۵. فرهنگ گفـــتگو

کاربرد زبان در گره گشایی فرهنگی و سیاسی، برآیندی از دروان روشنگری‏ ست. این برآیند هنوز به بسیاری از فرهنگ های دیگر از جمله فرهنگ ما، راه نبرده است. پس نمی توان و نباید آرزو داشت که ما نیز بتوانیم از راه گفتگو، کشمکش ‏های سیاسی و فرهنگی خود را حل کنیم. شاید از همین رو نیز، تاکنون هرگز نتوانسته ‏ایم که با گفت و شنود و داد و ستد ِ زبانی، گره ای از کلاف درهم گرفتاری‏ ‏های تاریخی و اجتماعی خود بگشاییم. هرگاه وهرجا نیز که سخن از نشست و گردهمایی و گفتگو بوده است، همدلی و همزبانی بسیار زود به چند دلی و چند زبانی و پرخاش و ستیز و گریز و جدایی راه برده است. این همه از آنروست که گفتگو، تنها کاربرد زبان نیست و فرهنگ ویژه خود را دارد. فرهنگی که در آن “دیگری” جا دارد و آن دیگری، انسان پنداشته می‏ شود. تنها در پرتو پذیرش این پنداره است که انسان در گفتگو با دیگری، گاه خاموش می‏ شود و به او گوش فرا می ‏دهد و گاه با چشمداشت به سخنان وی، پنداره‏ها و انگاره‏های خود را بازنگری می‏ کند. یعنی که با شنیدن سخنان دیگری و آشنایی با چشم‏ انداز وی می‏ کوشد تا با دادن پاسخی آشتی ‏جویانه، پیوندی سازگار و بی ‏ستیز پدید آورد. تا زمانی که انسانِ خویشتنخواه و خودکامه، جایی برای دیگری در ذهن خود باز نکند و دیگران را دارای حقوق انسانی نداند، هرگز نمی‏ تواند با کسی گفتگوی گره‏ گشا داشته باشد.

زبان، هم رسانهِ گرفت و داد اندیشه وعاطفه است وهم ابزار آزار خود و دیگران. در فرهنگ گفتگو، گوینده و شنونده، اندیشه و سخنان خود را آگاهانه ویرایش می‏ کنند تا از درشتی کردن و زخم زبان زدن بیکدیگر بپرهیزند. چنین است که زبان در فرهنگ گفتگو، ابزاری هدفمند برای کشمکش زدایی و ستیزگریزی و گره گشایی پنداشته می ‏شود. اما آنجا که این فرهنگ نیست، گفتگو کردن درباره هر دشواری و گرفتاری، به نبرد زبانی برای هراساندن و کوبیدن و از میدان بدرکردنِ دیگری کشیده می ‏شود.

گره گشایی از راه گفتگو، پدیده تازه‏ ای در تاریخ انسان است. پدیده ‏ای که نیاز به پیش‏ آیندهایی دارد که در فرهنگ ما پدید نیامده ‏است و شاید هم هرگز پدید نیاید. در فرهنگ ‏های پیش مدرن، زبان در هنگام گیروگرفتاری میان دو تن، ابزاری برای ترساندن و سبک کردن و سرکوب و منکوب کردن و سرجای خود نشاندن بکار می رود* و در بسی بیش از بسیاری از زمان‏ ها، پیش‏ آیندِ زد و خورد با دست و پا و چنگ و دندان می شود. این چگونگی در آئین شهروندی مدرن با کمک قانون که زمینه سازِ هنجارهای رفتاری شده است، از میان رفته ‏است. امروزه آداب ادبِ شهروندی، از کوره در رفتن و پریدن به دیگران را برنمی ‏تابد و آن را نماد جانورخویی و جنگلی بودن انسان می‏ داند و آن را می‏ نکوهد.
……….
رود گر به پا خاری آسان در آید
چه سازم به خاری که بر دل نشیند
(باباطاهر)

***

۶. در قلمرو حقیقت.

