۳۲. جورِ دیگر باید دید.

خیزش همگانی کنونی در ایران چنان ناگهانی و پیش بینی نشده بود که تا یکی دو روز پس از آغازِ آن نیز، کسی چیزی درباره آن ننوشت. اما پس از آن، بسیاری از “چیزنویس” های حرفه ای، چنان این رویدا را ریشه یابی ژرفکاوانه کردند که انگار خود در برنامه ریزی آن دست داشته اند. نوشته هایی را که من تاکنون در این راستا خوانده ام، دو نکتۀ مشترک با هم داشته است؛ نخست این که هیچیک، هیچ نکتۀ تازه ای در خود نداشته است و دیگر واکاوی این پرسش که؛ چرا چنین شد؟ این واکاوی مرا بیاد سخنی از پروفسور ریچال گیبونز، استاد تاریخ دروانِ سیاهی که “قرون وسطا” نام گرفته است، انداخت. وی می گفت که روزی دانشجویی از او پرسید که چرا قرون وسطا پس از هزار سال، بپایان رسید؟ پروفسور گیبونز پاسخ داده بودکه؛ زیرکانه تر این است که بپرسیم، چرا قرون وسطا هزار سال دنباله داشت؟ پرسش ما نیز باید این باشد که چرا این خیزش نزدیک به چهل سال در راه بود؟ چرا مردم کشوری در روزگارِ کنونی، چهل سال است که با حکومتی خرافی و خونخوار ساخته اند؟

***

۳۳. روزگـار ســـیاه

دوران میانی تاریخ اروپا را که با فروپاشی امپراتوری روم باستان در اوان سده پنجم ترسایی آغاز شد وهزار سالی دنباله داشت، قرون وسطا و یا “روزگار سیاه”۱ خوانده اند. سیاه خواندن این دوران از آنروست که در آن روزگاران، خرافه و خامی آنچنان فراگیر شده بود که، اندیشیدن، بزه کاری بزرگی پنداشته می شد و پادافره ای گران داشت. روزگار سیاه، روزگاری بود که بیشتر مردم را بهره ای از پرتو چراغ خرد نمی توانست باشد و نادانی و ناتوانی همگانی در سایه آموزه ها و اداره جامعه بدست کشیشان و کارمندان کلیسا آنگونه بود که توانایی تمیز نیک و بد برای کسی آسان نبود. این شیوۀ زیستی که انسان را از اندیشیدن می رماند و اندیشمندان را گوشمالی می داد، ذهنیت ویژه ای پدید آورده بود که می توان آن را “ذهنیت قرون وسطایی”۲، خواند. این یادداشت کوششی برای شناساندن این ذهنیت و برآیه های رفتاری و کرداری آن است.

گفتم که دروان میانی تاریخ، یعنی روزگاری که اروپاییان کنونی آن را روزگار سیاه تاریخ خود می دانند از سده پنجم آغاز شد و هزار سال دنباله پیدا کرد و با درخشش خورشید روشنگری از سدۀ پانزدهم ترسایی به زباله دان تاریخ اندر شد. این دوره هزار ساله در تاریخ اروپا، درازترین دوره تاریخی این بخش از جهان است. دوره ای که تا چند سال پیش تاریخ نگاران اروپایی از آن به آسانی می گذشتند و آن را روزگار سیاه خود می خواندند و ویژگی کانونی آن را، حکومت کلیسا برجامعه می دانستند. در چند سال گذشته برخی از اندیشمندان و تاریخ نگاران اروپایی این دوران را بیش از پیش در دیدرس و دسترس خود نهاده اند و اندک، اندک به این باورمی گروند که ریشه های اندیشه های مدرن را باید در گمای هزاره توی آن روزگار سیاه، پی جست. این چگونگی هم اکنون چراغ اندیشه برخی از اندیشمندان غربی را در گستره ‏های آکادمیک بر روی شناسای ذهنیت قرون وسطایی تابانده است.3

