1. انقلاب فرهنگی

از دیدگاه تاریخی، آخوندهای فیلسوف نما و فیلسوف نماهای آخوندی که در آغاز بلوای ملاها درهای دانشگاه ‏ها را برای برپایی انقلاب فرهنگی بستند، کار تازه و شگفتی نکردند. انقلاب فرهنگی را اگر بمعنای “خودی کردن حقیقت” بپنداریم، در می ‏یابیم که این چگونگی ریشه ‏ای کهن در تاریخ دارد. نمونه نزدیکی از این رویداد، در سدهٔ بیستم در همسایگی کشور خودمان در زمان استالین روی دارد. در آن روزگار که کشاورزی در کشور شوراها روندی کاهنده در پیش گرفته بود و رو به نابودی داشت، مردی دانشمند نما و حزبی بنام “تروفیم لیسنکو” که اندکی دانش کشاورزی داشت، با لاف و گزاف فراوان به استالین پذپرانده بود که با دستیابی به چشم‏ اندازتازه ‏ای در دانش زیست شناسی می ‏تواند مرزهای این دانش را تا بیکران وابگستراند و ایالات متحده شوروی را به بزرگترین کانون کشاورزی جهان بدل کند.

لیسنکو در سال ۱۹۲۹ در کنگره جزب کمونیست در لنینگراد تئوری تازه خود در زمینه زیست شناسی را ارائه داد. در این تئوری وی برآن شده بود که با فراهم آوردن زمینه کشت و زیستبوم مناسب می‏ توان ژرفساخت ژنتیک گیاهان را دگرگون کرد و به بهینه سازی آن ها را در راستای دانه و میوه آوری پرداخت. لیسنکو برآن بود که با چنان کاری می ‏توان علف زارهای سیبری را بهترین گندمزارهای جهان کرد. گفتنی ‏ست که این شیوه انقلابی با دستاوردهای دانشی آنزمان سازگار نبود و لیسنکو تئوری پذیرفته شدهٔ زمان خود را که مِندِل آورندهٔ آن بود، “بورژوایی” و “ارتجاعی” می ‏پنداشت و آن را درخور درنگ و اندیشیدن نمی ‏‎دانست!

پذیرفته شدن تئوری نادرست لیسنکو از سوی حزب کمونیست سبب شد که در دهه سی، در سدهٔ بیستم ترسایی، همهٔ زیست شناسان راستینی که زیست شناسی را دانشی غیر سیاسی می‏ پنداشتند، از دانشگاه‏های روسیه بیرون رانده شوند و از کارهای خود برکنار شوند و برخی نیز به زندان افتند و کشته شوند. لیسنکو در سال ۱۹۳۸ به ریاست فرهنگستان علوم کشاورزی لنین رسید و از همان سال به تار و مار کردن زیست شناسان غیر خودی پرداخت و بزرگترین زیست شناس نام آور روسی، نیکلای واویلف و همه دستیاران او را برای ییگاری و شکنجه به گولاک فرستاد.

لیسنکو پس از برکنارکردن همه زیست شناسانی که تئوری او را رد کرده بودند و آن را غیرعلمی و حزبی می ‏دانستند، به تدوین گفتمان خود – ساختهٔ تازه ‏ای بنام ” زیست شناسی طبقاتی” پرداخت. این چشم انداز تازه در زیست شناسی، دست کمی از تئوری علوم اجتماعی اسلامی خامنه ‏ای نداشت. یعنی که چیزی فراتر از مشتی خزعبلات خود شیفته‏ ای نادان در زمینهٔ زیست‏ شناسی نبود که پایانداد آن، نابودی کشاورزی و زیست شناسی در شوروی و تار و مار و کشتار دانشمندان زیست شناس روسی در سه دهه تمام بود. این انقلاب فرهنگی زیان ‏های جبران ناپذیری به زیست شناسی و کشاورزی در روسیه زد.

نمونهٔ تاریخی دیگری از انقلاب فرهنگی در سده بیستم، در چین بدست مائوتسه تونگ؛ رهبر انقلاب کمونیستی آن کشور روی داد. مائو نیز که دست کمی از استالین در نادانی و تهی مایگی نداشت، به بهانهٔ “دانش پرولتری” همهٔ آزمایشگاه ‏های بزرگ چین را بست و دانشمندان بزرگ آن کشور را برای کشاورزی به روستاها فرستاد. وی انگشت پیانیست اُپرای پکن را که با آن آهنگ‏های بوژوایی زده بود، برید و فرمان داد تا همه گنجشک‏ ها را به بهانه خوردن بذردر زمین‏ های کشاورزی سنگسار کنند!

