۵۱. فرهنگ تهـــیدستی

کشورهای پیرامونی ویژگی ‏های همانندی دارند که بزرگترین آن ‏ها؛ فرهنگِ بسته، ذهنیتِ پیرامونی، بیدادگری اجتماعی و افسانه باوری ست. این همه را درباره ایران نیز می‏توان گفت. بزرگترین و ریشه دارترین فرهنگی که در تاریخ بشر هماره با او بوده است، فرهنگ تهیدستی ست۱. این فرهنگ در پرتو کمبودِ سازه های زیستی، یعنی خوراک و نوشاک و پوشاک و هرآنچه انسان برای ماندگاری نیاز دارد، شکل می ‏گیرد. در گذشته، این فرهنگ در سرزمین‏ های خشکسال و بی‏ بهره و بیابانی پدید می‏ آمد و امروزه، بازتاب زندگی در سرزمین های تهیده و ناداری ‏ست که چیزی برای فروش در بازارهای جهانی ندارند، مانند؛ مالی؛ سومالی؛ بنگلادش و بسیاری از کشورهای آفریقایی و آسیایی.

فرهنگ تهیدستی، فرهنگ زندگی هماره برلبه پرتگاه است. این چگونگی سبب می شود که مردم درهرجامعۀ تهیدست، همگان را هماره در دیدرس خود داشته باشند تا اگر یکی بردیگری در کاری برتری جوید، راز آن پیشرفت را بیابند و آنان نیز چنان کنند. چنین است که در جامعه تهیدست، جایی برای فردانیت و زندگی خصوصی نیست و آنچه در جاهای دیگری “حریم خصوصی” خوانده می شود، وجود ندارد. زندگی برلبه پرتگاه، جایی برای آزمایش و تجربه و خطا نمی‏ گذارد و همگان می ‏باید هماره با کاربرد کمترین انرژی، بیشترین بازده را بدست آورند. در چنان جایی، ادبیات و هنر نیز در خدمت شیوۀ زیستی ‏ست و اخلاق و آداب ِهمگانی، آهرم ‏های فرهنگی پایداری آن شیوه.

فرهنگ تهیدستی، فرهنگی همردیف ِ فرهنگ جانوری ست و ریشه در رفتارها و کردارهای برآیشی انسان دارد. این فرهنگ، انسان را خودپسند، بی گذشت، رشک بر، آزمند، مطلق گرا و قبیله ای بار می آورد و رفاه انسان را با چشمداشت به چگونگی دسترسی او به فرآورده های زیستبومی تعریف می‏ کند. فرهنگ ِ تهیدستی، فرهنگ ِ “همه برای یکی” است و آن یکی، نمادی از خویشتنخواهی و دیگر- ستیزی هر فرد در آن جامعه است. فرهنگ تهیدستی، فرهنگ ِ رو در رویی بی میاندار با زیستبوم و زندگی و جهان است و پروردگان چنین فرهنگی، ساده اندیش، آسان خواه و افسانه پذیرند.

فرهنگ تهیدستی در راستای هراس انسان از مرگ شکل می گیرد و همه ترفندهای آن، در دورادور بهره وری هر چه بیشتر ِانسان از زیستبومش پدید می آید. چنین است که هدف اساسی این فرهنگ، گریز از مرگ است. این چگونگی، پروردگان این فرهنگ را، مجالی برای آینده نگری و پرداختن به برنامه های بلند و دراز مدت نمی دهد. فرهنگ تهیدستی، فرهنگ اینجا و اکنون و ماندگاری و درجا زدن تا جاودان است. چنین است که جوامع تهیدست هماره همسان و تغییر ناپذیرند و هرگونه دگرگونی، در بهترین شیوه اش با دلخوری و نگرانی شکل رُخ می دهد.

تا پیش از پیدایش نفت، فرهنگ بسیاری از مردم جهان، فرهنگ تهیدستی و ناداری بود. این چگونگی پس از رنسانس در پاره اروپا دگرگون شد. پیدایش ماشین و تولید انبوه، بازرگانان اروپایی را در پی یافتن مواد خام و نیز مشتری کالاهای غربی به آنسوی آب روانه کرد. از آن پس، تولید انبوه به فرهنگ دیگری نیاز داشت که از قناعت و صرفه جویی و اصراف تهی باشد. این روند را پالایش نفت و کاربرد آن بعنوان خون دراقتصاد مدرن، چند چندان کرد. شاید اگرکشف نفت و گشودن چاه های آن نبود، چرخه صنعت و اقتصاد درجهان هرگز به شکل کنونی آن دور برنمی داشت و بسیاری از دستاوردهای الکترونیک کنونی هرگز پدید نمی‏آمد. شاید آنچه را که به نگاه مدرن به هستی و بازتاب‏ های آن نسبت می‏ دهند، ناشی از پی آمدهای کاربرد زیربنایی نفت دراقتصاد جهان باشد و با پایان یافتن آن جهان به روال تاریخی خود، به روش کند پیشین بازگردد. شاید.

