لیندبرگ: در یک بامداد از سومین ماه در سال ۱۹۳۲ نصرانی، کودک بیست ماهه‌ی «چارلز لیندبرگ» نام‌آور دزدیده می‌شود. فرزند خلبان جوانی که پیشتر از آن، دریای بی‌پایان میان دو پاره‌ی «باختران پر جنب و جوش» را به تنهایی و با یک پرواز پیموده بود. و این از او قهرمانی نامدار ساخته بود. پس از چند ساعت روزنامه‌های آن روز از کودک‌ربایی آگاه می‌شوند. ویلای لیندبرگ‌ها با پاهای کنجکاو خبرنگاران و عکاسان به شخم کشیده می‌شود. جستجوها آغاز می‌شود.
پس از چند روز کالبد بی‌جان «چارلز جوان» پیدا می‌شود. رویدادی که تشنگی روزنامه‌ها را برای دانستن «واقعیت» نه تنها سیراب نمی‌کند که آنها را تشنه‌تر نیز می‌کند. کودک‌ربا دستگیر و داوری می‌شود. با اینهمه تشنگی سیراب‌ناپذیر تازه‌ای برای «دادگری» در میان مردم باختر جان می‌گیرد.

کریستی: نویسنده‌ی نامدار، بانو «آگاتا کریستی»، دلشکسته از جدایی از همسر بی‌وفایش، و خسته از هیاهوی روزنامه‌های تشنه‌ برای دانستن ناپدیدشدن ناگهانی او، خود را به بیابانها و دشتهای «خاوران راز‌ آمیز» می‌سپارد تا درمانی بر زخمهای دل درد کشیده‌اش بیابد. پیش از اینها، او انسانی را آفریده بود که خوانندگانش «دادگستری» را نه در کفه‌های ترازوی فرشته‌ی نابینای دادگستر، که آویزان بر تارهای سبیل‌ همگون و تاب داده‌ی کارآگاه «هرکول پوآرو» می‌یافتند؛ کسی که «دادخواهی را برای همه می‌آورد، برای همه».
«کریستی» جوان، گم‌گشته‌ی خود را در خاوران راز‌ آمیز می‌یابد. مرهمی شاید برای دل دردمند خود؛ با اینهمه نه برای دوستدارانش در باختر پر جنب و جوش! این بار او به دنبال زخم درمان‌نشده‌ از بی‌گناهی مرگ «لیندبرگ جوان» می‌رود. با آفرینش کتابی که در آن، داغدیدگانی برای کینه‌کشی از کودک‌ربایی و کشته شدن «دِیزی آرمسترانگ»، دخترک دوست‌داشتنی، برنامه‌ای می‌چینند و آن را نیز به انجام می‌رسانند. «کریستی» دیدگاهی تازه از «داد» و «بیداد» را به نمایش می‌گذارد. با این پرسش که: آیا دادخواهی راستین چیست؟ وی پاسخ خود را به روشنی در کتاب داده است. پخش کتاب «مرگ در اورینت اکسپرس» به سال ۱۹۳۴ با اقبال بسیار روبرو می‌شود. شاید نتوان از میان گنجینه‌ کارهای «آگاتا کریستی» بهترین را برگزید، با اینهمه این کتاب چون گوهری درخشنده در میان آنهاست.

لومت: سالها از رویداد مرگ «لیندبرگ جوان» در جهان زندگان، و «دِیزی آرمسترانگ» در جهان داستان می‌گذرد. هر دو کـُشنده به سزای کارهای خود رسیده‌اند. یکی با «صندلی الکتریکی» و دیگری در یک کوپه‌ی ترن و با دستان دوازده تن داغدیده‌ی تشنه‌ی دادگری! با اینهمه آن خونهای بی‌گناه ریخته شده گویا هنوز تازه هستند. باختر جوان و پویا، گویا قربانیان تازه‌ای برای آمرزیدگی و بخشش گناهان خود و نیز تشنگی‌اش برای «دادخواهی» یافته است. این بار «سیدنی لومت» کارگردان نامدار آمریکایی دست به ساخت رونوشتی دیگر از شاهکار «آگاتا کریستی» می‌زند. همان نام، همان داستان، همان رویدادها، همان ترن، همان برنامه‌ریزی، و همان کارآگاه «پوآرو»! با ریزه‌کاری‌هایی دیگرگون‌تر از داستان. یک بازگویی روان و آسان و بی‌تنش از کتاب، که تا به پایان بیننده‌ی خود را به دنبال می‌کشد. فیلم به سال ۱۹۷۴، «اسکار»ی دیگر برای «اینگرید برگمن» زیباروی سالیانی پیش، به ارمغان می‌آورد؛ و با اقبال بسیار خوبی، هم از سوی کارشناسان سینما و هم از سوی دوستداران «آگاتا کریستی» روبرو می‌شود.
«لومت» در کار خود، از شماره «۱۲» یک شماره‌ی جادویی و آسمانی می‌سازد. شماره‌ای که با «دادگری» همراه است. و پاسخی به این پرسش می‌دهد که آیا آنچه که در ترن خاور به سوی باختر پیش آمده است، خود «دادگری» بوده است؟ پاسخ «لومت» یک آری بزرگ است.

