۴۳. نظم نوین جهانی.

بدرستی روشن نیست که بازآرایی نقشه حغرافیای سیاسی جهان پس از فرونشستنِ کورانی که پس از پایان جنگ سرد برباشد، در پایان چه شکلی خواهد گرفت. اما آنچه روشن است این است که گرایش انسان به قدرت که ریشه در ذات خودکامه او دارد، هرگز اجازه نمی دهد که سرزمینِ های بی دفاع و چاپیدنی، از دسترس و دستبرد ابَرقدرت های جهانخوارِ آینده در امان بمانند. انسان جانوری از دسته پستانداران است که جانورانی خاک و خون پرست هستند و گرایش به گسترشِ خاک و پرورشِ همخون، در ذات آن ها نهفته است. ژرفساخت ژنتیک این جانوران چنان است که گستره های فُراخ و باز و زایش و پرورش نوزادن بیشتر را در – ناخودآگاه خود- خوش می دارند و فرزند بیشتر را مایه زندگی بهتر می دانند. اگرچه این گرایشِ ذاتی را می توان با گیر و بندهای اقتصادی و آموزش و پرورش کُند کرد و کارایی آن را کاهش داد، اما تنها، خشکسالی، جنگ، زلزله ، آلودگی آب و هوا می تواند روند فزاینده زاد و رودِ جانوران را کاهشی چشمگیر دهد.

پرستش خاک و خون، نمادی از گرایش انسان به ماندگاری ست. چنین است که همه جنگ ها در جهان، ریشه در ستیز برسرِ خاک و خون دارند. در میان آدمیان، ارج گذاری خویشاوندان و قبیله و قوم و همشهری و هم میهن و نیز پرستش نمادهای فرهنگ خودی، مانند؛ زبان و ادبیات و سرزمین و سنت های قومی، همه ریشه در این گرایش جانوری دارند که در پستانداران پُرنماتر از خرندگان و پرندگان است. انسان، چشم اندازهای باز را که نماد گستره های زیستبومی پربار و سرشار هستند، دوست می دارد و چونان جانوران دیگر، هرجا که بتواند، اگرنیروی برتری مانندِ زور، قانون و گیروگرفتاری های دیگری جلودارش نباشد، حوزه زیستی خود را تا آنجا که می تواند، گسترش می دهد. بنیاد زیستیِ پیدایش پدیده ای بنام؛ “استعمار” و “استثمار” را باید در این گرایش غریزی پی جست. چنین است که یورش و غارت از آغاز پیدایش دسته پستانداران تاکنون، یکی از ویژگی های این جانوران بوده است. نمادِ انسانی این چگونگی، جهانگیری امپراتوری ها در گذار تاریخ تا به امروز است. در گذار تاریخ، هرگاه که سرزمینی ارزش داشتن داشته است، لشکری از سوی سرزمین زورمند دیگری بسوی آن گسیل شده است. این روند از زمانی که حافظه تاریخ قد می دهد، تا به امروز که امریکا و چین و روسیه دست بکار چنین کاری هستند، وجود داشته است.

