۱۹. جریان از این قرار است که….

روندها و رویدادهای چند دهه گذشته، جان و جهان مردم همه سرزمین‏ ها را دستخوش دگرگونی‏ های بنیادی کرده است. برخی از این دگرگونی‏ ها بازتاب‏ های دامنه داری در چگونگی شکل گیری روندهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در آینده خواهد داشت. پیدایش خبررسانی آنی، خیزش اقتصادی کشورهای خاور دور، بویژه چین و هند، دسترسی بسیاری از مردم جهان به دریای بی پایان نمای اطلاعات در اینترنت، گسترش ناگهانی آموزش دانشگاهی در کشورهای پیرامونی و دسترسی همگانی دختران و پسران جوان بدان در شهرهای بزرگ آن کشورها، سیل سرگردان پناهنده و مهاجر درهمه جای جهان، پیدایش افراطی گرایی و خیزش های ناخوشایندِ خود جوش و بازتاب های ناخواستهٔ آن، فرجامِ پروژهٔ اقتصادِ چین، نقش کنونی روسیه در خاورمیانه، کم آبی، امکان پیدایش انرژی های جایگزین و رکودِ بازارِ و نفت، بی اثر شدن آنتی بیوتیک ها، همه نمونه ‏هایی از رویدادها و روندهای ویرانگر و دگرگون سازِ آینده است. رویدادهایی که پیش بینی آینده را بسیار دشوار کرده است و ای بسا که در آینده، همگان را ناگزیر از بازنگری و بازتعریف ِ پنداره ‏ها و انگاره ‏هایشان درباره کیستی و چیستی انسان و جهان نماید.

پایانداد بسیاری از آزمایش ‏های روانشناسیک درباره پیوند جانوران با زیستبومشان نشان داده است که آنگاه که شمار جانوری در زیستگاه اش، فراتر از تابِ طبیعیِ آن زیستگاه می ‏رود، شیوه رفتارها و کردارهای آن جانور، اندک اندک به گونه شگفت‏آوری دگرگون می ‏شود و خشم و خشونت و خونریزی، جایگاه بالاتری در فهرست رفتارها و کردارهای روزمره نسل آن جانور می‏ یابد. این چگونگی در میان گروه ‏های انسانی، به جنگ راه می ‏برد. افزایش شمارِ هر جانور درزیسبوم اش، پیوندی وارونه با سازه ‏های زیستی دارد، یعنی که هر چه برشمارِ جمعیتِ آن جانور افزوده می شود، رقابت برسرِ زمین و خوراک و نوشاک، برای نژاد وی بیشتر می‏ شود.

پنجاه سال پیش، بخش بزرگی از مردم خاور دور، تهیدست و اندکخور بودند. امروز شکوفایی بازار چین که بازارهای همه جهان را گرفته است، سبب شده است که میلیون ‏ها چینی، به شعارِ”مصرف بیشتر، زندگی بهتر”، ایمان بیاورند و با دیگر مردم جهان در ریخت و پاش همراه و همگام شوند. این چگونگی، تقاضا برای هرگونه ماده خام را افزایش داده است. اما چون عرضهٔ بسیاری از این مواد، افزایش ناپذیر و کرانمند ا‏ست، آن مواد، گرانتر است از گذشته شده است و در بازارهای جهانی نایابتر از گذشته است. افزایش مشتری در میدان اقتصاد، بازتابی مانند افزایش جمعیت دارد. مشتریِ بیشتر،‌ نمادِ تقاضای بیشتر است و تقاضای بیشتر، نمادِ افزایش بهای جنس های پرخریدار.

در کشورهای کانونی، بالا رفتن بهای مواد مورد نیازِ روزمرهٔ مردم، کیفیت زندگی را کاهش می‏ دهد اما در کشورهای پیرامونی، گذشته از افزایش قیمت ها،‌ به شورش و بلوا نیز کشیده می ‏شود و حکومت و جامعه را بهم می ‏ریزد. آنچه امروز در کشورهای خاورمیانه و برخی از کشورهای افریقایی مانند؛ تونس و مصر و چاد و سودان و سومالی می ‏گذرد، نمونه ‏هایی از این چگونگی‏ ست. در چند سالِ گذشته، قیمت ها ‌در یونان و پرتغال و اسپانیا و فرانسه و هلند و انگلیس و ایرلند هم افزایش چشمگیری داشته است، اما در هیچکدام از آن کشورها سخن از انقلاب و زنده باد و مرده باد نیست.