پیدایش صنعت و تکنولوژی و توانایی تولید انبوه، پیدایش فرهنگی را سبب شد که مصرف بیشتر را نشانه زندگی بهتر می‏ پندارد. این فرهنگ درکشورهای اروپایی، جامعه‏ های پُر ریخت و پاش پدید آورد و مصرف سرانه مردم را یکباره به ده ها برابر افزایش داد.۲ از دیدگاه این فرهنگ، انسانی که در دوران تولید انبوه می زید، دیگر نگران مرگ ِ ناشی از کمبود خوراک و نوشاک و پوشاک نخواهد بود. پس، از این چشم انداز، انسان برلبۀ پرتگاه نیستی نمی زید و می ‏تواند و باید در زندگی شاد و آزاد باشد و در زیستبومی آباد زندگی کند. هنگامی که انسان از ” غم ِ نان” می رهد، خود را از مرگ اندکی دورتر می پندارد و به اندیشه ها و آرمان ها و آرزوهایی می پردازد که تا پیش از آن او را زمان و شرزه پرداختن بدان‏ ها نمی بود. این گونه است که هنر و ادبیات و فلسفه، در روزگار ترسالی و رفاه شکوفاتر و بارورتر می ‏شوند.

………………………………
۱. فرهنگ تهیدستی(Culture of Poverty) گفتمانی دامنه دار در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی ست.

۲. Throw Away Society

***

۵۲. هـنر اســلامی؟

هنر اسلامی چیزی ست مانند دانش اسلامی، دموکراسی اسلامی، تمدن اسلامی، روشنفکری اسلامی، آزادی اسلامی، فمنیزم اسلامی، سکولاریزم اسلامی، یا هر پدیده اجتماعی نیکویی که برآیندی از دستاوردهای روزگار مدرن است و اکنون با پسوند اسلامی همراه شده است. البته بی درنگ باید بگویم که آئین اسلام با هیچ یک از این گفتمان ها سازگار نیست. دانش، روندی روشنگر و آگاه کننده و دگرگون ساز است که با پرسش های تازه و بسیار ریشه ای آغاز می شود. این روند، خودبخود، دین را از ذهن انسان می زداید و ذهن را روشن و کارا می کند تا انسان با شیوه های روشمند بتواند با پس زدنِ لاله های واقعیت، پرده از روی حقیقت بردارد. اما اسلام، مانندِ دیگر دین های ابراهیمی، دشمن دانش است و دانش، بی که دوست و دشمن بشناسد، خودبخود زنگارِ جزمی اندیشی و تقدَس گرایی را از ذهن آدمی می زداید.

هنر نیز، قلمرو ناهمپوشی با دین دارد. دین، گستره ی سرسپاری به هنجارهای رمه پرور و بندگی گستر است. اما هنر، حوزه بازسازی هماره ی هستی و پدیدارهای آن در گستره خیال، در آرزوی زدودن ملال هستی ست. پس اگر دین، انسان را هماره کُرنشگر و سرسپرده می خواهد، هنر مایه ی شنگی و شادی و گل برافشانی و زیبا پرستی و می در ساغر اندازی و چراغ باده افروزی ست. دین، انسان را سربراه و کژ- گردن و شرمنده و هماره ستاینده می خواهد، اما هنر او را شاد و شوخ و شنگنده و پَران.

اگرچه در روزگار ما برخی از مومنینِ بشهر آمده، برآن شده اند که دین را با دنیای کنونی همخوان کنند و در این راه از چسپاندن هیچ وصله ناهمخوانی به دین خود فروگزار نکرده اند، اما حقیقت این است که دین، بویژه دین های ابراهیمی، با انسانیت و آزادی و آبادی و دانش و صنعت و هنر و حقوق بشر بیگانه اند و دلِ خوشی از هیچ یک از این پدیده ها ندارند.

