27. واهمــه های بی نام و نشان.

روزگار ما، روزگار فراوانی ترس و لرز و افسردگی و واهمه های بی نام نشان است. این چگونگی بخشی از آن روی سکه زندگی مدرن است.1. براساس تخمینی که به تازگی از سوی سازمان بهداشت جهانی منتشر شده است، شمار ِ افسردگان امروز جهان، بسی بیش از شمار همه افسردگانی ست که از آغاز تاریخ تاکنون برروی زمین زیسته اند. این بیماری در میان جوانان، بیشتر از سالمندان گسترش یافته است. پایانداد ِ پژوهشی جهانی دراین باره که در 9 کشور با همکاری نزدیک به چهل هزار نفر انجام‌ شد، نشان‌ داده است که جوانان‌ در همه‌ این ‌کشورها بسی‌ بیش‌ از پیران‌ به‌ افسردگی‌ دچار می‌ شوند. نیز این‌ بیماری ‌در کشورهای‌ صنعتی‌ فراگیرتر از کشورهای‌ فقیر است‌؛ در حقیقت‌، خودکشی‌، که برآیندی از افسردگی ژرف است، در کشورهای‌ اروپایی‌ و امریکای‌ شمالی‌، پس‌ از تصادفات ‌ِرانندگی‌، بزرگترین‌ کُشنده انسان است‌. شاید این‌ روند ناشی‌ از افزایش ‌ِهماره‌ – رویندهٔ گسترهٔ‌ خواست‌ های‌ مردم‌ِ این‌ کشورهاست‌. این‌ گستره ‌بر پایه‌ شعارِ” مصرف‌ِ بیشتر، زندگی‌ بهتر” ، روز به‌ روز بازتر می‌ شود و آرزوها و درخواست‌ های‌ تازه ‌ای‌ در مردم‌ پدید می‌ آورد .

از سویی‌ نیز، فروکاهی‌ِ فرهنگ‌ِ باهمی‌ و همزیستی‌، سبب‌ می‌ شود که ‌یکی‌ از نخستین‌ نیازهای‌ انسانی‌، یعنی‌ نیازِ به‌ زندگی‌ با دیگران‌ و نشست‌ و برخاست‌ و داد و ستدِ اندیشگی‌ وعاطفی‌ با آنان،‌ برنیاید. برآیش‌ِ انسان‌ در پرتو شیوه‌ زندگی‌ کوچ‌ زیستی‌، از وی‌ جانوری ‌اجتماعی‌ ساخته‌ است‌ که‌ نیازمند به‌ همزیستی‌ و همکاری‌ با دیگران‌ و جویای‌ یاری‌ و مهربانی‌ آنان‌ است‌. در کشورهای‌ اروپایی‌ و امریکای ‌شمالی‌ که‌ روندهای‌ اجتماعی‌ در چند سده‌ گذشته‌، مردم‌ را به‌ یکان‌ های ‌خود – مدار روگردانده‌ است‌، بسیاری‌ از مردم‌، نیاز به‌ همنشینی‌ با دیگران‌ را با روی‌ آوردن‌ به‌ گروه ‌های‌ ورزشی، مذهبی، اینترنتی‌ و …، جبران ‌می ‌کنند. برخی‌ نیز بازگشت‌ِ به‌ سنت‌ های‌ پیشین‌ و بازسازی‌ نقش ‌خانواده‌ را چاره‌ کار می‌ دانند .