این چگونگی، بنیاد سیاستی را بنا نهاده است که برمبنای آن، امپراتوری های جهانخوار، سرزمین های دیگر را از روی نقشه هایی که خودشان می کشند، در میان خود تقسیم می کنند. آنچه سرزمینی هایی را که امروز خاورمیانه خوانده می شود، برای ابرقدرت های جهانخوار در سده گذشته چاپیدنی کرده بود، وجود فراورده های نفتی بود. اگرچه این فراورده ها، خونِ اقتصاد صنعتی پنداشته می شوند، اما چنین می نماید که نیاز به چنین ماده ای اکنون رو به کاهش است. از سویی، افزایش حساسیت های زیستیبومی، کاربردِ سوخت های فسیلی را ناپسند نشان می دهد و از سوی دیگر، ترفندهای صنعتی مدرن، نیاز به نفت را کمتر کرده است. این همه سبب شده است که خاورمیانه اهمیت خود را از دست بدهد و کشورهای غربی در پی نقشه های دیگری برای این پاره از جهان باشند. آن نقشه ها، هر چه باشد، با حسابِ موازنه قدرت میان آمریکا، چین و روسیه شکل پایانی خود را خواهد گرفت. رفتارهای سیاسی حکومت های روسیه، ترکیه و عربستان در سال گذشته نشان داده است که این کشورها پذیرفته اند که امریکا پشتیبان نظم موجود در خاورمیانه نخواهد بود و ای بسا که این بخش از جهان را در آینده، بحال خود رها کند و یا در قراردادی پنهانی، منظقه را به روسیه واگذار نماید. این چگونگی را چند رویداد سیاسی در خاورمیانه ذهن پذیرتر کرده است. نخست سیاست های حکومت ترکیه در برابر اسراییل و روسیه و سوریه. دیگر، ناخشنودی حکومت سعودی از سیاست های امریکا و کوشش در بستن ِ قرارداد انرژی هسته ای اش با روسیه. سوم نزدیکتر شدن حکومت ایران و ترکیه به روسیه و همکاری های همه جانبه آن ها در سوریه.

گمانه دیگر دراین باره این است که اگر امریکا نیازی به خاورمیانه نداشته باشد، به آسانی می تواند آن منظقه را به بازاری برای فروش و نیز کاربرد ابزار های جنگی خود بدل کند. گفته شده است که جنگ جهانی سوم، دیر زمانی ست که آغاز شده است. اگر به این سخن، از دیدگاه فروشندگان ابزارهای جنگی بنگریم، سخن درستی ست زیرا که اکنون بسی بیش از زمان هر جنگی، سلاح های جنگی به برخی از کشورها در خاورمیانه، بویژه عربستان و قطر فروخته می شود و امروز آن بخش از جهان، زباله دان ابزارهای جنگی شده است. تغییر سیاست امریکا از امنیت منطقه به رها کردن آن بدیگران، نه تنها از هزینه نگهداری نیرو در خاورمیانه خواهد کاست که ذخیره های ارزی کشورهای عربی را نیز به سوی کشورهای غربی سرازیر خواهد کرد. آشفتن اوضاع خاورمیانه، جنگ شیعه و سنی و پدید آمدن ناگهانی گروه ها و گروهک های تروریستی در هریک از کشورهای منطقه، می تواند گواهی بردرستی این گمانه باشد.
…………
http://www.world-nuclear-news.org/

***

۴۴. ســـه گـانه.

هر انسان سه نفر است، یعنی که سه گونه شخصیت دارد؛ یکی کودکی که در درون او می زید و سن و سال سرش نمی شود. دیگری مادر و یا پدر، یا پدر و مادر- گونه ای که الگوی رفتاری و کرداری اوست و سومی انسانی که می خواهد باشد و نیست.

اولی هلهله گر و پایکوب و دست افشان و شوخ و شنگ و شورانگیز است. آدم همیشه می خواهد که دلش در دست این یکی باشد و بازیگوشی کند و هوایی باشد و آسانگیر و آتش افروز و خوشگذران. کسانی که این شخصیت در وجودشان برآن دو دیگر چیره می شود، نوآور و تازه خواه و آسان گیر و مرزنشناس و دل – به – هزار- جا و زودرنج و خویشتنخواه هستند. بسیاری از هنرمندان این چنین اند.

گرفتاری آن هایی که گرفتار این شخصیت هستند این است که در رفت و آمد و نشت و برخاست با دیگران خود را کودکانه از آنان برتر و بهتر میدانند و ناتوان از گرفت و دادِ برابر با نزدیکان و دوستان و آشنایان خویش اند.