بله، انقلاب فرهنگی آخوندهای فیلسوف نما و فیلسوف نماهای آخوند، چیزی در این مایه ‏ها بود که رویدادهای همگون آن را در سراسر تاریخ می‏ توان یافت. از همه این رویدادها با مزه تر و شگفت انگیزتر، انقلاب فرهنگی بُخت النصر است که باید در یادداشت دیگری بدان پرداخت. یادتان باشد، یادآوری کنید که در آینده به آن بپردازیم.

زیان این گونه برنامه ‏های جنایی، از حسابرسی بیرون است زیرا که بازتاب ‏های ناخوشایند آن گاه تا سده ‏ها پس از آن واگستر می شود. بستن دانشگاه ‏ها، پایان نبرد حوزه و دانشگاه بسود حوزه بود. نبرد کهنه و نو، خرافه و دانش، گذشته و آینده. این چگونگی، زخمی کاری بر گلوگاه فرهنگ اندیشه ورزی ایران گذاشت تا مدرن اندیشی را درآن کشور ریشه ‏کن کند و آتش نوآوری و نواندیشی که تنها در پرتو دانش‏ های مدرن می‏ تواند درگیرد و شعله ‏ور شود را تا جاودان خاموش بدارد. اکنون دیگر دانشگاه‏ های ایران کانون ‏های کپی برداری و همگون سازی و آخوند پروری شده است و هیچ پیوند معنادار و سازگاری میان هیچ یک از دانشگاه‏ های آن کشور با هیچ یک از دانشگاه ‏های راستین جهان وجود نمی ‏تواند داشته باشد. نگرش مدرنِ انسان به هستی، دشمن هرگونه خرافه گرایی و خفت پذیری و انسان ستیزی ‏ست. نگرشی که شیوهٔ پژوهشی آن، تنها ابزار واگشایی کلاف درهم بحران‏ های کنونی می تواند باشد. در این شیوه آنچه حقیقت دارد، خود حقیقت است و دیگر هیچ.

***

۲. زبانبــازی

کاربرد زبان در گره گشایی فرهنگی و سیاسی، برآیندی از دروان روشنگری ست که چون فرهنگ ما با این دوران بیگانه بوده است، نمی توان آرزو داشت که ما نیز بتوانیم از راه گفتگو به کشمکش های سیاسی و فرهنگی خود پایان دهیم. چنین است که ما هرگز نتوانسته ایم با گفتگو و گرفت و دادهای زبانی، گره ای از کلاف درهم گرفتاری های تاریخی و اجتماعی خود بگشاییم. هرگاه و هرجا نیز که سخن از نشست و گردهمایی و گفتگو بوده است، همدلی و همزبانی بسیار زود به چند دلی و چند زبانی و پرخاش و ستیز و گریز و انشعاب راه برده است. این همه از آنروست که فرهنگ گفتگو به معنای مدرن آن، در فرهنگ ما جا نیافتاده است.

فرهنگ گفتگو، زبان را در فرهنگ های مدرن به ابزاری بسیار دقیق و خوش پرداخت برای ترابری اندیشه بدل کرده است، آنسان که بتوان با کاربرد کمترین واژه، بیشترین معنا را به شنوده و یا خواننده رساند. زبان فارسی توانایی چنین کاربری را داراست، اما چون اقتصاد واژگانی تاکنون برای کاربران این زبان هرگز اهمیت نداشته است، فارسی زبانان میدان فراخ و پردامنه ای برای کاربرد واژگان این زبان ندارند . از اینرو، بیشتر نوشته های فارسی، جای زیادی برای کوتاه کردن دارند و گاه بار معنایی کتابی را می توان در برگی از همان کتاب گنجاند.

زبان در فرهنگ هایی که با بحران تعریف روبروست، کارایی خود را از دست می دهد و رسانه معنا رسان نیست. از اینرو، بخش بزرگی از گفته ها و نوشته های روزمره در این فرهنگ ها، واژیدن های بیهوده ای ست که گوینده و شنونده، نویسنده و خواننده، از پوچی و بی ارزش بودن آن با خبرند. سخنان و سخنرانی های آخوندها، نمونه ای از این وراجی های بی بار و بر است که نه پیوندی با حقیقت دارد و نه معنایی را که می خواهد، می رساند. این چگونگی در فرهنگ ایرانی ریشه ای دیرین دارد و باید آن را ” زبانبازی” خواند. زبان بازی، کاربرد نیرنگین زبان برای فریب دادن ِدیگران است. چون این بازی برپایه دروغ و ناراستی استوار است، برای تاثیر آنی بکار گرفته می شود. زبانباز، با فریب و نیرنگ می کوشد که با خوشنود ساختن شنونده، به روان گردانی آنی وی بپردازد و او را بکاری که می خواهد، وادارد. در این بازی اگر شنونده خوش باور باشد، به پیشنهادهای گوینده دل می بندد و هرآنچه از او خواسته می شود، می کند. اما پس از چندی درمی یابد که بازیچه دست زبانبازی بوده است و اگر تخم کینه زبانباز را در دل نکارد، دست کم از او روی برمی گرداند. احمدی نژاد، نمونه خوبی از این چگونگی ست. وی در زمان ریاست خود هرکجا رفت، قول هرآنچه را که مردم از او می خواستند، به آن ها داد و در پایان درکلاف دست و پاگیرِ زبانبازی و “خالی بندی”های خود گرفتار شد زیرا که مردم اندک اندک دریافتند که زبان برای وی ابزاری برای هیجان آفرینی آنی بود و رسانه هیچ معنا و حقیقتی نبود.