برانا: سال ۲۰۱۷ نصرانی است. جهان دیگرگون شده و سالیان بسیاری گذشته است. دیگر جهان «جان در برابر جان» را نمی‌پسندد. همه‌ی کوششها برای پاسداری از جانهاست، چه گنه‌کار و چه بی‌گناه! دیگر هیچ کس سزاوار مردن نیست؛ هیچکس! بارها و بارها، داستان پر کشش ترن خاور به باختر، دستمایه‌ای برای نمایش و سینما و تلویزیون شده است.
هر روز در خاوران راز آمیز، جانهایی بی‌گناه گرفته می‌شوند. باختر توانگر دیگر بر آنچه در آنسوی جهان روی می‌دهد چشم نمی‌بندد. آگاهی کار خود را کرده است. برای پیشگیری از جنگ، جنگهایی ساخته می‌شود. «نبرد نیکی با پلیدی» رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. با اینهمه هنوز تشنگی برای «دادخواهی» و «دادگستری» در هر دوی سوی تنها جهان شناخته‌شده برای زندگی، سیراب نشده است.
این بار «کِـنت برانا»ی بزرگ، پای در ترن کهنه‌ی خاور به باختر می‌گذارد. او پاسخهایی برای ناگفته‌های کتاب «کریستی» می‌یاید. وی کار خود را با یک پرسش بیهوده‌ی فلسفی درباره‌ی مرغ و تخم‌مرغ آغاز می‌کند که به داستان پیدا کردن راز یک دزدی در پای «دیوار زاری» کشیده می‌شود. پاسخی برای این پرسش که «پوآرو» برای چه سر از خاور در آورده بود. این بار کارآگاه زیرک، هم در جای بازپرس می‌نشیند و هم در جایگاه داور! و این خوب نیست؛ نه برای «پوآرو»، نه برای «دادخواهی»، و نه برای «برانا»!
شاید این «خودپسندی» برای کارآگاه زیرک خودخواسته باشد؛ شاید! پیشتر در داستان، «پوآرو» خود را در جایگاه «خداوندی» نیز می‌بیند! تنها دو تن می‌توانند «درستی» را ببینند و دریابند. یکی «خدا» و دیگری خود او!
اندکی پس از آن، ناتوانی بزرگی در «پوآرو» و شاید در «برانا» دیده می‌شود. هیچ چیز آن چیزی نیست که او پیش از این می‌پنداشته است. دیگر جهان تنها میان «نیکی» و «پلیدی» نیست! این بار «پوآرو»، ناتوان از شناخت راستین از دادخواهی، چهره‌ای دیگر از «داد» و «بیداد» را می‌بیند. چاره‌ی «برانا» برای «پوآرو» این بار چیز دیگری است. وی یک «رهایی‌بخش» را به نمایش می‌گذارد!
کارآگاه زیرک و باهوش، این بار شکافی بزرگ را در «هماهنگی میان نیکی و پلیدی» می‌یابد. ترکی بزرگ، که او را به ناتوانی در درون خود می‌کشاند. او دیگر یک اسطوره نیست. انسانی است همچون دیگر انسانها، که تشنگی‌اش برای «دادگری» بیشتر و بیشتر می‌شود. تا به آنجا که برای رسیدن به پاسخ و حقیقت و درستی، آماده‌ی مردن نیز می‌شود.
«برانا» بیننده‌ی خود را با این پرسشهای بزرگ روبرو می‌کند که: آیا چاره برای یافتن همدردی و آرامش از یک داغ بزرگ، در گرفتن جان در برابر جانی دیگر است؟ آیا راه دیگری می‌توان پیدا کرد؟ آیا انسان خود می‌تواند «داد» را از «بیداد» جدا کند؛ یا نیاز به نیرویی بسیار بزرگتر و داناتر از خود دارد؟ آیا برای «دادخواهی» باید به «بیداد» روی آورد؟ آیا برای آرامش دل دردمند باید کاری همانند اهریمن کرد؟ جایگاه وجدان و خودآگاهی انسان در کجا و تا کجاست؟

دیگران: مرگ، شاید پایانی دادخواهانه در جهان ِ داستان و رویاپردازی باشد، با اینهمه آیا در جهان پیرامون ما نیز چنین است؟ «جان در برابر جان» و «چشم در برابر چشم» آیا می‌تواند گسترنده‌ی «دادخواهی» و بر پای دارنده‌ی «هماهنگی» در زندگی ِ زنده‌ی ما باشد؟
«باختران پر جنب و جوش» سالهاست که پاسخ خود را برای این پرسش یافته است. این بار، این «خاوران راز آمیز» است که باید در راه یافتن پاسخ شایسته‌ی خود کوشش کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)