پنچاه سال پیش، بخش اندکی از دانش آموزان به دانشگاه راه می‏ یافتند. امروز یکی از بزرگترین گرفتاری ‏های اجتماعی و اقتصادی همه کشورهای جهان‏، داشتن لشکر بزرگی از بیکارگان دانشگاه رفته و دوره دیده است. لشکر بیشمارِ شهروندانی که خود را دارای حقوق انسانی می دانند و از حکومت‏ های خود، جهانی درخور انسان شهرزی و امروزی می ‏خواهند. هیچ حکومتی نیز دیگر نمی ‏تواند شهروندانی این چنینی را با وعده سرخرمن، سرگرم کند.

پنجاه سال پیش کسی کارچندانی به کار مردم کشورهای دیگر نداشت. امروز همه رویدادهای جهانی، شبانروزه از راه کانال های ماهواره ای و شبکه های اجتماعی به خانه‏ های بسیاری از مردم جهان راه می ‏یابد. اکنون همه جهان، هماره صحنه نمایش های زنده است و جهانیان، مردمان همیشه در صحنه. همگان، همزمان فیلم کشتن بن لادن را خانه های خود تماشا کردند و جان کندن قذافی و علی عبدالله صالح را دیدند. دو سال پیش، زمانی که چند معدنچی در شیلی، چند روزی زیر آوار مانده بودند، در روستای دور افتاده ای در اقلیدِ فارس، برای سلامت آنان آش نذری پختند! امروز جهان به روستای کوچکی می‏ ماند که اهالی آن چشم‏ اندازی جهانی دارند. روزی که زلزله، سرِپلِ ذهاب را ویران کرد، خانمی اسکاتلندی، اشک ریزان از رادیوی محلی خود، تلفنی می پرسید، چگونه می شود به کودکان رلزله زدهٔ آن دیار کمک کرد؟

پنجاه سال پیش……. بس است. نکته کانونی سخن این است که انسان در آستانه روزگار تازه‏ ای ایستاده ا‏ست که او را ناگزیر از بازتعریف خود و جهان خواهد کرد. روزگاری که در آن، هر روز رکوردهای کهنه شکسته خواهد شد.

***

۲. غربت و زبان ِ تن

زندگی در غربت، آن هایی را که در بزرگسالی به آن تن درمی دهند، مچاله می کند. خواه غربت نشینی اختیاری باشد و خواه به ناگزیر. این چگونگی اندک، اندک روی می دهد و تا غریب بیاید بفهمد که براو چه رفته است، کار از کار می ‏گذرد. البته فهمیدن این رویداد کار هرکسی نیست و بسیارند کسانی که هرگز از آن با خبر نمی‏ شوند. آنان که هماره با آخورِ نشخوارِ خود دلخوش ‏اند، هرجا که زمینه چرایشان فراهم باشد را سرای خود می دانند. بسیاری نیز از بازتاب ‏های ناخوشایند این رویداد آگاه می ‏شوند، اما آن ها را نمی پذیرند و با آب و رنگ سیاسی و فلسفی، به بهنمایی آن ها می ‏پردازند، برای نمونه؛ این که رفتن و جابجا شدن، همیشه به گواهی تاریخ سرچشمه آغازی تازه بوده ‏است و بسیاری از بزرگان جهان، پس از ترک یار و دیار خویش به بزرگی رسیده اند. این که انسان باید جهان وطن باشد و همه جای عالم را سرای خود بداند. این که وطن و میهن و این گونه گفتمان‏ ها، برآیندهایی از بیماری خاک و خون است و باید از آن ها پرهیخت. و، نیز این که زندگی در کشورهای “پیشترفته”، بسی بهتر از زیستن در سرزمین‏ های وامانده و جامانده و بحران زده است.

شاید این همه درست باشد، اما به گمان من، این نکته نیز درست است که غربت، آن هایی را که در بزرگسالی به آن تن می ‏دهند، مچاله می‏ کند. شیوه ماندگاری انسان در جهان در کشاکش‏ های زیستی وی با زیستگاه اش شکل می‏ گیرد. این چگونگی که از راه پرورش انسان رُخ می ‏دهد، بازتاب ‏های بسیاری برروی تن و جانِ او دارد که برخی از آن ها تا پایان زندگی با او می مان اند. نمونه این چگونگی، زبان ِ تن انسان است که از راه دست و پا و لب و چشم و ابرو، پیام رسانی می ‏کند.۱ این زبان را تنها پروردگان فرهنگ آن زبان در می ‏یابند. زبان ِ تن و ناگفته گویی با کمک اندام‏ ها، زمینهٔ ژرف زیستگاهی دارد و در سرزمین های بیگانه، نیازمند به بازپردازی و برگردان به زبان میزبان است. نیاز به بازپردازی و دیگر شدن درغربت، در زمینه های دیگر نیز روی می‏ دهد.