به گمان من دنبال کردن روزگارِ سیاه اروپایی، برای ما ایرانیان نیز می تواند سودمند باشد. سیاهی در فرهنگ های هند و اروپایی، اشاره به ناتوانی در گزینش دارد. بینایی انسان که برترین حس از حس های پنجگانه است، تنها در پرتو نور کار می کند. چشم انسان درتاریکی کارایی ندارد زیرا که انسان، جانوری روز- بیدار و شب- خواب است. این گونه جانوران، دایره ‏های طبیعی خیز و خواب ویژه ای دارند که با خورشید کار می کند. این دایره را ساعت زیستی (بیولوژیک) نیز می گویند.4

یکی از برآیندهای این ساعت این است که انسان هر پگاه، با رویش خورشید می روید و با سرزدن آن سرزنده می شود و موج هستی و کار و کوشش در تن و جانش در نیمروز به اوج می رسد و سپس اندک، اندک با غروب خورشید، کارایی او نیز فروکش می کند و سپس‏ تر با تاریک شدن هوا، خواهش خواب در او در می گیرد. چنین است که برآیش شناسان، بهترین زمان برای پرداختن به کارهای دشوار و اندیشه – خواه را اندی به نیمروز مانده می دانند. پرت نشویم. ه

آنجا که نور نیست و چشم نمی بیند، توانایی گزینش با کاربرد بینایی از انسان گرفته می شود. روزگار سیاه، اشاره به روزگاری ست که انسان نمی توانست در پرتو چراغ خِرَد خود، نیک را از بد بازشناسد. روزگاری آنچنان تیره و تار که اندیشیدن ناممکن می نمود. در آن دوران، رد پای آموزه‏های کلیسا در همه سویه‏‏ های زندگی مردم دیده می ‏شد و گریزی از آن نمی‏ توانست باشد. این شیوه فرمانروایی، اندیشیدن را برنمی تافت و تکروی و آزاداندیشی را به بدترین شیوه مجازات می کرد. این چگونگی، ذهنیتی هراسیده و خالی از خویش پدید می آورد. ذهنیتی که خانه همه کس و خانه هیچ کس نبود. ذهن انسان، نهانخانه اندیشه ها و خیال های خصوصی اوست؛ جایی که همه کمبودها و ناداری ها را درآن می توان جبران کرد؛ جایی که ندار می تواند خود را دارا بپندارد و زشت خویشتن را زیبا. جایی که زایشگاه همه پدیدارهای جهان و رویشگاه همه اندیشه های ممکن بوده است. پس اگر دین و آئین و مرام و مسلکی بخواهد که خود را در دل و جان مردم جا دهد، ناگزیر از دستبرد به ذهن آنان و جاخوش کردن در آن است. این چگونگی با خالی کردن ذهن، از دارنده آن آغاز می شود. ذهنیت قرون وسطایی، ذهنیتی “دیگر گزین” بود. این ویژگی ریشه در فرمانروایی کلیسا بر کشورهای اروپایی در آن روزگار داشت که همگان را بره وار، پیرو آئین عیسوی می خواست و رستگاری را در دلسپاری و سرسپاری به فرمان های آن آئین می دانست.

آئین عیسوی مانند همه آئین های ابراهیمی، رستگاری را در تهی شدن انسان از خویش و سرسپاری به سود همگانی تعریف می کنند. از چشم انداز این آئین ها، سود و زیان هر جامعه، بسی بزرگتر و برتر از جمع سود و زیان یکایک ِ افراد آن جامعه است و خوشبختی فرد، تنها در پرتو خوشبختی جامعه معنا پذیر می باشد. پایه این گزاره ارزشی، این پنداره است که اگر همگان دست از خویشتنخواهی و خودپسندی و خودمداری بردارند و در پی خوشبختی همگانی باشند، آنگاه، جامعه از زشتی و پلشتی تهی می شود و همگان هماره درآبادی و آزادی با شادی خواهند زیست.

گرفتاری این چشم اندازها این است که در آن ها، گروه حاکم، سود و زیان خود را سود و زیان جامعه می خواند و می داند. البته در جامعه ای که رده ها و گروه ها و دسته ها و رسته های گوناگون مردم با نیازهای ناهمانند زندگی می کنند، “سود همگانی:، سخنی بی معناست.

