58. دموکـراسی

دموکراسی بدترین شیوۀ ادارۀ جامعه انسانی ‏ست. البته شیو‏‏ه ‏های دیگر، بسی بدتر از آن است. پس اگرچه در میان روش ‏هایی که تا کنون برای گرداندن جامعه به ذهن انسان رسیده است، دموکراسی از همه بهتر و ارجمندتر است، اما این چگونگی به معنای خوبی آن نیست. چرا؟
برای آن که انسان به گوهر،جانوری خودکامه و خویشخوشخواه است و خوش نمی دارد که کسی یا چیزی جلوگیر او باشد و او را از آنچه می خواهد بکند، بازدارد. اما دموکراسی خواهش‏ ها و آرزوهای فرد را، تنها تا مرز حقوق دیگران میدان می ‏دهد و به کسی اجازه دست اندازی به گسترۀ حقوقی دیگری را نمی ‏دهد. پذیرش این چگونگی، یعنی قید و بند‏های فراوانی که تنها فرد را در گسترۀ خیال، آزاد می گذارد.
با این همه، فرهنگ دموکراتیک، گسترۀ آزادی ‏های فردی را تا جایی که به آزادی دیگران زیانی نرساند، محترم می ‏شمارد. شیوه‏ های دیگر، همین یکی را نیز از فرد دریغ می ‏کنند و در گسترۀ خیال نیز، بایدها و نبایدهای بسیاری دارند.

بدون دموکراسی، فرهنگ هیچ جامعه ‏ای هرگز بسود همگان دگرگون نمی ‏شود. در جامعه ‏ای که دموکراسی وجود ندارد، تنها هراس و نگرانی و ناامنی، همگانی ‏ست. اگر ملت را نماد همگانیت کشوری بپنداریم، می ‏توان گفت که کشوری که دولت دموکراتیک ندارد، ملت هم نمی‏ تواند داشته باشد، چه رسد به چیزی ملی. در چنان کشوری، فرد و یا گروه حاکم، برسرمایه‏ های همگانی چنگ می‏ اندازد، اما آن ‏ها را “ملی” می خواند، بی که ملت دستی در آن داشته ‏باشد. نمونه ‏اش “شرکت ملی نفت ایران” بود که ملی بودنش به ملی بودن کفش در “شرکت کفش ملی” می ‏مانست! شوربختانه ملت ایران تاکنون هرگز سمهی در تعریف ملیت خود نداشته است. این گونه است که سخن گفتن از چنین گفتمانی، بسیارانی را می ‏آزارد.

***

۵۹. افسونباری ژن و افسونکاری دین

همه دین‏ ها و آئین‏ ها با چشمداشت به ساختار ژنتیک انسان پایدار می‏ شوند و از آن‏ در راه افسونکاری بهره می ‏جویند. ذهن انسان، بویژه انسان امروزی، سبب جوست و به هر آنچه بی‏ سبب روی می ‏دهد، خیره می‏ شود و اگر پاسخی نیابد در شگفت می ‏شود. شعبده بازان با چشمداشت به این رفتارِ ذهن انسان، کار می کنند و هر تردستی و افسونگری، با ته مایه ای از این چگونگی شکل می گیرد. پیامبران نیز با توجه به این ویژگی ذهنی، معجزه را گواهی بر راستی ادعای خود می‏ دانسته ‏اند.

پستانداران با نوازش آرام و رام می شوند و انسان که دسته ای از این رسته است نیز. نوازش، نخستین دریافت عاطفی ِنوزاد از مادر خود، درهنگام آمدن به جهان است. دریافتی که هنگامه آمدن به جهان را آسان می‏ کند و هراسِ نوزاد را کاهش می‏ دهد و او آرام می‏ کند. گرمای این مهر، تن پوش جان آدمی می‏ شود و تا پایان هستی، او را امیدوار می ‏دارد. جهان، جایی سرد و سیاه و سنگین است و ما را همین آتش هماره مانا، افراشته و افروخته و امیدوارمی ‏دارد. نوازش، کلید انبان عاطفه انسان است. انسان چون دیگر پستانداران، با نوازش مجاب می‏ شود. چنین است که مکان های مقدس را با ساختمان ‏هایی دلنواز و با کاربرد ِ آینه و نور و عطر و گل و گلاب و گیاه و آب، پرداختی نوازشگر و روان گردان می کنند.