یکی از این زمینه‏ ها آگاهی فرهنگی‏ ست. غربت نشین مدام در کار مقایسه رویه‏ ها و سویه ‏های فرهنگ خود و ارزش‏ های آن با فرهنگ میزبان است. این چگونگی اگر دامنه دار باشد، روزی و یا شبی بسود فرهنگ میزبان پایان می ‏یابد.
…………
Body Language

***

۲۱. خطر ماهواره برای دیکتاتورها از بمب اتم هم بیشتر است.

هربرت مارشال مکلوهان1، فیلسوف و تئوریسین نامدار کانادایی، گفتاورد فراگیری دارد که می گوید: “رسانه، خودِ پیام است.2” مرادِ وی از این سخن آن است که بازتاب رسانه ‏های همگانی مدرن، از پیام‏ هایی که به مردم می رسانند، بیشتر است. چگونه؟ نمونه روزآمدی از تلویزیون‏ های ماهواره‏ ای فارسی زبان بیاورم. چندی پیش، خبر روز جهانی کورش در رسانه ‏های ایرانی پخش شد. پیام، خبر روز جهانی کورش بود، اما پخش بهنگام آن از تلویزیون ‏ها، نام کورش را با همه پیامدهای سیاسی ای که دارد، وارد لیست خبرهای روز کرد و یکراست به گستره ذهنی بینندگان این تلویزیون ها فرستاد. این کار ساده، پیامدهای بسیار ژرفی می‏ تواند داشته باشد که کوچکترین اش این است که حکومت ایران دیگر نمی ‏تواند گفتمان ‏های روزمره ‏ای را که ذهن مردم را درگیر می کنند، کنترل و مدیریت کند، زیرا که رسانه ‏های ماهواره ‏ای هرآنچه را از چشم ‏انداز ملاها “ناصواب”، است، برجسته و پرنما می ‏کنند. چنین است که حکومت دینی از نابود کردن سُنّت‏ ها و اندیشه ‏های “طاغوتی”، مانند چهارشنبه سوری، نوروز، سیزده بدر، موسیقی و رقص و پایکوبی و شادمانی و آهنگ ‏های انگیزاننده و آخوند ستیز، ناتوان و ناکام مانده است و حتی نتوانسته است نام و یاد کسی مانند، گوگوش را خاطره‏ ها بزداید.

این گونه است که “رسانه” ، خود بخشی از “پیام” می شود و زمینهٔ ذهنی مردم را دگرگون می کند و محاسبات حاکمان را برهم می‏ زند. این چگونگی سبب می ‏شود که هر حکومتی به ناگزیر برآن شود تا با کنترل کردن داده ‏هایی که در دسترس همگانی ست، گفتمان ‏های ذهنی مردم را در هر زمان مدُیریت کند. سانسور این گونه پدید می ‏آید و در کشورهایی که قانون و نهادهای مدنی ندارند، جا می ‏افتد و مانند میکروبی کُشنده، به چرک می نشیند و سپس زهرپاشی می‏ کند و همه توان ‏های مردمی را نابود می‏ کند. سردمداران دولت‏ های دموکراتیک هم چندان از سانسور بدشان نمی ‏آید. اما در آن کشورها، قانون آزادی رسانه ها و نهادینه بودن آن ‏ها، دولت ‏ها را ناتوان از نابودی آن ‏ها می ‏کند. نمونه ‏های سانسور دولتی در کشورهای دموکراتیک و جنگ با رسانه ‏ها، ماجرای واترگیت در امریکا، سانسوز خبرها درباره توان نظامی صدام و در دوران نزدیکتر، خبرهای شیرین کاری‏ های ترامپ است.

