اذهان ما روی کمربند زلزله است. نباید دل استوار باشیم که پس از زلزله ی مهیبی که خانمان پرسش از خدا را در ذهنمان برانداخت، در برابر تکانه های بعدی مصون خواهیم بود. از قضا تازه پس از این است که زیرین ترین لایه های مفاهیم، گداخته شده و فعال می شوند.
تازه پس از این است که کوچکترین تحرکی در گسلهای ذهن، میتواند به گسست ما از جهان بینجامد. در این موارد بیش از آنکه به پتو و کنسرو نیاز باشد، به گفتگو نیاز است. ستادی متشکل از اذهان زلزله زده که قادر به بازسازی خانه ی ذهن و باز-معنا کردن انسان درون روابط احتماعی اش است. تنها در این صورت است که هر زلزله به یک رخداد خوش یمن متحول می شود. ارسطو برای نخستین بار به درستی توانست اسرار زلزله را تفسیر کند، وقتی که گفت: ” برای تنها زیستن یا باید خدا بود یا حیوان ” .
در صورتی که گستت از خدا، به استمرار در انسان پیوند نخورد، فرایند استحاله به حیوان با سرعت حیرت انگیزی آغاز می شود.
با کمی دقت در می یابیم که کافی بوده در هر نسل تنها یکی از ما به حیوان متمایل شود. در چشم برهم زدنی خاک دنیا را به توبره کشیده است. کار راحتی است! ویران کردن جهان، کار راحتی است، تنها چند حیوان برای این کار کفایت می کنند.
برای همین است که هرکلیتوس پرسش از هستی را به عموم مردم توصیه نمی کرد. چرا که دریافته بود طرح چنین پرسشی در صورتی که به سمت حیوانیت تغییر جهت دهد، دنیا را به چگونه جای رعب انگیزی بدل خواهد کرد.
بنا کردن، درست برعکس ویران کردن کار به غایت سترگی است. مارکس این را به درستی دریافته بود. حتی هایدگر هم می دانست! با این تفاوت که جسارت بنا کردن را خارج از هستی محض نداشت. برای کسی که به کلبه اش برای ریختن طرحی از ساختمان هستی پناه می برد، عجیب نخواهد بود که با دیدن ” دستان شعبده باز ” هیتلر سر ذوق بیاید.
اگر ، مارکس درست برعکس هراکلیت چنین توصیه ای را روا داشت، تنها با اتکا به عینیت یابیِ ایده ی سازماندهی بود. او به جای کلبه، به بین الملل سر می زد و به جای دستان پاپ و پادشاه، به خیل دستان زحمتکشان چشم دوخته بود. اوخود زلزله زده ای بود که در ستاد بحرانی مشتکل از امکانِ ” بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان ” فعالیت میکرد.
ما نیز وقتی امکان بنا کردن را در خود شکوفا می یابیم، ناگزیر خواهیم بود، با سایر زلزله زده هایی که در پی امکان بنا کردن هستند، متشکل شویم. به خصوص که ما درست در عصری زندگی میکنیم که مجموعه بزرگی از نیروهای در امتناع از انسان، در حال ساخت و پاخت باهم اند.
قطعا خواهید گفت دوآلیته ی سوسیالیسم/بربریت به یک کلیشه تبدیل شده که برای چندهزارمین بار آنرا تکرار می کنم.
از قضا درست برعکس! فکر می کنم بیش از هر زمانی دیگری سویه ی بربریت این دوگانه، در حال تکوین و نمایش سکانسهایی از خود است. کافیست به سرزمین جناب سقراط و همین آقای هراکلیتوس نگاه کنید. آتنی ها، هم سردشان است و هم کیسه هاشان خالی از سکه.
آنها در حال بریدن درختان کوه المپ و سوزاندن اش در اتاق خوابشان هستند.
این آتن است که نقطه آغاز زلزله بوده ولی گویا دارد به عصر پیشکش قربانی به آستانِ هادس، باز میگردد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)