در بررسی‌ِ چرایی‌ روزافزون‌ِ افسردگی‌ و خودکشی‌ در جهان‌، نقش ‌ِرسانه‌ های‌ گروهی‌ را نیز نادیده‌ نمی‌ توان‌ گرفت‌. رسانه‌ های‌ همگانی، بویژه‌ تلویزیون‌، سیمنا و اینترنت، همه‌ گروه ‌ها و جامعه‌ های‌ جهان‌ را به‌ یک ‌گروه‌ تبدیل‌ کرده‌ است‌. تا پیش‌ از آن‌، هر کسی‌ با قوم‌ و قبیله‌ خود درگرفت‌ و داد بود و همه‌ کنش‌ ها و کشش‌ ها و کوشش‌ های‌ ذهنی‌ِ فرد، در پیوند با اقوام‌ و خویشاوندانش‌ شکل‌ می‌ گرفت‌. این‌ چگونگی‌ سبب می‌ شد که‌ هر کسی‌ در میدان‌ زندگی‌ در رشته ‌ای‌ کارآمد و پهلوان‌ باشد و در کاری‌ بر دیگران‌ برتری‌ داشته‌ باشد. امروزه‌ در پرتو تلویزیون‌ و رسانه های اجتماعی مانند فیسبوک، تویتر و تلگرام، جهان‌ قبیله ‌ای‌ هفت‌ میلیارد نفری را می‌ ماند و اگر فرد در روستا و شهر خود نیز بهترین‌ باشد، باز با حریفان‌ِ دیگری‌ در استان ‌روبروست‌ و اگر در استان‌ نیز برترین‌ باشد، باز باید با بهترین‌ های ‌استان ‌های‌ دیگر مسابقه‌ بدهد. امروزه‌ قهرمان‌ کشور شدن‌ نیز پایان‌ راه‌ نیست‌ بلکه‌ آغاز راه‌ِ دور و درازِ جام‌ِ جهانی‌ ست‌ که‌ آن‌ نیز تنها به‌ یک ‌تن‌ یا یک تیم داده‌ می‌ شود و هزاران‌ هزار قهرمان‌ِ دیگر را که‌ هر یک‌ پیش‌ از پیدایش‌ و فراگیر شدن‌ِ رسانه های همگانی مانند؛ تلویزیون‌ و اینترنت برترین‌ می‌ بود، ناامید و شکست‌ خورده‌ نشان‌ می‌ دهد. تماشای‌ برترین‌ ها و بهترین‌ ها و دیدن‌ شیوه‌ زندگی‌ ستارگان‌ سینما و تلویزیون‌ و نمایش‌ِ ریخت‌ و پاش ‌ها و خوش‌ گذرانی‌ های‌ رویایی‌ و بی‌ پایان‌ نمای‌ آنان‌ در سریال‌ های‌ فریبنده‌ِ تلویزیون‌ های‌ اروپایی‌ وامریکایی‌، همزمان‌ با برانگیختن‌ِ اشتهای‌ مردم‌ جهان‌ برای‌ مصرف‌ِ بیشتر در آرزوی‌ بهروزی‌ و شادکامی‌ و زندگی‌ِ بهتر، دریای‌ رشک‌ِ آنان ‌را نیز به‌ هیجان‌ می‌ آورد و بر ناخرسندی‌ و ناسازگاری‌ِ آنان‌ با همسران ‌و فرزندان‌ و همسایگان‌ و همراهانشان‌ می‌ افزاید. شاید از اینروست‌ که ‌افسردگی‌ و خودکشی‌ در جهان روندی‌ روزافزون‌ یافته‌ است.

جنسیت‌ و افسردگی

شمارِ زنان‌ِ افسرده‌ در جوامع‌ غربی‌، دو برابرِ مردان‌ است‌. این‌ شمارنشان‌ می‌ دهد که‌ زنان‌ در پیوند با این‌ بیماری‌ یا آسیب‌ پذیرتر از مردان اند، یا روابط اجتماعی سبب این چگونگی می شود و یا به‌ دلایل‌ دیگری‌، افسردگی‌ خود را بیشتر از مردان‌ گزارش‌ می ‌کنند. گذشته‌ از افسردگی‌، بررسی ‌های‌ دیگری‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ زنان‌ بیش‌ از مردان‌ به‌ همه‌ بیماری‌ های‌ روانی‌ گرفتار می‌ شوند و حتی ‌درصدِ زنانی‌ که‌ به‌ افسردگی‌ فصلی‌ دچار می‌ شوند، از مردان‌ بیشتراست.