***

۵۳. از ما بهتران

ابن خلدون، تاریخ نگارِ و جهانگردی که امروزه پدرِ جامعه شناسی خوانده می شود، سخن ژرف و ذهن انگیزی درباره پیوند قدرت با باورمندی انسان دارد که اکنون روانشناسی مدرن آن را یکی از ویژگی های ذهن انسان می داند. آن نکته این است که انسان سخنان کسی را که از خود برتر می پندارد، درست می انگارد. وی برآن بود که مردم سرزمین هایی که در چنگالِ حکومتِ چیره گرِ بیگانه ای گرفتار می شوند، پس از چندی، پیرو راه ها و رسم های فرهنگی آن حکومت می شوند و ظاهر خود را نیز به شکل آنان در می آورند. این چگونگی را اکنون در پیوند با فرهنگ غربی می توان دید. اکنون بسیاری از شهرنشینان کشورهای پیرامونی، نه تنها پیرو شیوۀ زیستی غربیان، بویژه زندگی آمریکایی هستند، بلکه خویشتنِ خویش را نیز – بی که بدنند و یا بخواهند – از دیدگاه آنان تعریف می کنند.

نمونه ایرانی این چگونگی، بهایی ست که ما به باورهای غربیان درباره خودمان می دهیم. این باورها هرگز، هیچ بیناد پژوهشی ندارد و چیزی فراتر از انگاره های نویسندگان آن ها درباره ایران و ایرانی نیست. اما چون اکنون ما نیز مانند مردمان دیگر کشورهای پیرامونی، غرب را مرکز قدرت و ثروت و صنعت جهان می پنداریم، غربیان را داناتر و بیناتر و هشیارتر از خود می دانیم و سخنان آنان را ژرفتر و درست تر و سودمندتر از اندیشه ها و سخنان خود می انگاریم. این گونه است که هنگامی که کسی نوشته ای را درباره خلق و خوی ایرانیان و یا کسیتی و چیستی آنان به نویسنده ای، جهانگردی، تاریخ نگاری و یا سفیری غربی نسبت می دهد، بسیاری از مردم، همه نکته های آن را بی کم و کاست می پذیرند و درست می دانند و در پی آن ها در رفتارها و کرداها و خُلق و خوی خود می گردند.

دارندگان هر فرهنگ، پنداره ها و انگاره ها و باورهای کلیشه ای و ذهنی و ناراستی برای مردم فرهنگ های دیگر دارند که بخشی از سامانه دفاعی آن فرهنگ است. این سامانه سبب می شود که مردم هر سرزمینی، ناراست ترین و آلوده ترین پنداره ها و انگاره ها را برای مردم کشورهای همسایه خود داشته باشند. این چگونگی، مرزبندی میان فرهنگ ها را استوارتر می کند و دارندگان هر یک را از درغلتیدن به گستره فرهنگ دیگر، اندکی دشوارتر. اما اگر یکی از آن سرزمین های همسایه، روزی امپراتوری جهانی شود، مردم همه کشورهای دور و بر آن امپراتوری، تسلیم همان کلیشه هایی می شوند که در نکوهش فرهنگ خودشان ساخته شده است.

………………………………………………..
https://wikileaks.org/

***

۵۴. پنـــدارۀ خــدا

یکی از برآیندهای حکومت اسلامی، دگرگون کردن پنداره خدا در ذهن مردم ایران بوده است. پیش از برپایی این حکومت، خدا در پنداره همگانیِ ایرانیان، پرودرگاری بخشاینده، مهربان، شنوا، راهنما و راهگشا بود که همیشه هوای بندگان خود را داشت. آن خدای فرامادیِ ورانسانی، به هیچ کس و هیچ چیز نمی مانست و بسی برتر و بهتر از آن بود که کسی در خیال خود، یارای شکل دادن به آن را داشته باشد. اما حکومت اسلامی شکل دیگری از خدا را به ما نشان داد. خدای خشمگین و خونخواه و قهار و جبار و بی گذشتی که به هیولایی درنده می ماند، تا پناه دهنده دل های ناامید و هراسناک. خدای نخست را مردم در همه پدیدارهای هستی پی می جُستد و این یک را در کشتار و سنگسار و دادگاه ها و زندان های حکومتی.

