۳۶. قانون جـنـگل

یورش ددمنشانه به جوانانی که با دست های خالی به خیابان ها ریخته اند و فریاد آزادی سر می دهند، شکنجۀ روانی زندانیان با تجویزِ داروهای روانگردان و اعتیاد آور، واشکافی بخیه از چهره کودک پنج ساله بخاطر بی پولی مادرش، لت و پار کردن کارتن خواب ها در تهران و به آتش کشیدن کارتن های آنها، رها کردن بیماران نیمه جان و تهیدست در بیابان، خریدن نوزادان خانم های بی خانمان بوسیله باندهای گدایی در شهرهای بزرگ و دیگر رفتارها و کردارهایی از این دست، نشان می دهد که قانون جنگل که همانا قانون ددمنشی جانوران ِ تیزچنگ و دندان برای نابود کردن ناتوانان و بینوایان است، در کشور ایران حکمفرماست. قانون حنگل، تنها قانون طبیعی در جهان است که ریشه در ذات خودکامه جانوران دارد. از اینرو، این قانون نیازی به هیج گونه کشش و کوشش کسی و یا نهادی ندارد و هرجا و یا هرگاه که بیش از دو جانور از هر دسته و رسته ای در کنار هم در زیستبومی می زیند، خودبخود کارا می شود. کالبد هرجانور، نه تنها می تواند خوراک جانور دیگری شود که گاه ابزار سودمندی برای کارهای دیگر نیز هست، از آزارِ جنسی گرفته تا بیگاری کشیدن از آن و تنبک از پوستِ او ساختن. از اینرو، هرجا که دو زینده در زیستبومی باه هم همسایه می شوند، اگر این همسایگی زمینه ی همزیستی سازگارانه و ماندگارنه ای برایشان نداشته باشد، تنشی زیستی در میان آنان درمی گیرد تا یکی از آنان، دیگری را از میدان طبیعت بدرکند. این چگونگی را حتی در گستره گیاهان نیز می توان دید. گاه گیاهی، ریشه خود را برگرد گیاه دیگری که در کنار او، جای ریشه دوانی اش را تنگ کرده است، می پیچد و آن را خشک می کند. گاه با شاخ و برگ افشانی، راه آفتاب را بر گیاه کوتاه کناری خود می بندد تا از رویش اش بکاهد و اندک، اندک نابودش کند. چنین است که می گویم، قانون جنگل، قانون طبیعت است. قانونی که یکسره بسودِ زورمندترین زینده است و با برابری و مدارا و مهربانی و دستگیری و میدان دادن به دیگران بیگانه است.

اندیشۀ نیازِ انسان به قانون در جامعه انسانی نیز، ریشه در قانون جنگل دارد. اگر انسان همانندِ دیگر زیندگان، جانوری خودکامه و خویشتنخواه و خود پسند نمی بود، نیازی به قانون نمی داشت زیرا که گفتمانِ “حق”، بی معنا می بود. اما به گمان صاحب این کیبورد، آنچه سبب پیدایش حق و قانون در جامعه انسانی شده است، آگاهی از بودن در جهان است. این آگاهی دربرگیرندۀ آگاه بودن از تجربه درد و هراس از درد و مرگ نیز می شود و انسان را برآن می دارد که رفتارها و کردارهای خود را هنجارهایی تنش- گریز دهد. این هنجارها پشتوانه اخلاقی، تاریخی و گاه آئینی دارند و سبب می شوند که خواهش های بی پایان نمای انسان، در چارچوب قانون و منش های رفتاری و کرداری پذیرفته شده اجتماعی، برآوردنی باشند. پس اگر اخلاق و قانون را شیرازه بند رفتارها و کردارهای اجتماعی بدانیم، می توان گفت که اکنون این شیرازه در جامعه ایرانی از هم گسیخته است. هرجا که این چگونگی رخ می دهد، اخلاق و قانون از میان می روند و اندک، اندک، قانون جنگل با رویشی خودبخودی گسترده می شود و پس از چندی با شتابی شگفت فراگیر می شود.