چرا در کنار هر واحه خوش آب و هوایی، کلیسایی، کنشتی، معبدی، زیارتگاهی و یا نیایشگاهی هم هست؟ برای آن که نیروی روان گردان ِ طبیعت در آن سرزمین ها، به حساب معجزه های آن زیارتگاه ‏ها و خدایان و ادیان وابسته بدانها گذاشته شود. با این حساب، ادیان آبروی خود را در اذهان همگانی از ساختار ژنتیک ما می‏ گیرند. یعنی هرآنجه را ما خوش می ‏داریم، به خود می ‏چسبانند و نسبت می‏ دهند تا ما خوشداشت ‏های خود را به حساب “کرامات” و “برکات” آن ها بگذاریم. چنین است که بزرگترین شب سال، شب میلاد مسیح می ‏شود و گل سرخ را “محمدی” نام می ‏نهند و خورشید و ماه و ستارگان را ردَ پای قدسین می ‏خوانند و آفتاب را پرتو ایزدی. نیز چنین است پیوند دادن ِ روی و بوی خوش به پیامبران و امامان و بستگان آن ‏ها. فراتر از آن، اگر با اندکی ریزبینی، به هندسۀ کاربردی در ساختمان های مذهبی بنگرید، درخواهید یافت که همانندی شگفتی میان آن ساختمان ها با اُرگان های جنسی انسان است. نمونه این همانندی، مناره، گنبد و محراب است که با گرته برداری از ابزار جنسی انسان، شکل گرفته اند. برای نمونه، همانندی گنبد و پستان و یا محراب و خمِ ران زنان و مناره و ابزار نرینگی مرد. این چگونگی، ورای گوش هوش انسان در گذارِ هزاره ها شکل گرفته است و اکنون زایران رهرو، آن مکان ها را دلگشا و آرامش بخش می یابند. گفتمان؛ ” بارگاه ملکوتی”، بازتاب عاطفی این چگونگی ست.
ذهن انسان در برابر شکل های هندسی، بی تفاوت نیست. هر شکل هندسی، عاطفه ویژه ای را در ما برمی انگیزد. گاه این چگونگی چنان با شتاب و ناگاه روی می دهد که از چشمِ گوشِ هوش، بدور می ماند و تن به تورِ خِرَدِ آدمی نمی دهد. برای نمونه، ذهنِ ما دایره را بیش از مربع و یا شکل های چند گوشه ای دیگر می پسندد. این چگونگی را افسونگران و تردستان، از دیرباز دریافته بوده اند و در بازی های افسونگری خود، تا به امروز از آن سود جسته اند. طراحان اتومبیل نیز.

چنین است که می گویم، افسونباری ژن، سرچشمه افسونکاری دین هاست.

***

۶۰. زیربنا – روبنـا

به گمان من، پنداره، “زیربنا- روبنا” در پیوند با پدیدارهای اجتماعی، یکی از درخشان ترین دریافت ‏های ذهنی انسان است. این بخش ‏بندی که نهادهای اجتماعی را دارای ساختاری دوگانه، بنادین و بنیادین، می ‏انگارد و شیوه بهره وری و سازگاری با زیستبوم درهرسرزمین – یعنی شیوه تولید و توزیع و مصرف – را زیربنای همه نهادهای دیگر اجتماعی می ‏داند، برای من از گونه اندیشه های ژرفی ست که آسان به ذهن نمی رسد. البته این ژرفا سبب می ‏شود که آسان نیز از ذهن آسان پذیران بگریزد. اما به هررو، با ید آن را دستاودی بزرگ شمرد.
البته این گفتمان از نخستین شهدای جنگ سرد بود و گفت و نوشت ِ آن این روزها، چه بسا که برای بسیارانی سبب سرشکستگی نیز باشد. البته این جنگ پایان نیافته است بلکه با نابودی یکی از دو سو، بی آن که پایان یابد، نیروهای دیگری را هدف گرفته است. از دیدگاهی می توان آغاز این جنگ را در افسانه های کهن پی جُست. جنگ اهورا و اهریمن و افسانه های این چنینی.

با این که سخن در این باره را بسیاری کهنه گویی می پندارند، اما به گمان من گفتنی ها را باید گفت تا راستی ناگفته و پنهان نماند. پس می گویم که از دیدگاه من که در این زمینه از چشم انداز برآیشی مایه ور است، کنش ها و کوشش های اقتصادی در هر جامعه، زیر بنای همه رفتارها و کردارها و کنش ها و کوشش های دیگر انسان است.