نفر دومی، جدی و سنگین و رنگین و اهل اخلاق و ادب و آداب و هنجارهای اجتماعی ست. آنان که دل به این یک می سپارند و این شخصیت را در ذهن خود میدان می دهند، سخت گیر، نکته دان، عیبجو و پندآموزند. اینان همانانی هستند که همیشه نیمه خالی لیوان را می بینند و هماره از همه چیز و همه کس دلزده و ناشادمان و بستانکارند. این کسان در هر رویداد و روندی در پی کمی ها و کژی ها و کاستی ها می گردند و آن ها درشت و برنما و پُرنما می کنند. اینان به دیگران از زاویه پدر و یا مادری همه- دانا و برتراندیش می نگرند و آنان را کودکانی آرام و رام و سهل انگار و مهار شده می خواهند. این بیچاره ها، نه خودشان در زندگی روز خوش می بینند و نه دور و بری هایشان. این ها همان کسانی هستند که پدران و یا مادرانی سخت گیر و تلخ جان و گزنده و آزارنده داشته اند و رفتارها و کردارهای آنان را – ای بسا بی که بدانند و یا بخواهند – الگوی رفتاری و کرداری خود کرده اند. اینان تنها می زیند و تنها می روند.

سومی آنی ست که نیست. ابَر انسانی ایده آلی و یکسان – نگر که خود را از دیگران برتر و بهتر نمی داند و همگان را داری حقوقی برابر می پندارد. این یک، نه خود را بزرگتر از آن که هست می پندارد و نه دیگران را کوچکتر از آن که هستند. نه در حق کسی ناخواسته پدری و یا مادری می کند و نه در برابر کسی کودکی. چنین است که می گویم، این، آنی هست که نیست. چنین شخصینی، گهگاه در فرهنگ دموکراتیک شکل می گیرد. پس بیهود در میان دور و بری هایتان در پی چنین شخصیتی نگردید.

***

۴۵. جنگ پیر و جوان

جوان بودن در ایران کار دشواری باید باشد. جامعه ما همیشه پدر سالار بوده است. پدر سالار و پیر سالار. همیشه در ایران میان پیر و جوان، دیواری از بی اعتمادی و ناراستی برپا بوده است. نماد این چگونگی کشته شدن سهراب بدست رستم است. امروز نیز همچنان سهراب‏ ها و نداهایی که برسر راه پیرانِ گورین دل سبز می ‏شوند، با گلوله ‏های بیداد آنان بخاک می‏ افتند. پدر سالاری و پیر سالاری، دو نمونه از گرفتاری ‏های تاریخی کشور ماست. جامعه ای که در آن، زور و زر در دست پیران آزمند است، از تغییر – هر گونه تغییری – گریزان است. هراس از دگرگونی در فرهنگ پیرسالار، ریشه در هراس از مرگ دارد. هراس از هر پدیده نو و تازه، نشان از رفتن پدیده ای کهنه دارد. چنین است که پیرسالاران از دگرگون شدن و نو شدن فکری و فرهنگی گریزانند. دگرگونی، یادآور این حقیقت است که ما ماندنی نیستیم. چون انسان می داند که مردنی ست، ماندگاری و جاودانگی را خوش می دارد و از تغییراتی که یادآورِ پیری و بارنهاد و رفتن است، گریزان است.

اگرچه این روزها مد شده ‏است که رفتن با جهان و تغییراتِ آن را نشانه روندگی و پویایی انسان بدانند (من برآن عاشق ام که رونده ست)، اما حقیقت این است که انسان، از زمانی که مرگ را باور می کند، یعنی پس از چهل سالگی، دیگر از تغییر و دیگرگون شدن، خوشش نمی‏ آید. بخش دیگری از این هراس، برای آن است که هر پدیده نو، ما را به گستره تازه ای می کشاند که ای بسا ما درباره آن چیزی ندانیم و بترسیم که این نادانی سبب شود که هم ما بی آبرو شویم و هم شاید دیگران جای ما را بگیرند.