به گمان من وجودِ رسانه های همگانی مدرن در کشورهایی مانند ایران کنونی، خودبخود سیاسی ست، زیرا که هدف رسانه‏ های مدرن، بررسی واقعیت و پس زدن لایه ‏ها و رویه های دروغینی ست که روی حقیقت را پوشانده است. خبرنگار راستین کسی ست که ذهن مردم را از “واقعیت” یعنی آنچه به چشم می آید، به “حقیقت”، یعنی آنچه درپشت پرده واقعیت پنهان است، راهنمایی کند. این گونه بود که خبرنگاران امریکایی توانستند پرده واقعیت‏ های دروغینی را که بیل کلینتون در ماجرای دوستی ‏اش با مونیکا لوئینسکی ساخته بود، بدرند و او را رسوا کنند. حکومت ‏های خودکامه از آنچه در ذهن مردم می ‏گذرد، بیش از هرچیز دیگری واهمه دارند. این که آخوندها مردم را هماره ذاکر و شاکر می ‏خواهند، برای آن است که مردم همیشه ذهن خود را درگیر بدارند و اندیشه هایی که سربراهی را کاهش می دهد، به ذهن خود راه ندهند. این چگونگی رویاروی اندیشیدن هماره و گزیدن فردی و مسئولیت پذیری برای گزینش‏ های فردی ست. چنین است که آیت الله مظاهری به درستی دریافته است که خطر ماهواره از بمب اتم بیشتر است.

بله، من هم با آیت‏الله مظاهری همگمانم و ماهواره را یکی از اهرم ‏های کارا برای فروپاشاندنِ حکومت های دیکتاتوری می ‏دانم. تنگدستی و تهیدستی بخودیِ خود “سلسله مراتب” قبیله ‏ای و عشیره ای و فئودالی را از هم نمی‏ پاشد. این عوامل هزاران سال است که در آن سرزمین ‏ها وجود داشته است. آنچه روستایی گرسنه را یاغی و شورشی می کند، بازآرایی پیش پنداره ‏های ذهنی او و ایجاد پنداره های هشدار دهنده و خواهش های تازه و تازه ذهن اوست. این چگونگی در دوران کنونی در کشورهایی مانند ایران و ترکیه و مصر و یمن، تنها با آموزش از راه دور شدنی شده است. این که شبانگاه، پس از خوردن شام، که مردم آرام و رام در خانه هایشان نشسته ‏اند ، کسی روبری آن ‏ها برصفحهٔ تلویزیون، با آن‏ ها آرام سخن بگوید و نرم، نرم آن ‏ها را با هنجارها و حقوق و تکالیف مدرن شهروندی آشنا کند و یا همه این ها را غیر مستقیم در دیگر زندگی مردم جهان به آنان نشان دهد. این چگونگی، راهیابی به درون ذهن مردم و بازآرایی ارزش‏ های فردی و شیوه اندیشیدن و کارکردن ذهن است .
………….
[1]. Herbert Marshall McLuhan, (1911 – 1980)
[2] . The medium is the message

***

۲۲. ترفندمندیِ‌ ذهن

زندگی انسان زنجیره ای از سرگرمی های پوچی ست که هریک در زمان خود بسیار گیرا و ارزشمند می نماید، اما هرچه از آن دورتر می شوی، پوچی و بیهودگی آن آشکارتر می شود. سرگرمی ، ترفند ذهن انسانِ سیر، برای کشتن وقت اوست. آدم گرسنه و تشنه نیازی به سرگرمی ندارد زیرا که ذهن او در جستجوی خوراک و نوشاک و نیازهای دیگراست. اما زمانی که نیازهای پایه ای انسان، یعنی نیاز به هوا، خوراک، نوشاک، پوشاک و امنیت برآورده می شود، آگاهی از گذر زمان و همراهی با آن، خسته کننده و آزاد دهنده می شود. چنین است که ذهن ما، اکنون – گریز است و در زمان بیداری، یا در گذشته شناور است و یا در رویای آینده.

نیاز انسان به سرگرمی، ریشه در هدفجو بودن ذهن او دارد. چون انسان از هستی خویش در جهان آگاه است، این هستی را هدفمند می خواهد و پوچی و بیهودگی آن را برنمی تابد. پس بناگزیر، در هر دوره از زندگی، در کارگاه خیال خود، هدف های معناداری می سازد و ذهن خود را بدان ها می پردازد. این هدف ها در دوره کودکی می تواند ویران کردن آشیانه پرنده ای باشد یا ساختن لانه برای جانوری اهلی و یا شمارش ستارگان آسمان. این هدف ها در بزرگسالی خُرد و کودکانه می نمایند، همانگونه که هدف های دوران جوانی در روزگار سالمندی. شلوغ بودنِ سرِ انسان به هیچ و پوچ، ترفندی ذهنی برای تاب آوردن زندگی ست. آگاهی از این پوچی پس از پایان دورانِ آن نیز، گواهی بر فریب آمیز بودن آن است.

