۲۴. حکومت ِمرگ برآمریکا.

حکومت کنونی ایران، حکومت “مرگ بر آمریکا” است. البته امروز نزدیک به چهل سال از تاریخ مصرف این شعار گذشته است و در این سال ها، صدها هزار ایرانی ِکارآموزده، فن‏ آور، هوشمند و ثروتمند، از شرِّ این حکومت به امریکا و دیگر کشورهای جهان پناه برده‏ اند. ای بسا که امروز بیشترین شمار هواخواهان امریکا در خاور میانه نیز در ایران باشند. سردمداران حکومت ِ”مرگ بر آمریکا” هم، علیرغم هیاهوی دروغینی که سال هاست براه انداخته اند، نشان داده اند که هماره آماده مذاکره و همکاری با آمریکا هستند. اما بشرطی که آمریکا گزینه “براندازی” را از روی میز بردارد.

اگر همه پرسی و پندار پژوهی در ایران آزاد می بود، بی ‏گمان شگفت ‏انگیزترین و خبرسازترین آمارها، هرروز از آن کشور به خبرگزاری‏ های جهان مخابره می ‏شد‏ و جهانیان در می ‏یافتند که چه گُسل ژرف و هراسناکی میان شعارهای پوشالی و توخالی حکومت ایران و مردمان آن کشوراست. نیز، درمی ‏یافتند که مردم ایران هم مانند مردم دیگر سرزمین ‏ها هستند. نه بدتر و نه بهتر. مردمانی چونان دیگران با رویاها و امیدها و هراس‏ ها و آرمان ها و خیال ‏ها و خواهش های انسانی؛ نه آنسان که آخوندها می‏ خواهند، خام و خرافی و شهادت طلب اند و نه آنگونه که برخی از رسانه‏ های غربی و عربی می نویسند، ستیزه جو و جنگلی و بی فرهنگ. نه چیزی از دیگر مردمان جهان کمتر دارند و نه تافته جدا بافته ‏ای از هوش و هخامنشی هستند.

حکومت مرگ برآمریکا، پیرو سیاست “مرگ برآمریکا”ست. یعنی که از چشم‏ انداز سیاست مدرن و استراتژی ‏های سیاسی آن، نمی‏ توان سیاست این حکومت را بررسید. سیاست چیزی ‏ست و سیاستِ “مرگ برآمریکا”، چیزی دیگر. سیاست، ابزار گره گشایی بی خشونت از کلاف گوریده و درهم ِگرفتاری‏ های بی سرنخ است. گرفتاری ‏هایی که در نخستین نگاه، ناگشودنی و بی راه چاره می ‏نمایند. آنجا که ستیز بر سر چیزی، دو یا چند نفر، یا دو گروه و یا دو کشور یا بیشتر را با هم سرشاخ می‏ کند، پای سیاست به میان کشیده می ‏شود تا با کمک آن، آتش فتنه را فرو نشانند و از درگیری جنگ جلوگیری کنند. پس جنگ، نشانه شکست سیاست است و هنگامی آغاز می‏ شود که سیاست به بُن بست می‏ رسد.

اما سیاست ِ”مرگ برآمریکا”، استراتژی کاهش ِستیز نیست بل، که خود گونه ‏ای رجزخوانی و مبارزجویی نمایشی و توخالی ‏ست. در ظاهر، ندای جنگ است، اما در حقیقت دکانی برای چاپیدن دارایی های ملی یک کشور است. سیاستمدارِ بازارِ مرگ برامریکا نیز، کاری به جنگ و صلح ندارد و اگرچه بازتاب کردارهایش می تواند آتش جنگ را برافروزد، اما هدف نهایی او کیسه دوزی و ثروت اندوزی ست. او در حالی که در دفتر کار خود، شعارِ “مرگ برآمریکا” و، “آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند” را، در قاب خاتم، بر دیوار آویخته است، در گاوصندوق اش سند آپارتمان اش در نیویورک را نیز پنهان کرده است.