این چگونگی زمانی رُخ می دهد که جامعه به حال خود رها شود و حکومت به نیازهای همگانی بها ندهد. پزشکی که بخیه های کودک خردسالی را بخاطر تهیدستی مادرش وامی شکافد، اوباشی که با چوب و چماق بجان مردم بی خانمان و بستوه آمده می افتد و پیر و جوان را به گلوله می بندند و یا دستگیر می کنند، قلچماقی که چاقو بر سروروی تظاهر کنندگان آرام در پیاده رو می کشد، اراذلی که نوزادان زنان کارتن خواب را با صدهزار تومان می خرد، دیوگونی که به روی دختران اسید و زنان اسید می پاشد، رنده خویی که همه نشانه های رها بودن گستره امنیت و آسایش همگانی از سوی حکومت است که قانون جنگل در این حوزه ها میدان داده است.

***

۳۷. رنگ‏ها و فرهنگ ‏ها

فرهنگ, بازتاب رویارویی زیندگان با جهان است. هر جا که جانوری زندگی می کند، شیوۀ سازگاری وی با زیستگاه اش، زمینه ساز فرهنگ آن زینده می‏شود. در گذشته گمان براین بود که فرهنگمندی ویژه انسان است اما در روزگار ما، پژوهش ‏های زیست شناسیک زیادی نشان داده ‏است که بسیاری از جانوران، فرهنگ نژادی و یا زیستگاهی خود را دارند که از راه آموزش به آیندگان سپرده می‏ شود. نمونه این چگونگی، لهجه برخی از پرندگان است که در هر سرزمینی ویژگی خود را دارد. آواز شناسان با پژوهیدن این گستره دریافته اند که لهجۀ کبوتر چینی را جوجه‏ های کبوتران آمریکای جنوبی در نمی یابند. نمونه دیگری از داده های فرهنگی جانوران، گوناگونی شیوۀ کاربرد ابزار درمیان میمون‏ ها برای دستیابی به تخم پرندگان، مغز استخوان و کندوهای عسل است. میمون شناسان این گوناگونی را نشانه فرهنگمندی این جانوران می دانند.

شاید آنچه فرهنگ انسان را از فرهنگ ‏های دیگر جدا می ‏کند، توانایی انسان در نگارش و نگهداری راه‏ ها و روش‏ های فرهنگی و واسپاری روشمندِ آن ها به آیندگان باشد. تنها انسان است که می ‏تواند فرهنگی مکتوب و مدوَن داشته باشد. فرهنگ‏ های جانواران دیگر، همه شفاهی و ناپایدار است و با دیدن و شنیدن و آموزدن از نسلی به نسل دیگر سپرده می ‏شود. اما انسان در سایه توان و تکنولوژی خود ، نه تنها می‏تواند آموزه ها و اندوزه های خود را به آیندگان بسپارد که از روی و موی و صدای خود و دیگران نیز گرته برمی دارد و آن را به یادگار می گذارد.

هرفرهنگ راهنمای شیوه زیستن در سرزمین ویژه ای ‏ست که راه ‏های سازگاری با طبیعت ِآن سرزمین را به زیندگان آن دیار می‏ آموزد تا ماندگاری بیشتر نسل آنان را سبب شود(۱). از اینرو هرفرهنگ، پیوندی ناگسستنی و آزمون پذیر با زادگاه خود دارد و دگرگونی‏ های فرهنگی را می ‏توان ناشی از ناهمگونی‏ های زیستبومی دانست. برای نمونه، فرهنگ سرزمین ‏های سردسیر، گرما و راه‏ های نگهداری آن را ارج می نهد وآتش را داده ای نیکو و آسمانی می‏ پندارد. ادبیات چنین فرهنگی، دریایی از مثَل و متل وشعر و شعار و اندرز درباره ارجمندی گرما دارد و ارزش و زیبایی را پرتو نقشی که آتش در سازگارتر کردن زندگی مردم آن سرزمین دارد، تعریف می کند. چنین است که رنگ‏ های دلنشین و زیبا در سرزمین های سرد، رنگ‏ هایی است که نماد و نشانه ِ آتش و آفتاب است مانند سرخ، نارنجی، قهوه ای ، زرد و همه رنگ‏ هایی که ریشه در رنگِ سرخ دارند. در این فرهنگ ‏ها، نام رنگ‏ های آتشین نیز، یادآور آتش و آفتاب است و از آن دو برگرفته می شود. برای مثال، سرخ می شود آتشی و نارنجی، شعله ای و…..