در یکی از وبگردی های شبانه ام رسیدم به این داستانکِ باردار که شاید آوردن آن در اینجا و اندکی درنگ بروی آن بیهوده نباشد:

“علّامه محمّد تقی جعفری نقل می کرد: عدّه‌‌‌ای از جامعه ‌‌‌شناسان برتر دنیا در «دانمارک» جمع شده بودند تا دربارهٔ موضوع مهمّی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود : ” ارزش واقعی انسان به چیست؟”
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصّی داریم؛ مثلاً معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیّت آن است. معیار ارزش پول، پشتوانهٔ آن است. امّا معیار ارزش انسان‌‌‌ها در چیست؟

هر کدام از جامعه شناس‌‌‌ها صحبت‌‌‌هایی داشتند و معیارهای خاصّی را ارائه دادند. وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌‌‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌‌‌ورزد. کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است امّا کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازهٔ خداست.

علّامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناس‌‌‌هایی که صحبت‌‌‌های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. وقتی تشویق آنها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی علیه السلام است. آن حضرت در «نهج البلاغه» می‌‌‌فرمایند: «قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ؛ ارزش هر انسانی به اندازهٔ چیزی است که دوست می‌‌‌دارد. وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانهٔ احترام به وجود مقدّس امیرالمؤمنین علی علیه السلام از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.”

در نخستین نگاه، این داستان بخشی از روضه خوانی آخوندی فریبکار و نادان می نماید. شاید یکی از مریدانِ محمد تقی حعفری، از روی عادت همیشگی خود، با بافتن آسمان و ریسمان بیکدیگر در خیال خود، داستانکی سرهم کرده است تا پامنبری های ساده دل و روستایی خود را سرگرم کند و آنان را خوشنود از جایگاهشان در جهان نماید. داستانکی که همان جمله نخست اش ده ها پرسش به ذهن خواننده می آورد.
جامعه شناسان برتر دنیا یعنی چه؟
چه کسی این ارزشگذاری را کرده بود و براساس چه سنجه و یا سنجه هایی؟
“ارزش واقعی انسان”، یعنی چه؟
چرا جامعه شناسان برتر جهان، علّامه محمّد تقی جعفری را به نشست خود راه داده بودند؟ مگر او جامعه شناس بود؟ آخوند را چه به نشست جامعه شناسان؟
چرا جامعه شناسان برتر جهان، پرسشی نامربوط به رشته خود را برای نشست خود برگزیده بودند که علامه در همان آغازِ نشست، همه کاسه، کوزه شان را در هم بریزد و با یک جمله آن ها را کنفت کند؟

اما از دیدگاهی دیگر، درنگ در این بافهٔ نوشتاری ساده، می تواند ذهن ما را به حوزه های دیگری بکشاند. برای نمونه به سوی این نکته که پُرنما شدنِ اهمیتِ خِرَد در روزگار کنونی، چگونه رویه های دروغینِ فرهنگ های دیگر را آشکار کرده است. شاید اکنون کمتر کسی که بهره ای از هوش دارد، داستانی را که در اینجا آوردیم بخواند و آن را راست بپندارد. البته هدف نویسنده این داستان دروغگویی نبوده است، بلکه وی در جهان ذهنی دیگری در پرتو هنجارهای اخلاقی ویژه ای این داستان را بعنوان گزارشی درست از رویدادی حقیقی نوشته است. اما ما اکنون از چشم انداز خِرَدمدار مدرن، با پیش آوردنِ پرسش هایی که دربالا آوردیم، نمی توانیم آن را راست بپنداریم و آشکارا در می یابیم که همه داستان از بیخ و بن ساختگی و دروغ است. این که جامعه شناسان برتر جهان در جایی جمع شوند و اجازه دهند که آخوندی نیز به جمع آنان بپیوندد و برای آنان سخنرانی کند و آنان چنان شیفته سخن بند تنبانی او شوند که برایش دست بزنند، بسیار لایتچسبک است.