البته از نگرشی دیگر نیز، می ‏توان گفت که این شعار، پیش از آن که نکته ‏ای دربارهٔ گفتمانی بنامِ “سیاست” را با ما در میان بگذارد، از ذهنیت سرخوردهٔ جهان سومی ما سخن می ‏گوید. ذهنیت کسی که در رویارویی با فرهنگ خیره کننده غرب، خود را “عقب مانده” و جامانده و وامانده می ‏پندارد و گناه این همه را به گردن غربیان می ‏اندازد و با ابرقدرت بزرگ جهان غرب – امریکا – به نیابت از همه عقب ماندگان جهان برمی خیزد و فریاد نابودی آن کشور را سر می ‏دهد. نیز این که بگوییم امریکا ما را به این روز انداخته ‏‏است، این پیش پنداره را در خود دارد که قرا بوده است که ما همپای آن کشور باشیم، اما آنان با آگاهی از هوش و گوش ما، کوشیده ‏اند ما را در چنبر نادانی و ناتوانی نگهدارند و بدینگونه از میدان بدرکنند! به گمان من همین گفتمان “عقب ماندگی” که بسیاری درباره‏ اش گفته ‏اند و نوشته ‏اند، نشان از ناآگاهی ما از خویشتن خویش و جایگاهمان در جهان کنونی دارد. پرت نشویم.

شگفتا که در رویارویی با حکومتی که بنیادش برشعار ِ”مرگ بر آمریکا”، استوار است، هنوز بسیارانی در پی آشتی این حکومت با امریکا هستند! اگرچنین شود، آنگاه کشور ایران به حکومتی نیاز خواهد داشت که با کشیدن خط پایانی بر سی و اندی سال سیاه گذشته، با زبان سیاست مدرن با امریکا و دیگر کشورهای جهان، در راستای سود مردم ایران به گفتگو بنشیند. آشتی با امریکا، سیاست‏ های داخلی و خارجی حکومت ِ “مرگ بر آمریکا” را فلج خواهد کرد. حتی امامان جمعه را نیز با بحران گفتمانی در خطبه هایشان روبرو خواهد کرد!! نزدیک به چهل سال است که همه گناه ‏ها را گردن امریکا انداخته ‏اند و آتش بازار انقلاب را با بد و بیراه گفتن به امریکا و دولت اش روشن نگه داشته ‏اند. آنگاه چگونه می‏ توان ناگهان از کشور دوست و برادر امریکا سخن بمیان آورد و درباره ملت شهید پرور آن دیار روضه خواند. جوابِ پوتین و حزب‏الله لبنان را چگونه بدهند؟

سیاستمدار ِ مکتب “مرگ بر آمریکا”، زبان و ادبیات ویژه خود را دارد و با دانش سیاست به معنای مدرن آن و استراتژی‏ های سیاسی در جهان کنونی بیگانه است و آن ‏ها را ادبیات “دروغ و دلنگ” می ‏داند. در مکتب او سیاست یعنی دروغ گویی و نارو زدن و سردواندن با هر شیوه ‏ای که بشود. از این چشم ‏انداز، هدف وسیله را توجیه می ‏کند و “خدعه” و “تقیه” از داده ‏های دیانت است و دیانت نیز عین سیاست. اما در سیاست مدرن، استراتژی و ترفندهای سیاسی با چشمداشت به حقوق بین‏ المللی و دستاوردهای دانش مدرن و حقوق بشر شکل می‏ گیرد. سیاست مدرن، سیاست پست ماکیاولی‏ ست و در آن رفتارها و کردارهای سیاستمداران باید از پذیرش همگانی و راهروهای قانونی گذر کند. سیاستمداری که در دنیای مدرن،‏ در جامعه قانونمند، بی ‏واهمه از راستی و قانون دست بکاری ‏خطا زند، رسوا می ‏شود و گاه گوشمالی داده می ‏شود. داستان واترگیت در امریکا و بررسی دادگاهی گزینش ‏های تونی بلر، نخست وزیر پیشین انگلیس درآغاز جنگ با عراق، نمونه‏ هایی از این چگونگی ‏ست.

سیاست، دانشِ تنش زدایی‏ ست و سیاستمدار، ویژه کار ‏کشمکش- کاهی و گره گشایی. اما آن که در مکتب “مرگ بر آمریکا” دوره دیده است و خودش را سیاستمدارمی ‏داند‏، تنش زا و جنگ افروز و کشمکش خواه است، زیرا که با شعارهای کلیشه‏ ای و سخنان ناسنجیده و نابخردانه اش – گاه بی که بخواهد – جهانیان را به چالش می ‏کشد. پایانداد این سیاست تا به امروز این بوده است که اکنون ایران را در چار دهه گذشته، در فهرست کشورهای تنبیه – شو در آورده است.

