بشر از ابتدای امر که در طبیعت سیر می کرد و به دنبال رفع نیازهای اولیه ی خود بود فرازو نشیب های گوناگونی را تا به امروز طی کرده است.و به جایی رسید که دانش ها و علوم توانستند موانعی را که بشر در سرراه خود میدید را حل کند.اما تحولاتی که در طی زندگی بشر رخ داد به یکسری بی راهه ها کشیده شد.به نظر میرسد این موضوع را ابتدا باید از خود مساله ای انسان و طبیعت شروع کرد.یعنی پرداختن به طبیعت بشر و ویژگی های ذاتی آن، که این ویژگی ها اغلب ثابت نیست. بنابر آنچه که داروین می گوید:انسان موجود تکامل یافته ای از حیوان است و این تکامل به معنی تغییر در توالی ژن ها که در اثر انتخاب طبیعی شکل می گیرد و بر روی تغییراتی که در نتیجه ی جهش و عوامل دیگر ایجاد شده اثر می گذارد.و همین تکامل به مرور زمان منجر به تغییر در مدل فکر در موجود زنده می شود و آن را درقالب انسان شکل می دهد و این سیستم مغر و سازوکار آن هنوز هم درحال تکامل است.و تاکنون این انسان است که از طریق قوه ی عقلانی توانسته است به بخش وسیعی از طبیعت تسلط پیدا کند. و همین سازوکار تفکر در پی حل تعارضاتی شد که بشر با آن دست و پنجه نرم میکرد.مثلا در گروه های انسانی زمان های گذشته که در قالب یک جانشینی بود کدخداها یا رئیس های قبیله مسئول حل تعارضات بودند اما نمی توانستند تعارضات راکامل حل کنند.برای آن زمان ها که اولین مسائل بین گروه های اجتماعی مساله ی امنیت بود و خوراک (که هنوز هم هست و البته پیچیده تر شده) رئیسان گروه ها نمی توانستند تعارضات را کاملا رتق و فتق کنند و همین اتفاق به مرور زمان به سمت شکل گیری دولت ها انجامید یعنی دولت ها مسئول حل تعارضات انسانی بودند که خیلی از این دولت ها به سمت ناکارآمدی و برخی از آن ها به سمت دولت های کارآمدتر سوق پیدا کردند.اگر بخواهیم متغیر انسان(فردی) را بررسی کنیم(طبق آنچه که فروید مطرح می کند)ابتدا باید بگوییم که خیلی از رفتارهای انسان ها توسط نیروهایی اداره میشود که خود فرد از آن آگاه نیست و آن را ناخودآگاه می نامدو بخشی عمده ای از رفتارها توسط بخش سازنده ی شخصیت یعنی خود و فراخود ایجاد می شود و این رفتارهای انسان ها تحث تاثیر شرایط محیطی و اجتماعی قرار دارد.انسان گاهاَ خویی منفعت جو دارد یعنی در یک بسر اجتماعی گاهاَ انسان ها به سمت رویکرد و موضوعی حرکت می کنند که برایش منفعت جانی و مالی دارد.پس دولت ها که توسط بشر ایجاد می شوندوعده های زیبایی را در قبال منفعت گرایی خود می دهندو از این برتری خود استفاده های گوناگونی را انجام می دهد.
اما مساله اینجاست که در یک جامعه ی انسانی که افرادی در آن زندگی می کنند، اقشاری یا طبقه ای در وخیم ترین شرایط اجتماعی مثل فقر، نابرابری،عدم آزادی زندگی می کند.و این مسائل در جوامع کنونی هنوز حل نشده است.در اینجا یک نگاه مطرح است که در فلسفه ی غرب به عنوان نگاه نیچه ای مطرح است که معتقد است:نابرابری یک امری طبیعی است یعنی امر نابرابری در ذات طبیعت نهفته است.و از طرفی دیدگاه هایی وجود دارد که علت نابرابری را قراردادهای اجتماعی می داند.به نظر هردوی این نظرات قابل تامل هستند چون از طرفی در طبیعت مساله ی نابرابری بین سایر موجودات دیگر مطرح است و از طرف دیگر قراردادهای اجتماعی اگرچه توانستند برخی نیازهای انسان ها و تعارضات را حل کنند اما خیلی مسائل دیگر مثل نابرابری هنوز پابرجاست.در یک برهه ی تاریخی برخی از نظریات به شکل تئوریک شکل گرفتند که داعیه ی آزادی انسان ها در قالب آزادی فردی را داشتند که میتوان در مکتب لیبرالیسم دید.لیبرالیسم مساله ی آزادی انسان هارا در قراردادهای اجتماعی بنانهاد اما این آزادی توجه به آزادی های فردی در اجتماع بود(مثل آزادی های اقتصادی،سیاسی و تئوری بازار آزاد).با گذشت زمان در دولت ها اتفاقاتی رخ داد و این روند نابرابری در سطوحی پیش میرفت.به این معنا که در نظام اقتصادی لیبرالیسم که مبتنی بر آزادی های فردی است، کارایی اجتماعی پایین می آید و سود و سرمایه مدنظر است که آن را در قالب نظام بازار آزاد مطرح می کند که هیج کنترلی بر سازوکار بازار سایه نمی افکند و خود بازار از طریق رابطه ی عرضه تقاضا به تعادل می رسد.در اینجاست که آن آزادی فردی که از جانب لیبرالیسم مطرح می شود، درست است که یک نیاز اساسی برای انسان که همان آزادی(آزادی های سیاسی،اجتماعی و…) هست را تامین می کند اما در جهتی به یکسری از افراد که دارای پول و سرمایه بیشتری هستند و شرایط بهتری برای ورود به بازارهای آزاد و سایر نهادها دارند فرصت بهتری را ایفا می کند و افرادی که شغلشان یدی است و بنا به شرایط اجتماعی کارگر هستند نمی توانند به این مرتبه از کار وسرمایه برسند.