– چرا؟

– برای آن که اگر همه رفتارها و کردارهای انسان را ابزارهای آشکار و نهان برای سازگاری وی با جهان و ماندگاری ژن های او بدانیم، بناگزیر، این ابزارها باید در راستای شیوه بهره وری انسان از طبیعت – یعنی شیوه فراهم آوردن خوراک و نوشاک و پوشاک – شکل گیرد. نیز چون رفتارها و کردارها زمینه ساز ِ فرهنگ است، پس اقتصاد را می ‏توان زمینه ساز فرهنگ دانست. البته دستاوردهای فرهنگی می‏ تواند انسان را به بازبینی و دگرگون سازی نگرش‏ های اقتصادی وادارد، اما فرهنگ، هرگززمینه ساز اقتصاد نمی ‏شود.

***

۶۱. واکنشی ناخود آگـاه

ادبیات هرفرهنگ، آینۀ آرزوهای دارندگان آن فرهنگ است و نه برتاباننده ارزش‏ های آن. همانگونه که زندانی هماره در آرزوی آزدای ‏ست، ادبیات مردم سرزمینی که خود را در بند می ‏پندارند نیز، سرشار از ستایش آزادی و آزادگی‏ست. در فرهنگ فارسی تاکنون بیشتر نویسندگانی که در پی یافتن گواه تاریخی و پشتوانه ادبی برای بزرگ نمایی فرهنگ خود بوده ‏اند، این چگونگی را وارونه می پنداشته ‏اند، یعنی که وجود موج ‏های گران انسان دوستی و گذشت و مهرورزی و آزاداندیشی درادبیات فارسی‏‏ را نشانه وجود این ویژگی ‏ها در فرهنگ ایرانیان می دانسته ‏اند. به گمان من این اشتباهی بسیار بزرگ و گمراه کننده است زیرا که درآن، “آرمان ‏ها” بجای “واقعیت‏ ها” پنداشته می شوند. هشدار سعدی درباره نیازردن موری که دانه کش است، واکنشی به آزار بی حساب و کتاب در روزگار اوست، یعنی که حتی آزردن کوچکترین جاندار نیز نکوهیدنی ‏ست، چه رسد به کشتار انسان.

وارونه دیدن این چگونگی بدان می ماند که ما رویاهای موجنده در فیلم ‏های هندی را واقعیت ‏های زندگی هندوان بپنداریم و صحنه‏ های زنگین آن‏ فیلم ‏ها را نمادی از زندگی خوش آب ورنگ آنان. البته اگرچنین می‏‏ بود، دیگر آن فیلم ‏ها برای سینماروها در هند، هیچ کششی نمی توانست داشته باشد. نیز چنین است ازرش‏های نهفته در ادبیات کلاسیک فارسی. موج ارزش ‏های انسانی و اخلاقی ‏ای که در این ادبیات، بویژه شعر کهن فارسی دیده می ‏شود، نشانه نبود و یا کمبود آن‏ ارزش ‏ها در روزگاران گذشته است. این آثار با ما از فرهنگی می ‏گویند که باید باشد و نیست. از مهر و دوستی و باهمی. از آزادی و آبادی و شادی.

البته پرداختن به اخلاق و کوشش در بومی کردن ریشه‏ های پیدایش آن در این روزگار، تنها ویژه روشنفکران ایرانی نیست. این درگیری ذهنی، جهانی ‏ست و بازتابی از اهمیت اخلاق در فرهنگ مدرن اروپایی ‏ست که همگان را دارای حقوق برابر انسانی می پندارد. اندیشه برابر پنداری حقوقی همگانی را باید بزرگترین رویداد حقوقی جهان پنداشت. یکی از بازتاب‏ های این رویداد، ورشکست کردن سازمان اخلاقی همه نگرش‏ های پیشین بود. این ورشکستگی سبب شد که جهانیان به بازنگری ارزش‏ های اخلاقی چشم انداز خود بپردازند و در پی بازسازی آن‏ ها برآیند. بسیارانی در این راستا کوشیدند تا ریشه ‏های اخلاق مدرن را در آئین و فرهنگ خود بجویند. برای نمونه؛ برخی از مسلمانان گفتند که گفتمان “برابری”، در فرهنگ مدرن غربی، همان گفتمان “برادری”، در فرهنگ اسلامی ‏ست. نمونه دیگر، این ادعای برخی از ایرانیان است که حقوق بشر، دو هزار و پانصد سال پیش از آن که به ذهن غربی‏ ها برسد، بفرمان کورش، پادشاه ایرانی جهانگیر شده بود. گفتنی ‏ست که فرهنگ همه ملت ‏ها، پراز افسانه‏ های این چنینی ‏ست. این افسانه ‏های دل- ‏خوش- کنک، خود خُرد بینی و کمبودهای فرهنگی ِ مردم کشورهای پیرامونی را درمان می کند و زندگی در دهکده جهانی را پذیرنده می ‏سازند.