هیچ آئین نامه ای دربرگیرنده نیازهای همگانی نمی تواند باشد.۵ با این همه، آئین‏ ها و ایدئولوژی‏ ها برآن اند تا با دست یابی و جاخوش کردن در ذهن هر فرد در جامعه، او را ابزار کارخود کنند و از او کارورزی تهی از خویش بسازند. چنین است که فرد با پای خود از سوریه به فرانسه می رود و با دست خود، جلیقه انفجاری را می پوشد و با آغوش ِ باز به پیشواز آتش و مرگ می رود. ه

روزگار روشنگری که در پی روزگار سیاه پدید آمد، ذهن انسان را خانه خواهش‏ های او کرد و خویشتنخواهی را ارج نهاد و تن انسان را زیبا و ستودنی و درخور عشقباری ِعشق ِرومانتیک دانست. این گونه بود که فرد در جهان، نگین هستی پنداشته شد و خواهش‏ های فردانی و نفسانی، از زنجیرِ باید‏ها و نباید‏ها و ارزشداوری های قرون وسطایی رهیدند و از زیر زمین و پستوهای بسته ِ خانه به بیرون آمدند و سوژه های پسندیده و پذیرفتنی ادبیات شدند.

یکی دیگر از ویژگی های ذهنیت قرون وسطایی، جزمی اندیشی و قطعی نگری آن بود. در آن دوران هر قوم و قبیله ای درلاک بومی خود پیچیده بود و نبودن پیوندها و رسانه ‏های همگانی سبب می ‏شد که هرگز کسی فرصت مقایسه و برابر گذاری اندیشه‏ ها و رفتارها و کردارهای دو گروه را نداشته باشد. از سویی نیز ادبیات مذهبی، هرگونه اندیشه خود جوش و نوآورانه را نکوهش می کرد و راه ها و رسم ‏های اجتماعی را هماره همسان و پایا می خواست.

انسان گوهری ذات کاو دارد و هماره در پی یافتن چند و چون و چرای پدیدارهای جهان است. این چگونگی از آنروست که زیستبوم دگرگون شوندۀ انسان نیازمند به فرهنگی هماره دگرگون شونده و دگرگون کننده است. اگر قرار باشد که زیستبوم انسان در سرزمینی دگرگون شود و راه‏ ها و رسم‏ ها و شیوه ‏های بهره‏ وری از آن همسان بماند، مردم آن سرزمین به ناگزیر به پرتگاه نابودی خواهند افتاد. چنین است که ستیز مردم با فرهنگ های تغییر ستیز، ستیزی هماره و بی پایان است و این کشمکش همیشه بسود مردم پاپیان خواهد یافت. با این همه، آئین ها و ایدئولوژی ها در پی ساختن ذهنیتی هستند که در آن همه افراد در جامعه راه ها و روش های موجود را درست و دائمی بدانند و هرگز دست از آن ‏ها برندارند. چنین است که در درازنای تاریخ، حاکمان و زورمندان همیشه از دانایان و افسونگران و زبان بازان و معرکه گیران می خواسته اند که ترفندی هایی بدانان بیاموزند که با آن ها، خود را در دل مردم جای دهند. بسیاری از متون تاریخی و ادبی هر جامعه، کوشش هایی این چنینی ست. نمونه های فارسی این چگونگی سیاست نامه، گلستان سعدی و اندرزنامه های بی شماری ست که در راستای استوارتر کردن حکومت ها نوشته شده است.