نیز رنگ ‏های گرماگیر مانند سیاه و سرمه ای که در سرزمین ‏های سرد، دلخواه تر و مردم پسند تر از رنگ‏ هایی‏ ست، که نور را وامی تاباند و یا از خود گذر می دهد. در این سرزمین ‏ها پوشاک بسیاری از مردم از میان رنگ ‏های تیره برگزیده می شود. واروی این چگونگی را در پوشاک مردم بیابانزی مانندِ عربستان می توان دید که بیشتر از رنگ ‏های روشن، بویژه سفید است. رنگ سفید کمتر از هررنگ دیگری، انرژی تابشی آفتاب را نگه می دارد و در سرزمین‏ های سوزان عربستان بهترین رنگ برای پوشاک است. ارزش این رنگ تا بدانجاست که در فرهنگ بیابان نشینان، سفیدی نماد پاکی و نیکبختی ست و سیاهی نشانه بدی و پلشتی. این ارزشداوری را در گویه‏ هایی چون؛ سفید بختی، روسفیدی، دلسیاهی، روسیاهی و …می توان شنید. نیز سپید پوشی در هنگام شادی و سیاه پوشی در زمان عزاداری. این گزینش در فرهنگ‏ های رویاروی فرهنگ گرمسیری مانند فرهنگ چینی که در هنگام عزاداری سفید می پوشند، وارونه است.

سرد سیریان گرما را نشانه سلامت و سازگاری می ‏پندارند و پسوند “گرمی” را در زبان نمادِ نیکی و سلامت می‏ دانند. واژه هایی چون؛ دلگرمی، خونگرمی، سرگرم و پشتگرمی، نمونه ‏های فارسی این چگونگی است. رنگ های برتر در هر فرهنگ را می توان در ادبیات عامیانه آن یافت؛ این هم نمونه اش؛ “گل سرخ و سفیدم کی می آیی؟” نیز هرچه آتشین، دلربا و زیبا پنداشته می شود، مانند؛ آتشین، آتشناک و آتشپاره. در فرهنگ های کویری که آتش نماد دوزخ است، زنگ های برتر آن‏ هایی‏ ست که یادآور خنکای آب و آبناکی ِخاک و هواست، مانند، آبی، سبز و رنگ های همریشه آنها. چنین است که در آن فرهنگ ‏ها، آبی، رنگ عشق است و سبز رنگ برتری. شیعیان رنگ سبز را نشان سادات می دانند و مغول ها آنرا رنگ خدا.

روانشناسی رنگ، پیوند ژرفی با نقش زیستیاری رنگ‏ ها دارد. رنگی دیدن جهان تنها ویژه انسان و چند جانور دیگر است و بیشتر جانوران، جهان را با دو رنگ سیاه و سفید می بینند. اگرچه رنگین دیدن جهان بسی خوشایندتر از سیاه و سفید دیدن آن است، اما این توانایی برای خوشداشت انسان پدید نیامده است. از دیدگاه برآیشی، رنگ‏ ها نمادها و نشانه ‏های آب و هوای نیکو و خورا ک و نوشاک پاکیزه ‏است. انسان دشت ‏ها و دامنه ‏های سرسبز و آبسال را از آنرو خوش می دارد که هماره در درازنای تاریخ برآیشی خود در این گونه سرزمین ‏ها خوراک و نوشاک بیشتری یافته است و می تواند به کشت وکار و دامداری بپردازد.

رنگ سبزی ‏ها و میوه ‏های خوردنی نیز نشانه رسیدگی و آمادگی آن ‏ها برای خوردن است. توانایی رنگی دیدن، ابزار بسیار ساده ای در اختیار انسان گذاشته است که وی با آن می ‏تواند بی که به میوه دست بزند، خوردنی بودن آنرا از روی رنگ آن بررسد. این توانایی کوچکی نیست که بتوان با دیدن رنگیزه پوست مواد خوراکی به ماهیت شیمیایی آن پی برد.

پیوند رنگ‏ ها و فرهنگ‏ ها، پیوندی شگفت و رازگون است که می تواند زمینه پژوهش ‏های دامنه داری در گستره روانشناسی سازگاری با زیستبوم و نیز چگونگی پیوند فرهنگ و هنر و بوم و بر را فراهم کند و ای بسا که به رشته های تازه ای در حوزه روان درمانی کشیده شود.
…………………………..
1. البته باید گفت که امروزه این چگونگی کم و بیش از میان رفته است و بسیاری از مردم جهان بی توجه به زمینه ها ی زیستبومی خود، پیرو فرهنگ غربی هستند.