روانشناسان و روانزیست‌ شناسان‌ برای‌ واگشایی‌ِ این‌ چیستان‌ با گرفتاری ‌های‌ بسیاری‌ روبرو هستند که‌ چندی‌ از آن‌ ها را بر می‌ شماریم‌: نخست‌ این‌ که ‌سازه ‌های‌ سازنده‌ِ افسردگی‌ درهر کسی به گونه ای ست‌. از اینرو، شناسایی ‌سازه‌ ای‌ که‌ به‌ آسیب‌ پذیری‌ِ بیشتر زنان‌ کشیده‌ می‌ شود، کاری‌ بس ‌دشوار است‌ . دیگر آن‌ که‌ فرهنگ‌ های‌ غربی‌، مردان‌ را استوارتر و تاب‌ آورتر از زنان‌ می‌ خواهد و ای‌ بسا که‌ این‌ پنداره‌ سبب‌ شده‌ است‌ تا مردان‌ به‌ درمان‌ جویی‌ برای‌ افسردگی‌ برنیایند و آمارِ نادرستی‌ از این‌ چگونگی‌ وجود داشته‌ باشد. سوم‌ آن‌ که‌ هیچ‌ گونه‌ تفاوت‌ِ چشم‌ گیری‌ در بنیادِ ژنتیک‌ زن‌ و مرد وجود ندارد، اما با‌ آنکه‌ هیچ‌ زمینه‌ِ ژنتیک ‌برای‌ آن‌ نمی‌ توان‌ یافت‌، تفاوت‌ های‌ بزرگی‌ در پیوند با خیز و ریزِهورمون‌ های‌ گوناگون‌ در خون‌ و نیز شیوه‌ خوابیدن‌ِ زن‌ و مرد است.

با این‌ همه‌، بسیاری‌ از پژوهش‌ های‌ این‌ حوزه‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ شمارِزنان‌ِ افسرده‌، دو برابر مردان‌ است‌. در پژوهشی‌ که‌ در سال‌ 2000، همزمان‌ در بیش‌ از 10 کشور جهان‌ انجام‌ شد، آشکار گردید که‌ اگر چه ‌در میان‌ زنان‌ و مردان‌ِ آن‌ کشورها، احتمال‌ِ ابتلا به‌ بسیاری‌ از بیماری‌ ها همانند است‌، اما شمار زنان‌ افسرده‌، دو برابر مردان‌ است‌ .
در آزمایشی‌ که‌ چندی پیش درباره‌ این‌ چگونگی‌ در انستیتوی‌ ملی‌ بهداشت‌ روانی ‌امریکا انجام‌ گرفت‌، پژوهندگان‌ به‌ بررسی‌ بخش‌ هایی‌ از مغز در هنگام ‌کارکردن آن‌ در زمان‌ِ اندوهناکی‌ِ فرد پرداختند. این‌ آزمایش‌ نشان‌ داد که ‌گردش‌ خون‌ در بخش‌ لیمبیک 3 ‌ِ مغزِ زنان‌ در هنگام‌ِ نگرانی‌، هشت‌ برابرِ آن‌ دراین‌ بخش‌ از مغزِ مردان‌ است‌. این‌ جُستاورد، ذهن‌ پژوهندگان ‌را به‌ این‌ نکته‌ رهنمون‌ ساخت‌ که‌ شاید پر کاری‌ِ این‌ بخش‌ از مغزِ زنان، ‌آنان‌ را آسیب‌ پذیرتر می‌ کند و نیز شاید این‌ پرکاری‌ سبب‌ِ زودترفرسوده‌ شدن‌ِ بخش‌ِ لیمبیک، در مغز آنان‌ می‌ شود. اگر این‌ تئوری ‌درست‌ باشد، تفاوت‌ زن‌ و مرد در پیوند با افسردگی‌ زمینه‌ فیزیولوژیک ‌دارد.