یکی دیگر از ویژگی های ذهنیت قرون وسطایی، تعریف انسان با آن که او نیست، است. در آن روزگاران مردم خود را نه با آنچه که بودند، بلکه با آنچه نبودند تعریف می کردند. این چگونگی با پنداره ها و انگاره های ذهنی درباره مردم سرزمین های دیگر شکل می گرفت. برای نمونه، نخست مسلمانان را در ذهن خود مردمی جنگلی خو و خونخوار و ستیزه جو می پنداشتند و سپس خود را تهی از آن خُلق و خوی می انگاشتند. یا یهودیان را قومی دیوگون و سیاه کار و دندان گِرد و تنگ چشم می دانستند و خود را خالی از هریک از این ویژگی ها می خواندند. پس، پرسشِ “ما که هستیم”، از دیدگاه ذهنیت قرون وسطایی با، پرداختن به “ما که نیستیم”، تعریف می شد. این چگونگی را امروز نیز در میان شیوه اندیشیدن مردم برخی از سرزمین ها می توان یافت. در این شیوه اندیشگی، نخست به همه اقوام و ملت‏ های دور و نزدیک، مُهرِ منشی منفی زده می شود. این مُهر، زمینه ساز ادبیات کنایه آمیزی می گردد که شکل دهنده هویت خیالی قومی دیگر می شود. برای نمونه، ترکان چنین اند و کردان چنان و لرها فلان و عرب ها بهمان. مجموعه این ویژگی ها فهرستی از آنچه ما نیستیم را فراهم می آورد که بدرستی نشان نمی دهد که ما که هستیم. در چنین فرهنگی، هر فرد با ایما و اشاره به ویژگی های اقوام و ملیت های دیگر، باید هویت قومی و یا ملی خود را بیابد.

ویژگی دیگر ذهنیت قرون وسطایی، خود شیفتگی دارنده آن است. این ذهنیت خود را در مرکز هستی می گذارد و همیشه ارج گذار خود و فرهنگ خویش است. این ذهنیت هماره دارندۀ خود را بطور طبیعی در بالای هرم ارزشی جهان جا می دهد و می انگارد. در جنگ های صلیبی در روزگار سیاه اروپائیان، مردم با دل و جان به جبهه های جنگ می پیوستند و با تمام وجود می جنگیدند و کشته می‏ شدند زیرا که راه و روش خود را بهترین و برترین می پنداشتند و دشمن را دیوگون و دون مایه می دانستند و ریشه کن کردن او را بزرگترین خدمت به جهان می شمردند. از اینرو، ذهنیت قرون وسطایی بهترین ذهنیت سربازی پنداشته می شود و همه ارتش های جهان خواستار سربازانی آن گونه اند که با قاطعیت و سرسختی، مبارزه با دشمن را راست و برحق و ارجمند و پربها بدانند.

خود شیفتگی و برترپنداری ریشه در خودکامگی انسان دارد که برآیندی از ساختار ژنتیک اوست. این خوی جانوری، دیدگاهی رویاروی انسانمداری و برابر پنداری مدرن است که حقوق بشر برآیندی از آن است. در ذهنیت قرون وسطایی، جایگاه انسان در هرم ارزشی آن زمان را، پایگاه مذهبی وی و میزان نزدیکی ‏اش به قله آن هرم نشان می داد. اما از دیدگاه انسانمداری مدرن، همگان بی چشمداشت به پایگاه اجتماعی و فرهنگی و جنسی و خانوادگی، دارای حقوق همانندی هستند که ” حقوق بشر” خوانده می شود.
……………………..
۱. Dark Ages، “روزگار سیاه”، را من در برابر این گفتمان آورده ام. اگر بخواهیم برگردانی زبانی از این گفتمان به فارسی داشته باشیم، باید بگوییم، “دوران تیره”، که برگردان دقیق تری است، اما ” من – در- آوردی” و ناروان و زُمخت می نماید و معنای آنچه از این گفتمان در زبان انگلیسی مراد می شود را نیز نمی رساند. اما “روزگار سیاه”، هم معنای سیاهی روزگار مردم در آن دوران را می رساند و هم گفتمانی آشناتر و جا افتاده تر در زبان فارسی ست.

البته اگر از دیدگاه سیاسی- نژادی به آن نگاه کنیم، کاربرد آن نارواست، زیرا که از چشم انداز سیاه پوستان، هموندی سیاهی با زشتی و زبونی، ناخوشایند و نادرست است. از گوگل که پرسیدم، در 5990000 نوشته درباره ” دوران تیره”، آورد. اما من چندبرگی را که خواندم، هیچ کدام از نویسندگانِ آن نوشته ها را فارسی نویس چیره دست نیافتم اما “روزگار سیاه” را در 1580000 جا آورد، از جمله این شعر که؛

زیر چشـمی به من نــگاه نـکن
روزگـــار مــــرا سیــاه نـکــن.