بزرگترین تفاوت خدای اسلام با خدایان آئین های دیگر در این است که خدای اسلام، شکل و شمایل فیزیکی ندارد. برای نمونه خدایان یونانی مانند انسان هستند و چون ما می اندیشند و شاد و غمگین می شوند. در آئین ترسایی نیز، خدا شکلی انسانی دارد و حتی فرزندی بنام مسیح آورد که با او سخن می گفت. اما خدای اسلام، فراتر از انسان است و در همه چیز و همه جا یافت می شود. داستان موسی و شبان، اشاره به همین بی شکل بودن خدا و ناانسانی بودن او دارد. در این داستان موسی، پرخاشگرانه شبان را نکوهش می کند که مگر خدا را عمه و خاله خود می پنداری که او را دارای جسم می دانی؟

با که می گویی تو این با عم و خال ؟!
جسم و حاجت در صفات ذوالجلال !؟

به گمان من، حکومت اسلامی، خدای اسلام را تجسّم بخشیده است و از پروردگار فراانسانی و مهربان مسلمانان ایرانی، خدایی خونخوار و خشمگین و درنده – خو ساخته است که اکنون مسلمانان گروه، گروه از شّر او به دارلکفار اروپا پناه می برند.

***

۵۵. آن مردِ الهـی!

” سرکشیک آستان قدس رضوى نقل کرده است که: شبى از شبهاى زمستان که هوا خیلى سرد بود و برف مى بارید، نوبت کشیک من بود. اول شب خدّام آستان مبارکه به من مراجعه کردند و گفتند که به علت سردى هوا و بارش برف زائرى در حرم نیست ، اجازه دهید حرم را ببندیم ، من نیز به آنان اجازه دادم . مسئولین بیوتات درها را بستند و کلیدها را آوردند. مسئول بام حرم مطهّر آمد و گفت : حاج شیخ حسنعلى اصفهانى از اول شب تاکنون بالاى بام و در پاى گنبد مشغول نماز مى باشند و مدّتى است که در حال رکوع هستند، و چند بار که مراجعه کرده ایم ایشان را به همان حال رکوع دیده ایم . اگر اجازه دهید به ایشان عرض کنیم که مى خواهیم درها را ببندیم . گفتم : خیر، ایشان را به حال خود بگذارید، و مقدارى هیزم در اطاق پشت بام که مخصوص ‍ مستخدمین است بگذارید که هرگاه از نماز فارغ شدند استفاده کنند و درِ بام را نیز ببندید. مسئول مربوطه مطابق دستور عمل کرد و همه به منزل رفتیم .

آنشب برف بسیارى بارید. هنگام سحر که براى باز کردن درهاى حرم مطهّر آمدیم ، به خادم گفتم برو ببین حاج شیخ در چه حال هستند. پس از چند دقیقه خادم بازگشت و گفت : ایشان همانطور در حال رکوع هستند و پشت ایشان با سطح برف مساوى شده است. دانستیم که آن مرد الهى از اول شب تا سحر در حال رکوع بوده اند و سرماى شدید آنشبِ سخت زمستانى را هیچ احساس نکرده اند.”

گفتنی ست که اگر دمای بدن انسان به 32 درجه سانتیگراد برسد، حافظه او از کار می افتد و در دمای زیر 30 درجه، مغز از کار باز می ماند و انسان اندک، اندک بیهوش می شود. دمای بدن انسان در سرمای برفریز، بسیار زود فروکش می کند، بویژه اگر مانند حاج شیخ حسنعلی ساکت و بی حرکت بماند. با توجه به عبا و ردای شیخ، می توان گفت وی باید پس از 20 تا 30 دفیقه، در آن هوای سردِ زمستان خراسان، بیهوش می شد و 30 دقیقه پس از آن، به “لقاالله” می پیوست.

……………………………………………
https://www.facebook.com/
***

۵۶. در بــاره تن

آنان که در پی پیرایش جان، تن را خوار می دارند و به خیال خام خود، مغز را از پدیدارها برمی دارند و “پوست را پیش خران”، می اندازند، نمی دانند که کوچک ترین، کار ِ تن، ساختن جان است. اگر تن انسان نبود، نه از جان خبری می بود و نه از جان آفرین. خدا و جان و جن و جهان، همه دستکارهای کارگاه خیال انسان است. کارگاهی که در گوشه ای از تن انسان بنام مغز، که هماره در کار بافتن رویاهای رنگین است تا در هر دوره از زندگی، رنگین کمانی درخور حال و روزِ انسان، فراروی او بگذارد و وی را به ماندگاری در جهان و سازگاری با زندگی و پرداختن بدان دل گرم کند.

