چندین ماه در بازداشتگاه وزارت اطلاعات تحت بازجویی بوده و در سلول های انفرادی تحمل کرده است.

من شهرام الیاسی ، جهت سفر کاری در تاریخ ۱۶ مهرماه ۸۷ عازم تهران شد و نخستین مسیر وی «چهارراه ملارد»، بود که پس از گذشت ده ساعت به آنجا رسیدم. صبحانه ای خوردم و صبح ساعت ۱۰ ماشینم را پیش تعمیرکار جلو بندی ساز که نگاهی به جلوبندی ماشینم  بیاندازد و تا خیالم از این مورد راحت باشد.

شب قبل از سفرم به تهران٬ توی راه از مسیر مریوان – تهران احسا س کردم که ماشین به درستی کار نمیکند و از میزان خارج شده است. ماجرا این بود که رفتم تعمیر گاه و استاد جلوبندساز به من گفت٬ باید صبر کنی تا بتوانم ماشین کسی دیگر را تعمیر کنم و بعد به ماشین شما خواهم رسید.

وی در ادامه گفت : نوبت به ماشین من رسید و چرخ جلو را باز کرد من روی لاستیک نشستم . یک لحظه به خیابان و جاده ی ملارد نگاه کردم غیرعادی بود انگار که تمام راننده ها مسیر دیگری را برای تردد انتخاب کرده بودند٬ هیچ شکی نکردم و نمی دانستم داستان از چه قرار است و اصلا به این فکر نرسیدم که تا لحظاتی دیگر بازداشت خواهم شد .

ساعت ۱۲ حوالی ظهر بود: و من همچنان روی لاستیک ماشینم نشسته بودم. تا اینکه ناگهان یک گونی به اندازه طول نصف بدنم روی سرم کشیده شد و خواستم حرف بزنم و از خود دفاع کنم که متوجه شدم چند نفر من را بلند کردند و داخل یک ماشین سواری انداختند و سه چهار نفر روی سر و صورتم نشستند و داشتم گوش میدادم که یکی از آنها به دیگری می گفت٬ دستاش را بگیر نزار تکان بخورد؟

چندی نگذشت که با تعمیرکار صحبت کردند و به او گفته شد که این ماشین سرقتی است و گفت٬ این ماشین همین جا باشد تا ماموری را بفرستیم و این ماشین را بردارد و با خود ببرد؟

در همان لحظه ماموران امنیتی من را به باغی متروکه بردن که  آن باغ متعلق به یکی از دوستان نزدیکم بود و ماموران کل این باغ را از هر جهت مورد بازرسی قرار دادند. پس از تفتیش کامل باغ من را سوار خودرو کردند و به مقصدی نامعلوم بردند و همانند نخستین لحظه بازداشتم که سه نفر مامور بر روی بدنم تکه دادند و هر گاه خواستم حرفی را بزنم و بگویم٬ آهای؟ من دارم اذیت می شوم و خیلی روی من فشار وارد شده است؟
آنها بیشتر من را اذیت می کردند و سنگینی را روی بدنم حس می کردم و در نهایت تصمیم گرفتم که دیگر نسبت به این قضیه اعتراض نکنم .

فکر کنم حدود یک ساعتی می شد که داخل ماشین بودم و جایی که رفتند احساس کردم دو سه تا درب ورودی که الکتریکی بود٬ باز شد. من همچنان همان کیسه روی سرم کشیده شده بود و چند نفر هم از ماموران امنیتی روی سر و صورت من نشسته بودند .

بازداشتگاه و یا جایی که قرار بود برسیم٬ رسیده بودیم. با صدایی خشن من را از داخل خودرو پیاده کردند و گفتند همین جا به ایست و حرکت نکن؟

وقتی به مقصد مورد نظرشان رسیدیم گونی را از روی سرم برداشتند و بعد از حدود نیم ساعت از من خواستند که لباسهایم را در بیاورم که من نیز که انگار در بیهوشی هستم و مانند یک کابوس وحشتناک هر چه میگفتند انجام میدادم و آنان نیز با قیافه هایی عبوسانه و با آن ته ریش زشتشان گاه گاه نیشخندهایی تمسخر آمیز میزدند ، و انگار به هدفشان که دستگیری و سرشکستگی من بود دست یافته اند….

یکی از ماموران به من به گفت٬ لخت شو و لباس هایت را در بیار؟
و من هم همین کار را کردم و فقط شورت و جورابم را در نیاوردم. بعد از اندک زمان کوتاهی برگشت و گفت٬ مگر به تو نگفتم لخت شو؟
گفتم. فقط شرت و جورابم را در نیاوردم؟
گفت. آنها را هم در بیار؟ بالاخره چاره ای جز این که قبول کنم را نداشتم. بعد از آن یک دست لباس فرم برایم آورد و من را به سلول انفرادی برد و تا ۴۸ ساعت حتی کسی از من سراغی نگرفت و از من بازجویی نشد.
بعد از دو شبانه روز بالاخره بازجوها سر رسیدند و گفتند که به این سوالها جواب بده ……
ادامه دارد…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)