حکومت “مرگ بر آمریکا”، اقتصاد ِ “مرگ بر آمریکا” نیز دارد. این اقتصاد در داد و ستد با کشورهای بیگانه، با سود و زیان کاری ندارد و هدفش بستن قرارداد با کشورهایی‏ست که امریکا آن ها را از معامله با ایران برحذر داشته ‏است. از اینرو حکومت در ترازنامه اقتصادی خود، بها و بازتاب ‏های این داد و ستدها را در برابر ثواب آن ‏ها می‏ نویسد. نمونه این چگونگی، سرمایه گذاری در سوریه و ونزوئلا و قراردادهای ننگین با شرکت‏ های روسی و چینی و اروپایی ست. اقتصاد ِ”مرگ بر آمریکا”، اقتصاد به آتش کشیدن سرمایه ‏های ملی با استراتژی لج و لجبازی ‏ست. اینان یا نمی‏ دانند و یا نمی‏ خواهند بدانند که دارایی کشوری چون ایران بسی اندکتر از آن است که بتوان با آن به بازار سرمایه جهانی، تلنگری زد، چه رسد به فلج کردن آن. البته کاربرد واژه “اقتصاد” در پیوند با خرید و فروش ‏های این حکومت اشتباه است زیرا که داد و ستدهای آنان با برُدارهای تولید و توزیغ و مصرف و سود و زیان بیگانه است. گویی که اقتصاد ایران را پیله وران و دست فروشانی روستایی می ‏گردانند که هنوز به شهر نیامده اند و با برنامه ریزی روشمند اقتصادی بیگانه‏ اند. پیله وارنی که با معاملهٔ پایاپا اُخت ترند تا به معامله های بازرگانی مدرن.

حکومت “مرگ بر آمریکا”، ارتش “مرگ بر آمریکا” نیز دارد. ارتش درهمه کشورهای جهان، مرزبان و خدمتگزار مردم است. اما در حکومت “مرگ بر آمریکا”، ارتش در خدمت شعار،”مرگ بر آمریکا”‏ ست و آتش این شعار را در گوشه و کنار جهان نیز برپا می ‏کند. همه مانورها و رزمایش‏ های این ارتش برای مبارزه با توهمی بنام “امریکا” و ترساندن مردم ایران ست. مردمی که اکنون از مرز شعار “می ‏کُشم، می کُشم” و، “اعدام باید گردد”، سال هاست که گذشته ‏اند و خردمندانه و آرام، در خیزش خاموشِ خود، خواهان حقوق انسانی خویش‏ اند.

‏تماشایی ‏تر از همه رویه های این حکومت، فرهنگِ ‏”مرگ بر آمریکا” ست. استراتژی های این فرهنگ در چند دهه گذشته، مردم ما را شیفته فرهنگ امریکایی کرده‏ است. این را آمار درخواست کنندگان ویزای امریکا در سفارتخانه ‏های این کشور در کشورهای جهان، بویژه در کشورهای همسایه ایران نشان بروشنی نشان می دهد.1 برنامه ‏های فرهنگی این حکومت، مردم ایران، بویژه شهرنشینان را آنچنان از اسلام و اندیشه‏ های دینی بیزار کرده است که شاید دیگر هرگز این دین در آینده کارکرد معناداری در زندگی مردم نداشته باشد. یکی از برآیندهای نیکوی این فرهنگ، هشیاری مردم در پیوند با کیستی خویش و چیستی جهان است. پرداختن به تاریخ و کوشش در شناخت گذشته با چشمداشت به رویدادهای چند دهه کنونی، گریز از تقلِید و بی خیالی از ثواب و گناه و آتش دوزخ، بی توجهی به رهنمودهای آخوندها و روشنفکران و موج سواران حرفه ‏ای، همه گویای این نکته است که چشمه مشروعیت دین در آن دیار، خشکیده است و مردم هنوز چشمه دیگری را جایگزین آن نکرده ‏اند. شگفت انگیزتر، این که حکومت “مرگ بر آمریکا”‏، اندک اندک با گرفتار شدن در چنبر پیامدهای ایدئولوژیک این شعار، زمینه نابودی خود را فراهم کرده است و مهر امریکا را که روزی دشمن بزرگ مردم همه سرزمین‏ های پیرامونی پنداشته می ‎شد، به دل بسیاری از ایرانیان نشانده ‏است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. شمار فزایندهٔ درخواست کنندگان ویزای امریکا از سفارتخانه این کشور در دبی سبب شده است که بخش کنسولی سفارت سایت ویژه ‏ای برای درخواست کنندگان ایرانی بازکند!