جنگ ِ پیر و جوان نیز، ریشه در ناخوشایندی پیران از تغییر دارد. سالمندان از دگرگونی گریزانند، اما جوانان که مرگ را باور ندارند، خواستار دیگرگون کردن جامعه و جهان ‏اند. چنین است که در همه جا، پیران اهرم ‏های قدرت را نه تنها با دستان خود که با چنگ و دندان نگه می دارند و با جوانان و آرزوهای آنان با پوزخند برخورد می کنند. این بیت نمادی از چنان ذهنیتی ست:

آنچه در آینه جوان بیند
پیردر خشت خام آن بیند

البته این چگونگی در روزگاران گذشته که جامعه بسیار کُندروتر از اکنون بود، کارا می بود زیرا تجربه سالمندان برای راهنمایی جوانان بسیار ارزنده بود. اما اکنون که هر روز در هر رشته، طرح تازه ای در می افتد و تجربه اندوزی جای خود را به دانش و فن آموزی مدرن داده است، نیازی چندانی به تجربه سالمندان نیست.

در کشورهای دموکراتیک، نیاز جوانان در برنامه ریزی‏هایِ کشور در نظر گرفته می ‏شود، اما در حکومت ‏های خودکامه دیکتاتوری، حکومت هماره با جوانان و گروه های جوان، مانند دانشجویان و مد پرستان و دیگراندیشان و دیگرخواهان درستیز و کشمکش است و پایاندادِ این چگونگی هم اگر درهم ریزی جامعه و هرج و مرج و انقلاب بناشد، ستیز هماره پیر و جوان و گرفتاری‏ های خانوادگی و روانی و فرهنگی‏ ‏ست.

***

۴۶. حکایت همچـنان باقی

از دیدگاهی کلان- نگر، می توان گفت که تاریخ دو سده گذشته ایران، تاریخ ستیز ِهماره ارباب و رعیت بوده است. در آغاز این دو سده، حکومت قاجار که نماد ِ قدرت ارباب ایرانی بود، درگیر کشمکش‏ های پیش بینی نشده ‏ای شد که ریشه در رویارویی ایرانیان با فرهنگ غریی داشت. در این کشمکش ‏ها، حکومت ِارباب و رعیتی، با خواسته ‏هاِیی سروکار داشت که از دیدگاه حکومت، کفرآمیز و بنیاد کن پنداشته می شد، یعنی با آزادی و برابری و قانون مداری و هرآنچه در پی نسیم تازه ی اندیشه روشنگری دراروپا شکل گرفته بود. بیهوده نبود که در سال های پایانی دوره قاجار، برخی فرهنگ غربی را نماد راستین ِ “خر ِدجًال” می ‏خواندند و برآن بودند که ایرانیان باید با برافراشتن پرچم مشروعیت، در برابر همه خواسته های شیطانی مشروطه خواهان بایستند .

ستیز میان ارباب و رعیت در دوران پهلوی نیز با نام؛ “جنگ کهنه و نو”، همچنان پی گیری شد. در آن دوران که اربابان جامه دیگر کرده بودند و از “ترقی” و “نوسازی” و “پیشرفت” و “ایران نوین” سخن می گفتند، برآن بودند تا رعیت را در راستای استوارسازی جایگاه اجتماعی خود بروانند. رعیت نیز با اشاره به گفتمان هایی چون “بدعت در دین خدا”، ” استعمار”، “وابستگی” و برچسب هایی این چنینی، در پی دست یابی به خواسته های فزاینده خود بود. با آن همه، ارباب، همچنان فئودالی زمین دار و زمین خوار بود و با آن که کت و شلواری و امروزی – نما، شده بود، اما کوچک ترین آشنایی با آداب و اخلاقِ بازرگانی مدرن و پیش نیازهای آن نداشت.

روند این جنگ تاریخی در آخرین انقلابِ ایران، رعیت را به حکومت رساند و اکنون فرزندان کشاورزان روستایی دیروزی، خارهایی آزار دهنده در چشم اربابان و ارباب زدادگان شده ‏اند. البته این رویداد را نمی توان پایان تاریخ خواند و حکایت همچنان باقی خواهد ماند و دنباله خواهد داشت.

