سازمان حقوق بشر ایران؛ ۶ تیر ۱۳۹۷: یکی از زندانیان سیاسی سابق در زندان اوین، خاطره‌ای از سوء رفتار مسئولان زندان اوین در طی سال‌های گذشته در اختیار سازمان حقوق بشر ایران قرار داده است.

توجه به شرایطی که فعالان مدنی و حقوق بشری و همچنین زندانیان سیاسی و عقیدتی باید در زندان‌ها سپری کنند همواره یکی از مسائل مورد توجه سازمان حقوق بشر ایران بوده است. از این رو مطلب زیر را که خاطره یک زندانی سیاسی بند ۸ زندان اوین در سال ۱۳۹۳ است را به همراه برگه‌ای از دفتر وقعه روزانه این بند در زیر می‌خوانید.

سال ۹۳ بعد از حمله به بند ۳۵۰ اوین که محل نگهداری زندانیان سیاسی و عقیدتی بود. زندانیان سیاسی و عقیدتی به بندهای دیگر اوین، از جمله بند ۸، منتقل شدند و ورودی‌های جدید نیز بین این بندها تقسیم می‌شدند. اما بند ۸ اوین یک تفاوت با بندهای دیگر داشت و آن اینکه این بند به اعتراف خود مسئولین زندان تبعیدگاه و محل تنبیه زندانیان بود! آمار هر اتاق ۲۰ متر مربعی به ۳۰ تا حتی ۳۵ نفر می رسید! از نماز خانه و راهروها تا جلوی درب سرویس‌های بهداشتی به عنوان محل خواب استفاده می‌شد، آن‌هم به اصطلاح زندانیان به صورت کتابی! وضعیت و امکانات پزشکی و رسیدگی‌ها در این موارد بسیار محدود و تاسف آور بود. وقتی اواخر شهریور برای تحمل ۴ سال محکومیت خود توسط مامورین وزارت اطلاعات در خانه دستگیر و به زندان منتقل شدم، بعد از یک شب اقامت در بند ۲۰۹ و دو شب در قرنطینه، به این بند فرستاده شدم.

سعید شیرزاد ، محسن قشقائی ، مهدی تدینی، محمد رضا احمدی، رضا انتصاری و حمید رضا یزدانی، از جمله معدود زندانیان سیاسی این بند بودند. از همان روزهای اول در تمام صحبت‌ها بحث چگونگی اعتراض به وضعیت و شرایط بد بند بین بچه‌ها مطرح می‌شد اما کم تعداد بودیم! ضمن اینکه به گفته بسیاری از زندانیان سیاسی «ما در بد زمانی زندانی سیاسی شده بودیم.» چند ماهی از رفتن دولت احمدی نژاد که “دولت دروغ‌گویان” بود! می‌گذشت و “دولت راست‌گویان” با ایجاد هزار امید! مستقر شده بود. نباید کاری می‌کردیم که مبادا دولت “راست‌گویان” و” امیدکاران” تضعیف شود!. این پیام از طرف زندانیان سیاسی نزدیک به دولت آمده بود که در واقع یعنی نه اینجا و نه بیرون روی کمک ما حساب نکنید.

چندی با اعتراضات شفاهی به رئیس بند و نامه نگاری به مسئولین زندان گذشت تا تعداد بچه‌های به اصطلاح «پایه کار» بیشتر شد. به خصوص امیر هوشنگ نوائی از بچه‌های ۲۵ بهمن ۸۹ دانشگاه شریف و امید علی‌شناس و حمید رضا بابائی که به همراه سعید شیرزاد تحمل این شرایط را مایه ننگ زندانی سیاسی می‌دانستند. در نهایت روز ۲۷ اسفند ۹۳ فرصت و بهانه لازم برای “کاری کردن” فراهم شد. رئیس وقت بند ۸ بدون توجه به آئین نامه زندان و از آن مهمتر دیگر شرایط بند مثل عدم امکانات و رسیدگی‌های پزشکی ساعت ۳۰ :۶ صبح هر روز در زمستان سرد اوین حتی اگر شب قبل بارش برف سنگینی هم بود به نام ورزش صبحگاهی اعلام هوا خوری اجباری می‌کرد.