***

۲۵. روشنفکر دینی، هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد.

“روشنفکر ِدینی” گفتمان شگفت و آشفته ای ست. شگفت از آنرو که با آن که آشفته است، اما برخی آن را پذیرفته اند و بکار می برند و آشفته، چون از دو واژه همگریز و ناهمخوان ساخته شده است. نمونه این گونه برساخته های ناساز این هاست؛ سبز ِ بی رنگ، مثلث چارگوش، مایع ِ خشک و، کجل ِفکلی. روشنفکر دینی کسی ست که هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد. این چگونگی از آنروست که روشنفکری، پژوهش و پالایش و پرسش و جستجو از چشم انداز فرهنگ مدرن است. فرهنگی که ویرانگر هر گونه دین و باور به نیروهای ماورایی ست و تنها آنچه را در دسترس دریافت های حسی انسان است، می پذیرد. فرهنگی که هیچ چیز را مقدس نمی داند و همه پدیدارهای جهان را به یک چشم نگاه می کند. فرهنگی که دستاوردهای دانشی ِآن، جهان را ناهدهمند و خود خاسته و بی برنامه می پندارد و انسان را جانداری از میان بی شمار جاندارن جهان بی هیچ ارج و برتری می داند.

از سوی دیگر، دینداری، پایداری در باور به پنداره های خِرد ستیز و پیوندهای ماورای طبیعی ست. آدم دیندار، دلِ خوشی از فرهنگ مدرن و بازتاب های آن که ویرانگر دین و ایمان اوست، نمی باید داشته باشد. دین، حوزه دلسپاری به افسانه های ِبی زمان و بی مکان است؛ افسانه هایی که در آن ها قوانین طبیعت رعایت نمی شوند. درافسانه های مردی که با جانوران سخن می گوید، آنکه زمستان را بهار می کند، عصایی که ماری آدمخوار می شود، کسی که برآب راه می رود و یا با اشاره انگشتی کوهی را کاهی می کند و یا مرده ای را زنده می کند، قوانین فیزیک و شیمی و ریاضی و همه اصول دانش و منطق شکسته می شوند. این همه، از چشم انداز روشنفکری که پِیرو خِرَدمداری مدرن است، باید رویدادهای بی اساس و دروغ پنداشته شود. اما روشنفکر دینی، نه تنها چنان نمی کند، بلکه در پی توجیه آن ها بر می آید و اگر ناگزیر بشود، معجزه را که اساس برتری پیامبران و امامان و قدیسین است، نمادین و سمبلیک می خواند!

تا کنون چهار رویدادِ بزرگ تاریخی، ادیان ابراهیمی را با خطر روبرو کرده‏ است. نخست بازیابى اندیشه‏ هاى فیلسوفانِ یونانى بویژه آثارِ ارسطو در سده ‏هاى دوازدهم و سیزدهم ترسایی که خِرَد مدارى و روشمندى آن‏ ها، ردِ وحى و افسانه باورى بود. دیگر، رنسانس و پى آمدهاى آن به ویژه انقلابِ صنعتىِ اروپا بود. این انقلابِ بزرگ، با به پرسش گرفتنِ همه باورها و راه ها و روش هاى پیشین، ساختار افسانه‏ اى جهان در پنداره غربیان را در هم ریخت و زمین را که تا پیش از آن مرکزِ هستى پنداشته مى ‏شد، یکى از میلیاردها سنگ ریزه در گوشه‏ اى از کیهان دانست. سومین رویداد، انتشارِ اندیشه ‏هاى داروین در نیمهٔ سدهٔ نوزدهم بود. داروین با بررسى فسیل ‏هاى زیستارانِ پیشین، نشان داد که گیاهان و جانوران، نه آفریدگانِ پروردگارى آسمانى، که پروردگانِ زمینى با تاریخى چهار هزار میلیون ساله ‏اند که با گذر از هزاره ‏هاى صبر و ستیز، از زیندگان تک یاخته‏ اىِ دریاهاى آغازین برآمده ‏اند. این چشم انداز، با ردِ آفرینشِ هستى، انسان را که تا پیش از آن،”اشرفِ مخلوقات”، و “قلبِ عالمِ امکان” بود، زینده ‏اى از ملیون‏ ها زیندهِ زمین دانست.