درست است که آزادی های فردی این شرایط اعتراض را برای طبقات پایین دست و دیگران ایجاد می کند اما تسلط سرمایه داری آنقدر نهادینه می شود که اعتراض نمی تواند این نابرابری را رتق و فتق کند و دولت ها آن را درقالب اصلاحات با توجه به یکسری نیازها، طبقه فرودست را اقناع می کنند.ازطرفی هرچند در آن جامعه نهادهای مدنی به کارشان ادامه میدهند اما به نوعی این روند بیشتر طبقه ی متوسط جامعه را پوشش می دهد و از طبقات فرودست در این سیستم خبری نیست.در مقابل چنین نظریاتی، نظریاتی وجود دارد که به آن ها عموما نظریه های چپ گفته می شود که نطفه ی مساله ی آن به آرای کارل مارکس برمی گردد.نگاه های چپ بیان کننده ی این نظر هستند سرمایه داری با در دست داشتن شیوه و ابزار تولید بیشترین سود و سرمایه را به دست می آورند و از طرفی در جامعه ی سرمایه داری نهاد های فرهنگی و آموزشی به این روند انباشت سود از طریق تبلیغات فرهنگی کمک می کند.درنگاه مارکس پیر وقتی کارگری از کارخانه اخراج می شود آگاه می شود اما این آگاهی ذهنی نیست بلکه عینی است یعنی آن شرایط اجتماعی باعث ایجاد آگاهی طبقه ی کارگر می شود و کارگر دست به انقلاب میزند و جامعه از مرحله ی سرمایه داری به سمت سوسیالیسم حرکت می کند که در این مرحله سندیکاهای کارگری شکل می گیرد و در آخر یک دیکتاتوری از جانب طبقه ی کارگر شکل می گیرد که به مرحله ی کمونیسم برسد و در آنجا جامعه ای بی طبقه در قالب نظام اشتراکی شکل می گیرد.در جهان نگاه های چپ کمتر مورد توجه قرار گرفته است(خصوصا بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی) این اعتقاد در اذهان عمومی اتفاق افتاد که نگاه های چپ دیگر کاربرد وسیعی ندارد.آما آنچه که در خوانش ها مشهود است نگاه های چپ بیشتر از نگاه های لیبرالی معطوف به برابری در جهان هستند.هدف از این حرف مطلق بودن نگاه های چپ نیست.اصولا بشر در جهان همیشه در گیر مساله ی حقیقت بوده است.اما بشر تا کنون نتوانسته است آن حقیقتی که هم در ادیان و هم در دانش ها مطرح است را کشف کند.در نگاه های هرمنوتیکی که در قرون ۲۰ مطرح شدند اصولا مساله ی حقیقت امری ساخته شده است یعنی شکلی سازه انگارانه دارد، حقیقت به شکل ذاتی وجود ندارد بلکه در شرایط گوناگون ساخته می شود.این نگاه های چپ در قرن ۲۰در قالب مکتب های فرانکفورت شکل گرفت و نگاه های راست در قالب نولیبرالیسم و حتی وارد نظریه اجتماع گرایی شد،که این نظریه های اجتماع گرایی توسط مک اینتایر و تیلور مطرح شدکه نوعی لیبرالیسم تعدیل شده بود.انسان در طی سال های متمادی در تاریخ توانست به سمت نظریه هایی حرکت کند که کاربرد عمیق تری را دارا است به این معنا که در تفاوت های جنسیتی بین زن و مرد مکتب هایی نظیر فمنیسم شکل گرفت که قائل به برابری زن و مرد بود.مساله ی اجتماع وسیاست همواره یکی از پراهمیت ترین موضوعاتی است که زندگی انسان در آن شکل گرفته است و برهمه جوانب بشر تاثیرگذار بوده و است. اما با گذشت هزاران سال از تاریخ بشر، که توانست به بخش بزرگی از اکتشافات برسد هنوز هم این بشر در حال تکامل است و حتی این احتمال وجود دارد که موجود بعدی نیز در کار باشد که فراانسانی باشد.اما براساس دانش ها و نظریه ها، تا به امروز بشر نتوانسته به بخش وسیعی از تضادهای جنسیتی و نابرابری ها و مساله ی فقر فائق آید.البته این اتفاق بر گردن دولت ها نیز هست که روند جهانی امروز به سمت نوعی مصرف گرایی و سرگرمی حرکت کرده است و آن مقدار آزادی که دولت ها برای بشر تامین کرده است بشر را اقناع کرده و دولت مردان درگیر سرمایه ها و سودهای کلان اقتصادی هستند و ازطرفی رسانه ها و فضای مجازی که در دست دولت مردان و طبقات مسلط هست به ایجاد فرهنگ سازی برای حفظ وضع موجود کمک فراوانی کرده است.هرچند در سال های ۱۹۷۰نظریه های گفتگویی در قالب حوزه ی عمومی شکل گرفت که هابرماس آن را مطرح می کرد، اما قدرت سرمایه و ساختارهای موجود آنقدر نهادینه شده است که این حوزه ی عمومی که می بایست مستقل باشد و در آن بین همه ی افرادامکان گفتگو وجود داشته باشد، تبدیل به حوزه ای شده است که طبقه ی مسلط در آن حضور کامل دارد و وجهه ی عقلانیت ابزاری(که حفظ وضع موجود است)تاخت وتاز می کند.مولفه های جهان پیش رو چه سازوکارهایی خواهد داشت؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)