آزمایش‌ِ مهم‌ِ دیگری‌ به‌ بررسی‌ِ چگونگی‌ زایش، خیزش‌ و ریزش‌ِ ِهورمون‌ های‌ گوناگون‌ در بدن‌ِ زن‌ و مرد پرداخت‌. این‌ آزمایش‌ نشان‌ داد که‌ تفاوت‌ های‌ بزرگی‌ میان‌ زن‌ و مرد در رابطه‌ با تولیدِ هورمون‌ ها و نیز واکنش‌ آن‌ ها نسبت‌ به‌ دایره‌ِ شب‌ و روز و فصل‌ های‌ سال‌ است‌. برای ‌نمونه‌، بدن‌ زنان‌ در شب‌ های‌ تابستان‌ هورمون‌ ملوتونین‌ِ4 کمتری ‌تولید می‌ کند. تراوش‌ این‌ هورمون‌، آرامش‌ بخش‌ و خمودگی‌ آوراست‌ و در فصل‌ زمستان‌ افزایش‌ تولید آن‌، افسردگی‌ فصلی‌ را سبب‌ می ‌شود. جُستاوردِ دیگرِ این‌ پژوهش‌ این‌ بود که‌ مغز زنان‌ واکنش‌ بیشتری‌ به‌ نورـ درمانی‌ نشان‌ می‌ دهد. این‌ درمان‌ برای‌ افسردگی ‌های‌ فصلی‌ به‌ کاری‌ می‌ رود و جای‌ کمبودِ نورِ خورشید را در تولید هورمون‌ ملوتونین‌ می‌ گیرد.

این‌ آزمایش‌ ها گویای‌ اثرِ هورمون‌ های‌ بدن‌ بر چگونگی‌ آسیب‌ پذیری‌ در برابر افسردگی‌ ست‌. آنچه‌ که‌ تا کنون‌ مورد بررسی‌ قرار نگرفته ‌است‌، کنش‌ ها و واکنش‌ های‌ هورمونی‌ در هنگام‌ قاعدگی‌ و یائسگی‌ و پیوند آن‌ ها با افسردگی‌ ست‌. خیزوخواب های هورمونی‌ِ بدن‌ زنان‌ با توجه‌ به‌ نقش‌ برآیشی‌ آنان‌ بسی‌ بیشتر از مردان‌ است‌ و ریشه‌ِ ابتلای‌ بیشترِ زنان ‌به‌ افسردگی‌ را باید در فراز و فرودهای‌ هورمونی‌ِ بدن‌ آن‌ ها در دوران ‌ِآبستنی‌، قاعدگی‌، و یائسگی‌ جستجو کرد .
…………………..
1. عنوان ِاین یادداشت، “واهمــه های بی نام و نشان”، نام کتابی ست از زنده یاد غلامحسین ساعدی.

2. برخی از روشنفکران، بررسی پیایندهای ناخواسته صنعتی شدن جهان را برای نویسندگان کشورهای پیرامونی نادرست می دانند و برآن اند که این بررسی بسود نیروهای واپسگرای آن سرزمین ها خواهد بود و آبی به آسیاب ارتجاع و خود کامگی و دیکتاتوری خواهد ریخت. چنین است، اما هدف من در اینجا نوشتن درباره افسردگی بود.

3. The Limbic System

4. Melatonin

***

2۸. از چراغ و آینه و صدای آن حرف ها.