۲. Medieval Mind

٣. برای نمونه پروفسور ریچال گیبون، پژوهش دامنه داری در این زمینه کرده است که شمه ای از آن را تا کنون منتشر کرده است. نگاه کنید به این لینک:

http://www.open.edu

۴. Biological Clock

۵. شاید آئین نامه رانندگی تنها آئین نامه ای در جهان است که پذیرش و کاربرد آن می تواند بسود همگان باشد، اما نیک اگر بنگری آن آئین نامه نیز برای گروه ویژه ای تدوین شده است و هیچ سودی برای پیاده روندگان ندارد.

***

۳۴. سیاست فرهنگیِ ِ تغییر با تولید انبوه.

در بیست سالِ نخستِ حکومت اسلامی ایران، موسیقی کوچه بازاری از لوس آنجلس به ایران وارد می شد. در دهه سوم، استراتژی فرهنگی حکومت توانست خوانندگانی همتا و همپای خوانندگان لس انجلسی بپرورد و موسیقی آن ها را به بیرون از ایران صادر کند. اگر گرفتاری ویزا وجود نمی داشت، بی تردید خوانندگانی مانند؛ احسان خواجه امیری، محسن چاووشی، بنیامین بهادری، رضا صادقی، شهرام شکوهی و دیگران، تور آمریکا نیز دایر می کردند و بازار موسیقی پاپ را از دست خوانندگان لوس آنجلسی، که همگی “ضدانقلاب” پنداشته می شوند، می گرفتند و ایرانیان آن دیار را با موسیقی رَپ ایرانی نیز آشنا می کردند. (تهاجم فرهنگی؟)

حضور چند هزارنفری جوانان ایرانی در مراسم خاکسپاری مرتضی پاشایی را، بسیارانی نشانه شکست رژیم اسلامی در ریشه کن کردن موسیقی مدرن دانستند و درباره اش سخن ها گفتند و انشاها نوشتند. به گمان من این حضورِ گسترده، نمادی از پیروزی سیاست فرهنگی حکومت اسلامی در چهره پروری و چیرگی بر گستره ذهنی جوانان بود. حکومتیان با دیدن سونامی جمعیت جوان در آن مراسم، پیروزی دیگری را جشن گرفتند و در میدان دادن بدان و رسانه ای کردن اش، از هیچ کوششی فروگذار نکردند.

این چگونگی را در گستره های دیگر نیز می توان دید. حکومت در هر رشته ای، شمار زیادی کارورزِ حکومتی پرورده و ببازار فرستاده است تا با آمیختن دوغ و دوشاب با یکدیگر، بازار هر گروهی را که حاکمیت را به چالش می کشد، آشفته کنند. چنین است که اکنون ما، سیاستمدار، فیلسوف، ایدئولوگ، لابیگر، نویسنده، خواننده، شاعر، روشنفکر، منتقد، روانشناس و حتی معترض ولایی در بیرون از ایران، بویژه در کشورهای اروپایی و امریکای شمالی داریم، تا دیگرهیچ کس، هرگز از میان این گروه ها نتواند برنما شود و کاری کارستانی کند. اکنون هربار که کسی یا گروهی، فریادی دادخواهانه از دست حکومت اسلامی سرمی دهد، کسی یا گروهی دیگر، آن را با ترفندهای سفسطه آمیز، یا بقول آخوندها، با لطایف الحیل پاسخ می دهد. این کار را برای آن می کنند که دیگر هیچ گفتگویی درباره گفتمان های سیاسی، هرگز بپایان نرسد و هیچ گردهم آیی و نشست و کنفرانسی، بیانیه براندازی صادر نکند. روزی گروهی نویسنده و یا آکادمیسین، در نامه ای سرگشاده به فلان فیلسوف پیشنهاد می کنند که دعوت حکومت ایران را برای سفر به آن کشور نپذیرد. روز دیگر، گروه دیگری با نام نویسنده و آکادمیسین نامه دیگری می نویسند و از او می خواهند که رشته خود را به سیاست نیالاید و به ایران برود و از نزدیک با لشکرِ جوانانی که تشنه دانش و بینش اویند، آشنا شود.