***

۳۸. اقتصادِ جنگ

ننگین ترین رویداد در تاریخ کنونی، رویش ناگهانی هیولایی بنام “داعش” باید باشد. این که با گذشت بیش از چهار سده از آغاز دوران روشنگری، گروهی بنام خدا و دین، انسان دست و پا بسته ای را با چنگک برداند و او را زنده برروی آتش کباب کنند و یا کسی را در قفس بیندازند و آن را آتش بزنند، در تاریخ تا جاودان ماندگار خواهد شد و باید آن را ننگین ترین کردار انسان کنونی دانست. هم نیز این که پس از یورش بردن به شهری، مردان را از پیر و جوان بکُشند و دختران را به اسارت ببرند و با آنان چنان کنند که همگان دیده و یا شنیده و یا خوانده اند. بله، به گمان من این رویداد را باید بربامِ فهرست کردارهای ننگین انسان در زمان ما دانست.

اما شاید از آن ننگین تر این است که چنین گروهی ساخته شده است و هممچنان پابرجاست. ساختن گروه های تروریستی این چنینی، بسیار گران و پر هزینه است، اما ماندگار کردن اش، چیزی همردیف نگهداری آدم برفی در آفتاب ِسوزان سعودی. یعنی که شدنی ست، اما کار هر کسی نیست. تنها با بودجه های کلان حکومتی می توان دست به چنین پروژهایی زد، آن هم حکومت های دیکتاتوری نفتی که به کسی حساب پس نمی دهند. اگر می خواهید بدایند که چه می گویم، سری به بازار سیاه سلاح های جنگی در اینترنت و یا اینترنت سیاه بزنید، تا دریابید که بهای کوچکترین ابزار جنگی، یک نارنجک و یا کلت کمری چند است.

امروز برهمگان آشکار شده است که سرمایه گذاران این پروژه و کارگذاران آن چه حکومت هایی هستند. فراتر از آن روشن است که برای آرام کردن خاورمیانه، چه حکومت هایی را باید از میان برداشت. پس این الم شنگه ای که غربی ها براه انداخته اند برای چیست؟ چرا با آنکه امریکا و روسیه هزاران بار پایگاه های داعش را در سوریه و عراق بمباران کرده اند و همچنان شبانه روز برسر مردم آتش می بارند، داعشیان هنوز دفتر و دستک و رسانه دارند؟ چرا جلوی این همه شبکه های تبلیغاتی جهادی در اینترنت گرفته نمی شود؟

بله، ننگین تر از پدیده ننگینی بنام داعش، پیدایش پدیده ای بنام، “اقتصادِ جنگ” است که انگار اکنون از اقتصاد ِ صلح سود آورتر شده است.

۳۹. آرمانشهر صنعتی

پیشگامانِ نگرش نوین در سده های 18 و 19 ترسایی، خوشباورانه می پنداشتند که تابش آفتاب عالمتابِ دانش و بینش مدرن، در آینده نزدیک جهان را چنان دگرگون خواهد کرد که آیندگان با آنچه بدی و زشتی و پلشتی پنداشته می شد، بیگانه خواهند شد و دربارۀ آن تنها در کتاب های تاریخ خواهند خواند. این پنداره را دستاوردهای روزافزون انقلاب صنعتی اروپا در ذهن مردم استوارتر می کرد و باور همگانی بر آن بود که جنگ و تهیدستی و خشکسالی و نادانی و ناداری و بیماری و مرگ و میر زودرس، بزودی به گستره افسانه ها خواهند پیوست. پیشاهنگان نگرش مدرن، دانش را شناسایی پدیدارهای جهان می دانستند و دانش پژوهی را آگاهی از پیوندهای میان آن پدیدارها. برای نمونه، شناسایی آب را با پاسخ یابی به این پرسش ها پی می گرفتند؛ ریزترین ریزه هایی که آب را پدید می آورد، چیست؟ این ریزه ها، از چه عناصری ساخته شده اند؟ آن عناصر چگونه و در چه شرایطی با هم ترکیب می شوند؟ پاسخ یابی برای این پرسش ها، به تعریف آب راه می برد. سپس شناسایی رفتار آب در پیوند با عناصر و پدیده های دیگر گیتی، بسیاری از چیستان های انسان را در پیوند با این ماده گرانبها وامی گشود و از آب راز زدایی می کرد.