باور همگانی براین است که زبان را شاعران و نویسندگان هرسرزمین بارور می کنند. من با این باور سر ستیز ندارم، اما درست تر آن می دانم که بگویم که زبان را آزادی بارور می کند. چنین است که ستمکاران در سراسر تاریخ با زبان های باز، گرفتاری داشته اند و آن ها از حلقوم دارندگانشان بیرون می کشیده اند. هم امروز نیز دیکتاتورها از زبان و قلم بیش و پیش از هر چیز دیگری وحشت دارند و به شکستن قلم ها و بریدن زبان ها و بستن روزنامه ها می پردازند. هم نیز چنین است که بیشتر خواب های وحشتناک، برای اهل زبان و قلم دیده می شود؛ از خفه کردن مخفیانه و زنجیره ای آنان گرفته تا پرتاب گروهی آنان به ژرفای دره.

بیهوده دل خوش نباید کرد که زبان فارسی چنین و چنان است. این زبان داغ ها و نشان ها از همه ترس ها لرزها و شکستن ها و بستن ها و کشتن ها در خود و با خود دارد و آینه تمام نمایی از فرهنگی بحران زده و خفقانی ست.

***

۳. آگاهی از حضور دیگران

یکی از بازتاب‏ های بزرگِ گریزِ ناگزیرِ بسیاری از ایرانیان در سه دهه گذشته از سرزمین خود، بیرون آمدن انسان ایرانی از خاک و لاک تاریخی خویش و آشنا شدن او با جهان کنونی ‏ست. او در پرتو این رویداد، دریافته است که نه ایران دل عالم است ونه هنر تنها نزد ایرانیان است. اکنون برای نخستین بار،‌ بسیاری از ایرانیان با شگفتی می بینند و می شنوند و در می یابند، که مردم برخی از کشورهای جهان نه تنها نامی از اصفهان، نصف جهان و فردوسی و صنایع دستی ایران و سیب خراسان و حافظ و سهند و سبلان و قله های تاریخی و فرهنگی و ادبی ما نشنیده اند که حتی نمی دانند ایران ما در کجای جهان است.

هر فرهنگ، سیستم نگهدارنده ‌ای دارد که ورای گوش ِهوش انسان به ذهن وی راه می‏ یابد و با عواطف او در می آمیزد و پیشداوری‏ ها و پیش پنداره ‏هایی را میدان می ‏دهد که زمینه ساز قومیت و در دنیای مدرن ملیت است. این سیستم هماره در کار است و از نسلی به نسل دیگر سپرده می‏ شود. برخی از بازتاب ‏های زبانی ِاین پیش پنداره ها این هاست:

هیچ کجای جهان، ایران نمی ‏شود
ایرانیان ذاتاً با هوش هستند
حقوق بشر ریشه در اندیشه های ایرانی دارد
ایران دل عالم است
هنر نزد ایرانیان است و بس
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر

خود گرایی همگانی و برتر انگاری فرهنگ بومی، پدیده ای طبیعی ‏ست. آگاهی از این چگونگی تنها با رویا رو شدن با “دیگری” ممکن می ‏شود. چنین می ‏نماید که این رویارویی برای ما دارد اندک اندک به پیدا شدن گفتمانی بنام “دیگری”، در ذهن و زبان ما کشیده می ‏شود. این فرآیند، آغاز اندیشیدن به جهان مدرن و درگیری با آن است. پیش تر در برابر ایران، انیران بود که دیگری افسانه ای و ذهنی بود. اما، “دیگر”، در ذهنیت مدرن، یعنی کسی که مانند ما نیست، اما مانند ما دارای “حقوق” است. امروزه واژه ” دگر اندیش” و “دگر باش” در زبان فارسی، نشان از پذیرش مفهومی بنام “دیگری”، در ذهنیت ایرانی دارد.