البته بررسی متن ِاین داستان، با چشمداشت به زمینه ی تاریخی آن معنا دارد. از آن چشم انداز، این شیوه نگارش، ریشه ای دیرین در تاریخ ما دارد. برای نمونه، داستان زیر از، “سیاست نامه”، نوشته ی خواجه نظام الملک طوسی ست. در اینجا خواجه نظام الملک گزارشی از باز یافتن انگشتری سلیمان ابن عبدالملک، یکی از خلفای بنی مروان را به ما می دهد.
سلیمان این انگشتری یاقوت را به دریا پرتاب کرده است و اکنون با پشیمانی در پی بازیابی آن از ژرفای دریاست.

” غلامی را گفت؛ برو در زورقی نشین و چون به کنار دریا رسی براسبی نشین و بتاز و به سرای رو و خزینه دار را بگوی فلان صندوقچه سیمین می خواهم. برگیر و به تعجیل بیا. و پیش از آن که غلام را فرستاد، ملاح را گفت که لنگرها فروهل و کشتی برجای فرو دار، تا بگویم چه باید کردن. ملاح همچنین کرد. و ما شراب می خوردیم تا غلام در رسید و آن صندوقچه بیاورد و پیش ملک نهاد. ملک سرِ کیسه ای که برمیان داشت بگشاد و کلیدی سیمین از کیسه برآورد و قفل سر صندوقچه باز کرد وسر صندوقچه برداشت، دست فروکرد و ماهیی زرین برآورد و در دریا انداخت. ماهی در زیر آب شد و غوطه خورد و به قعر دریا رسید و از چشم ناپدید شد. یک ساعت بود. بر سر آب آمد، آن انگشتری بردهان گرفته. ملک ملاحی را فرمود تا با زورقی آنجا تاخت و آن ماهی را با انگشتری بگرفت و پیش ملک آورد. ……ملک آن ماهی را در صندوقچه نهاد و قفل برزد و کلید در کیسه نهاد.”

ماهی فلزی صندوق نشین خلیفه، نه تنها به یکباره جان می گیرد و شنا می کند، بلکه توانایی یاقوت یابی در ژرفای دریا را نیز دارد. راستی این داستان، چیزی مانند به پرواز درآمدن ِ مرغ پخته است. البته در زمان خواجه نظام الملک کمتر کسی در راست بودن این دروغ شاخدار دو دل می شد.

بله، تعریف حقیقت زمینهٔ تاریخی هم دارد. این زمینه پیوند تنگاتنگی با جایگاه تاریخیِ پدیده ها در ذهن انسان در هر دوران دارد. در جغرافیای خیالِ نویسندگان دو نمونه ای که آوردم، جایگاه، “مقام”ِ امام و شاه، بسی برتر از جایگاه راستگویی بوده است. از اینرو در این دو متن، حقیقت فدای آبروی شخصت های کانونی آن ها شده است تا بزرگی و دانایی و توانایی آنان را به خواننده گوشزد کند.
………..
http://beheshtema.blog.ir/post/623

***

۷. دریافت

گلستان سعدی و سیاست نامه خواجه نظام الملک دو گواهینامه تاریخیِ این نکته اند که شاهان ایرانی مردانی نادان، خونخوار، خطرناک و دمدمی مزاج بوده ‏اند که دانشمندان و بینشمندان در هر زمان، اندرز دادن بدانان را شایسته و بایسته می دانسته اند و هماره آنان را با افسانه ها و داستان های تاریخی و ترفندهای گوناگون زبانی،‌ با پاداش و پادافره ادب کنند.

تماشای رفتارها و کردارهای داعشیان در روزگار ما، اهمیت این کار را – بویژه در پیوند با سعدی و خواجه نظام الملک،‌ پُرنماتر کرده است. این رفتارها و کردارها نشان می دهند که فرهنگ های حاکم برسرزمین هایی که مردمانی ددمنش و جنگلی خو بار می آورند، فرهنگ هایی ناکارآمدند. فرهنگی که توانایی زیستن در کنار دیگران را به انسان نیاموزد، چیزی جز برونتاب کرداریِ ذات خودکامه و جنگلی او نیست. چنین است که کسی را که به عواطف و احساسات و حساسیت های دیگران بهایی نمی دهد، انسان، به معنای اجتماعی آن نمی توان خواند. از نگرش انسانی، این کسان، کر و کورعاطفی هستند و در بسیاری از کشورهای غربی بیمار پنداشته می شوند و به روان- درمانسرا فرستاده می شوند. هر رفتار و کرداری که زمینه سازگاری انسان را در راستای ماندگاری وی فراهم نکند، خِرَد گریز و زندگی ستیز است و در هیچ جامعه ای با خوشداشت همگان روبرو نمی شود. از اینرو، هیچ آئین و اخلاقی، سوزاندن انسان زنده را میدان نمی دهد.