اگرچه تن، هدف نهایی هستی نیست و تنها حلقه ای از زنجیره دودمانی‏ ست که ژن های ما را از زمانی به زمان دیگر گذر می‏ دهد و به آیندگان می ‏سپارد، با این همه می‏ توان گفت که هرچه راه و رسم و قاعده و قانون در جهان بوده و هست و خواهد بود، همه درباره تن و چگونگی کارکرد و کاربرد آن در جهان است. تن، خانه ژن ‏های جانداران و پایگاه پرش آن ها از امروز به فرداست. چنین است که طبیعت، پرورشِ تن را پاداش می‏ دهد و آزردن آن را پادافره. نیز چنین است که تندرستی، هماره و در همه جا، برای همگان، سرآمد همه نیکی‏ ها پنداشته می ‏شده است و می ‏شود. نیز نهادهایی چون بهداری و بهزیستی و تربیت بدنی، در زمره ارجمندترین نهادهای اجتماعی ست و کارهایی چون پزشکی و داروسازی و درمانگری، در رده آبرومندترین کارها.

تن انسان سرچشمۀ همه دلبری‏ ها و دلاوری ‏ها وسوزها و سازهاست. هم از اینروست که همه دین ‏ها و آئین ‏ها، برای اداره امور تن، فرمان ‏ها آورده اند. برخی آن را فتنه انگیز خوانده ‏اند و پوشاندن و پنهان داشتن آن بهتر دانسته ‏اند و برخی آن را پرستشگاه زیباپرستان. در حقیقت، پنداره ‏های هرآئین از تن را می ‏توان زمینه هستی شناسی آن دانست.

فردانیت انسان از تن او آغاز می ‏شود. چنین است که تن در فرهنگ ‏هایی که فردانیت را بها نمی ‏دهد، خوار و زبون پنداشته می ‏شود. این ارزشداوری را در کاربرد واژه “تن”، در زبان این فرهنگ‏ ها می‏توان دید. واژه هایی چون، تن پرور، تن آسا و تن لش و … در زبان فارسی، نمونه ‏هایی از این چگونگی ست. هم نیز هزاران هزار شعر و مثل و متل و افسانه در ادبیات فارسی دربارۀ خواری و ناپایداری تن و ارجمندی و والایی جان.

***

۵۷. طلای سیاه یا بلای سیاه؟

ساختار روانی انسان به گونه‏ای ‏ست که پیروزی‏ های خود را بحساب خودش می‏ گذارد و شکست‏ ها و ناکامی ‏هایش را بحساب دیگران. این سخن را درباره قوم ‏ها و ملت‏ ها نیز می ‏توان گفت. نمونۀ ایرانی این چگونگی، رویارویی ایرانیان با رویدادهای تاریخی‏ ست؛ هر رویدادی را که پنداره همگانی خوشایند می ‏داند، به ایرانیان نسبت می‏ دهد، مانند؛ ماندگاری زبان فارسی برای فارسی زبانان و پایداری آن در برابر یورش زبان و فرهنگ عربی. اما هرآنچه ناخوشایند و ناروا انگاشته می‏ شود، کار دیگران است، مانند؛ ناتوانی ایران در صنعتی شدن – که به گمان بسیارانی، کار انگلیسی ‏هاست – و یا ناکامی از بهره وری از سود ناشی از نفت، که – باز هم تقصیر انگلیسی‏ ها و البته امریکایی هاست. گاه نیز رویدادی دستکار خود ایرانی ها پنداشته می ‏شود و سپس با آشکار شدن پیامدهای حساب نشده آن، به دیگران نسبت داده می ‏شود، مانند انقلاب، که نخست نزدیک به همه مردم آن را بومی می ‏دانستند و اندک، اندک آن را بحساب این و آن کشور بیگانه گذاشتند.

اکنون بیش از یک سده از روزی که نخستین کلنگ ِاولین چاه نفت در خاورمیانه در ایران به زمین زده شد، می گذرد. یک صد سال پیش، نخستین بشکه نفت از این سوی جهان از ایران بسوی انگلیس روانه شد. از آن زمان تاکنون سخن دربارۀ نیک و بدِ این رویداد بسیار گفته و نوشته شده است. برخی پیدایش نفت در آن سرزمین را ” بلای سیاه” خوانده‏ اند. این سخن اشاره به بازتاب های سیاسی و فرهنگی ‏ای دارد که پیدایش و فروش نفت سبب شده است، برخی دیگر پاسخ داده‏ اند که اگر چنین است چرا نفت را باید بلای سیاه خواند؟ مگر نه این است که این ماده تنها جنس صادراتی جدی کشور ماست که هر ساله میلیاردها دلار بسوی ایران سرازیر می ‏کند؟ پس با این حساب باید شیوه مدیریت نفت را بلای سیاه خواند و نه خود آن را که سرمایه بزرگ و سودمندی برای کشور ما بوده است.

از این دیــــدگاه: (9)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)