آن روز امیر هوشنگ نوائی مانند بسیاری از زندانیان سیاسی -البته نه همه- به علامت اعتراض در ورزش صبحگاهی حاضر نشده بود. تقریبا ساعت ۱۰ صبح بود که بچه‌ها متوجه شدند افسر نگهبانی قصد دارد امیر هوشنگ نوائی را بر اساس گزارش رئیس بند به جواد مومنی معاونت زندان اوین و موافقت خدا بخشی دادیار ناظر بر زندان زندانیان سیاسی، تنبیهی به انفرادی ۲۴۰ منتقل کند. همراه رضا انتصاری وسعید شیرزاد و محمد رضا احمدی و امید علی شناس به افسر نگهبانی رفتیم. از صحبت‌ها مشخص بود که در واقع مسئولین زندان با هماهنگی قبلی با خدا بخشی در پاسخ به اعتراضات شفاهی و نامه‌نگاری‌های کتبی به نوعی قصد فرار به جلو را دارند. به حیاط بند برگشتیم و تصمیم گرفتیم با همان تعداد نفرات موجود هنگام آمار اعتراض خودمان را با برهم زدن امکان آمارگیری بنا بر قوانین و قواعد زندان نشان داده و خواهان بازگشت امیر هوشنگ و در نهایت مطالبه رسیدگی به شرایط و وضعیت بند شویم. ساعت ۳۰ :۴ بعد از ظهر اعلام آمار شد و بچه‌ها به سالن‌های خودشان رفتند. همان ابتدا در جریان آمار گیری سالن ۹، احمدوند، یکی از معاونین افسر نگهبان، آمد جلوی در اتاق چهار و خطاب به محمد رضا احمدی گفت: «فلانی! یکی از بچه‌های شما در آمار شرکت نمی‌کنه: بیا باهاش صحبت کن»! احمدی از اتاق خارج شد و به سمت نماز خانه رفت و من هم به دنبالش! دیدم حمید بابائی در نماز خانه خلاف قوانین زمان آمارگیری دراز کشیده! و هاشمی افسر نگهبان وقت هم دارد با پرخاش‌گری و لحن بدی با او صحبت می‌کند. احمدی که از دیدن این صحنه عصابی شده بود شروع به فریاد زدن سر افسر نگهبان کرد و یک لحظه با هم درگیر شدند و خلاصه باقی ماجرا که در برگه وقعه سالن ۹ توسط افسر نگهبانی ثبت شده است.

لازم به توضیح است که، هاشمی که بعد از یکی دو سال بازنشسته شد، بنا به گواه بسیاری از زندانبان‌ها و پاس‌یارها از جمله کسانی بوده که در جنایات و کشتار‌های دهه ۶۰ در زندان اوین مشارکت داشته است. پس از پایان درگیری همراه با محمد رضا احمدی و حمید بابائی به افسر نگهبانی احضار شدیم! از همان بالای پله‌ها سعید شیرزاد و امید علی شناس را دیدیم و متوجه شدیم هر کدام به تنهائی همان غائله! را در سالن خودشان به پا کرده‌اند. البته در سالن ۱۰ رهام برکچی‌زاده از بچه‌های سبز دانشگاه شهید بهشتی به سعید شیرزاد، و رضا انتصاری به امید علی‌شناس در سالن ۷ خیلی کمک کرده بودند . رضا انتصاری وقتی در سالن ۷ درگیری خیلی بالا گرفته بود، می‌آید وسط سالن و داد می‌زند «هر کسی به امید دست بزنه با من طرفه.» قرعه انفرادی اما به نام این دو نفر افتاده بود که آغاز کننده اعتراضات بودند. سالن ۸ هم زندانیان سیاسی نزدیک به دولت ترجیح داده بودند تماشاچی باشند. به نظر می‌رسید این عزیزان به نقش خودشان به عنوان «زندانیان سیاسی امروز» و «سرمایه‌های فردای نظام» کاملا واقف بودند. هر پنج نفر به ۲۴۰ منتقل شدیم. صدای امیر هوشنگ نوائی از داخل سلولش می آمد که «یار دبستانی» می‌خواند.