***

۲۳. رفـتار پـردازی

ذهن انسان، خانهٔ هستی وی و مرکز اداره تن و جان اوست؛ جایی که در آن، برنامه چگونه زیستن انسان ریخته می‏ شود. این مرکز در پرتو چراغ آگاهی کار می ‏کند و هنگامی که این چراغ خاموش می‏ شود، از کار می ‏افتد. نمونه این چگونگی، زمان خواب و بیهوشی ست که خاموشیِ آگاهی، ذهن را از دسترس انسان دور می‏ کند. پس انسان تا زمانی که از هستی خود در جهان آگاه است، هست. چنین است که خواب و بیهوشی و مرگ، همسان‏ اند.

ارزشمندی ذهن سبب می‏ شود که افسونگران و فریبکاران و پیامبران و حاکمان، هماره در پی دست‏ یابی بدان و کوک کردن آن بسود خود باشند تا انسان را برده ناخودآگاه خود سازند. هنگامی که ذهن انسان در راستای چشم‏ اندازی کوک شود، خود بخود وی را برده بی چون و چرای آن دیدگاه می ‏کند. این چگونگی گاه بنام خدایی آسمانی رُخ می‏ دهد و گاه بفرمان حزبی و یا سازمانی بهمانی. بهانه هرچه باشد، پایان کار یکی ست. از دیدگاهی، می‏ توان تاریخ پُرفراز و فرود انسان را، داستان نبردهای راهزنان ذهنی برای راهیابی به ذهن مردم و روانگردانی آنان دانست. دین و ایدئولوژی دو ابزار سیاسی ِ ویژه برای روان گردانی و راهزنی ذهنی در راستای دست اندازی بر سازه های زیستی و دارایی دیگران است. جنگ افروزان در سراسر تاریخ می دانسته ‏اند که تنها با تیغ ِتیز و برهنه نمی ‏توان مردمان را هماره فرمانبردار خود داشت. پس دین و دیوان را برای آن ساختند که با راهیابی به ذهن مردم، پاسداری در درون هریک بگذارند تا همگان هماره، “به راه راست”، هدایت شوند.

این چگونگی در روزگار ِ ما شیوه تازه‏ ای یافته است که موضوع این یادداشت است. به تازگی شاخه تازه ‏ای در وانشناسی گُل کرده است که من آن را به فارسی، تا زمانی که برابر نهادِ گویاتری پیدا شود، “رفتارپردازی”[1] ، می‏ نامم. گسترهٔ این رشته، بررسی زمینه ‏های زیستبومی کردارهای پایدار انسان است. برای نمونه، رفتارها و کردارهای ما، هنگامی که تنها هستیم، با زمانی که با دیگران هستیم، یکی نیست؛ یعنی که نگاه کسی که در کنار ماست، اندکی رفتارها و کردارهای ما را به نسبت پیوندی که با او داریم، دگرگون می ‏کند. خوراک و پوشاک و نوشاک ما در خلوت خانه به گونه ‏ای ست و در میان دیگران به گونه‏ ای دیگر. این را همه می ‏دانند. اما پژوهش‏ های تازه ‏ای در حوزهٔ رفتار پردازی، با بررسی همه جانبه این چگونگی، نشان داده است که عکس دو چشمِ باز بردیواری نیز، رفتارها و کردارهای ما را دگرگون می کند. آخرین آزمایش ‏ها دراین باره، نشان داده است که برای نمونه، در رستورانی که عکس دو چشم درشت برروی دیوار زده شده بود، بیشتر مشتریان، همه غذای خود را می‏ خوردند و از ریختن خرده ‏های خوراکی‏ ها در دوروبرشان خوداری می ‏کردند. رفتارها و کردارهای ما، هنگامی که تنها هستیم، با زمانی که با دیگران هستیم، یکی نیست؛ یعنی که نگاه کسی که در کنار ماست، اندکی رفتارها و کردارهای ما را به نسبت پیوندی که با او داریم، دگرگون می ‏کند. خوراک و پوشاک و نوشاک ما در خلوت خانه به گونه ‏ای ست و در میان دیگران به گونه‏ ای دیگر. این را همه می ‏دانند. اما پژوهش‏ های تازه ‏ای در حوزهٔ رفتار پردازی، با بررسی همه جانبه این چگونگی، نشان داده است که عکس دو چشمِ باز بردیواری نیز، رفتارها و کردارهای ما را دگرگون می کند. آخرین آزمایش ‏ها دراین باره، نشان داده است که برای نمونه، در رستورانی که عکس دو چشم درشت برروی دیوار زده شده بود، بیشتر مشتریان، همه غذای خود را می‏ خوردند و از ریختن خرده ‏های خوراکی‏ ها در دوروبرشان خوداری می ‏کردند. البته شاید گذاشتن شمایل قدیسین در اتاق ها، نیایشگاه ها و گذرگاه ها، کرداری ناخودآگاه است که تجربه ای تاریخی را شکل داده است.