رویدادهای ناگوار سده نوزدهم و بیستم نشان داد که پندارۀ پیشاهنگان فرهنگ مدرن، چه خوشباورانه و آرزومندانه درباره پیایندهای فرهنگ و تمدن صنعتی بوده است. بازتاب های ناخواسته زندگی صنعتی مانند، گسل های طبقاتی، نسلی، نژادی، شهروروستایی، افزایش روزافزون بیماری های روانی، خودکشی، تنهایی، بیکسی، برده داری، جنگ های استثماری و استعماری و یورش های زورگویانه امپراتوری های صنعتی مانند؛ انگلیس، فرانسه، هلند، پرتغال و از همه خانمانسوزتر، شعله ور شدنِ آتشِ دو جنگ بزرگ جهانی نشان داد که آرمانشهر صنعتی مدرن نیز، دست کمی از آرمانشهرهای افسانه ای پیشین ندارد. روزگاری برخی از اندیشمندان می پنداشتند که دانش مدرن، با برداشتن محدودیت های انسان، او را برهر چیز و هرکار توانا خواهد نمود و روزی خواهد آمد که بزرگترین غم انسان، نداشتن سرگرمی برای پُرکردن روزها و شب های خود باشد. این پنداره، برخی از اندیشمندان خوش خیال را برآن داشته بود تا انسان را در آستانه رستگاری جاودانه انگارند و بار دیگر افسانه دیرینِ برتری او بر دیگر زیندگان جهان را بازگو کنند.1

اکنون با گرمای فزاینده زمین، خشکسالی فراگیر، افزایش هندسی جمعیت جهان، نابرابری شگفت انگیز توزیع دارایی و شمارِ رویدادهای ناگواری که در جهان رخ می دهد، چنین می نماید که انسانِ هراسیده کنونی، امنیت جانی خود را که یکی از نیازهای پایه ای جانوران است، به بهای همه آرمان های انسانی دیگر بپذیرد و در کُنج خلوت خوشبختی خویش، به وجود داشتن در جهان و نه حضور داشتن در آن دلخوش باشد.

…….
1. احمد شاملو این انگاره را درباره آن زمان این گونه در شعر آورده است؛ “غم سنگینت، تلخی ساقه علفی که به دندان می‌فشری”، باشد.

***

۴۰. آدم الشعرا

اگر تاریخ مردم سرزمینی نتواند ذهن آنان را به گذشته پیوند دهد تا از روندها و رویدادهای آن، دستمایه ای برای رویکرد به آینده بسازند، آنگاه می توان مردم آن سرزمین را بی تاریخ خواند. مردمی که تاریخ دارند، اما از آن بی خبرند و ناآگاهی آنان از آن سبب می شود که روزگارشان با گذشته هیچ پیوندی آینده ساز نداشته باشد، هماره در دور باطل خطاهای تاریخی خود درجا خواهند زد. ما چنان مردمی هستیم. چنین است که هر نسل از ما، به آدمیان نخستین می ماند که همه چیز را از آغاز، می آغازد و پروسه دریافت، شناخت، ساخت و پرداختِ پدیده های جهان برای او، بی پیوند با تجربه پیشیان اش پیگیری می شود. بله، هر یک از ما، جهان را مانند حضرت آدم، آن مرد افسانه ای تاریخ تجربه می کنیم وچونان او، بی هیچ پیشینه تاریخی در کار جهان درنگ می کنیم. ما نیز چون از تاریخ خود بی خبریم، هر چه می کنیم، انگار که برای نخستین بار است که کسی چنان می کند. تاریخ ایران این چگونگی را گواهی می دهد. برای نمونه، در گستره حکمرانی، کمتر حاکمی را در تاریخ ایران می توان یافت که از گذشتگان خود چیزی آموخته باشد. همه حاکمان گذشته، از کهتر و مهتر، کم و بیش کمی ها و کاستی های همگونی داشته اند. این گونه است که می توان، هر یک از آنان را آدم الحکما نام نهاد، آنگونه که هر اندیشه ورز را، آدم العلما و هر شاعر را آدم الشعرا.

اگر انسان را از چشم اندازِ هویت فرهنگی اش تعریف کنیم، آنگاه می توان گفت که او وامدارِ پیشینیان خویش است. زینده ای که آموزه های فرهنگی پیشینیانِ خود را دستمایه ماندگاری می کند و پس از افزودن چیزی برآن ها، آن مجموعه رفتاری و کرداری را که “فرهنگ”، خوانده می شود، به فرزندان خود و به آیندگان می سپارد. این پروسه در جهان کنونی در کشورهای پیرامونی از کار افتاده است. اکنون دیگر نسل جوان در هیچ جای جهان الگوهای رفتاری و کرداری مادران و پدران خود را نمی پذیرند. در جاهایی مانند ایران، بسیاری از جوانان، نسل پیشین را سرزنش می کنند و آنان را مایه همه نگونبختی های خود می دانند.