این همه را نوشتم تا برسم به نکته اساسی این یادداشت و آن این که، به گمان صاحب این کیبورد، بسیاری از کشمکش های فرهنگی و سیاسی ما در سده گذشته، ریشه در فرهنگ فئودالی داشته است و ناشی از ستیز میان ارباب و رعیت در پرتو رویدادهای جهانی بوده است و کمتر پیوندی با بنا نهادن رویدادها و روندهای سیاسی و اجتماعی مدرن داشته است. هنوز اساسی ترین نیاز سرزمین ما همانی ست که در دوران ناصرالدین شاه قاجار بوده است و آن همانا “حکومت قانون” است که همچنان آرمانی دوردست می نماید.

***

۴۷. حکـــایت

آورده اند که شبی، شاعری روده دراز، جوان کم روی ساده ای را در کمند شعر خود گرفتار کرد و از شام تا بام، با قصیده و غزل و بحر طویل، اعصاب او را خش، خشی و خط، خطی کرد. پگاهان که شاعر خمیازه و دهان- دره ی پیاپی صید خود بدید، گفت:

– خسته شدی، هان؟ انگار با شعر میونه ای نداری
– اختیار دارین. خیلی هم لذت می برم. اتفاقاً من غزل های هادی صداقت را خیلی دوس دارم.
– هادی صداقت؟………کدوم هادی؟
– همون که توی لندن زد یه نفر رو کشت دیگه.

شاعر از این لینک دانستی که منظور صادق هدایت بودی. پس در دم دفتر ببست و خود و مهمان خویش و هر چه ایرانی ِشعر دوست بودی را در دل ملامت کرد و صید گرفتار را از قفس بیرون انداخت.

***

۴۸. پنداره‏ های نادرست

آگاهی انسان از رفتارها و کردارهای خود، بسی اندک تر از آن است که او می پندارد. یکی از افسون‏ های ذهن انسان این است که دارنده خود را در این خیال ِخوش می‏ دارد که وی از خویش و جهان آگاه است و هماره همه چیز را در دیدرس خود دارد. اما هرگز چنین نبوده است و نیست. بگذارید برایتان یک نمونه از کردارهای ژنتیک انسان را بیاورم که شاید تا کنون نشنیده باشی. اگر در هنگام خواب، جانور کوچکی چون پشه، مورچه و یا عنکبوت وارد دهان انسان شود، مکانیزم جویدن خودبخود به کار می‏افتد و او بی که از خواب بیدار شود، آن مهمان ناخوانده را می جود و فرو می ‏هد. کردارهای واکنشی و خودکار ِ تن انسان فهرست بلند بالایی دارد که در زمانی دیگر بدان خواهم پرداخت.

یکی دیگر از پنداره‏ های نادرست روزگار ما این است که همه رفتارها و کردارهای انسان با منطق و خِرَد سروکار دارد. چنین نیست. بخش بزرگی از خواهش‏ ها، آرمان ‏ها و نیازهای خردمندان، هیچ پیوندی با منطق و خرد ندارد. این چنین اگر می ‏بود، در جهان، هرگز از هنر نیز خبری نمی ‏توانست باشد.

***

۴۹. نقطه ناممکن

ما ایرانی‏ ها مردم ساده ای هستیم. ساده تر از آن که خود می پنداریم. آنسان ساده که برخی از ما، هم میهنانِ خود را زرنگترین مردم دنیا می دانیم. برخی برآن اند که ما از خودمان هم اندکی زرنگتریم. این پنداره ویژه همه آن هایی ‏ست که نمی توانند از نقطه ناممکن به خودشان بنگرند.
– نقطه ناممکن!؟
– یعنی نقطه ای بیرونِ از کالبد ِ فرد. یعنی این که از تن خودت بزنی بیرون و چند گام آنسوتر بایستی و به خودت بنگری. آنگاه می توانی از چشم انداز دیگران به خودت نگاه کنی.