شفیعی کدکنی در کتاب جنجال انگیز خود؛ با چراغ و آینه، نکته ای دربارهٔ شعر احمد شاملو نوشته است که شایسته اندکی درنگ است. بخوانید:

” شاملو به لحاظ فکری چیزی که برای غربیان تازگی داشته باشد حتی یک سطر هم ندارد. می ماند ایماژ و رتوریک ، ایماژها هم غالبا در فرنگی مشابهات خود را دارند. پس آنچه می ماند رتوریک شاملو است که آن هم برای فرنگی رتوریکی است دستمالی شده و مأنوس. در عوض شعر این آقایان ( اخوان ثالث و قیصر امین پور)، پر از ایماژ های بدیع است که برای غربیان تازگی دارد و پر از افکار بکر و جالب برای غربیان و رتوریک فارسی که برای آنها نامأنوس و دستمالی نشده است و…

سپس آورده است که؛

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند.”

موضوع انشاء: شعرِ خوب را تعریف کنید.

بسمه تعالی، البته از این موضوع چنین برمی آید که شعر خوب آن است که؛ ” به لحاظ فکری چیزی که برای غربیان تازگی داشته باشد حتی یک سطر….” ، در آن باشد وگرنه صاحب اش بیچاره خواهد بود. می ماند ایماژ و رتوریک دستمالی شده و مانوس، (یعنی چه؟). اما، ” شعر خوب، پُر از ایماژهای بدیع است که برای غربیان تازگی دارد و پر از افکار بکر و جالب برای غربیان و البته رتوریک فارسی دستمالی نشده.” (یعنی چه؟).
پس برای همگان روشن و مبرهن است که شعر، یعنی افکار بکر و جالب برای غربیان و البته مقداری رتوریک فارسی دستمالی نشده! نمونه؟ “شعر همین آقایان (اخوان ثالث و قیصر امین پور).”

انگار که استاد شفیعی دارد در اینجا ناخواسته، شعر شاملو را ستایش می کند و شعر آن دو شاعرِ روانشاد را نکوهش. اگر شعر را سخن خیال انگیز و افسونریز و فتنه آمیز بدانیم، آنگاه باید بپذیریم که چنان سخنی نیازی به داشتنن هیچگونه فکری ندارد، چه رسد به “افکارِ بکر و جالب برای غربیان”. وانگهی،‌چرا غربیان؟ حالا فارسی زبانان هیچ، شرقیان چه گناهی کرده اند؟

بیاد این سخنان ابراهیم گلستان افتادم که درباره شفیعی کدکنی گفته است که؛

“آقای شفیعی کدکنی به هرحال تا اندازه ای سواد دارد. چقدر و در چه زمینه اش برای هیچ کس نمیشود به وجه قاطع گفت. اما سواد باید با یک روحیه ی زبل و زنده در حدِ آ نچه روز لازم دارد باشد. شما با سوادِ در حدِ پس پریروز درباره ی همان پس پریروزی و به زمان پس پریروزی ها بگویید چندان از خط دور نیفتاده اید. اما با آن روحیه آن مقدار درک و آن مقدار ذخیره ی فهم و سواد نمیشود، یا در واقع نباید، در حدِ مسائل مدتها پس از آن دوره ی اطلاعِ خود چیزی بفرمایید. که اگربفرمایید یکجورهایی صدای تلق و تلوقِ آ ن حر فها در میآید، نفی کنندهٔ حر فتان میشود. ” (ابراهیم گلستان در مهرنامه شماره 43)
…………………….
(با چراغ و آینه ، ص 530)

***

۲۹. اپوزیسیون و نقشه راه.