حکومت اسلامی، تولید انبوه درهررشته را، پایه تغییر در کاربرد آن رشته می داند و گستره هر رشته را با خودی های بی مایه، آنچنان پر می کند که کاردانان راستین چاره ای جز کنار کشیدن نداشته باشند. این چگونگی با پایین آوردن استانداردها و گذراندن شیوه آموزشی از فیلترهای وحدانی و ولایی رخ می دهد. این کار، کاردانان راستین را در سیل جمعیت شبه کاردان غرق می کند و آنان را فلج می سازد تا اندیشمندان و نویسندگان و هنرمندانی را که در نیمه دیگرِ دایره قدرت در برابر حکومت ایستاده اند، ناتوان و زبون کند. هدف کانونی این سیاست، پیشگیری از پیدایش شخصیت های نامور در گستره های دانش و فرهنگ و هنر است. این حکومت بخوبی می داند که اهل اندیشه و فرهنگ و هنر، همیشه و در همه جا، خودبخود دشمنان خرافه و خامی و زور هستند و هرگز با هیچ یک از شیوه ها و سیاست های حکومت زور، کنار نخواهند آمد. تجربه چهار دهه گذشته نیز نشان داده است که هیچ اندیشمند و بیشمندی که سرش به تن اش بیارزد، با این رژیم کنار نیامده است. پس چاره کار را در خشکاندن چشمه زایش و آلودن آب دیده است تا در دروان این حکومت، ز آب خُرد، ماهی خرد خیزد.

استراتژی تغییر با تولید، پدیده تازه ای نیست. در طبیعت نیز دگرگونی های زیستی با این شیوه شکل می گیرد. برای نمونه، در سبزه زاری که پروانه ای با جهشی ژنتیک، پرهای سبز برمی آورد و زنگ خود را با پسزمینه زیستی خود همگون می کند، کمتر شکار می شود. این چگونگی سبب می شود که پس چند نسل، پروانه سبزپر که سازگاری بشتری با زیستبوم خود دارد و کمتر شکار می شود، بردیگر پروانه گان در ماندگاری در آن زیستبوم، پیشی بگیرد و اندک، اندک، جای همه ی گونه های دیگر پروانه را بگیرد. براین اساس، اگر شیوه اداره ایران در آینده، به گونه ای که هست، باشد، تا چند دهه دیگر، نگرش وحدانی- ولایی، هرگونه چشم انداز دیگری را در گستره های اجتماعی ایران نابود خواهد کرد.