بعدها امیر هوشنگ می‌گفت که نگهبانان ۲۴۰ متوجه درگیری‌های بند ۸ شده بودند و به او گفتند: «زیاد تنها نمی‌مونی. رفیقاتم دارن میارن. عجب شری درست کردی»! فردای آن روز سعید شیرزاد و حمید بابائی با اصرار مومنی و علارغم مخالفت خدابخشی با این توجیه که «اگر چندتای اینها رو منتقل نکنم نمی‌توانم زندان را کنترل کنم»، به رجائی شهر منتقل شدند و هنوز هم در حال سپری کردن حکم خود در آنجا هستند. ما هم بعد از ۸ روز به بند برگشتیم اما بین سالن‌ها جابه‌جا شدیم. پس از جابه‌جا کردن وسایل، همگی آمدیم در حیاط و متوجه شدیم که رئیس بند به دستور خدابخشی تغییر کرده و آقای حیدر پور جایگزین شده که او هم بلافاصله به مومنی اعلام کرده بود به دلیل سردی هوا و کمبود امکانات درمانی و پزشکی و آمار بالای بند، هوا خوری یا ورزش صبح گاهی از برنامه روزانه بند حذف می‌شود. چند شب بعد که خدابخشی دادیار ناظر بر زندان پس از خاموشی و زمان خواب برای بازدید از وضعیت بند آمده بود، حتی نتوانسته بود وارد سالن‌ها بشود زیرا برای این کار باید در راهروها و کریدورها از روی زندانیانی که خواب بودند رد می‌شد. به مرور انتقال زندانیان عادی به بندها و زندان‌های دیگر آغاز شد تا آنجا که آمار هر اتاق از ۳۴ نفر به ۲۰ نفر و حتی کمتر رسید.

نمی‌توانم مطلب را بدون پرداختن به نکته‌ای که بخشی از واقعیت تلخ تاریخ سیاسی این ملک را در این ماجرا روشن می‌کند، به پایان رسانم. روزی که از انفرادی به بند عمومی برگشتیم در حالی که اکثر زندانیان سیاسی و عقیدتی داخل حیاط جمع بودند و زندانیان عادی در حال تشکر و ابراز لطف بابت تاثیرات مثبت آن اعتراض در حتی همان مدت کوتاه در شرایط و وضعیت زندان بودند، یکی از زندانیان عقیدتی من را به گوشه‌ای از حیاط کشید و گفت : «فلانی برخی از زندانیان سیاسی نزدیک به دولت فردای شبی که شما اعتراض کردید و به انفرادی رفتید توی همین حیاط در پاسخ به پیشنهاد گروه ما که اعتراض شما را هنگام آمار ادامه بدهیم گفتند: خیر این بچه‌ها دیشب هم اشتباه کردند این حرکت را کردند ما با نامه نگاری مشکلات را حل می کردیم.» عجیب اینکه یکی از این عزیزان از مجروحان زمان جبهه و جنگ بود و در سر و پشتش ترکش به جا مانده از جنگ را داشت. هر وقت در آن زمستان سرد و برفی ساعت ۳۰ :۶ صبح به هوا خوری می آمد سرش را با کلاه می پوشاند و از درد پشت می نالید که سرما درد ترکش را تشدید می کند. همیشه و هنوز از خود می پرسم او دیگر چرا؟!!

امضا – یکی از آن چند نفر

(امضاء نویسنده نزد سازمان حقوق بشر ایران محفوظ است)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)