استراتژی گروه های اپوزیسیون حکومت اسلامی، هیچ پیوندِ خِرَدمداری با نیازها و نگرانی های مردمان ایران ندارد. بیشتر این مردمان، هر روز و شب در پی پاسخگویی به نیازهای روزمرهٍ خود، یعنی تامینِ خوراک و نوشاک و پوشاک و سرپناه هستند، اما اپوزیسیون،‌ پیش از پرداختنِ بدانها، از گفتمان های کلانی مانندِ حقوق بشر، آزادی بیان، سکولاریسم و…سخن می گویند. البته افزودن این گفتمان ها به فهرست خواست های مردمی درست و بجاست،اما به گمان من، کاربرد استراتژیک آن ها در ستیز با حکومت اسلامی، در زمانی که هرروز بر شمارِ گرسنگان و بی خانمانان و کارتن خواب ها، بیچارگان و گدایان آبرودار افزوده می شود، بسیار فرصت سوز است و به بهای از دست دادن همدلی و همراهی مردم با اپوزیسیون خواهد بود.

ذهنِ انسان تهیدست، هماره درگیر گریزِ از مرگ و پاسخ یابی برای نخستین نیازهای زیستی، یعنی یافتن خوراک و نوشاک و پوشاک و سرپناه، برای زنده ماندن است. چنان انسانی، ندگی را چون هیولای مرگبار در پیش روی خود می پندارد و کُنش های روزمره خود را، گونه ای دست و پنجه نرم کردن با آن هیولا می داند. این نگره، جایی برای پرداختن به گرفتاری های ورا- آنی در ذهن انسان نمی گذارد. انسان تهیدست و درمانده، گفتمان هایی چون میهن، حقوق بشر، مردم سالاری وهویت ملی را سرگرمی سیاست بازان و سیران می داند و تا زمانی که واتابی از نیازهای آنی خود را در آن ها نبیند، هیچ پیوند معناداری با آن ها برقرار نمی کند.

البته پُرنماکردنِ گفتمان نابرابری و تضادِ دارا و ندار در کشور، و برنماکردن آن در گستره همگانی، دور شدن از حقوق بشر و دموکراسی و هنجارهای جامعه انسانی نیز نیست. اما دست آویز کردن این مفاهیم، بدانگونه که در رسانه های فارسی زبانِ بیگانه دیده می شود، گروه های اپوزیسیون را همزبان و همراه رسانه های بیگانه می نمایاند. افزون برآن، پافشاری در بهره وری ابزاری از این گفتمان ها تاکنون اپوریسیون را از مردم دورتر نیز کرده است.

امروز ایران با گُسل ها و تضادهای اقتصادی و فرهنگی بسیار بزرگی روبروست که هر یک از آن ها می تواند دستمایه کارسازی برای پیوند میان اپوزیسیون و مردم باشد. من به یکی از این تضادها اشاره می کنم که، گُسل ژرف و هماره پهنه-گستری ست که میان دار و ندار، در سه دهه گذشته پدید آمده است. این تضاد برای همه کسانی که در ایران زندگی می کنند، آشناست و برای خارج نشینان خبری کهنه و تکراری. دامنه این تضاد چنان است که در زمانی که هر روز شمار فزاینده ای از مردم به زیر خط فقر فرو می افتند و ساده ترین بیماری ها هر روز، صدها ایرانی را برای نداشتن هزینه درمان، بکام مرگ می فرستد، کسی مانندِ بابک زنجانی، بازرگان زندانی، دو میلیارد یورو را پول خُرد می خواند. اکنون ثروت اندوزی گروه کوچکی از دست اندرکاران حکومتی چنان است که گویی با شیوخ عرب در سرمایه گذاری های فردی و رکورد شکنی در خرید خانه های گرانبها در شهرهای بزرگ اروپایی مسابقه گذاشته اند. پرداختن به این نابرابری، می تواند بخش بزرگی از مردم را با هرگروه سیاسی که به بررسی آن بپردازد، همراه کند.

سخن گفتن از نبودِ آزادی و حقوق بشر و زمینه پیدایش دموکراسی و کاربرد کلیشه ای این گفتمان ها، ریشه در استراتژی تاکتیکیِ امریکا در زمان جنگ سرد با شوری دارد. این استراتژی در گستره جهانی، بهانه خوبی برای تحریم است اما کاربرد آن در کشوری با مردمی که نه آزادی و حق- مداری را تجربه کرده اند و نه دریافت و برداشت درستی از این گفتمان ها دارند، راه به جایی نخواهد داشت.