***

۸. ســرمایه ملی

سرمایه ملی یعنی چه؟ سرمایه‏ های ملی ایرانیان چیست؟ در روزگاری که بسیارانی، گفتمان “ملت” را به پرسش می گیرند، سرمایه های ملی را چگونه باید تعریف کرد؟ آیا شما کسی و یا چیزی را می توانید نام ببرید که همه ایرانیان درباره آن همدل و همگمان باشند؟
نمونه برخی از آنچه در چند سال گذشته سرمایه های ملی خوانده شده است این هاست: آثار باستانی مانند آرامگاه کورش، تخت جمشید، کتیبه بیستون، چهلستون، عالی قاپو، کوه نور، لوح کورش. همچنین شخصیت های تاریخی و ادبی مانند، حافظ، مولوی، سعدی، سینا، فارابی، رازی، نادر، امیرکبیر، ملک الشعرای بهار، مصدق، نیما، شاملو، فروغ فرخزاد، شجریان. نیز، مردمان و فرهنگ های گوناگون ایرانی، نفت، گاز، فرش، خاویار، گز، پسته، مس، فن آوران و کارورزان ماهر، آبهای خلیج فارس و رودهای ایران و نیز جوانان کشور.

نگاهی به این نام ‏ها نشان می ‏دهد که، “سرمایه ملی” گفتمانی تنها اقتصادی و یا فرهنگی نیست. پس چیست؟
می گویند شرکت اپل، مایکروسافت و آمازون، چندی از سرمایه‏ های ملی امریکاست و شکسپیر، بخشی از سرمایه‏ های ملی انگلیس. ویسکی اسکاچ را اسکاتلندی‏ ها سرمایه ملی خود می ‏دانند و رقص فلامینگو را اسپانیولی‏ ها.
اما برگردیم به سرمایه‎ های ملی ایران. شما این سرمایه ‏ها را چگونه تعریف می‏ کنید و چه کسان و چیزهایی را در فهرست سرمایه های ملی می ‏گذارید؟

***

۹. آرمانشهر انسانی

بینایی برترین حس از حس های پنجگانه است. البته همه حس‏ها در جای خود سودمند و بایسته ‏اند اما در پنداره انسان، بینایی سرآمد حس‏ های دیگر اوست. انسان، دریافت‏ های بینایی خود را بیش از داده ‏های چشایی، بساوایی، بویایی و آوایی می پذیرد. از اینروست که در بیشتر فرهنگ ها، دیدن، گواهی پسندیده بر پذیرفتن و باورکردن است و آنچه را فرد با چشمان خود می بیند، می پذیرد، (شنیدن کی بود مانند دیدن). این چگونگی سبب شده است که پادشاهان و دارندگان ِ زور و زر، توانایی خود را در گستره دید دیگران بگذارند و از این راه، کبکبه و دبدبه و هیبت و هیمنه خود را در گستره دیدِ دیگران به نمایش بگذارند. کاخ ‏ها و کوشک‏ های جهان، همه نشانه ‏های ‏این نمایش است.

