گیج و مبهوت و با حالی خراب، در میان انبوه اخبار ناگواری که دیگر حتا از مرز «عادت» هم عبور کرده و به شنیدنشان «اعتیاد» پیدا کرده‌ایم، نام تو را جستجو می‌کنم تا بلکه جویای آخرین وضعیتت شوم. چیزی اما نصیبم نمی‌شود مگر عدد روزشمار اعتصاب غذایت؛ عددی که هرچند فربه‌تر شدنش نشان از نحیف‌تر شدنت دارد اما بیش از آن، بر عزم راسخت دلالت می‌کند. 73 روز؟! هیبت این عدد ساده‌ی دو رقمی آن چنان برایم ناملموس است که برای درک بهترش باید به سراغ تقویم بروم.

تقویم سیاه رنگی که روی میز تحریر رنگ و رو رفته‌ام جا خوش کرده، قریب به یک ماه آزگار است دارد با من کلنجار می‌رود تا با اعدادش متقاعدم کند که به رسیدن بهار ایمان بیاوریم. دلایلش اما در کَتم نمی‌رود. من به این بهار مشکوکم! آخر چگونه ممکن است بهار از راه رسیده باشد و هیچ بهانه‌ای برای شاد بودن وجود نداشته باشد؛ آن هم برای من که همه‌ی این بیست و هشت بهار پیشین زندگی‌ام را «بی‌بهانه» شاد بوده‌ام و دیوانگی کرده‌ام؟

پس لاجرم باید دلم را به این احتمال خوش کنم که هنوز زمستان است و این حال خرابم را هم به گردن «افسردگی زمستانی» بیاندازم. اما برفی که امروز مهرشهر را سفیدپوش کرد تمام احتمالاتم را به یقین تبدیل کرد و برایم مسجل شد که هنوز زمستان است و این تقویم لاکردار دارد دروغ می‌گوید! اما افسوس که این استدلال، در مورد روزشمار اعتصاب غذایت افاقه نمی‌کند. ای کاش تقویم‌ها همیشه دروغ می‌گفتند اما آن 73 روز لعنتی حقیقت محض است.

عذرخواهی‌ام را برای کوتاهی این نامه پذیرا باش؛ چرا که با تب و لرزی حاد مشغول نگارشش هستم. خواستم شعری در ستایشت بنویسم تا بلکه به شکستن اعتصاب غذا مجابت کنم اما با خود گفتم هیچ شاعر گمنامی تاکنون نتوانسته رأی کسی با چنین عزمی راسخ را بزند. پس به ناچار دست به دامن احمد شاملو شده، او را به میانجی‌گری دعوت می‌کنم و فرازی از شعر «وارطان» را یاد آورت می‌شوم:

با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن

خاصه در بهار …

به این رنج خودخواسته پایان بده تا مژده‌ای شوی بر اختتام زمستان و رسیدن بهاری که بی هیچ شکی به حقیقتش ایمانِ قلبی بیاورم. اگر سلامتی‌ات، تنها سلاحی‌ست که در این نبرد برایت باقی مانده پس تا واپسین نفس از آن محافظت کن. اگر جسمت آخرین سنگری‌ست که در این مبارزه برایت باقی مانده پس با تمام قوا از آن نگهداری کن. و بدان که باز هم به قول شاملو “هیچ کجا، هیچ زمان، فریاد «زندگی» بی‌جواب نمانده است”. تنها سلاحت را حفظ کن گلرخ. آخرین سنگرت را نگهدار. اعتصاب غذایت را بشکن.

سپنتا سپهری؛ دوشنبه بیست و هفت فروردین 1397
Tweets by Sepehri_Sepanta

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)