***

۳۵. از دیر رسیدن و زود گزیدن

دستگاه چاپ سُربی در سال ۱۴٣۹ میلادی ساخته شد و ده سال پس از آن در سراسرِ اروپا درکار بود. این صنعت در سال ۱٨۱۶ به ایران آمد اما هشتاد سال پس از آن در ایران بکار گرفته شد. اگر چه چاپ سنگی در ایران در چند دهه ‏ای پیش از بکار افتادن دستگاه چاپ سُربی دایر بود اما چاپ مکانیزه سربی ۴۵٨ سال پس از پدید آمدن در غرب، در کشور ما بکار گرفته شد. این دیرآمد را باید یکی از شومترین بدآوردهای تاریخی ایران در سده گذشته دانست.
پیدایش پدیده چاپ را باید یکی از بزرگ ترین رویدادهای تاریخ دانست. برخی از پی ‏آیندهای آن این ‏هاست:
• آموزش و پرورش همگانی در پرتو تیراژ فزاینده کتاب ‏های درسی و آموزشی
• همگانی کردن خواندن و نوشتن و پدید آوردن توانایی اندیشیدن و آموزاندن به دیگران.
• افزایش ذهنیتِ‌ نوشتاری و روشمند و کاهش ذهنیت شفاهی و دگرگون شونده.
• نوشتاری کردن فرهنگ شفاهی و پایدار کردن داده ‏های فرهنگی و ادبی با انباردن آنها درکتاب و برگ ‏های چاپ شده.
• استاندارد کردن شیوه نوشتاری.
• گسترش دانش و هنر با آسانیاب نمودن اندیشه ‏ها و آثار دانشمندان وهنرمندان و سخنوران و نویسندگان و اهل قلم.
• توانایی بیشتر ویرایش و پیرایش و آرایش اندیشه و متن.
• امکان ترجمه روشمند و ترابری اندیشه از فرهنگ و یا سرزمینی به سرزمین دیگر.
• پیدایش رسانه‏ های نوشتاری چون روزنامه، شبنامه، مجله، دستور کار، شیوه کارکرد، و تدوین قانون و اساسنامه و مرامنامه.
• پیدایش کتابفروشی، کتابسرا، کتابخانه همگانی و بازار کتاب و روزنامه و نشریه.
چنین بود که پیدایش صنعت چاپ، در کشورهای غربی زمینه ساز ِفوران دانش و دانستنی درباره پدیدارهای جهان گردید و در پی آن، گستره دانش و آگاهی همگانی به گونه ژرف و شگفت‏ انگیزی دگرگون شد. اما در ایران دست‏ هایی که هماره در بزنگاه‏ های ‏ تاریخی برای مردم دیوار می ‏کشند و ‏شکوفایی آنان را برنمی ‏تابند، بسی بیش از چهارسده از آمدن صنعت چاپ به ایران و بازتاب ‏آن جلوگیری کردند.
اولین چاپخانه در ایران در سال 1233 هجری در شهر تبریز برپا شد.1 این کار با نکوهش ملایان همراه بود که چاپ کتاب را “امری الحادی” می دانستند و آن را مایه برباد رفتن دین ِ مردم می ‏پنداشتند. از اینرو این چاپخانه دیری نپایید و تا سال 1431، چاپ سربی در ایران پا نگرفت. احمد کسروی در این بارنوشته است که؛ ” مستبدین حروف سربی چاپخانه امید ترقی را ذوب کرده و به صورت گلوله در آورده و به روی این ملت بیچاره انداختند.۲
دیر آمدن صنعت چاپ سربی به ایران، سبب دیرآمدن آموزش و پرورش مدرن به آن کشور شد و دیر آمدن آموزش و پرورش، سبب ناآشنایی بهنگام ما با ارزش ‏ها و اندیشه ‏های مدرن و عقب ماندن از جهانیان در کتابخوانی شد.
البته جنگ کهنه پرستان و کژاندیشان با نمادهای زندگی مدرن، تنها برسرِ چاپ سربی نبود. آنان هماره در گذر تاریخ با هر پدید نو سرِ ستیز دارند واز دبستان و دوش و ساعت مچی گرفته تا تویتر را در آغاز حرام می ‏دانستند. سیاستی که امروز در ایران در پیوند با اینترنت دنبال می ‏شود، همانی ‏ست که در سده گذشته درباره چاپ دنبال می ‏شد. پیدایش گستره مجازی اینترنت، جهان را دستخوش دگرگونی‏ های شگرفی کرده است که بازتاب ‏های آن، ای بسا که در آینده ‏ای نزدیک، گفتمان پیشرفت را شتابی نوری دهد. اما شوربختانه حکومت ایران اینترنت را هووی صدا و سیمای خود می ‏داند و با آن که از نقش روزافزون آن در جهان کنونی باخبر است، از آن می ‏هراسد و از فراگیر شدن آن جلوگیری می‏ کند.
بله، انگار که ما باید همیشه دیرتر از دیگران برسیم و زمانی هم که می ‏رسیم، ترن رفته است. گفتمان نوشداروی پس از مرگ سهراب، نماد روشنی از این گرفتاری تاریخی ماست که ای بسا ریشه در ناخودآگاه قومی ما دارد. شاید همین دیر رسیدن ‏ها ما را زودباور و زودرنج و زودگزین کرده‏ است.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
1 و 2. احمد کسروی در کتاب “تاریخ هیجده ساله آذربایجان” آورده است که، در سال 1233 هجری قمری اسباب و آلات چاپ حروفی را به تبریز آورده و تحت حمایت عباس میرزا نایب السلطنه که در آن زمان حکمران آذربایجان بود مطبعه کوچکی برقرار نمود. البته پیش از آن در زمان صفویه، سفیر «پاپ» یک دستگاه ماشین چاپ ، برای شاه عباس هدیه آورد و «کتاب مقدس» چاپی را به شاه داد؛ شاه دستگاه چاپ را به کلیسای جلفا بخشید.

از این دیــــدگاه:‌(۶)
***

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)