این چگونگی درباره تمدن‏ها نیز کارکرد دارد. تمدن غربی پرنماترین تمدن در جهان است. روزگاری انسان غربی با نگاهی نو به هستی، جهان و پدیدارهای آن را به گونه ای بازتعریف کرد که پیامدهای آن به هنگامه بزرگی بنام “انقلاب صنعتی” راه برد. اکنون این هنگامه و بازتاب ها و پی آیندهای آن، همه جهان را به گونه ی بازگشت ناپذیری دگرگون کرده است. چون بخش بزرگی از دگرگونی ‏های این انقلاب مادی بود و هماره در دیدرس جهانیان قرار داشت، همگان بزرگی و ژرفای این تمدن را پذیرفتند و گاه- بی که بدانند و یا بخواهند- برآن گواهی دادند. به گمانِ من، راز پیروزی فرهنگ و تمدن غربی در جهان، بنیاد مادی آن است که غربیان را از توانایی ‏های بسیار چشمگیر و شگفتی برخوردار کرده است و جهانیان را شیفته آن توانایی‏ ها ساخته است. این بنیاد، اندک اندک، انسان غربی را در اذهان جهانیان انسانی برتر و راه ‏ها و رسم ‏های او را بهتر از دیگر راه ‏ها و رسم ‏ها نمایاند.

دردهه های پایانی سده نوزدهم و سال های آغازین سده بیستم، پیامدهای چشمگیرِانقلاب صنعتی اروپا سبب شد که بسیاری ازغربیان خود را بربلندای هرم انسانی و بالاترین پله نردبان ترقی بپندارند و جهان را آزمایشگاهی برای اندیشه‏ ها و آرمان ‏های خوِیش بدانند. خوش بینی همگانی به پیشرفت جهان و رستگاری انسان در پرتو دستاوردهای دانش درآن روزگاران به گونه ای بود که هرگز کسی نمی پنداشت که در سده آینده – یعنی روزگار کنونی- اثری از بیماری و گرسنگی و خشکسالی و جنگ در جهان باشد. نیزهرگز کسی گمان نمی کرد که در دهه دوم سده بیست و یکم، ملیون ‏ها نفر از بیماری های روانی و ناهنجاری‏ های رفتاری و کرداری رنج ببرند. نیز آن که لشکری بی پایان نما از مردم پاره ای از جهان با دست های خالی به کوه و دشت و جنگل و دریا بزنند و بسوی پاره ای دیگر بشتابند.

در آغاز دوران صنعتی شدن اروپا، برنامه ریزان و جامعه شناسان غربی بزرگترین گرفتاری جهانیان در سده آینده، یعنی پس از سال دو هزار میلادی را، نداشتن سرگرمی برای پُرکردن وقت خود می پنداشتند و برآن بودند که دستاوردهای صنعتی، انسان را چنان از پرداختن به کار بی نیاز خواهد کرد که بزرگترین گرفتاری وی سرگرم کردن خود خواهد بود. اما امروز جهانیان چنان در دور باطل بیهودگی داونند که در کشوری مانند انگلستان که زادگاه انقلاب صنعتی غرب بود، اکنون یک چهارم مردم گرفتار بیماری ‏های روانی هستند. پایانداد این همه، ذهن انسان را بسوی این نکته رهنمون کرده است که آرمانشهر انسانی همچنان در دور دستی بیکرانه، سراب وار او را می ‏خواند و آرمان خواهی او را به هلهله وا می دارد.

***

۱۰. تهــــاجم فرهنــــگی

روزی پسرک چوپانی که هر روز گوسفندان مردم را به چرا می بُرد، بربالای تپه ای در کنار روستا ایستاد و فریاد برآورد که: ” گرگ، گرگ. گرگ آمد، گرگ آمد.”
شوخی که از پایین تپه می گذشت، سربرداشت و گفت: ” اینقدر داد نزن پسره بی سواد. این داستان رو همه تو کلاس دوم دبستان خوند‏ه ‏ند.”

***

۱۲. کمر درد؟

نخاع‌ انسان‌، سست ‏‌ترین‌ و آسیب‌ پذیرترین‌ بخش‌ بدن‌ اوست‌ که ‌زودتر از دیگر بخش‏ها پیر و فرسوده‌ می ‏شود. نخاع‌، ریسمانی‌ ازعصب‌ است‌ که‌ در پایان‌ هر روز بر اثر فرسایش‌، اندکی‌ کوتاه ‌تر می ‏شود، اما خواب‌ شبانه‌ آن‌ را بازسازی‌ می ‏‏کند و به‌ اندازه‌ پیشین‌ بازش می ‏گرداند. روندِ بازسازی‌ این‌ فرسایش‌، در زمان‌ پیری‌ کُندتر می شود. از اینرو، پیری ‌همیشه‌ با کوتاهتر شدن‌ قدِ انسان‌ همراه‌ است‌.