رویدادِ نخست را، وانهادى از برخوردِ باورهاى دینى و فلسفى پدید آورد. از آن پس، دیگر وحى و معجزه براى پذیرشِ باورهاى دینى کافى نبود و کشیشان و کاهنان می کوشیدند که برای این باورها،‌ زمینه های خِرَد پسند و منطقى بسازند. اگر چه بازنگرى و ترجمهِ آثارِ فیلسوفان یونانى، مسیحیت را درگیرِ بسیارى از مفاهیمِ فلسفى نمود، اما این درگیرى، نابودىِ آن دین را سبب نشد. رویارویى با انقلابِ فراگیرِ صنعتى، یکی از ادیان ابراهیمی، یعنی مسیحیت را بر آن داشت تا با دست یازى به دستاوردهاى دانش‏ هاى مدرن، این دین را با دنیا هماهنگ کند. یکى از برآیندهاى این هماهنگى، پیدایشِ مسیحیتِ خِرَد مدار بود که بر اساسِ آن، قانونمندىِ آفرینش در راستاى فراهم آوردن رفاه و سعادتِ انسان پنداشته می‏ شود. مسیحیتِ خِرَد مدار برآن است که چون خداوند، جهان را به گونه ‏اى آفریده است که همه قوانین آن براى بهزیستى و تعالى انسان است، پس او را دیگر نیازى به دخالتِ روزمره در آن نیست. از این دیدگاه، دین و دانش همسو و همراه اند، زیرا شناختِ پدیده ‏هاى طبیعی، شناختِ خداست. بسیارى از دانشمندانِ بزرگِ سده هیجدهم، مانندِ نیوتن، بسیارمذهبى بودند و کوشش‏ های دانشی خود را عبادی نیز می پنداشتند.

در چنان زمانى که خود شناسى، خداشناسى بود، پرداختن به طبیعت و کوشش در راه شناخت و شناساندن گیاهان وجانوران، کارى پسندیده و خدا پسند بود و بسیارى از کشیشانِ مسیحى، طبیعت شناسى را سرگرمىِ عبادى مى‏ دانستند و گاه و بى گاه بدان مى‏ پرداختند. یکى از پیش پندارهاى این طبیعت شناسى این بود که؛ خداوند همه پدیدارها را به اندازه ‏اى که “باید”، آفریده است و جهان را هیچ کم و کاستى نیست و نمی تواند باشد. از اینرو، بسیارى از کندوکاوهای آنان نیز در پى نشان دادنِ کمالِ مطلقِ جهان بود و طبیعت، آینه ‏اى خدا نما پنداشته مى ‏شد که خداوند آن را براى نمایشِ ذاتِ خویش در برابرِ انسان نهاده بود. روى آوردن به طبیعت در سده هیجدهم و نوزدهم، تبِ ذهنى فراگیرى را مى‏ مانست که شاعران را نیز گرفتارِ خود کرده بود. راسکین، شاعر انگلیسی که ایمان به وجودِ خدا را، “خطایى ابلهانه” مى ‏دانست، در نیمه دوم سده نوزدهم نوشت که : “کوه‏ها براى شادمانى و بهره ورىِ ما ساخته شده‏ اند و در ساختنِ آن ‏ها سلامت و رفاهِ انسان در نظر گرفته شده است.”