***

۶۲. رشک و بیداد

نگرانی۱، پدیده ای طبیعی و سودمند است. سودمند؟ بله، سودمند. برآیندی هشدار دهنده، تا انسان هرجا به مرگ نزدیک می شود، چاره ای جوید و راه گریزی بیابد. قانونِ “خیز و گریز”، و ،خیز و ستیز”، یادتان هست؟ هرجا که انسان با مرگ رویارو می شود، طبیعت او را بی درنگ وادار به گزُیدن یکی از آن رفتارهای ژنتیک می کند؛ یا برمی خیزد و می گریزد و یا با خطر در می آویزد و می ستیزد. نگرانی، کلید این دو گزینه برآیشی ست. نگرانی، زنگ خطر ِطبیعت است که به ما هشدار می دهد که چیزی در جایی از زندگی می لنگد و بدان که چاره ای بایدت اندیشید. چنین است که می گویم نگرانی سودمند است. نشانه ای هشداردهنده از آنچه نباید باشد و هست.

هنگامی که نگرانی دنباله دار و بی درمان بماند، پس از چندی جای خود را به بازتاب برآیشی ژرف تری می دهد که به فارسی باید آن را ” آسیمه سری”۲، نامید. این بلا زمانی سر آدم می آید که نگرانی را پایدار و گریز ناپذیر بپندارد. جهانِ انسان ِآسیمه سر، به شبی سرد و تلخ و بی سپیده می ماند. شبی که بیمار، از گفتن و نوشتن و شنودن درباره آن ناتوان است. آسیمه سر در این دوره، حال و هوای هیچ کاری را ندارد و هماره کلافه و درهم و تلخ و تند خو، با خویش و جهان در ستیز است. گهگاه نیز برتافته و بی خویش و هراسناک، بخود می پیچد و از خود و دیگران می گریزد. آسیمه سری، دالان تاریک و هیولاییِ افسردگی ست. آنان که تنها و بی کس گذارشان به این وادی می افتد، کارشان به افسردگی و دلمردگی و واخورد گی و گاه خودکشی نیز می کشد.

رفتار انسان ِآسیمه سر، برای کسی که چیزی از این چگونگی نمی داند، شگفت و نابخردانه است. فارسی زبانان این بیماران را ” خُل و چل”، می خوانند. پیش تر می گفتند؛ “کسی که بالاخانه را اجاره داده است.” امروزی ها می گویند؛ “شوت”، قندیج” و یا، “بی کلاج”. نامش را همه به گونه ای می دانند اما چرایی پیدایش آن را کمتر. هدف من هم در اینجا پرداختن به ریشه های آسیمه سری نیست. این کار را می گذاریم برای زمانی دیگر. در اینجا می‏خواهم، سخنی از ابن سینا را با این چگونگی پیوند دهم. وی گفته است که؛ “دو چیزچراغ عقل خاموش کند؛ رشک و بیداد.” گمان نمی کنم که روانشناسی ِ مدرن بتواند، “چیز”ِ سومی به این سخن بیافزاید. گونه نخست ِاین چگونگی را همگان دیده اند؛ سرگذشت عاشقی که برروی رقیب عشقی ِخود آتش می گشاید و یا برروی معشوقی که رقیب را براو رجحان داده است، اسید می پاشد. روزنامه‏ ها هرروزه پُر از گزارش و داستان در این باره است.

نمونه کردارهای ناشی از بیداد نیز در روزنامه ها زیاد است اما کمتر کسی به ریشه های آن می پردازد. نوجوان فلسطینی که خانه اش را برسر خانواده اش خراب کرده اند و او را یتیم و تنها در اردوگاه پناهندگان رها کرده اند. تا اینجا همه چیز عادی ست! سرگذشت این نوجوان وقتی خبرساز می شود که وی آسیمه سر و بیمار، به پیشنهاد گمراهانی که سوراخ دعا را گم کرده اند، کمربند انفجاری را به کمر خود می بندد و به میان مردم ِ بی گناه کوچه و خیابان می رود و این گونه، به خیال خود، داد از بیدادگران می ستاند!