بله، ما مردمِ بسیار خامی هستیم. البته تنها ما خام نیستیم‏. خوشبختانه و یا بدبختانه، خامی انحصاری نیست. اما خب، ما هم هستیم. دیروز و امروزمان هم همین را می گوید. ما آمادگی زندگی در دنیای بسیار پیچیده کنونی را نداریم. همه چیز برایمان زود تعریف می شود. زود آشنا می شود و رمز زدایی می گردد. ما همه چیز را زود یاد می گیریم، البته در خیال خودمان. دیر هم می فهمیم که زود یاد گرفتن می تواند کار دست آدم بدهد و میانبُر زدن، افت و خیز دارد و گاه بهایی بس گزاف.

امروزه در کشورهای صنعتی، سخن از بررسی ۳۶۰ درجه ای می شود. یعنی که نورافکن ذهن را برگرداگرد پدیده مورد بررسی تاباندن و چشم اندازی چاررویه از آن داشتن. آنگاه دریافت ‏های خود را با چشمداشت به دستاوردهای دانشی درباره آن پدیده، در چرخه استراتژی ‏های پیچیده سنجیدن و سپس پژوهیدن و پالودن پایانداد ِآن در کمیته ‏های رگبارذهنی.۱

……………….
Brain Storm؛ نشستی ست که درآن زُبدگان و کارآمدن رشته ای، به پدیده مورد بررسی می اندیشند و بدان می پیچند و ساعتی با ژرف اندیشی، زیر و بم آن را می سنجند. یعنی بند کردن ِ جدی گروهی، به چیزی، کاری و یا برنامه ای.

***

۵۰. فــــتوا

سی و شش سال پیش در چنین روزی از دفتر امام استفتاه کرده بودند، هم در مورد گوشت‏ های مانده در سردخانه و هم در موردِ امرِ “تطهیرِ” سردخانه. حدودِ پنج ُتن گوشت در سردخانه ِ سفارتخانه بود و از روزی که لانه جاسوسی اشغال شده بود، کسی دست به آن گوشت‏ ها نزده بود. گوشت حرام، آن هم از سردخانه ی سفارت امریکا در کوران انقلاب، حرام اندر حرام می نمود. نه تنها همه آن‏ ها از امریکا وارد شده بود، بلکه معلوم هم نبود که گوشتِ چه جانوری ‏ست. گروهی پیشنهاد کرده بودند که همه گوشت ‏ها را در چاهی بریزند و آن چاه را پر کنند. برخی هم گفته بودند که باید از آن‏ ها بجای کود کنند و به کشاورزان بدهند.

هنگامی که فتوای امام رسید، همه نفس راحتی کشیدند، چون هم راه حلِ مناسبی پیشنهاد شده بود وهم فیضی از آن همه گوشت برده می شد.

بعدها معلوم شد که یکی از دانشجویانِ اشغالگرِ سفارت، داستان را شب در خانه تعریف کرده بود و پدرش که رئیس باغ وحش تهران بود، گفته بود که؛ ” خُب. این که راه حل اش آسونه. بیارند تو باغ وحش، بدهند به این حیوونای ِ زبون بسته که چند وقته گوشت نخورده ند.” این را گفته بود و بعد تصمیم گرفته بود که همین پیشنهاد را در نامه ای به دفتر امام بفرستد. همین کار را هم کرده بود و رونوشت آن را نیز برای دانشجویانِ خط امام، به لانه جاسوسی فرستاده بود.

حالا چند روز پس از فرستادنِ آن نامه، همه فامیلِ رئیس باغ وحش تهران، دورِ بساطِ کبابی که تنوره ای از دودش، مشام هوا را پُر کرده بود و داشت سینه خیز از دامنه دماوند بالا می رفت، جرگه زده بودند و گرم بخور، بخور و گفتگو درباره انقلاب و نعماتِ الهی آن بودند!

از این دیــــدگاه:‌(8)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)