اپوزیسیون ایران تاکنون چنان رفتار کرده است که گویی بشیوه مبارزه با رژیم پهلوی، با حکومت اسلامی می ستیزد. این چگونگی ریشه در ناتوانی ما از شناخت ساختار پیچیده این رژیم دارد اما اکنون که پس از نزدیک به چهار دهه، درخت این رژیم ببار نشسته است و تضادهای بزرگ فرهنگی و اجتماعی ببار آورده است، زمان آن رسیده است که اپوزیسیون به شناسایی و بررسی آن ها بپردازد و نقشه راه خود را با چشمداشت به چگونگی کاربردن آن ها بکشد.

………
بابک زنجانی:2 میلیارد یورو پول خرد من بود
http://hoshdarnews.ir

***

۳۰. نگرشِ شایدی

دیوید ایگِلمن، اعصاب شناس آمریکایی، گفتمان تازه ‏ای ساخته است بنام، “Possibilianism” ، که در زبان فارسی باید “شدنیسم” بروزن کمونیسم را در برابر آن نهاد. از چشم انداز این گفتمان که برپایه دستاوردهای مغزشناسی شکل گرفته ‏است، هرآنچه به ذهن انسان می رسد، می تواند ممکن باشد و نمی توان آن را با قاطعیت رد کرد. شاید بشود این چشم‏‏انداز را به فارسی، “نگرش شایدی” خواند. دیدگاه شایدی، پذیره ‏های صد- در- صدی را رد می کند. از این چشم ‏انداز، هرپنداره هم می‏ تواند باشد و هم نباشد. شاید خدا باشد، شاید هم نباشد. شاید مرگ پایان کبوتراست، شاید هم نیست. شاید آگاهیِ انسان، فریبی، رویایی و یا بازی ذهن او با اوست. شاید هم نه.

ذهنیت شایدی، ذهنیتی باز است. ذهنیتی که رویاروی ذهنیت ایدئولوژیک می ‏ایستد و جزمی گرایی را رد می‏ کند. این ذهنیت آفرینه‏ های دانشمدار انسان را می ‏پذیرد، اما درباه هرآنچه تن به ترازوی دانش مدرن نمی دهد، با مدارا تا می کند. آب ِ ناب، در دمای صد درجه سانتیگراد به جوش می ‏آید و شاید و باید برنمی دارد. سرعت نور در هر ثانیه نزدیک به سیصد هزار کیلومتر است و نمی ‏توان گفت که شاید هم نیست. اما این که آیا انسان می ‏تواند با ورزش، بر پریشانی و افسردگی خود چیره شود، پرسشی است که در پاسخ آن می‏توان گفت که؛ شاید و شاید نه. البته اگر در آینده رژیم ورزشی ویژه ‏ای پیدا شود که هر افسرده ‏ای درهرجای جهان بتواند با پی ‏گیری آن، افسردگیِ خود را درمان کند، آنگاه شاید از این پاسخ برداشته خواهد شد.

ایگلمن، گفتمان شایدی را در کتاب خود،”چهل داستان از آن جهان”۱ آورده است. این کتاب همانگونه که از نامش پیداست، ذهن خواننده را به چهل راهی که شاید پس از مرگ برای انسان باز باشد، می ‏برد که برخی گیرا و برخی شوخناک است. بیشتر کسانی که این کتاب را خوانده اند، آن را دلنشین و خواندنی یافته اند. به گمانم این یکی از آن کتاب‏ هایی باشد که بسیاری از زبان‏ های زنده دنیا برگردانده خواهد شد. شاید. امیدوارم هرچه زودتر، همزبانی این کتاب را به فارسی نیز برگرداند.
………………..
https://en.wikipedia.org/