پیش ‏تر، آزمایش های چندی نشان داده بود که نهادنِ عکسی از دو چشم ِبازِ نگرنده، بربالای صندوق کمک های همگانی‏، مردم را به گرایش بیشتری به ریختن پول در آن صندوق وامی دارد. آزمایش ‏های گسترده دیگری در همین راستا، نشان داده است که دیدن گل‏ های زنگارنگ و سبزیجات و میوه‏ های تازه در روشناییِ آفتابی، تراوت و شادمانی می ‏آورد و انسان را آرام می ‏کند. بازتاب این پژوهش ‏ها سبب شده است که امروزه سوپرمارکت‏ های بزرگ زنجیره‏ ای، گل‏ ها و سبزیجات و میوه ‏های تازه را در ورودگاه سوپرمارکت، در زیر نور درخشان و هوای تازه بگذازند، تا مشتری‏ های خود را شادمان و آرام کنند و بدینگونه آنان را به ماندن زمانی بیش از آن که می باید، در آنجا نگه دارند و به خرید بیشتری وادارند.

پیامِ این پژوهش‏ های بسیاری ژرف، این است که با دستکاری در زیسبوم انسان، می ‏توان رفتارها و کردارهای ناخودآگاه وی را به شیوهٔ دلخواه خود مدیریت کرد. یعنی که با چیدنِ هدفمندِ فضایی که در دیدرس انسان است، می توان رفتارها و کردارهای او را سمت و سو داد. این گستره می‏ تواند بازتاب ‏های بسیار سهمگین و زیانمندی در پی داشته باشد، زیرا که همه حکومت ‏ها، شیفته مهار کردن ذهن مردم و کنُترل رفتارها و کردارهای آنان هستند.

پروژه پژوهش‏ های رفتار پردازی، دیری ‎‏ست که در امریکا و انگلیس آغاز شده است. در انگلیس، تریزا می، نخست وزیر آن کشور، خود ریاست پروژه پژوهش ‏های روان گردانی رهنمودی را بدست گرفته است.البته این پروژه بنام مردم و برای بهکرد سلامت و آسایش بیشتر همگانی آغاز شده ‏است. این چنین نیز می ‏تواند باشد، زیرا که با بازآرایی بسیاری از نمادها در زندگی شهری، می ‏توان برخی از تنش ‏های فرهنگی و اجتماعی را کاهش داد. برای نمونه، می ‏توان با مهندسی هدفمند، فرهنگ رانندگی، سنگینی ترافیک را کاهش داد و از مرگ و میر در جاده‏ها کاست. نیز می توان بزه کاری را دشوارتر نمود و یا مردم را – بی که بخواهند و یا بدانند- به مصرف آب و برق و گازِ کمتری وادار کرد. ای بسا که در کشوری مانند انگلیس، سود این پروژه بسی بیش از زیان آن باشد، اما براساسِ “قانون بازتاب‏ های ناخواسته”2، هرگز نمی ‏توان و نباید تنها به خوبی ‏های این کار دل خوش داشت و بازتاب ‏های زیانمند آن را نادیده انگاشت.

_______________________

۱. این رشته تازه، Nudge Psychology، نام دارد، اما من “رفتار پردازی”، را در برابر آن نهاده ‏ام. روانشناسی رهنمودی، که نزدیکترین برابر نهاد می ‏تواند باشد، رساننده ِ معنای این مفهوم نیست. زیرا که در اینجا سخن از وادار کردن انسان به کاری، بدون آگاهی وی با پرداخت زیسبوم اوست .

۲. The Law of Unintended Consequences؛ براساس قانون بازتاب ‏های ناخواسته، هر کاری، گذشته از بازتابی که کننده آن کار، خواهان آن است، بازتاب‏ های ناخواسته ای دارد که همیشه پیش بینی پذیر نیست.


از این دیــــدگاه: (۳)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)