***

۴. خفـخان

آیت الله… در یک جمله فتوا داده بود که کندن پیراهن برای سینه زدن در مجلس عزاداری امام حسین جایز نیست زیرا که این عمل با شئونات اسلامی و فرهنگ ملی و مذهبی ایرانیان جور در نمی آید و زنان و مردان دیگر را هم به معصیت وا می دارد.

در پی اعلام این فتوا، انجمن مداحان و شورای هیئت های سینه زنی و زنجیرزنی کشور در نامه های سرگشاده به آیت الله اعتراض کردند که در راه “آقا امام حسین”، برهنه و شیفته و آسیمه سر باید عزاداری کرد و اگر امام امت، خون گریه کردن برای امام حسین را جایز دانسته اند، شما چرا رو حرف امام حرف زده اید و حرف های امپریالیست ها و صهیونیست ها را تکرار کرده اید؟

جبهه بسیجیان ِذوب در ولایت از آیت الله خواست که توضیح دهند که چرا فتنهٔ براندازی چند سال پیش، از دید ذره بینی ایشان دور ماند و حضرت آیت الله حکم تکفیر سران فتنه را که هنوز هم که هنوز است، در کمال وقاحت، زنده اند و نفس بیهوده می کشند و تقاضای آزاد شدن دارند، صادر نکرده اند؟

اصلاح طلبان در سایت هایشان نوشتند که بجای پرداختن به این مسائل پیش پا افتاده، بهتر می بود که حضرت آیت الله، یزید زمان را مردم معرفی می کردند و جای دوست و دشمن را به آنان نشان می دادند.

سازمان های حقوق بشری پرخاش کردند که؛ آقا، سینه زنان با میل خودشان لخت می شوند. شما فکری بحال دختران و زنانی بکنی که این رژیم با تو سری روسری بر سرشان انداخته است و حقوق انسانی آنان را پایمال کرده و می کند.

فمینیست ها گفتند؛ آقا، چرا پای زنان را در این ماجرا به میان کشیده ای؟ چرا کندن پیراهن مردان، زنان را به معصیت وامی دارد؟ تا کی باید زنان در جامعه مرد سالار مسئول همه کژی ها و کاستی ها باشند و همه کاسه کوزه ها بر سر آنان شکسته شود؟ بجای این چرندیات، به فکر دخترانی باشید که از ترسِ اسید پاشی پا ازخانه بیرون نمی گذارند.

سخنگوی سفیران جمهوری اسلامی در پیامی محرمانه خطاب به حضرت آیت الله یادآورشد که این گونه فتواها هزینه سیاسی زیادی برای جمهوری اسلامی دارد، چرا که امپریالیست ها و صهیونیست ها این مسائل را پیراهن عثمان می کنند و به نشخواری برای رسانه های استکباری مبدل می سازند. پس بهتر است که در این برهُه از زمان، علمای اعلام به حساسیت های این جوری توجه ویژه ای مبذول دارند تا قلب حضرت ولی عصر از همه ما راضی و خشنود باشد انشاالله.

ملی گرایان نوشتند، لطفاً فرهنگ ملی ایرانیان را رنگ مذهبی نزنید. یادتان باشد که همه ایرانیان شیعه نیستند و ما هم میهنان سنی و ارمنی و یهودی و بهایی نیز در این کشور داریم. ملیت فراگیرتر از دین افراد است و نباید این دو را به هم چسباند. ما همانگونه که ایرانی مسلمان داریم، ایرانی زردشتی و ارمنی و سنی و یهودی و بهایی و پیرو ان ِ ادیان دیگر هم داریم.

کانون جوانان کرد اعلام کرد که کدام فرهنگ ملی…
سکولارها نوشتند که آخر چرا بحران های …..
روشنفکران دینی گفتند که بهتر می بود……
جامعه طلاب جوان فریاد ….
صدای امریکا در برنامه…
بی بی سی…

با تماشای این همه، آیت الله… بیچاره درماند که برما چه رفته است که مردم این گونه وقیح شده اند و تو روی علما می ایستند؟ مملکت که بیش از سی سال است که بحمدالله اسلامی شده است. ما هم که حرف بدی نزده ایم. آنچه گفته ایم هم که بر اساس احادیث و روایت معتبر بوده است. پس وحدت کلمه مسلمین کجا رفت؟ کاسه صبر انقلابی مردم چرا لبریز شد؟ خدایا علمای اسلام چه شیوه ای باید در پیش بگیرند؟
……………

نوشته های دیگر:
https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)