برترین طبیعت شناسِ نیمه نخستِ قرن نوزدهم، ویلیام پى لی1، که بخشى از نخستین کتابِ داروین در پاسخ بدوست، خدا را صنعتگرى مى‏ دانست که جهان را مانند ساعتى زیبا و دقیق ساخته است: هرچیزِ این جهان، به گمانِ پى‏ لى، بجا و نیکوست و هر پدیده را در راستاى سعادتِ انسان، وظیفه ‏اى ست.

اندیشه های پی لی و همپالکی های او در سده نوزدهم ترسایی در اروپا، امروزه در کشورهای اسلامی، دستمایه فکری کسانی ست که، “نواندیش دینی”، خوانده می شوند. البته آنان که خود را روشنفکر دینی می خوانند، هرگز از منابع دانش خود چیزی نمی گویند و چنان وانمود می کنند که آنچه می گویند و یا می نویسند، بازتابِ اندیشه های خودشان است. اما نگاهی هرچند سرسری، به هریک از کتاب های کسانی مانند ویلیام پی لی که خود را فیلسوفان دینی می خواند، آشکار خواهد کرد که من چه می گویم. شوربختانه بسیاری از جوانان کشورهایی مانند ایران، بی خبر از وارداتی بودن این اندیشه ها و پخته خواری نواندیشان دینی، آنان را دلسوزان دین و اندیشه ورزان دینی می خوانند و می دانند. اما با سیری در دنیای نویسندگان مسیحی در سده هیجدهم و نوزدهم، درخواهند یافت که نواندیشان دینی، بویژه گونه ایرانی آن چنان در دستبرد به آثار کسانی چون ویلیام پی لی و هماوردان او چابک و چالاک بوده اند که آگاهی از چگونگی کار آن ها، مرغ پخته به پرواز در می آورد!
ــــــــــــــــــــــــ
https://en.wikipedia.org/wiki/William_Paley

***

۲۶. گریز از خویشتنِ خویش.

در جامعه و جهان ما، هیچ کس و هیچ چیز در جای خودش نیست. این نابجایی درهمی و برهمی شگفتی را پدید آورده است که به ناموزونی کنش ها، ناهنجاری رفتارها و کردارها، بی قوارگی سنجه ها، بلبشویی شهرها و کژ- ریختی شیوه زیستی ما کشیده شده است. البته این چگونگی تنها ویژه ایران نیست و در برگیرنده جان و جهان ِ مردم همه کشورهای پیرامونی ست. گویی فلاخن ِتاریخ، ناگهان مردم این سرزمین ها را از زمان و مکان ِ خود کنده است و آن ها را به زمان و مکانی دیگر پرتاب کرده است. چنین است که می توان ریشه بیشتر ِگرفتاری های فردی و همگانی مردم کشورهای پیرامونی را در این چگونگی کاوید.

یکی از بازتاب های برجسته این رویداد، پیدایش پنداره ِ” دیگر ِبرتر ” ، در ذهنیت پیرامونی ست. این دیگری، همان انسان غربی ست که بسیاری از مردم جهان او را برتر از خود می پندارند. این که مردم سرزمینی بپذیرند که مردم سرزمین دیگری از آنان در شیوه های زیستی بهتر و برترند، یکی از شگفتی های بزرگ تاریخ انسان است، زیرا که ارزش های بنیادی هر فرهنگ، در راستای نیازهای زیستبومیِ دارندگانِ آن فرهنگ شکل می گیرد و آن فرهنگ را ویژه آن سرزمین می سازد. پس فرهنگ برتر، گفتمانی بی معناست. فراتر از آن، هرفرهنگ، رویه خود مداری دارد که ذهن انسان را در چنبر خود گرفتار می کند و به او وانمود می کند که این بهترین و طبیعی ترین فرهنگی ست که می توان و باید داشت.

فرهنگ غربی در سدهٔ گذشته، همه سد ها و سنگرها و سنگ هایی را که فرهنگ ها برسر راه دشمنان و مهاجمانِ خود می نهند، در نوردیده است و اکنون همه مردم جهان را برآن می دارد تا بهروزی و پیروزی و رستگاری خود را با ارزش های آن فرهنگ بسنجند. بررسی چرایی این چگونگی، در توان من نیست. شاید در توان هیچ کس نیز نباشد. چنین کاری نیاز به پژوهش های ژرف و گسترده ای در زمینه های گوناگون دارد و باید در چارچوب ساختاری نهادین مانند دانشگاه و یا بنیادی جهانی بدان پرداخت .