سُستی‌ِ نخاع‌ انسان‌ از آنروست‌ که‌ این‌ رشته برای‌ کارکردی‌ افقی‌ شکل‌ گرفته‏ است‌ و در گذرگاهی‌ از تاریخ‌ِ برآیشی‌ خود، ناگهان‌ ناگزیراز کارکردی‌ عمودی‌ شده‌ است. از اینرو، انسان‌ بیش‌ از هر جانوردیگری‌ در جهان‌ دچار کمر درد می‏‌ شود زیرا که‌ بارِتن‌ِ چارپایان‌ و پرندگان‌ بر روی‌ تیره‌ کمرِ آنان‌ به‌ گونه‌ افقی‌ تقسیم‌ می‌ شود، اما بارِ تن ‌انسان‌، تنها به‌ یک‌ سوی‌ این‌ تیره‌ که ستون فقرات خوانده می شود، آویزان‌ است‌ و بخش هایی‌ از آن‌ چون ‌پستان ‏ها و شکم‌، به‌ ویژه‌ زیر شکم‌ زنان‌ در دوران‌ بارداری‌، بیشترین‌ فشار را بر ستون‌ فقرات‌ وارد می‌ آورند. این‌ فشارها مهره‌ های‌ ستون ‌فقرات‌ را می‌ فرسایند و لایه ‌های‌ میان‌ِ آن ها (دیسک ‏ها) را زخم‌ می‌ کنند ومی‌ ترکانند. بیشتر کمردردها ناشی‌ از این‌ چگونگی‏ ست‌ و کمردرد را بهای توانایی‌ راه‌ رفتن‌ بر روی‌ دو پا می‏ توان‌ دانست‌.

***

۱۳. رسانه های اجتماعی

رسانه های اجتماعی مانند وبلاگ ها و فیسبوک و توئیتر، گرفتاری بزرگی برای همه آنانی که اطلاعات را کنترل شده می خواهند، شده اند. یکی از برآیندهای این گرفتاری این است که این رسانه ها همیشه در همه جا هستند و همه رویدادها را در هنگامِ رخدادانشان، بگونهٔ زنده در گستره جهانی واتاب می دهند. این چگونگی، مدیریت اخبار و شیوه ارائه آن را ناممکن کرده است. حکومت ها، دولت ها، شرکت ها و نهادهای بزرگ، خوش می دارند که خبرهای هر رویداد در پیوند با خود را، خود مدیریت و مهندسی و دست بندی و بسته بندی کنند و هر خبر را از زاویه ویژه ای برای مخاطب خود بفرستند. برخی خبرها مصرف داخلی دارند، برخی مصرف خارجی و برخی هیچکدام.

اکنون رسانه های اجتماعی همگانی که گزارشگران آن مردم کوچه و بازار هستند، این ابزار بزرگ قدرت را از چنگ کنترلچی های رسانه ای ربوده اند. نمونه ای از این چگونگی، خبر ناگوار زلزله در غرب ایران بود. خبررسانی مردمی در پیوندِ با این رویداد،‌ حکومت اسلامی را در گستره جهانی بی آبروتر کرد. اکنون ما هرروزه با خبرهای خنده آوری روبرو هستیم که سرچشمهٔ آن ها سخنان آخوندهای روستایی ست که درمساجد روستاها، برای پامنبری های خود نشخوار می کنند، اما گزارش آن ها در رسانه های اجتماعی سبب می شود که گاه آن سخنان در روزنامه های پرتیراژ غربی؛ مانند واشنگتن پست و گاردین و لوموند چاپ شوند و یا در فهرست گزارش های بامدادی سران جهان بیایند!

از این دیــــدگاه:‌(۱)

از این دیـدگـاه: (۱)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)