***

31. خـداواژه ‏ها‏ی زبان فارسی

ادبیات سیاسی و اخلاقی ما اندک اندک دارد پُر از واژه ‏ها و گفتمان‏ های بی معنی و بی سروته می ‏شود. یکی از این واژه ها، “سکولاریسم” است. اگرچه اکنون نزدیک به یک دهه است که دکتر اسماعیل نوری علاء دل و دین در راه روشنگری این گفتمان نهاده است، اما چون هر یک از ما ایرانیان برای هر مفهوم، تعریف ها و تعبیرها و تفسیرهای خود را داریم و هریک از ما “آدم العلما” هستیم، به اندازه شمار ایرانیان صاحب ادعا نیز، تعریف از گفتمان های وارداتی داریم. من معنای این واژه را در زبان انگلیسی در می یابم، اما کانال ذهن را که به فارسی می‏ گردانم، درمی ‏مانم. یکی می‏گوید، سکولار یعنی دین ستیز. دیگری پرخاش می‏ کند که نه، یعنی ارجگذاری به همه ادیان. یکی می ‏گوید حکومت ایران سکولار است و دیگری، تنها راه مبارزه با این حکومت را سکولار کردن آن می‏ خواند. کار بجایی رسیده است که برخی از “علمای اعلام”! هم در این باره نظر داده ‏اند و به مردم هشدار داده‏ اند که مبادا به دام سکولارها بیفتند. ‏برخی می‏ گویند سکولارها همان کمونیست ‏های سابق هستند که این اسم تازه را برای خودشان گذاشته ‏اند. یکی هم در این میان می ‏کوشد نشان دهد که ‏سکولاریسم ریشه در اندیشه ‏های ایرانیان باستان دارد و از خودمان است!

نیز چنین است سرگذشت واژگانی چون؛ مردم، توافق، انتخابات، پیروزی، کرامت انسانی و مدرنیته. از بس که با این گفتمان ‏ها بازی شده است و باهوده و بیهوده بکار برده شده است، اکنون همه آن ها از معنا تهی شده ‏اند. یک سده پیش، در ذهنیت ایرانی، “خدا”، بانی جهان و نیروی گرداننده همه چیز آن پنداشته می شد. امروز تعریف درستی از نقش او در جهان نداریم. نیم سدهٔ پیش، برخی از روشنفکران و درس خوانده‏ ها، مفهوم تازه ‏ای بنام، “زیربنا – روبنا” را بجای خدا گذاشتند. از آن پس برای چند دهه، سرنخ همه چیستان‏ ها، از تعبیر خواب گرفته تا جنگ دوکره را به آن می‏‏ چسباندند. اما امروز نوبت “مدرنیته” فرا رسیده‏ است. گفتمانی بالاتر- از- دیپلم، که کافر و مسلمان را شیفته خود کرده است. البته گویا کفارهرآن‏ چه دارند از مدرنیته است و ما هرآنچه نداریم.

پیروان فرهنگ‏ های دینی، خدا را هم که از مرکز هستی بردارند، چیزی خداوار بجایش می ‏گذارند تا همچنان دُم هرچیز دیگر را به آن ببندند و خیال خود را از پژوهش و پالایش آسوده بدارند. اگر باورتان نمی‏ شود، هر نوشته ‏ای را که درباره مدرنیته است، بردارید و هرجا که به واژه “مدرنیته” می ‏رسید، “خدا” را جایش بگذارید. البته واروی این آزمایش را هم می ‏شود کرد. آنگاه در خواهید یافت که رازها همچنان سر بمُهر مانده است و این گفت و نوشت‏ ها، هیچ گره‏ کوری تاکنون از کارِ ما نگشوده ‏است.
……….
در جایی خواندم که در تونس به روستائیان تازه به شهر آمده که در شهر، پپسی می نوشند، سکولار می گویند.

از این دیــــدگاه:(بخش پنجم)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)