یکی از برآیندهای این سنجش همارهٔ خود با انسان غربی، بیزاری از خود و تاریخ خویش است؛ بیزاری از آنچه نیست بیش و پیش از بیزاری از آنچه هست. این چگونگی را هر روز و شب در رفتارها و کردارهای پیرامونیان می توان دید. واتاب ِ ذهنی این بیزاری امروزه در میان بسیاری از نویسندگان شبه مدرن به یک رشته ی روشنفکری بدل شده است. گفتمان هایی چون؛ غرب زدگی، مرگ اندیشی، دین خویی، امتناع فکری، قهرمان کُشی و ….که تنی چند را نیز به نام و نشانی رسانده است، برآیندی از این چگونگی ست .نمونه ای از آنچه می نویسم، این گفتگو ست که به مرگ اندیشی در فرهنگ شرق در برابر اندیشیدن به زندگی در فرهنگ غرب پرداخته است. در اینجا، گفتگو شونده، در آغاز سخن سنگ تمام می گذارد و با یک شیرجه، لُب مطلب را ادا می کند؛

“تا آنجایی که ما می دانیم فرهنگ شرق یک فرهنگ مرگ اندیش است. این موضوعی ثابت شده است اما تعدادی از محققین معاصر در پی اثبات این مدعا هستند که فرهنگ غرب نیز تا قبل از ظهور مدرنیته بر همین مدار می چرخیده است.”

” تا آنجایی که ما می دانیم”، آغاز خوبی بر این نوشته است، چرا که این پرسش را پیش می آورد که براستی این،”ما”، کیست. آشکار است که مراد از “ما”، در اینجا اهل دانش است. پس آسان می گوید که،” فرهنگ شرق یک فرهنگ مرگ اندیش است .” سپس برای محکم کاری می افزاید که؛” این موضوعی ثابت شده است “. اما فرهنگ شرق؟ کدام فرهنگ؟ چه شرقی؟ کدام یک از فرهنگ های شرقی؟ “فرهنگ مرگ اندیش” یعنی چه؟ چگونه اندازه گیری شده است؟ چه کس و یا کسانی چنین کاری را کرده اند؟ کی؟ در کجا؟ و… با چه حسابی این همه زحمت کشیده اند؟ این جمله که فرهنگ شرق مرگ اندیش است، تیترخوبی برای روزنامه های نژادگرایان غربی می تواند باشد، مانند این تیترها: آفریقایی ها وحشی اند، شرقی ها خرافه گرا هستند، سیاهان کودن. اصفهانی ها ….. اما این که دانشی مردی، فرهنگ ِمردم قاره ای را مرگ اندیش بداند و آن را حقیقتی علمی بپندارد، چنان شگفت آور است که باید در آن اندکی درنگ کرد.

تازه اگر بپذیریم که فرهنگی می تواند مرگ اندیشی را میدان دهد، با دو پرسش بزرگ رویارو خواهیم شد؛ نخست این که چرا چنان است؟ دیگر آن که پس چرا این فرهنگ هنوز زنده است؟ چنین فرهنگی نباید نَفَس-کشی را درگستره خود داشته باشد. وانگهی، فرهنگی که دارندگان خود را بسوی مرگ می راند که دیگر فرهنگ نیست. نام دیگری باید برایش پیدا کرد. فرهنگ، راهنمای زندگی ست و نه مرگ. این که فرهنگ شرق مرگ اندیش است و در برابر آن فرهنگ غرب، فرهنگ زندگی و ستایش زندگی ست، اندیشه ای عامیانه و نادرست است که ازذهن انسان روستایی غرب زده ی ساده ای می تواند بگذرد که تازه پایش به شهر رسیده باشد.