این رویداد از چشم انداز کسی که از گوشه امن خانه خود، خبرها را از تلویزیون دنبال می کند، ریشه های دیگری می یابد
……………….
۱. Stress
۲. Distress

***

۶۳. فرهنگ ِمانا، زبان ِ مانا

زبان فارسی کارایی چندانی برای ترابری گفتمان های علمی مدرن ندارد، اما زبان ورزیده ای برای پرگویی و لطیفه و لُغز و بحرطویل است. ببینید شاعر درباره “انار” چگونه نوشته است:

مهندس لعل ساز
لعل تراشیده باز
لعل ِ تراشیده را
یاقوت آجیده باز
یاقوت آجیده را
پهلوی هم چیده باز
پهلوی هم چیده را
به حقه پیچیده باز
به حقه پیچیده را
بنام نامیده نار

تازه این همه درباره یک میوه از چند میوه ‏ای ‏ست که شاعر دربارۀ آن ‏ها نوشته است. این هم نمونه ای از نثر تافتۀ ِدرهم بافتۀ فارسی از قاآنی که همه زورش را در اینجا زده است تا گوی فصاحت و بلاغت از پیشینیان و پسینیان برُباید:

” نه هر متکلمی فصیح است و نه هر معالجی مسیح. سحبان را به آقل چه نسبت و نادان را به عاقل. نه هر ستاره برجیس است و نه هر مظلومی جرجیس. هر شبانی کلیم نیست و هر معماری ابراهیم. نه هر سیاهی عنبر است و نه هرغلامی قنبر. نه هر تلخی عقار است و نه تیغی ذوالفقار. نه هر چه سرخ است لعل رُ مانّی‏ست ونه هر سفید دُرعمانی.”

انگار که قاآنی در این نوشته، نه با زبان کاری داشته است و نه با زمان. این بازی‏های زبانی برای گذراندن شب‏ های بلند زمستان پای کُرسی و یا در کنار منقل، شاید بسیار بجا و زمانمند می نموده است. اما آنسان که پیش‏ تر نوشتم، روزگار ِ ما، روزگار آگاهی زبانی ‏ست و یکی از برآیندهای این آگاهی، زمانمند بودن مفاهیم و شیوۀ ارائه آن هاست، یعنی که هر اندیشه را چنان باید در ظرف ‏های زبانی که واژگان زبان هستند، ریخت که در کوتاه ‏ترین زمان ممکن، حق مطلب ادا شود. یعنی که ذهن انسان امروزی، روده درازی و آذین بندی سخن را برنمی ‏تابد. فرهنگ زبانی روزگار ما، فرهنگ تیترهای کوتاه و فشرده و خلاصه خواهی و سر خط خوانی‏ ست. کتابخوان و روزنامه خوان امروزی نمی ‏خواند، بلکه تیترها و سرخط‏ ها و جمله‏‎ های کلیدی ِبرنما شده را با چشم می ‏بلعد و می ‏گذرد. چنین است که امروزه هر زبان زنده دنیا، بسی بیش از گذشته، در رود زمان روان است و هم از اینرو، فشردگی و زبده گرایی، دو ویژگی زبان ‏های کارآمد جهان مانند انگلیسی و فرانسوی و آلمانی ست.

اگر امروز هدف ما ورزیدن زبان فارسی برای پیوستن به دنیای مدرن است، به گمان من این زبان با واژه سازی و برگرداندن چند کتاب و جزوه از زبان بیگانه، کارآمد نخواهد شد.
– چرا؟
– برای این که زبان پویا، نماد فرهنگ پویاست. جت بوئینگ 747 از اندکی بیش از یکصد و هفتاد و چهارهزار قطعه ساخته شده است و هر قطعه نام ویژۀ خود را دارد. ساخته شدن این ماشین، سبب افزوده شدن اندکی بیش از صد و هفتاد و چهار هزار واژه ی نو، به فهرست واژگان زبان انگلیسی شده است. عطر سازان فرانسوی تاکنون نزدیک به سی و سه هزار بوی خوش از ترکیب بوی گل‏ ها و گیاهان خوشبو در یکدیگر برای ساختن عطرهای تازه پدید آورده ‏اند و هر بو را نامی تازه داده ‏اند. این چگونگی سی و سه هزار واژه تازه در زبان فرانسوی پدید آورده است که بسیاری از آن ‏ها را به زبان ‏های دیگر نمی ‏توان بازگرداند و به ناگزیز در زبان فارسی، باید پیشوند “یک‏جور”، را در پیوند با آن ها بکار برد، مانند؛ بوی یک جور بنفشه، یک ‏جور بوی یاس ِ خیس و یا، یک‏ جوربوی عسل و غروب مدیترانه! پس، زبان نه بخودی خود بارور می ‏شود و نه با خیالپردازی‏ های روشنفکرانه و شاعرانه گسترش می یابد. تا هنگامی که جامعه راکد و ماناست، زبان مردم آن جامعه نیز راکد و مانا خواهد ماند.