***

۴۲. جهان و کار جهان

هراس انسان از ناپایداری زندگی و رویدادهای ناخوشایندی که می تواند سلامت، شادمانی و سامان انسان را از او بگیرد، در سراسر تاریخ با او بوده است. این هراس در روزگار کنونی در کشورهایی که حکومت‏ های استبدادی ندارد، بسی بیشتر از جاهای دیگر است. در این کشورها اگرچه همه قوانین بنام مردم شکل می‏ گیرد و رویه ای مردم پسند نیز دارد، اما همه در راستای سود و رفاه زورمندان حاکم است. شاید ویژگی اساسی قانون دیکتاتور، خمش پذیر بودن آن باشد. قوانین حکومت‏ های دیکتاتوری، همه تفسیر پذیراست تا هرجا که قانونی بسود حکومت و یا سران آن نباشد، داورانِ خودی، با تفسیری تازه به پیچاندن آن بپردازند و آن را نادیده بگیرند. این چگونگی یکی از اساسی ترین نقش‏ های قانون در جامعه را که همانا آفریدن امنیت ذهنی برای شهروندان است، خنثی می کند. اگر شهروندانِ کشوری نتوانند در پناه قوانینی دادگستر و همگانی و پایدار و آشکار، با هم به مراوده و بازرگانی و گرفت و داد و حتی ستیز بپردازند، هرگز برنامه ریزی در آن سرزمین ممکن نخواهد شد. جامعه بی برنامه نیز، جامعه بی آینده است و بی ‏آیندگی، بذرناامیدی و افسردگی و پوچ انگاری ست.

همه این ها را گفتم تا بگویم که شاید پوچ انگاری جهان که – درواکنش به رویدادهای تاریخی – در فرهنگ ما ریشه بسیار ستبری دوانده است، زمینه ساز بسیاری از گرفتاری ‏های ایستاری، رفتاری و کرداری همگانی شده است. البته پنداره پوچ بودنِ جهان و بیهودگی هستی، پذیره ای کهن در تاریخ فرهنگ ‏های انسانی ‏ست، اما شاید این گفتمان در کمتر فرهنگی آنچنان که شاعران و ادیبان ما آن را خوش داشته‏ اند، در ذهنیت همگانی جا بازکرده باشد. حافظ می گوید : “جهان وکار جهان جمله هیچ در هیچ است” و خیام که البته شهرتش را از پرداختن به پوچی دنیا گرفته است، می گوید:

ای بی خبران شکل مجسم، هیچ است
وین طـارم نه سپـهر ِ ارقـم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد
وابسته یکدم ایم و آنهم هیچ است

**

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است
وان نیز که گفتی و شنیدی هیچ است
سرتاسر آفــاق دویـدی هیـچ است
وان نیز که درخانه خریدی هیچ است

**

برلوح، نشان بودنیها بوده ست
پیوسته قلم زنیک و بد فرسوده ست
در روز ازل هر آنچه بایست بداد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده ست

این چشم انداز، ذهنیتی را شکل می دهد که با نیازهای فرهنگی دنیای امروز همخوان نیست. بنیاد جهان مدرن بر پژوهش و پالایش ذات پدیدارهای جهان استوار است تا آن ‏ها را آرام و رام، دست آویز انسان گرداند. این ایستار با دیدگاه صوفیانه وعارفانه ای که جهان و کار آن را جمله هیچ در هیچ می ‏انگارد، رویارو و در ستیز قرار می گیرد. به گمان من، پوچ انگاری جهان و کارِ آن یکی از پذیره های ناخودآگاه فرهنگی ماست. بیش از هزار سال است که به ما گفته اند که دنیای فانی هیچ ارزشی ندارد و پا بر هر خار و خاک و خاشاکی که می نهی، روزگاری گونه یاری و یا سرِزلف نگاری بوده ست. پس بیهوده دل به این جهان نبندید و درگیر آن نشوید. بیش از هزار سال است که ما پذیرفته ایم که این جهان مزرعه آخرت است و زندگی آمادگاه مرگ. پس جای شگفتی نیست اگر ذهن ما درگیر ذات پدیدارهای جهان نمی شود و دلمان را پهنا و ژرفای هستی نمی برد و فرهنگ اندیشیدن و پژو هش و پالایش در میان ما شکل نمی گیرد.

از این دیــــدگاه:‌(۷)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)