اولین بار که سانسور را تجربه کردم خوب به یاد دارم. وقتی که در حیاط مدرسه ی دبستانی ام با گروهی از دانش آموزان هم سن و سال خودم رو به رو شدم که ” امر به معروف و نهی از منکر ” می کردند. از من خواستند که به قانون مدرسه احترام بگذارم و چند نخ مویی را که از زیر مقنعه ام بیرون زده بود بپوشانم . من هم همان کردم که از من خواستند اما همه ی روز در ذهنم مشغول کلنجار رفتن با این سؤال شدم که تا امروز نتوانستم هیچ جوابی برایش پیدا کنم: چرا در یک مدرسه ی دخترانه که همه ی دانش آموزان و کارکنان اش از یک جنس بودند , چند تار موی سر که نا خواسته خود نمایی کرده بودند- نیازمند چنین برخوردی شدند؟ مگر نه این که مدرسه خانه ی دوم هر کودکی ست که به اندازه خانه ی اولش , در شکل دادن شخصیت و ارزشهای او نقش دارد ؟ پس چه شد که مدرسه ترس از یکدیگر و رویارویی را در یک محیط آموزشی ترویج داد ؟
آن روزها رسم بود که برخی از دانش آموزان, داوطلبانه در محیط مدرسه دانش آموزان دیگر را زیر نظر بگیرند و اگر نیاز شد تخلفاتشان !!! را به مدیر , ناظم و دیگر مسؤلان مدرسه گزارش بدهند. سالها گذشت تا آموختم که سانسور شکل های مختلفی دارد و مجریانش می توانند به هر گروهی از جامعه تعلق داشته باشند. سانسور می توانست پدری باشد که بخاطر حرف مردم همسایه , حق فرزندانش را برای حضور در اماکن اجتماعی انکار می کرد.سانسور می توانست مادری باشد که دامنه ی آرزوهای فرزندانش را با قیچی هنجار های اجتماعی برش می داد. سانسور معلمی بود که پرسش های دانش آموزان را مورد سؤال قرار میداد و یا ماموری که خیابان ها را به دنبال یک فشار دست, یک بوسه ی بی هوا , یک خنده ی بلند اندازه می گرفت.
آمدن مادرم به مدرسه فردای آن روز و رساندن انتقادش به گوش مسؤلان هیچ چیز را عوض نکرد. مادر یک شهروند معمولی بود که زن بودنش به نادیده گرفتن اش کمک می کرد. نمی دانم . شاید از او انتظار می رفت که به عنوان یک مادر , خود در خانه اش مجری ” امر به معروف و نهی از منکر” باشد تا مدرسه کمتر در قبال فرزندش احساس مسئولیت کند !
روز های کودکی یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و ما هم بزرگ می شدیم, اما جهان پیرامون ما کوچک و کوچکتر می شد و حلقه های طناب باید ها و نباید ها به دور حضورمان تنگتر, آنقدر تنگ که ضخامتشان را بر پوستمان و حتی بر گردنمان حس می کردیم .روزهای کودکی اگر که روزهای پرسش و شگفتی بود, نوجوانی و جوانی اما رنگ دلتنگی و سر خوردگی داشت. از مراسم اجباری بامدادی زیر برف و باران که در آن تنها صدای مدیر مدرسه به گوش می رسید , تا چشم غره ای که نصیبت میشد , هر گاه که خنده ات در راهروی ساختمان مدرسه می پیچید . از حضور خانم ناظم که هر هفته به کلاس ها سر میزد تا مبادا ناخن هایت بلند و یا مانتوی مدرسه ات کوتاه شده باشد…. ما از همه این ها فراری بودیم. شاید به همین دلیل بود که زنگ پایان مدرسه در گوشهایمان زیباترین موسیقی جهان بود و ما را بی آنکه خود بدانیم به سمت تجربه کردن حسی می کشاند که بعد ها تنها یک کلمه توانست توصیفش کند: آزادی !
سانسور اما به دیوار های گوش دار مدرسه محدود نماند و هر جا که پا می گذاشتیم با ما بود . سانسور در سفره هایمان بود که از چشیدن طعم شراب بر حذر بودند, در کوچه هایمان که از حضور رنگهای شاد وحشت داشتند, در شادیهایمان که محکوم به موسیقی سکوت بودند ….. و حتی در بسترهایمان که بوی وظیفه می دادند …… انگار که عشق را را از سپیدی ملحفه هایشان سانسور کرده باشند!
از همه ی سانسور هایی که تجربه کردیم ( و می کنیم ) سانسور ادبی اما از همه دردناک تر بود (و هست). دیدن کتابهایی که تکه تکه می شدند, واژه هایی که خط می خوردند, آهنگ هایی که ساکت می شدند و انسان هایی که ممنوع می شدند برایمان غمباد می آورد.
ما اما نمی خواستیم و نمی توانستیم که به سانسور تن بدهیم . جهان بزرگ بود و دیدنی ونظاره کردنش از سوراخ تنگ سانسور به شکنجه می مانست . برای همین بی وقفه کتاب می خواندیم, بی وقفه می اندیشیدیم , بی وقفه می پرسیدیم … بله, ما بی وقفه سانسور را سانسور می کردیم و فاصله ی جهانی را که از آن محروم شده بودیم با ورق زدن صفحه های کتاب هایی که از دست فروش های کنار خیابان می خریدیم طی می کردیم. ما خود جهان بودیم و ایستادن در کارمان نبود و مرزهای اندیشه مان از تن دادن به حصار می گریخت .ما از سانسور بود که آزادی بیان رایاد گرفتیم و از جای خالی کلمه هایی که ربوده می شدند, به حرمت کلمه و قدرتش پی بردیم . لذت کتاب خواندن را , آنگاه که برای یافتن یک کتاب ممنوع الچاپ باید به هر دری میزدیم دریافتیم و اهمیت گفتگو را آنجا که باید ” سر تا به پا گوش ” میشدیم فهمیدیم.
سالها گذشت و من به این باور رسیدم که سانسور ادبی تنها سانسور نویسنده و شاعر یک اثر ادبی نیست, بلکه سانسور انسان و انسانیت است. آنجا که فرصت قسمت کردن افکارش را از او دریغ می کند ودر مسیر او و مخاطبش , برای رسیدن به یک درک مشترک که لازمه زیستن در جهان امروز است سنگ می اندازد . سانسور اگر چه واژه را , جمله را , کتاب را تکه تکه می کند , اما پای قلم و دست اندیشه فلج نمی ماند چرا که تجربه کردن درد همیشه وسوسه ی یافتن درمان را به دنبال دارد و آنجا که سکوت اجبار می شود , سخن گفتن و نوشتن انتخابی شیرین است .

ثمر شهداد
۸ آگوست ۲۰۱۷

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)