دیگر آن که برابر آوری و واژه سازی زمانی می تواند سودمند باشد که همزمان با مفاهیم مدرن برای روشنگری و آموزش آن ها شکل گیرد. گیرم که ما در برابر اصطلاح انگلیسی ” Bipolar Disorder” واژه ” دو سر پریشی” را هم بسازیم. اما تا زمانی که معنای آن را ندانیم، این برابر نهی و واژه سازی راهی بجایی نخواند برد. اما اگر همین کار بنا به نیازِ آموزگاری برای تدریس موضوع انجام شود، واژه نوساخته می ‏تواند جامه فارسی مفهومی باشد که از زبانی بیگانه به زبان ما وارد می ‏شود.

گرفتاری بسیاری از واژه های نوساخته و برابرنهادهای فارسی این است که این واژه ‏ها، بی پشتوانه به زبان ما وارد شده است و امروزه ابزار خودنمایی درس خوانده ‏ها و مایه شگفتی عوام است. چنین است که هرگاه کسی از ترمودینامیک اجتماعی، فرافکنی ِ آرمان های منکوب شده، ضمیر ناخودآگاه، شالوده شکنی، فنومن ساختارگرایی و….، می گوید، نه خود بدرستی می داند چه می گوید و نه شنونده چیزی از شنیدن آن ها دستگیرش می شود. به گمان من اساسی ترین گرفتاری‏ های زبانی ما در بنیاد زبانی نیست، بلکه ریشه در نابسامانی ‏ها و ناهنجاری‏ های اجتماعی و فرهنگی ما دارد. در زبان فارسی در چند سال گذشته گفتمان ‏های شگفتی پدید آمده است که نمادهای این نابسامانی ست. این گفتمان ‏ها که الفبای بخشی از فرهنگ روشنفکری ما را شکل داده است، بی بنیاد، بی اساس، من – در- آوردی و خرد ستیزاست. نمونه؟ روشنفکردینی، فمینزم اسلامی، نمایندگان لائیک، طلاب چپ گرا، مردم سالاری، تعدیل گرایی و … این همه نشان از ناآگاهی ما از مفاهیم و گفتمان ‏های مدرن دارد. ترجمه هر یک از این گفتمان ها به زبان های اروپایی بسیار خنده آور می شود، اما درکشور ما هریک نشانه مشغله ‏ای ذهنی آن هم در حد روشنفکری ست.

این مفاهیم خطای ساختاری از دیدگاه دستور زبان ندارد ، اما با خِرَد انسانی جور در نمی آید. یعنی که گرفتاری اساسی آن ها خطای منطقی ست. روشنفکری، برآیندی از روزگار روشنگری است که هرگونه باور آزمون ناپذیر را افسانه می داند و پدیدارهای گیتی را دارای ذاتی مادی و تاریخمند و پرسش پذیر و قانونمند می ‏داند. از این دیدگاه، جهان پدیده ‏ای آنی و آسمانی و دست ساز و هدفمند نیست. اما دیدگاه دینی، ریشه در ابرابهام افسانه های خِرَد ستیز دارد. دیندار با وحی سروکار دارد و روشنفکر با خِرُد. خِرَد ورزی در دین، آغاز کفر است و دینمداری خردمند، درگذشتن از گستره دانش و اندرشدن به حوزه وحی. روشنفکراز تردید در ذات پدیدارها می‏آغازد و آن‏ ها را به پرسش می‏ گیرد و دیندار، از پایگاه یقین به هستی می ‏نگرد. پس روشنفکر دینی نه دیندار خوبی می‏ تواند باشد و نه روشنقکر.

زبان آینه تمام نمای فرهنگ است و بسیاری از گرفتاری‏ های زبان فارسی برای این است که زبان ِ فارسی درگیر فرهنگی سیاست زده است که هماره در چند دهه گذشته در جستجوی پاسخ‏ ها و راهکارهایی سیاسی برای پرسش‏ ها و گرفتاری‏ های تاریخی و فرهنگی ِما بوده است.

از این دیــــدگاه: (10)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)