– بازم زدی به کوچهٔ – علی – چپ!؟ دکتر محمد صنعتی، روانپزشکی روانکاو است و از چشم انداز روانکاوی به این پدیده نگریسته است. او از غریزهٔ مرگ و پُرنما بودنِ آن در فرهنگ های شرقی سخن گفته است، منظورش تابناکی این غریزه درهمه فرهنگ های شرقی ست. اما تو از دیدگاهی جامعه شناسیک به گفته های ایشان می پردازی.
– اگر چنین است، پرسش این خواهد بود که چرا این غریزه در چارچوب مرزهای جغرافیایی نقشی دوگانه دارد؟ چرا در آسیا فرهنگ مرگ را گسترده است و در اروپا خاموش مانده است و لابد به غریزه زندگی میدان داده است؟ این چگونگی نقش غریره زندگی به روایت فروید را هم به پرسش می گیرد. مگر نمی گویند؛ “غریزه کور است” و با سیاست و فرهنگ و مُد روز بیگانه؟ پس چرا غریزه مرگ رفتاری امپریالیستی و نژادپرستانه دارد؟
دیگر آن که، این افسانه ها، نه یافته های علمی، بلکه بافته های زیگموند فروید و صحابه اوست. گیرم که حقیقت، آنچنان که فروید می گوید، نیز باشد. مگر ما مجبوریم که هر دیدگاهی را که چشم انداز آن، ما را فرودست می پندارد، بپذیریم؟ بله؟ کیست که بتواند خرد مندانه، برتری این افسانه را بر افسانه حسین کُرد شبستری نشان دهد؟ پرت نشویم.
پیش تر که می رویم، بیش تر در می یابیم که بیهوده به آنچه در این گفتگو آمده است، نباید پیچید. اندک، اندک آشکار می شود که مرادِ دکتر، از فرهنگ شرق، همین فرهنگ کنونی ِحاکم برایران است. نه تنها فرهنگ شرق مرگ اندیش نیست که فرهنگ ایرانی نیز همیشه مرگ اندیش نبوده است. می گوید:
.
“ببینید! در فرهنگ شرق اساسا توصیه بر این است که نباید از مرگ هراسید. تمام این توصیه ها نیز بدین خاطر است که اصولا بشر از مرگ می ترسد اما فرهنگ هایی هستند که با ترس از مرگ مبارزه می کنند و سعی می کنند حسی را که به طور طبیعی در نهاد آدمی وجود دارد، وارونه کنند. در این گفتگو مجال نیست که به بررسی تمام فرهنگ های شرقی بپردازیم. به همین خاطر من به ایران بسنده می کنم. با نگاهی به فرهنگ ایرانی می بینیم که در این فرهنگ دین زرتشت ،‌اصولا دینی است که به ترویج زندگی می پردازد. یعنی نگاهش به زندگی است.”
.
چی شد؟ می خواهد بگوید که آنکه فرهنگ شرق مرگ اندیش است، خوشبختانه، فرهنگ ایرانی، با آنکه در شرق است، اما تافتهٔ جدا بافته ای ست و مرگ اندیش نیست! پس بخیر گذشت. فرهنگ ایرانی شرقی نیست. رویدادهای چند دهه گذشته سبب شده است که بسیاری از ایرانیان با ننگ و نفرت از خویشتنِ خویش بگریزند. بیزاری از خود و گریز به گستره های ذهنی نیز برآیندی از این چگونگی ست. چنین است که امروز هر ترفندی که هویت ایران را از اکنون او جدا می کند، برای بسیارانی ژرف و دلپذیر و،”عین حقیقت”، پنداشته می شود. فرار به روزگار باستان، دردی از ما دوا نمی کند و راه چاره ای برای رهایی از نکبتی که اکنون گریبانِ ما را گرفته است، نمی تواند باشد.

…………………………………………….
لینکِ گفتگو:
http://www.mohammadsanati.net/1390/t/lookinglife/452

۲. برای آگاهی بیشتر در باره “غریزه مرگ”، نگاه کنید به کتاب ، : Beyond the Pleasure Principles
این کتاب نوشتهٔ خود زیگموند فروید است که نخستین بار در سال ۱۹۲۰ چاپ شد و هنوز نیز گهگاه بازچاپ می شود. اگر می خواهید با روانکاوی فرویدی و گزاره های آن آشنا شوید، به گمان من بهترین کتاب در این زمینه به زبان انگلیسی این است:
Sulloway, F.J. (1980), Freud: Biologist of The Mind. The Chaucer Press, U

از این دیــــدگاه:‌(۴)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)